لیست کلوبها :: 10میتوان عاشق شد 1 آبان 86 - 18:32 |
الهی! رمضان گذشت و ما نگذشتیم.... فطر آمد و ما نیامدیم... آنچه فرمودی تقصیر کردیم و به آنچه باز داشتی رو کردیم.
با این کردار زشت ، تمنّای بهشت...؟
سر به تمام سکوتی میسپارم که خداوند یکتای من در این بینهایت دو هدیه ام داد . خدایا تو را آنقدر سپاس که تو را خسته شوی
حکایت یک داستان تو دار و پر از اندرز است که من هیچ وقت ته آن را نفهمیدم.خدایا حکایت زندگی مرا بازگو مکن که این را هم هیچ کس نخواهد فهمید. سلام به تمام قهقه های بی دلیل پیرمرد دندان شکسته و نشسته در حاشیه ها که حال او را به پریشانی نزدیک میکند.سلام به آن نا جوانمردی که بی نگاه خود را به عبورمی سپارد. سلام به آن رند زن چادر به سر که او هم خنده را لگد مال می کند. سلام به صورت بی خنده آن پیر مرد در نیمه شب و کسانی که عبور نکردند .سلام به خواب آن پیر در بارش برف. سلام به رنگی که از چهره پیر میپرید. سلام به روحی که هم می خندید و هم می رفت تا به بینهایت در دور. سلام به آن جسد زیر برف و خوابیده در حاشیه ها . سلام
برگی خشک ، ناتوان ، بی رنگ و بو ، دور افتاده از شاخه ، برگی افتاده در اغماء در حالت مرگ به حکم حاکم فصل خزان ، با گامهایش بر روی زمین و صدای خسته از زیر پای عابرانی رنگ رفته روی بسته ، خش خش و خس خس کنان تبریک میگفت اغاز خزان را و نوید میداد بهاری را که می آید و می خواند تمام برگهای بی رنگ و بی بو را به شادابی و می گفت در تراوت در بهاری که می خواند تمام خوانندگان را ُهر غناری ، بلبلی هدهدی یا که هر جنبنده ای با صدای زیبای خویش مست خواهد کرد آن زمان را .
و اکنون آن بهار است در زمین بی برگ و خشک ، افتاده در بینهایت دور . در زمینی بی درخت آز مرگ آب وآبی ها و کشاورز چشم بسته ، دل آشفته و خسته از نبود آن بهاری که تنها برگ نوید میداد با خس خس و خش خش های پی در پی .
و قطره ای باران با طراوت میکشید خود را در بالین آن دریای بی پایان . یا خدا شاید که حکمت ، باید که دانائی ، ولی ... اما چرا آنجا که باید باشد این آب شتابان بر زمین ، آنجا نباشد که پیر مردی دل به روی تو گسسته ، ذهن آشفته و خسته با نگاهی زیرک و تیز به اعماق آسمانیکه حتی نیست تکه ابری ، که نباشد نوید بارانی بر این زیبا دشت ، بر دل غمگین آن پیرمرد . یا الهی ببار باران ، بکار در دل خشکسار پیرمرد با دلی خسته گلی از نوع نیلوفر بی بهاری که نوید میداد آن تنها برگ پر امید . که دانم حکمتت را اما چه خواهی از دل کوچک و کم وسعتم که هرگز من ندارم گنجایش افکار و دانائیهای هزاران اقیانوس وارت را . چه میشد دعایم گوش بودی تو .
و اما آمد آن باران در آن دشت گنه کاران و میدیدم ناله های عقربها ، مارها ، خارها و کاکتوسهای فراوان را ِ ولی باری دل بشکسته ی آن پیر فرتوت چه خش میشد با قطره ای باران .
خدایا شکر! خدایا شکر! می توان عاشق شد عاشق زیبایی عاشق یاس سپید عاشق شبنم ناز
در سحرگاه امید
می توان جاری شد در
غروبی تنها
عشق را احساس کرد
می توان رفت
تا به قله برسی
تا که همسایه ی خورشید شوی
می توان عاشق بود
می توان عاشق شد... (یـــا علـی) |
لیست توصیفنامه ها27 آذر 86 - 08:49 | |
زندگی همان لغت همیشه آشنا تر از آشنا
زندگی ٬ سرنوشت ٬ غم ٬ شادی ٬ بازی = خاطرات
به راستی زندگی معادله ایست كه به چندین روش میتوان آنرا نوشت
گاه جواب درست ٬ گاه غلط !
آیا می توانیم در این معادله پیچیده كه برای هر فردی به گونه ای خاص طراحی شده درست ترین راه را انتخاب كرد ؟!؟
در كودكی زندگی تنها بازی شیرینی است بی دغدغه ... و در جوانی بازی با زندگی تلخ هم می شود. در هر دوره زمان "زندگی" معنی خاص خودش را دارد ... جه زمانی معنی حقیقی آنرا درك خواهیم كرد ؟ چه زمانی شعله های دلفریبش ما را نخواهد سوزاند؟
امروز كه به گذشته ها می اندیشم و دفتر خاطراتم را ورق میزنم گاه لبخند و گاه غم گوشه لبانم خانه می كند . و از خود می پرسم؟ تجارب گرانبهایی كه برای معادله زندگی ام به دست آورده ام و بهایی گزاف برایش داده ام ...
اگر از همان آغاز راه میدانستم و كمی تامل میكردم چه می شد ؟...؟
و امروز كه از فرداها بی خبرم و هنوز معادله زندگی ام به پایان نرسیده و كمی آگاهی ام بیشتر شده آیا بی خطا خواهم نوشت ؟ آری بی شك بی خطا نخواهد شد . اما می شود با تفكر و داریت درست خطا را كمتر و كمتر كرد
آری فكر همان نعمت بزگ الهی است كه بیشتر اوقات او را نادیده می گیریم
بیاییم برای حل معادله زندگی مان پایه و اساس را بر غرور و احساس ...بنا نسازیم و از عقل و تجارب استفاده كنیم تا در پایان راه معادله٬ راضی از بازی زندگی باشیم. و آسوده خاطر كه برای حل معادله پیچیده خود هیچ دلی را در زندگی نرنجانده باشیم
آری زندگی زیباست آنرا زیباتر هم میتوان ساخت
زندگی زیباست
|
26 آذر 86 - 13:04 | |
سحر گاهان که شبنم اّیتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشید به اّن محراب پاکش اّرزو کردم , برایت خوب دیدن , خوب بودن ,خوب ماندن را |
22 آذر 86 - 17:18 | |
پرواز با خورشید
بگذار ، كه بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !
من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !
او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .
در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست .
او یك سرآسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در این صبح طربناك بهاری
از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان ، محو تماشای بهاریم .
ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشید :
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم .
|

















