لیست دوستان :: 58
لیست کلوبها :: 68وقتی خدا دستور داد در برابر او سجده کنم 7 آذر 86 - 15:37 |
وقتی خدا دستور داد در برابر" او" سجده کنم (حرفی که در حریم شما کفر است و در قضاوت خدا، عشق)
می اندیشم به خدا و از اینکه دوباره نگرشم به دنیا رشد کرد. گویا صبوی پر آبی که سالهاست دنبال آن هستم را یافته ام، در همین نزدیکی. دجله و فُرات مرا سیراب نکرد و این صبوی همیشه مغرور و پر صلابت چرا. می اندیشم که چرا از هم نسلهای خودم پیشی گرفتم و جواب را در صبوی زیبایم پیدا می کنم. وجودم مملو از دوستی ها و بزرگی هاست چرا؟ آری صبوی پر طراواتم از بزرگیِ پاکی اش در وجودم دمیده است. ساده بودن را ترجیح می دهم چون سادگی صبوی یک رنگ، چشمم را خیره کرده است و از دورنگی ها به دور. اندشیدن را یاد گرفتم در سالها تفکر عمیق صبوی کم گوی و گزیده گوی. هنگام صحبت از شکایات دل و غم های نهفته، من همان گوش شنوایم که از آن، رازهای اطرافیان، در قلبم سر به مهر می شوند، همان طور که اشکهایم در صبوی رازدار، مخفی. از بزرگ شدن، دل خوشی ندارم. بیشتر رشد کردن را می پذیریم. خصوصیات هویدا و خاکستری صبوی پر معنا، مرا تربیت کرده است. پر از حسِ بخشش و سیراب کردنم. می خواهم آن چه از آن من است از آن دیگران باشد و بهترین هایم را به آنها ببخشم مثل صبوی تشنۀ خودم که تا آخرین قطرات حیات را هدیه می دهد بدون توجه به لبهای خشکیده اش. گمنامی صبوی پر سکوت، مرا معصوم کرده است. به زمان کمک به رفع تشنگی، فریادِ شهرت و قدرت و بزرگی ندارد. همیشه ساکت است و پنهان. سالها در کنارم است و امروز چشمهایم نظاگر اوست. صبویم پر از ترک و ضربه است. به من هیچ نگفته. هنوزم لبانمان را با شکستگی هایش تر می کند. هنوز اشکهای کودکی و بزرگسالی ام را دور نریخته است. صدای مبهم و مجذوبش، نوازشگر قامت پر حراس من،. پس چرا سالیان بلند به من هیچ نگفته است؟ صبو، صبو، صبو، مادر سلام. بگذار در آغوشت بیایم و دوباره مرا ببوس. تو هنوز هم سنت محبت را ازیاد نبرده ای با اینکه امروزه در کانون خانواده ها سنت، پول است نه محبت. صبوی من، مادر دوست داشتنی ام، پر از نیازهای آشکاری که کسی آنها را نمی بیند چه برسد که بتوانند حدس نهفته های آن را بزنند. روزگارم را ورق می زنم. همیشه خوب بودی برای من. نه به اجبار رکوع و سجود از من خواستی و نه بی دلیل کُفر و کافری. گویا تو هم از محبت و معصومیت مسیح(ع) و حسین(ع) ارث برده ای. نه امثال خیلی ها روز و شب، مسجد رفتن به غیبت گفتن گذراندی به جای عبادت، نه امثال کسانی، شخصیت و وقار خود به جَوِ مجلسی فروختی. مادرِ متینم، آنانی را می بینم که پر از غرور زمانه شده اند و اسراف را داشتن بیشتر می دانند. مادر، حالا تو را خیره می شوم. اولین کلام خدا را با درک و بلند نظری به قطره قطره های آب و دانه دانه های برنج لبیک گفتی ولی صفت خساست را به جمع برترین و بزرگترین صفاتت از کوته نظری دیگران تحویل گرفتی و آن هنگام لبخند خدا را برای همیشه به ذات پاکت، به من نشان دادی. قدرتی را که خدا به انسان داد در تو یافتم و حال سجد های طولانی مدتم را مدیون تربیت صحیح تو می دانم. آزادی و اختیار به من دادی نه اجبار، تا من خود راه برگزینم و تصمیم برانم، ولی اشارتت به پاکی خدا بود و می بینم آزادی تو هنوزم هست ولی نه اثری است از دود و دم، نه اثری است از الکل و خمر، نه اثری است از بی سروپایی و بی حرمتی. مادرِ اطلسی ام، من امروز برای خیلی ها داداش بهمن هستم، یک پناهگاه امن برای درد و دلهایشان. آنها نمی دانند من صفت دوستی را با نصایح گران بارت، به برادری تبدیل کردم. در زمان حال، من دیگران را به عشق و دوست داشتن موعظه می کنم. همان موعظه های تو را حفظ کرده ام. خود می دانی بی خدا و بی تو هیچم، پوچم و نامطلوب. مادرم، خود بهتر می دانی که جملاتم از ترس بد وصف کردن پاکی و نجابتت، از نقطه فرار می کنند. شعر من که هیچ است، شاعران بسیار بلند گامتر از من، شعرشان در وصف قامت پر نورت، از قافیه و وزن به نیما و شعر نو پناه برده است. هنوز هم پُر هستی از قصه های زندگی. دلم می خواهد امشب هم با قصه های تو به خواب بروم و دوباره خواب خدا ببینم. قصۀ دیشب را از حفظ کردم. راستی مادر بهت گفتم دیشب هم خواب خدا را دیدم. خواستم به سه سجده، به خاک بیافتم، نگذاشت. اشاره اش به تو بود. گفت: این سه سجده را به پای مادر ببر و بر او هدیه کن. خیرگیِ نگاهم را با دستورِ واجب و امرِ مطلق پاسخ داد و مادر، من به سجده های مدام تو را پرستیدم. مادر: پسرم ببخش خدا را حس کردی؟ خدا همان تنهایی است که ستایش و عبادت لایق اوست ولی سجده هایی که فقط خودش شایسته آن است را به یکی از بندگانش عامش بخشید.
مامان کلید بهشتو[1] کجا گذاشتی؟ قایم کردی که نَرم گلا رو[2] خراب کنم. می خوام برم یک کمی بازی کنم. قول می دم گلا رو خراب نکنم !!!
تقدیم به همۀ مادرانی که در حریمشان فرزندانِ پاک، قد کشیدند خصوصاً مادرم شبنم داداش بهمن مسافر |
لیست توصیفنامه ها26 آبان 85 - 20:14 | |
گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)
اگركسی اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )
اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه )
|

















