__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوب ها برای هیچکس مقدور نمی باشد.
Father and son
27 تیر 87 - 21:09

Father and son (Cat Stevens)

Father:
It’s not time to make a change,
just relax, and take it easy.
You’re still young, that’s your fault,
there’s so much you have to know.
Find a girl; settle down,
if you want you can marry.
Look at me, I am old, but I’m happy.

I was once like you are now, and I know that it’s not easy,
to be calm when you’ve found something going on.
But take your time, think a lot,
think of everything you’ve got.

For you will still be here tomorrow, but your dreams may not.

Son:
How can I try to explain, when I do he turns away again.
It’s always been the same, same old story.
From the moment I could talk I was ordered to listen.
Now there’s a way and I know that I have to go away.
I know I have to go.

Father:
It’s not time to make a change,
just sit down, and take it slowly.
You’re still young, that’s your fault,
there’s so much you have to go through.
Find a girl; settle down,
if you want you can marry.
Look at me, I am old, but I’m happy.
(Son: away away away, I know I have to Make this decision alone - no)

Son:
All the times that I cried, keeping all the things I knew inside,
it’s hard, but it’s harder to ignore it.
If they were right, I’d agree, but it’s them you know not me.
Now there’s a way and I know that I have to go away.
I know I have to go.
(Father-- stay stay stay, why must you go and Make
this decision alone?)

 

پدر و فرزند

یوسف­اسلام

پدر:

اکنون زمان تغییر نیست،

آرام باش و سخت نگیر.

تو هنوز جوانی و این اشتباه توست،

چیزهای زیادیست که باید بیاموزی.

دختری را پیدا کن، به زندگیت سر و سامان بده،

اگر بخواهی می­توانی ازدواج کنی.

مرا بنگر، پیرم، ولی شاد.

من هم روزی چون تو بودم، و می­دانم که آسان نیست،

سکوت، وقتی چیزی درحال رخ دادن است.

ولی عجله نکن، خوب فکر کن،

فکر کن به هرچه اندوخته­ای

چراکه فردا نیز همین­جا خواهی بود، ولی شاید رویاهایت نمانند.

فرزند:

چطور می­توانم بیان کنم، هرگاه که این کار را می­کنم او روی می­گرداند.

همیشه همین است، داستانی تکراری.

ازوقتی سخن گفتن آموختم، مجبور به گوش دادن بوده­ام.

حالا تنها یک راه مانده و می­دانم که باید بروم.

می­دانم باید بروم.

پدر:

اکنون زمان تغییر نیست،

بنشین و آرام گیر.

تو هنوز جوانی و این اشتباه توست،

کارهای زیادی باید انجام دهی.

دختری را پیدا کن، به زندگیت سر و سامان بده،

اگر بخواهی می­توانی ازدواج کنی.

مرا بنگر، پیرم، ولی شاد.

(دور، دور، دور، می­دانم، مجبورم این تصمیم را تنها بگیرم، نه)

فرزند:

همیشه وقتی می­گریم، هرآنچه را می­دانم در خود نگه می­دارم،

این سخت است، ولی نادیده­گرفتن آن سخت­تر است.

اگر حق با آنها بود، قبول می­کردم، ولی تقصیر از آنان است نه من.

حالا تنها یک راه مانده و می­دانم که باید بروم.

می­دانم باید بروم.

(پدر: بمان، بمان، بمان، چرا باید بروی و این تصمیم را تنها بگیری؟)

لیست توصیفنامه ها برای دوستان مقدور می باشد.
__