خدای را در درونم با زبان بی زبانی توصیف می کنم
از خدای هیچ را آرزومندم
در پناهش امنم
در کنارش آرامم
بی وقفه صدایت می زنم تا در من همچنان بتابی
جاری می شود اشکهایم هر گاه می خوانمت
امیدوارم از رحمت عشقت
تکیه گاه می خوانمت
امید می دانمت
و پیوسته در تار و پودم با کلاف جان می بافمت
......
پيام ضروري
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زیبا و خاموش ،
تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،
از راه رسید و گل های الماس شکفتند
و قندیل زیبای پروین - که هر شب ،
دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که
گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !