__
لیست دوستان :: 5
لیست کلوبها :: 20
  • نام کلوب :خیابان خیام قزوین
    نام انگلیسی : khaiam_qazvin
    تاسیس : 18 آذر 1384
    117 عضو ، 34 بحث ، 2 آلبوم ، 2 لینک

    خیابان خیام قزوین

  • نام کلوب :دانشگاه بین المللی ام
    نام انگلیسی : ikiu
    تاسیس : 19 فروردین 1384
    166 عضو ، 41 بحث ،

    دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین

  • نام کلوب :آماری ها
    نام انگلیسی : statisticians
    تاسیس : 18 آذر 1384
    165 عضو ، 60 بحث ، 3 مقاله ، 8 لینک

    آماری ها

  • نام کلوب :آمار
    نام انگلیسی : statistics
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    443 عضو ، 178 بحث ، 3 مقاله ، 5 لینک

    آمار

  • نام کلوب :SPSS
    نام انگلیسی : spss
    تاسیس : 12 خرداد 1385
    158 عضو ، 55 بحث ، 65 آلبوم ، 6 مقاله ، 5 لینک ، 1 نظرسنجی

    SPSS

  • نام کلوب :متولدین 1366
    نام انگلیسی : 1366
    تاسیس : 19 دی 1383
    3683 عضو ، 39 بحث ، 12 آلبوم ، 2 مقاله ، 12 لینک

    متولدین 1366

30 آذر 85 - 07:58
بالهایت را كجا گذاشتی ؟



پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست . شاید یك آبی دور ، یك اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .
راستی عزیزم ، بال هایت را كجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!


 


 


ای خدا می شود بازهم به ما بالهایمان را بدهی...
__