لیست دوستان :: 4 بی نام ... بی بام 4 مرداد 87 - 11:03 |
نامی نداشت، نامش تنها بی نام بود و تنها دارایی اش تنهایی
گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم. کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟ هیچ کس پاسخ نداد گفت: تنهایی ام پر از رمز و راز است. رمزهایی از بهشت. رازهایی از خدا. با من گفتگو کنید تا از حیرت برایتان بگویم هیچ کس با او گفتگو نگرد و او میان این همه تن، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری حوالی دل. می دانست آنجا همیشه کسی هست. کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد او به غارش رفت و همه فراموشش کردند و نمی دانم چه مدت انجا بود سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟ با نه، کمی بیش و کمی کم. او به غارش رفت و کس نمی داند چه کرد و چه گفت و چه شنید؛ و نمی داند آیا در غار خوابیده بود یا نه؟ اما از غار که بیرون آمد بیدار بود، آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما برملا شد. چشمهایش دور خورشید بود، تابناک و روشن که ظلمت ما را می درید از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور. اما نمی دانم سنگینی اش را زا کجا آورده بود که گمان می کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست. از غار که بیرون آمد، باشکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی. اما دیگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود. و این بار ما بودیم که دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور. برای قطره ای حیرت و او بی آنکه پیزی بگوید، می بخشید، بی آنکه چیزی بخواهد. او نامی نداشت، نامش تنها بی نام بود و تنها دارایی اش تنهایی. |















