کلوب دات کام پس از 12 سال فعالیت خاموش می شود بخوانید ...
اشکان رضایی , ashkanstar25

اشکان رضایی

 ایستاده بمیرید ولی زانو زده زندگی نکنید .........( افتخارایران و ایرانیان کوروش کبیر )
اشکان رضایی , ashkanstar25

اشکان رضایی

مطالب تصاویر 14
cloobid
ashkanstar25
، 6 سال و 1 ماه و 8 روز
مرد 41 ساله مجرد
دکتري و بالاتر ، مدیرعامل شرکت

آلبوم تصاویر

14 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • کلوب ازدواج , married
  • اتاق گفتگو , chatroom
  • قلب قرمز , ghermzghalb
  • عشق ایرانی , iranlove3
  • 147 رسانه

    morebox img


تبلیغات

اشکان رضایی , ashkanstar25
گفت بچه كه بودیم همه چیزو قشنگ تر میدیدیم
فكر میكردیم بزرگ بشیم چقدر بهمون خوش میگذره
چقدر روزای خوب در انتظارمونه!
فكر میكردیم چقدر اتفاقای قشنگ قراره برامون بیفته!
چیشد كه یهو همه چیز انقدر زشت و تلخ شد؟
اون قشنگیا و شیرین بودناش كجاست كه ما نمیبینیمش؟
چرا واقعا هیچكدوم اون باورامون از بزرگ شدن به واقعیت تبدیل نشد؟
نگاش میكنم
اروم میخندم
میگم جواب همشون یه جملست!
"چون یكم،فقط یكم بزرگ شدیم"
برای چشیدن طعم همه ی اون خوبیایی كه گفتی
باید بچه موند!
چون زندگیِ بزرگ ترا فقط توی عالم بچگی قشنگه!
همین و همین!

"نیلوفر رضایی"
ادامه
99
کامنت بنویسید...
قلب کاغذی  , l_onelygirl
شنبه 6 آبان ، 12:02
ممنون از نگاهت
ادامه
مهرگان  , maloos222
شنبه 6 آبان ، 11:52
nice
ادامه
قلب کاغذی  , l_onelygirl
جمعه 5 آبان ، 19:24
تشکر
ادامه
اشکان رضایی , ashkanstar25
3 هفته پیش
تو شاهكار خالقی تحقیر را باور مكن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بكش
زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور مكن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم كن، تصویر را باور مكن
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز كن تا آرزو، زنجیر را باور مكن
ادامه
کامنت بنویسید...
مهدیــــــــــس سناتـور , mahdis_mahdis
پنجشنبه 1 آبان ، 10:30
LIKE
ادامه
سارینا دختری از بهشت  , baran107
چهارشنبه 9 مهر ، 18:23
+++
ادامه
   , rozeatashin
سه شنبه 8 مهر ، 09:30
LIKEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEEE
ادامه
اشکان رضایی , ashkanstar25
من به چشمهای بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم

قیصر امین پور
ادامه
اشکان رضایی , ashkanstar25
عدالت یعقوب لیث

گویند یعقوب لیث صفاری؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام ؛ شبی هرچه کرد ؛ خوابش نبرد.
غلامان را گفت حکمأ به کسی ظلم شده؛ او را بیابید .
پس از کمی جست و جو ؛ غلامان بازگشتند و گفتند سلطان به سلامت باشد؛ دادخواهی نیافتیم.
اما سلطان را دوباره خواب نیامد؛ پس خود برخاست و با جامه مبدل؛ از قصر بیرون شد.
در پشت قصر صدای ناله ای شنید که: خدایا ! یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود.
سلطان گفت: چه میگویی؟ اینک من یعقوبم و از پی تو آمده ام. بگو ماجرا چیست؟
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم؛ شبها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت قرار میدهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد.
شاه گفت : هرگاه آمد؛ مرا خبر کن و آن مرد را به نگهبان قصرمعرفی کرد و گفت هرزمان این مرد مرا خواست؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .
شب بعد ؛ باز همان شخص به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت.
یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد؛ در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید؛ دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند.
آنگاه داخل رفت و ظالم را با شمشیر کشت.

پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست. پس در دم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام.
صاحبخانه گفت: پادشاهی چون تو؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت:هرچه هست بیاور.
مرد پاره ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.
سلطان گفت: آن شب که از ماجرا آگاه شدم؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم.
پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری؛ مانع اجرای عدالت نشود.
چراغ که روشن شد دیدم بیگانه است؛ پس سجده شکر گذاشتم.
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛ با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم.
از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام . . .

گر به دولت برسی؛ مست نگردی؛ مردی
گر به ذلت برسی؛ پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه ی دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی؛ مردی.
ادامه
اشکان رضایی , ashkanstar25
‍ گفتم ای دل، نروی؟
خار شوی، زار شوی

بر سرِ آن دار شوی
بی بَر و بی بار شوی

نکند دام نهد؟
خام شوی، رام شوی؟

نپَری جلد شوی،
بی پر و بی بال شوی؟

نکند جام دهد؟
کام دهد، ازلب خود وام دهد؟

در برت ساز زند، رقص کند،
کافر و بی عار شوی؟

نکند مست شوی
فارغ از این هست شوی؟

بعد آن کور شوی،
کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟

نکُنَد دل نکَنی دل بکَنَد،
بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟

برود در بر یار دگری
صبح که بیدار شوی!

#مولانا
ادامه
کامنت بنویسید...
بـــ ـــــهار بــــــ ـــهار ﮮ , bahar352
دوشنبه 28 فروردین ، 01:26
مرسی
ادامه
سحا ب ایزدی , noor119
یکشنبه 27 فروردین ، 21:16
خیلی لابکککککککککککککککککککک
ادامه