محمدرضا ناصری , asheghemahjur

محمدرضا ناصری

 ای مهربانتر از برگ در بوسه‌های باران، بیا
محمدرضا ناصری , asheghemahjur

محمدرضا ناصری

مطالب
cloobid
asheghemahjur
، 8 سال و 2 ماه و 1 روز
مرد 34 ساله متاهل
ليسانس ، معلم

رسانه ها

  • لینوکس و شبکه , linuxnetworks
  • مدیران شبکه , network_administrator
  • لینوکس , linuxclub
  • هوادادان بارسلونا در ایران , fcbarcelonaclub
  • مقاله های علمی , scientificarticles
  • 58 رسانه

    morebox img


تبلیغات

محمدرضا ناصری , asheghemahjur
چقدر زود
امسال محرم آمد.

هنوز حتی
تا عیدقربان هم خیلی مانده بود.

◄ شهید محسن حججی

ادامه
99
محمدرضا ناصری , asheghemahjur
5 ماه پیش
ادامه
محمدرضا ناصری , asheghemahjur


داستان زیر، داستان عشق شهریار که عشقی جان‌گداز و سوزناک است را روایت می‌کند که بسیار زیبا و عاشقانه است و زمانی که خیال شهریار در آسمان جوانی‌هایش بال می‌گشاید و می‌گوید:

وقتی كه در كشاكش میدان عشق مغلوب شدم و اطرافیان نامرد معشوقه‌ام را به نامردی ربودند و حسن و جوانی و آزادگی و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسلیم شدند در خویشتن شكستم، گویی كه لاشه خشکیده‌ام را بر شانه‌های منجمدم انداخته و به هر سو می‌کشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامی شده بود و نیشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پاره‌پاره می‌کرد. روزگار طاقت سوزی داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصیل در دانشگاه طب وا‌مانده بودم و از عشق شورآفرینم هیچ خبری نداشتم، ازدواج كرده بود نمی‌دانستم خوشبخت است یا نه؟ تقریباً سه سال پس از این شكست سنگین به تهران سفر كرده بودم، روز سیزده بدر دوستان مرا برای گردش به باغی واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطری شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابی جانكاه مرا می‌فرسود، تشویشی بنیان كن به سینه‌ام چنگ انداخته و قلبم را می‌فشرد، از یاران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتی زیر درختی، تنها نشستم و به یاد گذشته‌های شورآفرین تهران اشك ریختم، پر از اشتیاق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستیكی صورتی رنگی به پهلویم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركی بسیار زیبا و شیرین با لباس‌های رنگین در برابرم ایستاده بود و با تردید به من و توپ می‌نگریست، نمی‌توانست جلو بیاید و توپش را بردارد، شاید از ظاهر ژولیده‌ام می‌ترسید، توپ را برداشتم و با مهربانی صدایش كردم، لبخند شیرینی زد، جلو آمد دستی به موهایش كشیدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دوید. با نگاه تعقیبش كردم تا به نزدیك پدر و مادرش رسید و خود را سراسیمه در آغوش مادر انداخت. وای... ناگهان سرم گیج رفت، احساس كردم بین زمین و آسمان دیگر فاصله‌ای نیست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آری... او بود... كسی كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواج حسرت آلود ناكامیش، مرزهای شكیباییم را ویران ساخت و این غزل را در آن روز در باغ سرودم:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم


استاد گاریچی‌ای داشته كه شهریار را این طرف و آن طرف می برده، بعد از مرگ شهریار گاریچی خاطره جان‌سوزی را تعریف می‌کند: داستان از این قرار بوده كه شهریار همیشه سر یک کوچه‌ای به گاریچی می‌گفته اینجا توقف كن تا من بروم توی كوچه و بیایم. یک روز گاریچی شك می‌کند كه استاد توی كوچه پشتی چه كار می‌کند؟ یک روز بدون این كه استاد بفهمد وقتی سر همان كوچه نگه می‌دارد دنبال استاد می‌رود و می‌بیند كه استاد در كوچه قدمی می زند، كف كوچه رو می‌بوسد و بازمی‌گردد! همان جا شهریار متوجه گاریچی می‌شود و ظاهراً از او درخواست می‌کند این داستان را بازگو نکند. وقتی گاریچی از استاد سبب کار را می‌پرسد استاد پاسخ می‌دهد: «این كوچه معشوقه من بوده كه بارها باهم از آنجا عبور كردیم»
ادامه
محمدرضا ناصری , asheghemahjur
قــــدرت اراده
▀▀▀▀▀▀▀▀▀
پزشک جراحی که از کمر به پایین فلج است...
اما حتی این مشکل نتوانسته است
مانع رسیدن او به رویایش و نجات زندگی دیگر انسان‌ها شود...

ادامه
محمدرضا ناصری , asheghemahjur
محمدرضا اطلاعات اصلی خود را بروز کرد. 2 سال پیش
تولد : 3/خرداد/

تولد : 30/خرداد/1362