شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 29 اردیبهشت 87 - 17:25 |
بغض بیت الاحزان
باور نمیكنم علی جان كه این گل ارغوان صد زخم نشان، همان ریحانة نبی باشد كه به یادگار ، در میان مردمان به جا گذاشتم تا از آن عطر و بوی را استشمام كنند! باور نمیكنم كه این كتاب ورق ورق شده، همان مصحف عشقی باشد كه به دست امتم سپردم تا خاطرات نبوی را از آن تلاوت كنند! باور نمی كنم كه این كشتی توفان زده و پهلو گرفته، همان سفینه نجاتی باشد كه برای رهایی و هدایت آنها از دریاهای فتنه و سردرگمی باقی نهادم! باور نمی كنم كه این ستاره افول كرده و خاموش، همان اختر تابناك و زهرة زهرایی باشد كه چون شب بیآفتاب فرا رسید، به نور آن، قبلة راه خویش بیابند. با من بازگو علی جان كه چه كسی رشتة امید و حیات پاره تنم را پاره كرده است؟ چه كسی دست و سینهای كه هنوز جای بوسهام برآن است، به جراحت كشانده است؟ چه كسی جرأت كرده، در خانهای را بر پهلوی عزیزترینم بشكند و بسوزاند كه ملائك خدا، بی اذن صاحبش، قدم در آن نمیكذاشتند؟ چه كسی به خود جسارت آن داده كه بر ناموس خدا جفا كند و میوه دلم را از شاخه طوبای آن بچیند و ثمرة نبوت و ولایت را قطع كند؟ علی جان! فقط خدا میداند كه چه تندر خشمی در جانم آذرخش میزند و كوه وجودم را به لرزه درمیآورد و از آن میترسم كه غضب خدا بر صبرش پیشی بگیرد وزمین و زمان را بر هم بزند! مگر این امت ناسپاس را نگفته بودم كه از خشم فاطمه، رسول خدا، خشمگین میشود و از خشم من، خدای تعالی به خشم میآید؟! این مردمان با خود چه اندیشیدند كه قهر فاطمه را بر خود روا داشتند و خشم او او را تاب آوردند؟ آیا صدای گریههای شكوه آمیز دخترم در بیت الاحزان را نشنیدند؟ آیا فریاد یا" ابتاه"ی پاره جگرم در پشت در كه مرا به كمك میطلبید، به گوش آنها نرسید؟ آیا خطبههای پر از درد و داغ زهرایم بر دل سنگ آنها اثر نگذاشت؟ سرت را بالا بگیر برادرم و هالة شرم از چشمان داغدارت برگیر! از این اندوهناك مباش كه امانتم را با هزار زخم و جراحت و غصه پس میگیرم. من خود شاهد تمام مصائبی بودم كه در این چند روز، بر تو و فاطمهام وارد آمد. چه نیاز است كه از من پنهان كنی كه دستهای خدا را بستند و شمشیر بر گردن وصی رسول الله گذاشتند و بر منبر ولایت او تكیه ناحق زدند. من كه خود پس از مرگم ، تمام وقایع را در آیینة چشمهایت نشان داده بودم؛ اما میخواهم با تو بگویم كه سختترین كار را تو كردی خشم حیدریات را فرو خوردی و با خار در چشم و استخوان در گلو، شوكران صبر را قطره قطره سر كشیدی و تلخیاش را زیر زبانت مزه مزه كردی. خدا اجرت دهد برادرم |







