لیست دوستان :: 79
لیست کلوبها :: 1923 اسفند 85 - 04:14 |
باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من به قلبی سرسری چیره شد باز هم از چشمه ی لبهای من تشنه ای سیراب شد.سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد.در خواب شد بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه میخواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آرزو او شراب بوسه می خواهد ز من من چه می گویم قلب پر امید را؟ او به فکر لذت و غافل که من طلبم آن لذت جاوید را من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می گوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام من به او میگویم ای ناآشنا بگذر از من,من ترا بی گانه ام آه از این دل,آه از این جام امید عاقبت شکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند |
لیست توصیفنامه ها21 اردیبهشت 86 - 17:47 | |
از کجا اغاز کنم روایت قصه ای که ازعشقی بس بزرگ و با شکوه سخن می گوید داستان شیرینی که کهن تر از دریاهاست حقیقت ساده عشقی که او برایم به ارمغان اورد از کجا اغاز کنم با اولین سلام به این دنیا ی تهی و پوچ من معنا بخشید و دیگر عشقی به جز او در قلبم جای نخواهد گرفت او به زندگی ام پای نهاد و به ان عذت بخشید او قلبم را سر شار میکند سر شار از لذتهای که بس بی نظیر اندسرشار از نوای فرشتگان و تخیلاتی بکر و دست نیافتنی او جام روانم را از فراوانی عشق اش لبریز می سازد و اینگونه است هر جا که پای می گذارم دیگر تنها نیستم اخر با همراهی چون او چگونه می توان تنها بود؟! و من هرگاه دستانش را جستوجو کنم همواره در کنار من است این عشق چقدر دوام خواهد داشت ایا هرگز میتوان ان را با گذز ساعات سنجید؟!اکنون پاسخی ندارم تنها می توانم بگویم که تا ان هنگام که تمامی ستاره گان بسوزند و بی فروغ شوند نیازمند او خواهم بود و او نیز در کنارم خواهد ماند |
31 فروردین 86 - 02:54 | |
ای صمیمی ای دوست !
گاه بیگاه
لب پنجره خاطره ام می آیی
ای قدیمی ای خواب !
و مرا یاد کنی یا نکنی ،
من بیادت هستم.
آرزویم همه سرسبزی توست.
دایم از خنده ، لبانت لبریز !
|
19 اسفند 85 - 02:46 | |
salam
مرسی عزیزم از لطف شما
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم... |
























