لیست دوستان :: 5
لیست کلوبها :: 6
لیست توصیفنامه ها13 تیر 87 - 00:24 | |
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود |
7 تیر 87 - 19:57 | |
بخوان به نام گل سرخ ، در صحاری شب
كه باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان ، تا كبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران ، زبام نیلی شب
كه رهگذر نسیمش به هر كرانه برد
ز خشك سال چه ترسی
كه سد بستی بستند
نه در برابر آب ، كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
تو خاموشی ، كه بخواند ؟
تو می روی ، كه بماند ؟
كه بر نهالك بی برگ ما ترانه بخواند ؟
هزار آینه جاری ست ...
هزار آینه اینك ، به همسرایی قلبِ تو می تپد با شوق
زمین تُهی ست ز زندان
همین تویی تنها
كه عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان كن ، بدان زبان كه تو دانی ...
|
5 بهمن 86 - 01:27 | |
عشق شور و هیجان نیست، عشق عاطفه نیست. عشق ادراکی بسیار عمیق نسبت به این نکته است که یک نفر به نحوی
کامل کننده توست، کسی هست که از تو دایره ی کاملی می سازد. حضور این شخص حضور تو را اعتلا می بخشد.
عشق به تو آزادی می بخشد تا خودت باشی. عشق احساس مالکیت نیست.
|

















