ارس ق , arsalan504

ارس ق

 هر کسی چیزایی رو که شما می گین می شنوه. ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن. اما بهترین دوستان، رفایی رو که شما هرگز نمی گین می شنون.
ارس ق , arsalan504

ارس ق

مطالب تصاویر 1دوستان 159
cloobid
arsalan504
، 3 سال و 2 ماه و 22 روز
مرد 26 ساله مجرد
ليسانس ، مهندسی معماری

دوستان

  • ماه  , asi78
  • هلن  محمدی , helen426
  • خاطره  , asmooni_del
  • صحرا محمدی , sahra5000
  • مهتاب نوری , mahtabf1
  • یاس ز , z.sephrie11
  • لی یونگ ا , leeyoungae...
  • آرام21 علیمردانی , 2.180.100.12
  • خدیجه  سرابی , sheaa
  • نازلی  , manotanhayiii
  • فاطی  , fatits97
  • بهار  , aghaghiyebaran23
  • شکرانه خانوم , pas.az.to
  • سوگند یزدان , shalani
  • سارا پ , saras1374
  • آیسان سهروردی , anjelina000
  • الهام  زنوزی , elham_zonouzi
  • مینا  , atlanta
  • سارا  , zsara204
  • 159 نفر

    morebox img

آلبوم تصاویر

1 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • دو کلام حرف حساب  , 2kalamharfehesab
  •  هزاره و اوزبیک , Hazaraanduzbek
  • آس و پاس , AS_PAS
  • خانه معماری , khanehmemari
  • دهه شصتی ها , 1060club
  • 10 رسانه

    morebox img


تبلیغات

ارس ق , arsalan504
نوازش 13 ساعت پیش
فاصله...
ادامه
99
ارس ق , arsalan504
هیچگاه به دنبال صورت زیبا نباشید
روزی پیر خواهد شد!!!
هیچگاه به دنبال پوست خوب نباشید
روزی چروک خواهد شد!!!
هیچگاه به دنبال اندام خوب نباشید
روزی عوض خواهد شد!!!
هیچگاه به دنبال موی زیبا نباشید
روزی سپید خواهد شد!!!
در عوض بدنبال قلبی وفادار باشید
که تا ابد دوستتان خواهد داشت..
ادامه
کامنت بنویسید...
ارس ق , arsalan504
جمعه 1 بهمن ، 22:59
لایک
ادامه
سعید  , saeed_66406
جمعه 1 بهمن ، 13:16
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادرسیرت زیبا بیار
ادامه
ارس ق , arsalan504
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ،
مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد
اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت❌ بزنند ...

غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است
و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .

استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ...

ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که :
"اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید"

غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده مانده!
استاد به شاگرد گفت:
همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی عرضه اصلاح نه...

ادامه
کامنت بنویسید...
ارس ق , arsalan504
جمعه 1 بهمن ، 22:58
لایک
ادامه
امیر علی خادم , amirali_elm
جمعه 1 بهمن ، 22:23
آفرین _قشنگ
ادامه
ارس ق , arsalan504
خانمم همیشه میگفت دوستت دارم
من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم...
ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند...
همیشه شیطنت داشت.
ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،
من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...

گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی
این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خداکنه تا صبح نباشی...
بی اختیار این حرف را زدم..

این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...

بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...
نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..
آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...

از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...
هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...
گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...
مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!

همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...
شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...

شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..

بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...
من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...
بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...
خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...
آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...

حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...
حالا فهمیدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد

باید بیشتر مواظب حرفها بود
گاهی زود دیر میشود...
ادامه
کامنت بنویسید...
محمد کمالی 2 , mohammad_soha2
2 ساعت پیش
عالی بود
ادامه
لمیاء  , 69117
جمعه 1 بهمن ، 23:04
خیلی ظریف و جالب بود
ادامه
ارس ق , arsalan504
جمعه 1 بهمن ، 22:56
لایک
ادامه
ارس ق , arsalan504
5 روز پیش
او رفت و‌ صبر رفت و تحمل تمام شد...
از هم گسست؛ سلسله ی اختیار ما!
گفت از تو یاد میکنم، اما وفا نکرد!
یادش به خیر... یارِ فراموشکار ما...
ادامه
کامنت بنویسید...
ســـآمـــآن مهتابی , 0asd
یکشنبه 26 دی ، 18:38
ادامه