ملیحه  , armitah

ملیحه

 خدایا ! خواستم بگویم  تنهایم ،  امانگاهت مراشرمگین كرد ، چه كسی بهتر از تو ؟
ملیحه  , armitah

ملیحه

مطالب تصاویر 7
cloobid
armitah
، 4 سال و 4 ماه و 21 روز
زن 42 ساله متاهل
ليسانس ،

آلبوم تصاویر

7 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • مادر  , m_a_d_a_r
  • 176 رسانه

    morebox img


تبلیغات

ملیحه  , armitah
پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت میکنم،
نجار آن شب نتوانست بخوابد.
همسرنجار گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت یگانه است و درهای گشا یش بسیار "
کلام همسرش آرامشی بردلش ایجاد کرد و چشمانش سنگین شدوخوابید
صبح صدای پای سربازان را شنید،چهره اش دگرگون شد و با ناامیدی، پشیمانی وافسوس به همسرش نگاه کردکه دریغاباورت کردم بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجیرکنند.دو سرباز باتعجب گفتند:
پادشاه مرده و از تو می خواهیم تابوتی برایش بسازی،چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت،همسرش لبخندی زد وگفت:
"مانند هرشب آرام بخواب،زیرا پروردگار یکتا هست و درهای گشایش بسیارند "

فکر زیادی بنده را خسته می کند، درحالی که خداوند تبارک وتعالی مالک وتدبیر کننده کارهاست
ادامه
99
ملیحه  , armitah
همسایه 1 ماه پیش
ادامه
ملیحه  , armitah
هیچگاه دلت رابه روزگارمسپارکه

نتیجه اش ناامیدی ست!!

دلت رابه
"خدا"بسپار
که تنها اوست دریای امید...
ادامه
ملیحه  , armitah
اگه تموم درهابه روت بسته ست
غمگین ترینی

تو دریاے مشڪلات اسیرے
دعاهات مستجاب نمیشه

تنهاوبےڪسے
ڪسے دوسِت نداره

بین مردم غریبے
دنیابرات تنگ شده

به فڪریڪ اتصال باش
بین خودت و خدا
ادامه
ملیحه  , armitah
شهرداری که رفتگر شد؛

در حاشیه تخریب منزل مسکونی مادر پیر دو بچه سندرم داون

اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار ارومیه؛
در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شد.
چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار
بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است.
نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد،
سلام داد و دید رفتگر امروز، آقا مهدی است. او از دوستان
شهید باکری بود.

آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به
جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری
اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟
شما رو چه به این کارا؟
جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟
خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید.

زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن
می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش
شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده
بود جاش.

اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی
جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر
بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار
ارومیه است.

آقا مهدی، پدر بچه های پرورشگاه شهرم بود. همیشه بهشون
سر میزد؛ نزدیکای عید، کلی کادو میخرید میاورد براشون.
خیلی دوستش داشتن، وقتی شهید شد، یه شهر یتیم شدن.

وقتی آقا مهدی ، شهردار ارومیه بود ، یك شب باران
شدیدی بارید .
به طوری كه سیل جاری شد . ایشان همان شب ترتیب
اعزام گروه های امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش
هم با آخرین گروه عازم منطقه شد .
پا به پای دیگران در میان گل و لای كوچه ها كه تا زیر زانو
می رسید ، به كمك مردم سیل زده شتافت .

در این بین ، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد كه با شیون و فریاد ،
از مردم كمك می خواست .
تمام اسباب و اثاثیة پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب
گرفته بود . آقا مهدی ، بی درنگ به داخل زیرزمین رفت
و مشغو ل كمك به او شد .

كم كم كارها رو به راه شد . پیرزن به مهدی كه مرتب در
حال فعالیت بود نزدیك شد و گفت : خدا عوضت بدهد
مادر ! خیر ببینی .

نمی دانم این شهردار فلان فلان شده كجاست تا شما را
ببیند و یك كم از غیرت و شرف شما را یاد بگیرد آقا
مهدی خنده ای كرد و گفت :
راست می گویی مادر ! ای كاش یاد می گرفت .

۲۵ اسفند سالروز شهادت مهدی باکری شهردار سابق ارومیه
است که حتی پیکرش هم از میدان جنگ بازنگشت.
ادامه