اختری كو كه در این شام سیاه،
راه بنماید و تابد به سرم؟
همدمی كو كه در این وحشت سرد،
سر بگوش آرد و گیرد خبرم؟
همه جا شب، همه جا شب،
همه جا درد و غبار!
همه جا نعش عزیزان فرو مرده به خاك!
نه نشانی ز كسی،
نه نسیم نفسی،
نه در این بادیه فریاد، نه فریادرسی!
كاروان مرده، جرس مرده، هوس مانده ز كار،
باد غران و من استاده در این سوز هلاك،
چنگ در مو چو یكی زنگی دیوانه ی مست،
راست چونان دكلی بر سر توفان زده ناو،
میكشم سر به فراز،
میبرم تن به نشیب!
میروم خسته و درمانده به آغوش شكست،
كو؟ چه شد سایه ی آن كهنه درخت؟