__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 79
  • نام کلوب :یا ابا الفضل عباس
    نام انگلیسی : abass
    تاسیس : 5 خرداد 1385
    153 عضو ، 25 بحث ، 9 آلبوم ، 6 مقاله ، 1 لینک

    یا ابا الفضل عباس

  • نام کلوب :یا فاطمه الزهرا
    نام انگلیسی : fatemeh
    تاسیس : 25 فروردین 1385
    238 عضو ، 68 بحث ، 10 آلبوم ، 3 لینک

    یا فاطمه الزهرا

  • نام کلوب :رالی ماشین
    نام انگلیسی : car_rally
    تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
    820 عضو ، 62 بحث ، 3 مقاله ، 4 لینک

    رالی ماشین

  • نام کلوب :نسل نخلهای سوخته
    نام انگلیسی : nasle_nakhlhaee_sokhteh
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    194 عضو ، 44 بحث ، 1 آلبوم ، 6 مقاله

    نسل نخلهای سوخته

  • نام کلوب :پاتوق قمی ها و سمنانی
    نام انگلیسی : semnanqom
    تاسیس : 20 شهریور 1386
    451 عضو ، 103 بحث ، 20 آلبوم ، 4 مقاله ، 7 لینک ، 2 نظرسنجی

    پاتوق قمی ها و سمنانی ها

  • نام کلوب :دانشگاه سمنان
    نام انگلیسی : semnan_university
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    526 عضو ، 223 بحث ، 4 مقاله ، 27 لینک

    دانشگاه سمنان

سوختم...
30 تیر 87 - 17:00
 
 

 

ای عشق...

 

 

 

نگاه ساکت باران ،
به روی صورتم دزدانه میلغزد
ولی یاران نمیدانند که من دریائی از دردم
به ظاهر گرچه میخندم ...
ولی اندر سکوتی تلخ میگریم !!!

 

 

 

یادمان باشد ...

 

 

 

سوختم...

خاکسترم را باد برد

بهترین یارم مرا از یاد برد!!!

 

 

 

قایقی خواهم ساخت ...

 

 

 

... Game Over

!!! The End

 

 

 

مرگ عشق...

 

 

 

لیست توصیفنامه ها
15 تیر 87 - 19:26
رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم قصد این قوم فریب است بیا برگردیم عشق بازیچه ی شهر است ولی در ده ما دختر عشق نجیب است بیا برگردیم كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند روستا مامن سیب است بیا برگردیم چه حسابیست در این شهر كه در مبحث جبر جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم
9 بهمن 86 - 22:01
salam dooste khobam tavalodet mobarak *********.\/*.*\/*.*\/*********** *********./\*.*/\*.*/\*********** **********||***||***||*********** **********||***||***||*********** ******(----------------------)******** *****(------tavalodet------)******* ****(--------mobarak--------)****** ***(___________________)*** ** ***************************** ****(--------mobarak--------)****** ***(___________________)*** ** ***************************** ****(--------mobarak--------)****** ***(___________________)****** ***************************** ****(--------mobarak--------)****** ***(___________________)***** *****************************
28 دی 86 - 12:09
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند. پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم. سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز... دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند. تنها خدا بود که به من نمی خندید. و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم. تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است. گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم. خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد. من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند. آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر. نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند. سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود. من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت. و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .
__