__
لیست دوستان :: 38
لیست کلوبها :: 9
  • نام کلوب :ایت بال
    نام انگلیسی : biliard
    تاسیس : 30 اردیبهشت 1384
    148 عضو ، 26 بحث ، 11 آلبوم

    ایت بال

  • نام کلوب :فرامرز اصلانی
    نام انگلیسی : faramarzeaslani
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    574 عضو ، 12 بحث ، 6 آلبوم ، 2 مقاله ، 1 لینک

    فرامرز اصلانی

  • نام کلوب :فول کنتاک
    نام انگلیسی : kungfu_16
    تاسیس : 28 اسفند 1383
    137 عضو ، 33 بحث ، 8 آلبوم ، 6 مقاله ، 1 لینک

    فول کنتاک

  • نام کلوب :سنتور معاصر
    نام انگلیسی : santoor_moaser
    تاسیس : 12 فروردین 1384
    116 عضو ، 38 بحث ، 7 آلبوم ، 6 مقاله ، 5 لینک

    سنتور معاصر

  • نام کلوب :ماریا شاراپووا
    نام انگلیسی : maria_sharapova
    تاسیس : 19 فروردین 1384
    143 عضو ، 4 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 2 لینک

    ماریا شاراپووا

  • نام کلوب :زن اشرف مخلوقات
    نام انگلیسی : dgshtuj
    تاسیس : 6 آبان 1384
    305 عضو ، 32 بحث ،

    زن اشرف مخلوقات

زنجیر(اخوان ثالث)
24 تیر 87 - 13:07
18

یه شعر طولانی از اخوان ثالث واقعا گرگه

بدون شك بعد از زمستان زیباترین شعر نوی اخوانه

مثل یه داستان ادم رو دنبال خودش می كشونه و پره از مفاهیم!

فتاده تخته سنگ آن سوی تر, انگار كوهی بود

و ما این سو نشسته, خسته انبوهی.

زن و مرد و جوان و پیر,

همه با یكدگر پیوسته, لیك از پای,

و با زنجیر!!!!!!!!

اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن!!! لیك تا انجا كه رخصت بود

تا زنجیر!!!!!!!!

ندانستیم

ندائی بود در رویای خوف و خستگی هامان,

و یا آوائی از جایی:....كجا؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت:

“فتاده تخته سنگ آن سوی, وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است, هر كس طاق...هر كس جفت....”

چنین می گفت چندین بار

صدا, و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز وخود, در خاموشی

می خفت

و ما چیزی نمی گفتیم.

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شك و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی!!!

و حتی در نگاه مان نیز خاموشی!

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

شبی كه لعنت از مهتاب می بارید,

و پاهامان ورم می كرد و می خارید,

یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگین تر از ما بود!!!!!

لعنت كرد گوشش را !!!! و نالان گفت: ”باید رفت“

و ما با خستگی گفتیم: ”لعنت پیش بادا گوشمان را!!!, چشممان را نیز, باید رفت“

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود.

یكی از ما كه زنجیرش سبك تر بود!!!! بالا رفت, آنگه خواند:

”كسی راز مرا داند

كه از این رو به آن رویم بگرداند.“

و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا, یك .... دو .... سه ....دیگر بار

هلا, یك, دو, سه, دیگر بار.

عرق ریزان, عزا, دشنام- گاهی گریه هم كردیم!!!!!!!!

هلا, یه, دو, سه, زینسان بارها بسیار.

چه سنگین بود, اما سخت شیرین بود پیروزی.

و ما با آشناتر لذتی, هم خسته هم خوشحال,

ز شوق و شور مالامال

یكی از ما كه زنجیرش سبك تر بود!!!!!!

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند:

( و ما بیتاب)

لبش را با زبان تركرد (ما نیز آنچنان كردیم)

و ساكت ماند.

نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند.

دوباره خواند, خیره ماند, پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری, ما خروشیدیم:

”بخوان!“ او همچنان خاموش.

”برای ما بخوان“ خیره به ما ساكت نگه می كرد.

پس از لختی

در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد!!!!

فرود آمد. گرفتیمش كه پنداری می افتاد.

نشاندیمش.

به دست ما و دست خویش لعنت كرد!!!!

”چه خواندی هان؟”

مكید آب دهانش را و گفت آرام:

“نوشته بود

همان,

كسی راز مرا داند,

كه از این رو به آن رویم بگرداند!!!!!!!!!!“

...

نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه كردیم

لیست توصیفنامه ها
14 فروردین 87 - 13:29
داش احمد چاکریم شما که یاد ما نیستی اما با همه ی این تفاصیر و با همه ی مصیبت هات دوست داریم تولدت مبارک جیگر
19 دی 86 - 11:37
سلام داداش احمد گل حاجی بد دلم هوای اون هوا دو نفره ها رو کرده هر شب بارک بودیم یادته؟! چه دورانی داشتیم؟! مواظب خودت باش سال قبل این موقع یادته فواره یخ زده بود !!!!!!!!! ای بابا یاد باد آن روزگاران !
22 آبان 86 - 20:36
سلام احمد جون.... کجایی داداش پیدات نیست.... این وبلاگ اخریت درباره ی عصار خیلی خدا بود دادا.....;) خیلی میخوامت بووووووووس
__