لیست کلوبها :: 26:...مرد باردار بالاخره زایید !.:: 3 مرداد 87 - 18:35 |
مرد آمریكایی كه پس از ازدواج تصمیم به بارداری گرفته بود، نوزاد خود را كه یك دختر است به دنیا آورد. به گزارش ایسنا، این مرد آمریكایی به نام توماس بیتی كه 34 سال دارد، ابتدا دختر بدنیا آمد اما پس از مدتی بدلیل ناهماهنگیهای جسمی تحت جراحی تغییر جنسیت قرار گرفته و مرد شد.
پس از آن بیتی تصمیم به ازدواج گرفت. وی قانونا مرد است اما پزشكان اعضای تولید مثلی زنانه را پس از جراحی سینه، در بدن او نگه داشتند. پس از ازدواج همسر بیتی بچه دار نمیشد در نتیجه بیتی تصمیم گرفت خود این مسوولیت را برعهده بگیرد و مادر شود. او هم اكنون در بیمارستانی در اورگون، دختری به دنیا آورده و حال هر دوی آنها خوب است.
بیتی با اسپرم یك اهدا كننده ناشناس باردار شده به گفته پزشكان در مركز پزشكی سنت چارلز زایمان طبیعی انجام گرفت. اما برخی از گزارشها اعلام كردند كه وی تحت عمل سزارین قرار گرفته است. بیتی وقتی خبر باردرای خود را اعلام كرد تیتر تمام روزنامهها و رسانههای جهان شد. وی میگوید: وقتی تغییر جنسیت دادم تصمیم گرفتم اعضای تولید مثلی خود را بر ندارم چون میخواستم یك روز بچه به دنیا بیاورم.
او در سن 20 سالگی تصمیم گرفت كه به طور قانونی تغییر جنسیت دهد و پنج سال بعد با نانسی همسرش ازدواج كرد.
|
لیست توصیفنامه ها4 مرداد 87 - 22:52 | |
000000000000000000000000000 0000 0000000000000000000000000000000 0000000777770000000777770000000 0000077777777700077777777700000 0000777777777770777777777770000 0000777777777777777777777770000 0000777777777777777777777770000 0000077777777777777777777700000 0000007777777777777777777000000 0000000077777777777777700000000 0000000000777777777770000000000 0000000000000777770000000000000 0000000000000007000000000000000 |
4 مرداد 87 - 16:55 | |
كرگدنها هم عاشق میشوند كرگدن گفت: نه امكان ندارد، كرگدنها نمیتوانند با كسی دوست بشوند. دم جنبانك گفت: اما پشت تو میخارد. لای چینهای پوستت پر از حشرههای ریز است، یكی باید پشت تو را بخاراند. یكی باید حشرههای تو را بردارد. كرگدن گفت: اما من نمیتوانم با كسی دوست بشوم. پوست من خیلی كلفت است، همه به من میگن پوست كلفت. دم جنبانك گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست. كرگدن گفت: ولی من كه قلب ندارم، من فقط پوست دارم. دم جنبانك گفت: اینكه امكان ندارد، همه قلب دارند. كرگدن گفت: كو؟ كجاست؟، من كه قلب خودم را نمیبینم. دم جنبانك گفت: خوب، چون از قلبت استفاده نمیكنی، قلبت را نمیبینی. ولی من مطمئنم كه زیر این پوست كلفت یك قلب نازك داری. كرگدن گفت: نه، من قلب نازك ندارم، من حتما یك قلب كلفت دارم. دم جنبانك گفت: نه، تو حتما یك قلب نازك داری، چون به جای اینكه دم جنبانك را بترسانی، به جای اینكه لگدش كنی، به جای اینكه دهن گشاد و گندهات را باز كنی و آن را بخوری، داری با او حرف میزنی. كرگدن گفت: خوب، این یعنی چی؟ دم جنبانك گفت: وقتی كه یك كرگدن پوست كلفت، یك قلب نازك دارد یعنی چی؟ یعنی اینكه میتواند دوست داشته باشد، میتواند عاشق بشود. كرگدن گفت: اینها كه میگویی یعنی چی؟ دم جنبانك گفت: یعنی ... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشینم، بگذار ... كرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یك جمله مناسب میگشت. فكر كرد بهتر است همان اولین جملهاش را بگوید. اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را میخاراند. داشت حشرههای ریز لای چینهای پوستش را برمیداشت. كرگدن احساس كرد چقدر خوشش میآید. اما نمیدانست از چی خوشش میآید. كرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم اینكه من دلم میخواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحمهای كوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانك گفت: نه، اسم این نیاز است، من دارم به تو كمك میكنم و تو از این كه نیازت برطرف میشود احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت میكنی، اما دوست داشتن از این مهمتر است. كرگدن نفهمید كه دم جنبانك چه میگوید. روزها گذشت، روزها، هفتهها و ماهها و دم جنبانك هرروز پشتش را میخاراند و هرروز حشرههای كوچك مزاحم را از لای پوست كلفتش برمیداشت و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یك روز كرگدن به دمجنبانك گفت: به نظر تو این موضوعی كه كرگدنی از اینكه دم جنبانكی پشتش را میخاراند و حشرههای مزاحمش را میخورد احساس خوبی دارد، برای یك كرگدن كافی است؟ دم جنبانك گفت: نه، كافی نیست. كرگدن گفت: درست است كافی نیست. چون من حس میكنم چیزهای دیگری را هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا كنم. دم جنبانك چرخی زد و پرواز كرد، چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای كرگدن. كرگدن تماشا كرد، تماشا كرد و تماشا كرد. اما سیر نشد. كرگدن میخواست همینطور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد: این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست. این دم جنبانك قشنگترین دم جنبانك دنیا و او خوشبختترین كرگدن روی زمین. وقتی كه كرگدن به اینجا رسید احساس كرد یك چیز نازك از چشمش افتاد. كرگدن ترسید و گفت: دم جنبانك، دم جنبانك، عزیزم، من قلبم را دیدم همان قلب نازكم را كه میگفتی، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چیكار كنم؟ دم جنبانك برگشت و اشكهای كرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یك عالم از این قلبهای نازك داری. كرگدن گفت: راستی اینكه كرگدنی دوست دارد، دم جنبانكی را تماشا كند و وقتی تماشایش میكند، قلبش از چشمش میافتد، یعنی چه؟ دم جنبانك چرخی زد و گفت: یعنی اینكه كرگدنها هم عاشق میشوند. كرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟ دم جنبانك گفت: یعنی كسی كه قلبش از چشمهایش میافتد. كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانك باز هم حرف بزند. باز پرواز كند و او باز هم تماشایش كند و باز قلبش از چشمهایش بیافتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همینطور از چشمهایش بریزد یك روز حتما قلبش تمام میشود. آنوقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلا قلب نداشتم حالا كه دم جنبانك به من قلب داده، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم را برای او بریزم |
4 مرداد 87 - 15:55 | |
Se Sa@e Koja Rafti MartiKe???>:P |

























