لیست کلوبها :: 101روزه 26 شهریور 87 - 21:04 |
ماه از نیمه گذشت... خیلی راحت... مثل چشم بر هم زدنی و یا شاید مثل گذر عمر در این سالها، بی آنکه بفهمم!! امشب وقتی سر به آسمان بلند کردم، ماه را دیدم. کامل کامل بود... و تازه آنجا بود که فهمیدم این ماهی که چشم انتظار آمدنش بودم از نیمه هم گذشت، بی آنکه درکش کنم... آن طور که باید... آن طور که شایسته ی درکش است... این روزها عجیب دلم گرفته است... دلم هوای کسی را کرده... کسی که گاهی آنچنان حضورش را به من ثابت می کرد که ندیدنش را حس نمی کردم... اما حالا نمی دانم چرا از آن لحظه ها خبری نیست... نمی دانم در این چند روزه چه کردم که ناگهان گمش کردم... انگار ناگهان از دستم افتاد... نمی دانم کجا... و حالا که نگاه می کنم تنها دستان خالی ام را می بینم و یک دنیا افسوس برای از دست دادنش... این روزها عجیب دلم گریه می خواهد... به دنبال بهانه ای ام برای باریدن... خالی شدن... سبک شدن... تا دوباره پرواز کنم... این روزها آن قدر سریع می گذرند که گاهی یادم می رود هفته ها گذشته! این روزهای خوب، چه زود تمام می شوند... چه پر شتاب می آیند و می روند... انگار که نمی خواهند کسی آمدنشان را بفهمد... و شاید حتی رفتنشان را... خوش به حال آن کسانی که که این لحظه ها را طولانی می یابند... طولانی و تمام نشدنی... گاهی دلم می خواهد زمان در لحظه توقف کند... کاش می شد کاری کرد... چقدر دلم گریه می خواهد...
|












