عشق 19 بهمن 86 - 00:54 |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند زن جوان : یواشتر برو من میترسم مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی مرد جوان : مرا محکم بگیر زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند... 19دی |





