لیست دوستان :: 391
لیست کلوبها :: 38
لیست توصیفنامه ها4 دی 86 - 10:44 | |
Don't shut love out of your life by saying it's impossible to find. The quickest way to receive love is to give love;the fastest way to lose love is to hold it too tightly; and the best way to keep love is to give it wings |
26 آذر 86 - 15:11 | |
خــــــــــــــــــــــــــدا
یکی بود یکی نبود .یک مرد بود که تنها بود.یک زن بود که او هم تنها بود.زن به اب رود خانه نگاه میکرد وغمگین بود مرد به اسمان نگاه میکرد و غمگین بود .خدا گفت شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید وبا هم مهربان باشید.))مرد سرش را پایین اورد.مرد به اب رودخانه نگاه کردودر اب زن را دید و زن به اب رودخانه نگاه کرد.مرد را دید.خدا به انها مهربانی بخشید وانها خوشحال شدند.خدا خوشحال شد واز اسمان باران بارید.مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود .زن خندید.خدا به مرد گفت((به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی وهر دو در ان اسوده زندگی کنید.)) مرد زیر باران خیس شده بود.زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .مرد خندید.خدا به زن گفت((به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد .زیبا کنی.))مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. انها خوشحال بودند.خدا هم خوشحال بود. یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میدهد.دستهایش را بسوی اسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.اما پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به اسمان ماند.مرد او را دید .کنارش نشست .دستهایش را بسوی اسمان بلند کرد.خدا دستهای انها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوشی پچ پچی کردند وخندیدند.خدا خندید و زمین سبز شد.خدا گفت از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.))فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند.مرد گل را به زن دادوزن انرا در خاک کاشت.خاک. خوشبو شد.پس از ان کودکی متولد شدکه گریه می کرد.زن اشکهای کودک را می دیدوغمگین بود.فرشته ها به او اموختند که چگونه طفل را در اغوش بگیردو از شیره ی جانش به او بنوشاند.مرد زن را دید که می خندید.کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست وپیشانی بر خاک گذاشت.خدا شوق مرد را دید و خندید.وقتی خدا خندید. پرنده باز گشت و بر شانه ی مرد نشست . خدا گفت با کودک خود مهر بان باشید تا مهربانی را بیاموزید.راست بگویید تا راستگو باشید.گل. اسمان و رود را به او نشان دهیدتا همیشه به یاد من باشد.))روزهای بارانی و افتابی از پی هم گذشت.زمین پر شد از گلهای رنگا رنگ و لا به لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند. خدا همه چیز وهمه جا را میدید .خدا دید که زیر باران مردی دستهایش رابالای سر زنی گرفته است که خیس نشود.زنی را دید که گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.خدا دستهای بسیاری را دید که بسوی اســمان بلند شده اندو نگاه هایی که در اب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند. خــــــــــــــدا خوشحال بود چـــــون دیـــگر غـیــــــــــر از او هیـــــچ کس تنــــــــــــــها نبــود.
|
7 آذر 86 - 02:55 | |
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زیبا و خاموش ،
تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،
از راه رسید و گل های الماس شکفتند
و قندیل زیبای پروین - که هر شب ،
دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که
گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !
" دکتر علی شریعتی "
|


















شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید وبا هم مهربان باشید.))مرد سرش را پایین اورد.مرد به اب رودخانه نگاه کردودر اب زن را دید و زن به اب رودخانه نگاه کرد.مرد را دید.خدا به انها مهربانی بخشید وانها خوشحال شدند.خدا خوشحال شد واز اسمان باران بارید.مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود .زن خندید.خدا به مرد گفت((به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی وهر دو در ان اسوده زندگی کنید.)) مرد زیر باران خیس شده بود.زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .مرد خندید.خدا به زن گفت((به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد .زیبا کنی.))مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. انها خوشحال بودند.خدا هم خوشحال بود. یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میدهد.دستهایش را بسوی اسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.اما پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به اسمان ماند.مرد او را دید .کنارش نشست .دستهایش را بسوی اسمان بلند کرد.خدا دستهای انها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوشی پچ پچی کردند وخندیدند.خدا خندید و زمین سبز شد.خدا گفت