علیرضا  , alireza_kerman

علیرضا

 دل می رود زدستم صاحب دلان خدارا
علیرضا  , alireza_kerman

علیرضا

مطالب تصاویر 1
cloobid
alireza_kerman
، 6 سال و 14 روز
مرد 27 ساله مجرد
ليسانس ، دانشجو مدیریت صنعتی

آلبوم تصاویر

1 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • كوروب بانك , coroobbank
  • پرشیـن بکس , persianbax
  • ثبت ازدواج , sabte_ezdevaj
  • باهم دوست باشیم دوست واقعی , doostclub
  • 420 رسانه

    morebox img


تبلیغات

علیرضا  , alireza_kerman
بهار اول فروردین شروع نمیشود...
بهار از اولین شكوفه ها شروع نمیشود...
بهار یك جایی توی سر آدم است، دقیقا وقتی شروع میشود كه آدم دنبال نقطه ای برای تغییر میگردد،
لحظه ایی كه فكر میكند از اول درس میخوانم،ورزش را شروع میكنم،دنبال كار دیگری میروم، مهربان تَر میشوم،با همسرم ملایم تر حرف میزنم...عاشق میشوم...
به خاطر همین بعضی ها در سال چند بهار دارند،بعضی ها هر چند سال یك بهار دارند و بعضی ها اصلا هیچ وقت بهار را نمیبینند....
بهار همین لحظه است ، همین لحظه كه آدم میفهمد زندگی اش چیزی كم دارد، چیزی را باید جابه جا كند،چیزی را باید جلوی دست بگذارد. بهار را باید خلق کرد،
ادامه
99
کامنت بنویسید...
هوشنگ فخار مقدم , abbasmfakhar
یکشنبه 22 فروردین ، 22:59
نکات ظریفی اشت !!!
ادامه
علیرضا  , alireza_kerman
بال های کوچکم
كنج آشیانه گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود...
ادامه
علیرضا  , alireza_kerman
انسان های هم فرکانس،
همدیگر را پیدا می کنند..
حتی از فاصله های دور...
از انتهای افق‌های دور و نزدیک..
انگار جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند...
یک روزی ...
یک جایی است که باید ؛با هم برخوردمی کنند... آنوقت...
میشوند همدم، میشوند دوست، میشوند رفیق..
اصلا میشوند هم شکل...
مهرشان آکنده از هم ...
حرفهایشان میشود آرامش...
خنده شان، کلامشان می نشیند روی طاقچه دل ..
نباشند دلتنگ میشوند..
هی همدیگر را مرور می کنند...
از هم خاطره می سازند...
مدام گوش بزنگ یکدیگرند..
وهمیشه چشم به راه...
یادمان باشد...
حضور هیچکس اتفاقی نیست...
ادامه