لیست دوستان :: 8
لیست کلوبها :: 110salam 13 بهمن 86 - 12:11 |
کلوب شاد سبزواری با بحث های جدید و جالب کلوبی شاد برای تمام خانوما و آقایون شاد اینجا کلیک کن بیا تو http://www.cloob.com/clubname/sabzevary
5 امتیاز بده 100 گروب پاداش یگیر تازه کلوب سبزواری کلی مسابقه داره که اگه برنده شی بهت گروب جایزه میگیری
|
لیست توصیفنامه ها12 اسفند 86 - 19:51 | |
خوب كاری كردی منو از معاونت انداختی یه طوری هم اونجا نوشتی كه انگارمن معاون و شما مدیر عامل شركت یا یه سازمانی :D وماهی یك میلیون حقوق میدی ؟؟
گور پدر كلوب :Dو از این حرفت هم خوشم نیومد كه مسدودت میكنم منظورت چیه؟؟؟ اونجا هم گفتم من اینقدر سواد دارم كه آدمو با محتوایات كامپیوترش هك میكنم نمیدونم میفهمی یا نه؟ حالا ببین من كی هستم.
من چندتا از آدمایی رو به كلوبت آوردم كه تو خواب هم نمیتونی اونارو ببینی خلبان شكاری ودكتری فیزیك و هواشناسی و...
حالا هم به همه اونا میگم بین از كلوبت بیرون
و به این سارا معاونت هم بگو اگه یه وقت ببینم كه همزمان با من آنلاینه هكش میكنم من اونجایی كه دارم كار میكنم به 100 تا از این باسواداترش ومهندساش دارم درس میدم چه برسه به این جوجه فوكولیها.
تا همه شون از من عذر خواهی نكنن همه شونو اگه با من همزمان آنلاین باشن هك میكنم اونایی كه با من كری خوندن |
21 بهمن 86 - 15:21 | |
الهی ، امیدواری به خدای مهربانم را سپاس
چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیطی آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:
شمع اول گفت:من صلح و آرامش هستم اما کسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد،من باور دارم که بزودی می میرم.
سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد و به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت:من ایمان هستم برای بیشتر آدم ها دیگر در زندگی ضروری نیستم سپس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم.
سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش شد .
شمع سوم با ناراحتی گفت :من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم ،انسانها مرا در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند ،آنها حتی فراموش کردند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند....طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید و گفت :چرا شما خاموش شده اید؟شما باید تا آخر روشن
می ماندیدو ....اشک از چشمان کودک سرازیر شد.
آنگاه شمع چهارم گفت : نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم ... من امید هستم.
سپس کودک که چشمانش از شوق می درخشید شمع امید را برداشت و بقیه شمعها را روشن کرد . |
14 بهمن 86 - 16:19 | |
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم،همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس |




















امتیاز یادت نره
