__
لیست دوستان :: 54
لیست کلوبها :: 30
  • نام کلوب :پاتوق شادمانی !
    نام انگلیسی : jok
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    10278 عضو ، 135 بحث ، 81 آلبوم ، 37 مقاله ، 16 لینک ، 3 نظرسنجی

    پاتوق شادمانی !

  • نام کلوب :دانشگاه آزاد اسلامی م
    نام انگلیسی : iaum
    تاسیس : 28 دی 1383
    512 عضو ، 161 بحث ، 5 آلبوم ، 3 مقاله ، 1 لینک

    دانشگاه آزاد اسلامی مشهد

  • نام کلوب :مشهدی ها
    نام انگلیسی : mashhadcity
    تاسیس : 6 دی 1383
    3737 عضو ، 52 بحث ، 14 آلبوم ، 28 مقاله ، 10 لینک ، 6 نظرسنجی

    مشهدی ها

  • نام کلوب :بچه خفنای مشهد
    نام انگلیسی : bache_khafanye_cloob
    تاسیس : 16 اردیبهشت 1384
    504 عضو ، 51 بحث ، 5 آلبوم ، 4 مقاله ، 3 لینک

    بچه خفنای مشهد

  • نام کلوب :خاك سفید
    نام انگلیسی : white_clay
    تاسیس : 19 فروردین 1384
    37 عضو ، 7 بحث ، 2 لینک

    خاك سفید

  • نام کلوب :تربیت بدنی و ورزش
    نام انگلیسی : sports
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    266 عضو ، 66 بحث ، 10 آلبوم ، 3 مقاله ، 4 لینک

    تربیت بدنی و ورزش

ok
28 بهمن 84 - 23:57
صد بار به خود گفت خیالم که حذر کن                   بر گذشته ی خویش هم دمی نظر کن

عاشق شدی و عشق سراغت آمد                        دفتر و خط و قلم باز به کارت آمــــــــــد

صد شعر نوشتی و دوصد نثر برایش                        صد عشق سرودی و دو صد مهر برایش

کدامیــــــــــــــــنـش تورا دیوانه تر کرد                       ز خویش وز آوارگان آوارگان آواره تر کرد

کدامین گفتنــــــــــــــــــت در او اثر کرد                      برایت  عشــــــــــــق ها را بی ثمر کرد

به حرف دل که را محـــــــــــــرم نمودی                     ز هر چه آدمی بود

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 19:49  توسط علی |   =text/ >GetBC(87);  یک نظر
نمی توان بنام خدا نفرت ورزید.نمی توان بنام خدا شگنجه داد. نمی توان بنام خدا کشت.بنام خدا فقط می توان عشق ورزید.
عشق تنها امیدی است که وجود دارد زیرا عشق می تواند پلی میان انسان و خدا باشد.انسان بدون عشق در نا امیدی زندگی می کند.
ما زاده شده ایم که عشق بورزیم و مورد عشق ورزی قرار بگیریم
.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:16  توسط علی |   =text/ >GetBC(86);  2 نظر
یک دوست معمولی هیچگاه نمی تواند گریه تو را ببیند
یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:15  توسط علی |   =text/ >GetBC(85);  نظر بدهید
حرف خوش در اهنین را باز میکند.
حرف زده شده نهالی است که رشد میکند.
چشمش را ببین ، دلش را بخوان.
مهربانی های کوچک را فراموش نکن، و تقصیرات کوچک را به یاد  نداشته باش.
سوراخ را وقتی کوچک است وصله کن.
موی سر احمق هرگز سفید نمیشود.
کسی که از هیچ کس خوشش نمیاد بدبخت تر از کسی است که هیچکس دوستش ندارد.
از گناه تنفر داشته باش ، نه از گناهکار
قضاوت نکن تا درباره تو قضاوت نکنند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:14  توسط علی |   =text/ >GetBC(84);  نظر بدهید
سوال این نیست که ما میمیریم، سوال این است که ایا زندگی کرده ایم؟
به خدا نگو مشکل بزرگی دارم، به مشکل بگو خدای بزرگی دارم.
همنشینی فایده ندارد،هم اندیش باش.
تهدید انسان را می کشد،غرور ادم را خرد میکند.
دانایی رمز توانایی است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:12  توسط علی |   =text/ >GetBC(83);  نظر بدهید
من تنها ان را می خواهم که خدا برای من میخواهد.
در ذهن الهی تنها تکمیل است و کمال پس خواسته من به انجام رسیده است.
ورق تقدیر بر گشته و اوضاع بر وفق مراد است.
در ذهن الهی فرصت گمشده وجود ندارد، اگر دری بسته شود در دیگری می گشاید.
با پذیرفتن مشیت الهی همه چیز در زمان صحیح خود اتفاق می افتد.
همه چیز در جهت خیر و صلاح من است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:10  توسط علی |   =text/ >GetBC(82);  نظر بدهید
اموخته ام که سکوت تنها درسی است که ما خیلی دیر یاد می گیریم
اموخته ام که به خود احترام بگذارم
اموخته ام که این ترس از مشکلات است که انسان را میکشد نه خود انها
اموخته ام که حفظ کردن دشوارتر از پیدا کردن است.
اموخته ام که ازاد باشم.
اموخته ام که نگذارم عصبانیت بر من چیره شود.
اموخته ام که نمی توان یکباره همه چیز را تغییر داد.
اموخته ام که خونسرد باشم
اموخته ام که ارامش نعمت بزرگی است اگر قدر بدانیم
اموخته ام که یکطرفه به قاضی نروم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:9  توسط علی |   =text/ >GetBC(81);  نظر بدهید
اگر یک روزی از ماجرای عشق و عاشقی خودتون به ستوه امدید و کار به جایی کشید که هیچ راه عاقلانه ای نتیجه نداد . و نهایتا تصمیم گرفتید که خودتان را از شر زندگی خلاص کنید و چشمتان را بروی تمام زیبایی های ان ببندید.در همان حال و هوا یک لحظه و فقط یک لحظه با تمام وجودت به زندگی فکر کن .
به این فکر کن که با رفتن چه چیز را بدست میاری. و چه چیزهایی را  از دست میدهی.به این فکر کن که شاید همین الان کسی داره به تو فکر میکنه و تو را بیشتر از خودت دوست داره. میخواهد زندگی را با تو تجربه کنه.میخواهد تو همه چیزش باشی. میخواهد به تو یک عشق جدید را بده که شاید صد برابر از عشق قبلیت بهتر باشه.چرا به این موضوع فکر نمیکنی که زندگی ما را همین لحظات تشکیل میدهند همین لحظات به ظاهر کوچک و نادیدنی. چرا نباید فکر کنی که دوست داشتنی هستی  و ممکنه همین  وجودی که خدا به تو داده و تو قدرش را نمیدانی موجب تحولی عظیم در خودت و اطرافت بشه.مگه تو از غیب خبر داری؟ اره؟ مسلما نه ولی تنها چیزی که باید بدانی اینه که تمامی ما انسانه وجودمان لازم است و با بودن من تو کامل میشی و با بودن تو من کامل میشم و من و تو ما را تشکیل میدهیم. ما ماموریتهایی بس خطیر در این کره خاکی داریم و اگر ناتمام بماند مجبوریم برگردیم و ان را با مشکلاتی بیشتر کامل کنیم.
پس میبینی که چقدر با ارزشی و وجودت چقدر مقدسه.
زندگی برای تو منتظر نمی ماند. راهش را میره پس تو هم بجای ایستادن با ان همگام شو هم مسیر باش و بدان که جهان تو را دوست داره به شرطی که تو هم قدر دانش باشی و فقط محیط اطرافت را نبینی بلکه به کل بنگری و عظمت وجودی خودت را هیچگاه از یاد نبری. اگر چیزی را از دست دادی نگران نباش زندگی میداند برای تو چه چیزی مناسبتر است. تو روح الهی هستی و همه کسانی که با ما زندگی میکنند و یا با ما در ارتباط هستند روح الهی هستند . در قبال تک تک انها مسئول هستیم. باید دوستشان بداریم و این ما موریت خطیر ماست. هنوز هم میخواهی چشمت را بروی روحهای الهی ببندی؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:7  توسط علی |   =text/ >GetBC(80);  2 نظر
وقتی خدا زن را آفرید به من گفت این زن است . وقتی با او روبرو شدی . مراقب باش...
شیخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكنی . سرت را به زیر افكن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی مفتون فتنة چشمانش نشوی كه از آنها شیاطین می بارند . گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی كه مسحور شیطان می شوی. از او حذر كن كه یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری كه خدا در آتش قهرت می سوزاند و سرنگون به چاه ویلت می افكند.... مراقب باش و من بی آنكه بپرسم پس چرا او را آفرید گفتم ((به چشم )) شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد كه به قصد امتحان تو و این از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هیچ مگو... گفتم ((چشم )) و در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز او را ندیدم به چشمانش ننگریستم . آوایش را نشنیدم . چقدر دوست می داشتم بر موجی كه مرا به سوی او می خواند بنشینم اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشی از نیاز به چیزی یا كسی كه نمی شناختمش. اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می كردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم . و گریستم . نمی دانستم چرا؟ قطره اشكی از چشمانم جاری شد. و در پیش پایم به زمین نشست . به خدا نگاهی كردم مثل همیشه لبخندی با شكوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنكه حرفی بزنم و دردم را بگویم ، می دانست.
با لبخند گفت این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش. كه او داروی درد توست بدون او ناقصی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشكنی كه او بسیار شكننده است .
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم نمی بینی كه در بطن وجودش موجودی را به پرورش می برد. من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نكن، گیسوانش را نظر میانداز حرمت حریم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهیای این دیدار كنم.
من : اشكریزان و حیران خدا را نگریستم . پرسیدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید كردی ؟ گفت : من ؟
فریاد زدم : شیخ گفت تو سكوت كردی اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟
باز صبورانه و با لبخند همیشگی گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی . و من در گوشه ای دیدم شیخ همچنان حرفهای پیشین را تكرار می كند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 7:31  توسط علی |   =text/ >GetBC(79);  نظر بدهید
منتظر باش اما معطل نشو ، تحمل کن اما توقف نکن ، قطعه باش اما لج باز نباش ، بگو آری اما نگو حتماً ، بگو نه اما نگو ابدأ .
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:18  توسط علی |   =text/ >GetBC(78);  نظر بدهید
همه چیز گاه اگر تیره مینماید باز روشن میشود زود تنها فراموش مکن این حقیقتی است بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 16:13  توسط علی |   =text/ >GetBC(77);  نظر بدهید
ضروری: ...آدم تو زندگیش فقط یه بار عاشق میشه ... اگه حتی به دو بار كشید ... !اون عشق نیست ...آدم وقتی عاشق شد ... حتی یه لحظه هم عشقش رو نمیذاره و بره ... ! اگه این كارو كرد ... اون عشق نیست ...آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود روی همه بسته میشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نیست ...آدم وقتی عاشق شد ... فقط صلاح و خوبیه عشقش رو میخواد ... !اگه غیر از این بود ... اون عشق نیست ...آدم وقتی عاشق شد ... یه لحظه نمیتونه غم عشقش رو ببینه و آروم بگیره ... ! اگه غیر از این شد ... اون عشق نیست ... آدمی كه عاشق شد ... هیچ وقت با رفتن عشقش به آرامش نمیرسه ... !اگه رسید ... اون عشق نیست ...آدمی كه عاشق شد ... آرامش رو فقط تو آغوش عشقش میبینه ...اگه غیر از این شد ... اون عشق نیست ... !آدم اگه عاشق شد هیچ وقت اون عشق رو فراموش نمیكنه حتی اگه ازش دور بشه و ...همه درهای بینشون بسته بشه ... !!!اگه فراموش كرد ... اون عشق نیست ... !!!آدمی كه عاشق شد آدم نیست اون فــقـط یــــه عـــاشــقـــــه
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 15:46  توسط علی |   =text/ >GetBC(76);  نظر بدهید
فرق بین من و پروانه ۲ چیز است پروانه پرش سوخت َُِولی من جگرم سوخت
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 15:42  توسط علی |   =text/ >GetBC(75);  نظر بدهید
آنتوان برت : اولین طلیعه عشق آخرین تابش عقل است.

لرد بایرون : عشق مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه زندگی اوست.

دیز رائیلی : همه بخاطر عشق زاده شده ایم... عشق پایه و اساس هستی و تنها پایان آنست.

فرانگلین : اگر می خواخید دوستتان بدارند دوست بدارید و دوست داشتنی باشید.

عشق از دید گاه آدمهای معمولی مثل خودمون :

عشق از دید جاج آقا : استغفرالله باز از این حرفای بی ناموســی زدی ؟!
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدایت كنه )

عشق از دید یك ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمـــول !
( جمله عاشقانه : آه عزیزم به اندازه سطح زیر منحنی دوستت دارم )

عشق از دید رحیم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق
مشق نبود ننمـون رفت این فاطی اتوماتیك رو واسمون گرفت !
( جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داریم ؟ )

عشق از دید مرتضی ایدزی ( در زندان ) : اوچیكتیم عشقی !
( جمله عاشقانه : خاك زیر پاتیم ... نشاشی كه گل میشیم )

عشق از دید ننه بزرگم : نزن ننه این حرفارو ! راستی این دختر
بتـــــــول خانوم خیلی دختر خوب و با كمالاتیه !
( جمله عاشقانه : بریم خواستگاری ... )

عشق از دید دوست دخترم : عزیزم تو كه عاشقمی پس چرا
هزینـــــــه جراحی دمـــــاغمو نمیدی ؟! واسه ناهار هم بریم سورنتو ... نادیا و دوستشم میان ... دوست نادیا واســـش یه ماتیز گرفته ! تو حتی حاضر نیستی واسه مــن كه اینهمه دوستت دارم یه پراید بخری ؟!
( جمله عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام .. راستی دوستت هم دارم! )

عشق از دید غلام شوفر : رادیاتور عشق من از برایت جوش آمده ! باور نداری بر آمپرم بنگر!
( جمله عاشقانه : عزیزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ )

عشق از دید دخترای ترشیده : خدا جون یعنی میشه بیاد خواستگاریم ؟!!
( جمله عاشقانه : یا شابدوالعظیم 1000 تومن نذرت كه بیاد خواستگاریم )

عشق از دید ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه خالــــــــــی نداری؟
( جمله عاشانه : بوووق ... آبجی میای بریم كثافتكاری ؟ )

عشق از دید بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب میشه ؟! حالا بگو ببینم باباش چی كارست؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگیر )

.عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداری ؟! عشق باشه واسه بعد !
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت)
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:31  توسط علی |   =text/ >GetBC(74);  نظر بدهید
باید بروم و خواهم رفت
مسافری بیش نیستم با کوله بار اندوه
مبدا ام خاک نیستی و مقصدم حریم چشم های توست
زیاد زیسته ام ومستحق نبوده ام
حال باید بروم
من از راه دور آمده بودم و اینجا فقط استراحت گاهم بود
باید بروم و خواهم رفت
در هر گوشه ای که اتراق کردم
تکه ای از وجودم را به آنجا بخشیدم و آخرین تکه ی ممکن را که قلبم بود
در اینجا به خاک سپردم
که اگر روزی پشیمان شدی حد اقل چیزی از من به یادگار داشته باشی
باید بروم و خواهم رفت
تنها چیز با ارزشی که دارم فقط پاهایم هستند
اینها را به زور از چنگ شیطان حفظ کرده ام
و با آنها میروم
باید بروم همه منتظر رفتن منند
یادم باشد که سلامت را به سفر برسانم
خودت گفته بودی
خواهم رفت و تا ابد باز نخواهم گشت
شاید در استراحت گاه بعدیپاهایم را به امانت بسپارم
و برای همیشه قید سفر را بزنم
باید بروم و
رفتم...
خدا نگه دارت
از یادداشت های دفتر خاطراتم
برای کسی که رفتن را ترجیح داد
 
تو که با دست فریبت خلق را فریفتی  
     با دست انتقام طبیعت چه خواهی بکنی؟
  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
27 فروردین 86 - 22:44
tavalodet mobark basheh
29 آبان 85 - 03:35
یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه، یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت، افسانه ی زندگی چنین است عزیز: ''در سایه ی کوه باید از دشت گذشت!''
20 آبان 85 - 18:19
آبی تر از آنیم كه بی رنگ بمیریم**از شیشه نبودیم كه با سنگ بمیریم***تقصیر كسی نیست كه اینگونه غریبیم**شاید كه خدا خواست كه دل تنگ بمیریم
__