این نامه ی آخر است .....ا
پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت
این واپسین ابر پر باران خاکستری ست
که بر تو می بارد ؛
پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت
این جام آخر شراب است بانو ؛
و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود ؛
نه از شراب ...ا
آخرین نامه ی جنون است این !ا
... آخرین سیاه مشق کودکی
دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست ؛
نه شکوه جنون را .....ا
دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر ....
چون کودکی که از مدرسه می گریزد
و گنجشک ها و شعرهایش را
! در جیب شلوارش پنهان می کند
من کودکی بودم ؛
گریزان و آزاد
بر بام شعر و جنون !ا
اما تو زنی بودی ؛
با رفتارهای عامیانه !ا
زنی که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگیران !ا
.... زنی رو در روی صف خواستگارانش
افسوس ....!ا
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند !ا
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید !ا
از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت !ا
جامهء شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی .....
خاطرات عشقمان در زمستان از خاطرم می گذرد
و آرزو می کنم
باران در دیاری دیگر ببارد
و برف در شهری دور ....ا
آرزو می کنم خدا
! زمستان را از تقویم خود پاک کند
چون نمی دانم چگونه ؛
زمستان ها را بی تو تاب بیاورم
اکنون تو کجایی ؟ بانو !ا
جز دلت در این بیشهء برفی دلی نیافته ام
که مرا در خود جای دهد ....ا
این خاطره ی زمستانی مرا ویران کرد
و نهال گندمی که از لبانم می روید را خشکاند
و عشق را از من دزدید
چگونه با این برودت از خاطره ی اندام توعبور کنم؟
میان سینه هایت دهکده های سوخته
معادن بی شمار
و کشتی های غرق شده
و مردانی که از ایشان خبری باز نیامد
آنان که از میان سینه هایت گذشتند ؛
ناپدید شدند
و آنان که تا سحر ماندند ؛
خود را کشتند
! ... اشتباه نکن
.... رفتنت فاجعه نیست برایم
من ایستاده می میرم ؛
چون بیدهای مجنون ....
پشیمان نیستم از سالهایی که باتو گم کردم
پشیمان شدن را نمی شناسم
می دانم که روی اسبی بازنده شرط بسته بودم
! ... بازی با زنان ، شبیه بازی با اسب است
با نتیجه یی نامشخص
که هیچ معجزه یی در آن نقش ندارد
هر مرد ، اسبی را انتخاب می کند
.... و هر زن ، اسبی را
و آنگاه
.... آخر بازی تنها زنان برنده اند
در تجارت میان زنان و اسبان فرقی نمی گذارم
گاهی برنده ام
.... و گاهی بازنده
و همچنان به بازی ادامه می دهم
آخرهر بازی اشعار زیادی نصیبم می شود
چیزی از سقوط زیر سم اسب ها
.... و گامهای عشق زیباتر نیست
و نیز زیباست
ایستاده مردن زیر قانون شرط بندی
همچون بیدهای مجنون