لیست کلوبها :: 254 فروردین 86 - 03:23 |
گفتـم غـم تو دارم گفتا غمت سر آید
|
لیست توصیفنامه ها5 فروردین 87 - 06:20 | |
بدترین شکل دل تنگی برای کسی آن است که درکنار عشقت باشی وبدانی هرگز به او نخواهی رسید |
3 فروردین 87 - 07:46 | |
یک روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم, فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید: این آخرین روزیست که خورشید را می بینی . می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی. می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی. می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی. می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری و یک دل سیر گریه کنی. وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد, یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم. باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم . با ابرهای دلتنگ راه بروم . شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم. آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم. باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم. باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم, دلهایی که تنها امیدشان من بودم. فرشته خیلی دور می شود ... ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم : ای فرشته مهربان ... از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد. فرصتی برای دوست داشتن . یک روز کافی نیست. یک روز کافی نیست . . . باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم باور کن ... از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد. از خدا بخواه... |
16 اسفند 86 - 20:12 | |
می دونی ؟
یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
می دونی ؟
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟
می گی : آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه می گی
یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه
می دونی ؟
می خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟
نه وای !!! تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی نمی بینی .....
من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی
بینی که
سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و
نمی بینی که دستم می سوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی
من دارم دستمو نگاه میکنم
دست
چپمو.....خون ازش میاد
می دونی ؟
دستمو
می ذارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است
نمی بینی .....
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه
می بینی که نا منظم نفس می کشم
تو دلت می گی آخی............
نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی
سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمی شه
تکونم می دی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده
نداره
من مر دم ... ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟
دوستت دارم!
|















