من راه رفتن را ازیك سنگ آموختم ، دویدن را از یك كرم خاكی وپرواز را از یك درخت . بادها از رفتن من به من چیزی نگفتند ، زیرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمی شناختند ! پلنگان، دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدردویده بودند كه دویدن را از یاد برده بودند . پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آنرا به فراموشی سپرده بودند .
اما سنگی كه درد سكون راكشیده بود ، رفتن را می شناخت و كرمی كه در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید و درختی كه پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست . آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت .
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز . و دویدن كه آموختی پرواز را ، راه رفتن بیاموز ، زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری .
دویدن بیاموز ، زیرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوی ، و پرواز را یاد بگیر ، زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی