__
لیست دوستان برای دوستان مقدور می باشد.
لیست کلوب ها برای هیچکس مقدور نمی باشد.
خدا نقطه گذاشت
7 مهر 85 - 09:30


 


 

http://ahooii.blogfa.com/


نوشته ای برای ضمیری كه می خوانمش. یادداشتی برای یك من كه روبرویم می نشیند و تو خطاب می گیرد .
خدا نقطه گذاشت
و انسان آغاز شد
از نقطه آغاز شدم. برخلاف نوشته كه با نقطه پایان می گیرد ، انسان با نقطه آغاز می شود. از نطفه ای شاید. نقطه ی تك بعدی تقسیم می شود. نقطه ها در امتداد هم خطی را تشكیل می دهند.خطها باد می كنند حجمها را می سازند.
من آغاز شدم.
اندامها می آیند.
صدای جیغ زنی در هوا احساس بطالت می كند.
پرستاری مرا بیرون می كشد. ضربه ای به پشتم می زند. شسته می شوم. من همینطور گریه می كنم. نمی دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گریستن در اول شخص مفرد صرف می كنم. زبانم جیغهای ممتد بود. تولد، كشیدنی بود از سوی پرستاری كه مرا از جایی راحت و تاریك به سوی روشنایی می برد.
من میان هزارن عروسك گم شده بودم مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهایش بازی می كرد و پدر هر روز اسباب بازی های دلخواه كودكی اش را برایم می خرید. من در دست برادر و خواهرهای مادر و پدرم بالا پایین می رفتم. مادر سعی می كرد او را با جیغی آرام صدا كنم. هی می گفت : بگو مامان
چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پایم سوار شدم. روز اول مدرسه مادر گریست من خندیدم.
زنی تخته ای سیاه را خط خطی می كرد بعد ما را مجبور كرد برای هر خط خطی داد بزنیم: الف ، ب ، .... . به آن زن گفتیم : معلم. ما كه هنوز نمی دانستیم بیست چیست یا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بیست گرفتیم. یعنی همه بیست گرفتند و من نوزده. ولی چه فرقی می كرد نوزده قشنگ تر بود. بعدها فهمیدم معلم شعور و سوادمان را با نمره اندازه گیری می كند. سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود. بیست و نه نفر با معدل بیست شاگرد اول شدند و منم شاگرد دوم.
ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاییز و زمستان را توصیف می كردیم.درباره مقام معلم می نوشتیم و شغل آینده خودمان را می گفتیم. معلم هم خوابیدن را صرف می كرد.
آغاز ویرانگی ، از زمانی كه خواستم از ضمیر ما جدا شوم. می بینی چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتیم، ما نمره گرفتیم ، ما انشا نوشتیم و... . من هایی هم وجود دارد. من هایی كاملا انحصاری. هر چقدر این من ها در جمله های زندگی بیشتر شود به جنون نزدیك تر می شوی. من در آرزوی رسیدن به تنهایی ادامه می دهم.
اولین جرقه نه سالگی بود. با خانه های كوچك پلاستیكی شهری ساختم. آدمك های پلاستیكی ام را در خانه ها گذاشتم. به جایشان حرف می زدم. خود را خدای آنان می دانستم. كاملا در اختیارشان داشتم. می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم. بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستیكی ام را خراب كردم. به شهرم نگاه كردم ، ویرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت رفتم پیش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با دیدن من آشفته شد. گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی میشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه؟
مادر آرام شد.
برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد. ولی سوالم هیچ كدامشان را نداشت. مادرم خندید. حالا مادرغصه دار ست ، میان زمزمه هایش آرام می گوید: باید وقتی بچه بودی... هیچ وقت دنباله اش را نمی شنوم شاید او هم تمامش نمی كند.. ولی در امتداد این سالها به جمله ای ایمان آوردم: غصه همیشه مادرم را دارد.
سوالم ، كابوسی برایم شده بود . اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلایی سر ما می آید. چه بلایی...
شاید تنها زیبایی كودكی ، سریع از یاد بردن است. رویاهای زود گذر ، كابوسهای زودگذر. اما بزرگتر كه می شوی می بینی خاطرات كودكی فراموش شده...

javad sadeghi ahooii


بیا نقاشی

javad sadeghi

لیست توصیفنامه ها
11 مرداد 87 - 22:22
برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ، زیرا آنان بر این باورند كه : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت /// با تشکر از عضویتتون و همراهی ما در کلوب موفقیت...ارادتمند...امید امین (مدیر کلوب)
25 اردیبهشت 87 - 08:36
درود جمله اول دکتر رو قبول دارم . اما قسمت دوم و آخرش رو بریز بیرون . اوکی؟
15 دی 86 - 01:51
جواد گرامیم میلادت رو تبریم میگم و شادی و آرامش را برات آرزومندم. آرمین
__