یك نفر دنبال خدا میگشت....... 22 خرداد 86 - 21:43 |
یك نفر دنبال خدا میگشت، شنیده بود كه خدا آن بالاست و عمری دیده بود كه دستها رو
به آسمان قد میكشد. پس هر شب از پلههای آسمان بالا میرفت، ابرها را كنار میزد، چادرشب آسمان را میتكاند، ماه را بو میكرد و ستارهها را زیر و رو . او میگفت: ( خدا حتماً یك جایی همین جاهاست) و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش، كه كسی بر آن تكیه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه كسب. نه ردپایی روی ماه بود و نه شانهای لای ستارهها از آسمان دست كشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم. آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد. زمین پهناور بود و عمیق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند. زمین را كند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر. خاك سرد بود و تاریك و نهایت آن جز یك سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود. نه پایین و نه بالا نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نكرد. اما هنوز كوهها مانده بود. دریاها و دشتها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوهها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تك تك همه ریگها را . لای همه قلوه سنگها و قطره قطره آبها را .اما خبری نبود، از خدا خبری نبود. نا امید شد از هرچه گشتن بود و هرچه جست و جو. آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود كه میگفت خسته نباش كه خستگی مرگ است.هنوز مانده است ، وسیعترین و زیباترین و عجیبترین سرزمین هنوز مانده است. سرزمین گمشدهای كه نشانیاش روی هیچ نقشهای نیست. نسیم دور او گشت و گفت: این جا مانده است این جا كه نامش تویی. و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه كوچكی را گشود. راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكیه زده بود و او تازه دانست عرشی كه در پیاش بوده همین جاست. سالها بعد وقتی كه او به چشمهای خود برگشت، خدا همهجا بود، هم در آسمان و هم در زمین. هم زیر ریگهای دشت و هم پشت قلوهسنگهای كوه، هم لای ستارهها و هم روی ماه
|
لیست توصیفنامه ها20 خرداد 87 - 19:23 | |
زندگی عجیبه !
چون :
تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه ، تا نخوای بری کسی نمی گه بمون ، تا نری کسی قدرت رو نمی دونه و تا نمیری کسی نمی بخشتت . |
27 اسفند 85 - 19:03 | |
زندگی مثل نردبان آهنیست عاقبت این نردبان افتادنیست لا جدم هر کس که بالا تر نشست استخوان هایش سخت تر خواهد شکست |
8 اسفند 85 - 09:08 | |
به خورشید گفتم گرمی اش را به من بده تا به تو بدهم، گفت:دستانش گرمای مرا دارند. به آسمان گفتم پاکیش را به من بده تا به تو بدهم. گفت: چشمانش پاکی مرا دارند. از دشت سبزی اش را خواستم تا به توبدهم. گفت: زندگیت سبزتر از اوست. از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم تا به تو بدهم.گفت: قلبت به اندازه ی اقیانوس است و آرامشت نیز. از ماه تابندگی صورتش را خواستم تا به تو بدهم. گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم. به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت ، بزرگی و آرامش قلبت ، تابندگی صورتت چه هستم |










