امین کالیز , afsoon_ashion

امین کالیز

 کاش غیر از من و تو  هیچکس با خبر از ما نشود نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز نوبت بازی دنیا نشود...
امین کالیز , afsoon_ashion

امین کالیز

مطالبدوستان 3
cloobid
afsoon_ashion
، 9 سال و 8 ماه و 24 روز
مرد 36 ساله مجرد
فوق ليسانس ،

دوستان

رسانه ها

  • همدانی ها , hamedaniha
  • آئین دلبری , aein_delbari
  • 379 رسانه

    morebox img


تبلیغات

امین کالیز , afsoon_ashion
ﭼـــــﺮﺕ ﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍﺑــﻄﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻦ :
ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﮐﺴــــﯽ ﺑﻮﺩﯼ ؟!
.
.
.
ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻨﺘــﻈﺮ ﺗﻮﺋﻪ نابغه ، ﺑـﻮﺩﻩ ﺑﯿـــﺎﯼ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿـﺶ !
والا بوخوداااااااااا
ادامه
99
امین کالیز , afsoon_ashion
1 سال پیش
دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...
به یک احوالپرسی ساده...
به یک دلداری کوتاه ...
به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...
... به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!
به یک همراهی شدن کوچک ...
به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...
به یک پرسش :"روزگارت چگونه است ؟"
به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان چای !
... به یک وقت گذاشتن برای تو...
به شنیدن یک "من کنارت هستم "...
به یک هدیه ی بی مناسبت ...
به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...
به یک غافلگیری:به یک خوشحال کردن کوچک ...
به یک نگاه ...
به یک شاخه گل...
دل آدم گاهی ...چه شاد است ...
به یک فهمیده شدن ...درست
ادامه
امین کالیز , afsoon_ashion
آدمها
همیشه خوب را
برای یافتن خوب تر رها میکنند

غافل از اینکه خوب همانیست
که وقتی ازهمه چیز وهمه کس بریدی
یادش می افتی

همان کسی که
هر روز حالت را میپرسد
و تو سرسری میگویی خوبم...! 
ادامه
امین کالیز , afsoon_ashion
گاهی باید خداحافظی کرد با آدم هایی که دوستشان داری.
باید آنهارا به خدا بسپاری و به او اعتمادکنی و بروی و هیچ گاه بازنگردی
باید پایان اسمشان نقطه بگذاری تا دیگر تکرار نشوند تا قلبت را بار دیگر نشکنند
باید دست بکشی از بخشیدن کسانی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمیدند
وقتی می مانی و می بخشی فکر میکنند رفتن را بلد نیستی
گاهی مجبوری آدم های اطرافت را کنار بگذاری
بعضی ها را برای دقایقی و ساعتی
و
بعضی ها را برای همیشه
ادامه
امین کالیز , afsoon_ashion
بوی_مادربزرگ
خمیر دندان کلوزاپ گرفته ایم .
بوی ویکس می دهد.
بوی زانو درد مادربزرگ...!
دهانم از بوی 13 سال پیش پر شده.

همیشه به رویش می آوردیم و غر می زدیم که بوی ویکس خانه را برداشته و طفلکی هر بار کودکانه انکار می کرد که ویکس نمی مالد.
دزدکی می رفت توی اتاقش و ویکس می مالید به زانوهاش . قوطی لاجوردی رنگ ویکس را زیر لباس ها توی کمدش مخفی می کرد، شبیه شیئی قیمتی، معجونی مخفی و شفابخش.
مادربزرگ تا آخرین نفس به جادوی ویکس باور داشت . ما تا آخرین لحظه از بوی ویکس، گریزان بودیم و حالا 13 سال است که مادربزرگ دیگر بین ما نیست و خاطره اش ناگهان با بوی خمیردندان برایم زنده شده.

با دهن پر از کف رو به روی آینه دستشویی ایستاده ام.
از رایحه ی تند ویکس انباشته شده ام و به درد فکر می کنم.
به پیری
به زوال
به قدرت بوها در زنده کردن مردگان
زنده کردن یادشان وحتی خودشان.

دهانم بوی زانو درد می دهد.
دندان هایم در کف و حباب گذشته غرق شده اند...!
ادامه