__
لیست دوستان :: 1877
لیست کلوبها :: 5
  • نام کلوب :جامعه مجازی ایرانیان
    نام انگلیسی : socletyfigurative
    تاسیس : 24 آذر 1385
    1361 عضو ، 105 بحث ، 79 آلبوم ، 247 مقاله ، 15 لینک

    جامعه مجازی ایرانیان

  • نام کلوب :احساس
    نام انگلیسی : loveble2007
    تاسیس : 5 اردیبهشت 1384
    1332 عضو ، 94 بحث ، 47 آلبوم ، 217 مقاله ، 14 لینک

    احساس

  • نام کلوب :ایران - آمریکا
    نام انگلیسی : americansociety
    تاسیس : 6 مرداد 1385
    1157 عضو ، 111 بحث ، 23 آلبوم ، 60 مقاله ، 2 لینک ، 5 نظرسنجی

    ایران - آمریکا

  • نام کلوب :دلباخته گان
    نام انگلیسی : my_love
    تاسیس : 17 تیر 1384
    647 عضو ، 48 بحث ، 14 آلبوم ، 122 مقاله ، 9 لینک

    دلباخته گان

  • نام کلوب :تولدی دیگر
    نام انگلیسی : Tavalodi_digar
    تاسیس : 22 اردیبهشت 1387
    11 عضو ، 6 بحث ، 8 مقاله

    تولدی دیگر

ببینید واقعا زیباست نظر بدهید عزیزان
20 اردیبهشت 87 - 18:04

سلام امروز چند تا عکس جالب برای شما دوستای گلم میزارم

لطفا نظر بدهید

و در کلوب های ما عضو شوید .

نامه ای به پدر!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
                                                                                                                 با عشق،پسرت،
                                                                                                                         John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

BELLE_AMIE.jpg

ETERNAL.jpg

FOR_MY.jpg

HARMONY.jpg

LOVE_RUN.jpg

برای عضو شدن در کلوب ها می توانید روی بنر ها كلیك كنید:


5927_3425.gif

 

 

 

 

پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است.
گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!
خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!
گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است....
در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است....
راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!
اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!
انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟
چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...
چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟
کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این استخر بزرگ در کشور شیلی واقع است.

largest_pool.jpg

largest_pool (1).jpg

largest_pool (2).jpg

largest_pool (3).jpg

لیست توصیفنامه ها
23 اردیبهشت 87 - 14:43
شاید نشه با خوندن مهمترین آموخته زندگی یکنفر به جای اون قرار گفت و زندگی کرد ولی میشه حداقل همون نیرو زمان و .... براش صرف نکرد و اون تجربه رو بدست آورد. اینها یه چند نمونه از این موارده : 1- من آموختم که هر چقدر بزرگتر می شوم کمتر به من توجه می شود.(۶ساله) ۲ـ من آموختم که هیچ وقت برای التیام بخشیدن به یک رابطه صدمه دیده دیر نیست.(۵۷ساله) 3ـ من آموختم که هر موفقیت بزرگی در ابتدا نا ممکن به نظر رسیده است.(۴۷ ساله) 4ـ من آموختم که برای اینکه روز خوبی داشته باشی در طبیعت به دنبال نشاط و زیبایی باش. گوش کن تا صدای زیبا بشنوی . با دیگران سخن مهر آمیز بگو و برای یک نفر بدون اینکه خودش بفهمد،یک کار خوب انجام بده.(۸۵ساله) ۵ـ من آموختم که تقریبا هیچ کلالی مرغوبی ارزان نسیت.(۵۲ ساله) ۶ـ من آموختم که بچه دار شدن مشکلات زناشویی را حل نمی کند.(۲۴ساله) ۷ـ من آموختم که دیدن درد و غم دیگرای بدترین درد است.(۴۶ساله) 8ـ من آموختم که هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم.(۹۲ساله) ۹ـ من آموختم که نمی توانم از دیگران انتظار داشته باشم که مشکلات مرا حل کنند.(۳۴ساله) ۱۰ـ من آموختم که انسانهای سخاوتمند کمتر دچار مشکلات ذهنی و احساسی می شوند.(۵۱ساله) ۱۱ـ من آموختم که اگر می خواهی میهمانی بروی باید خودت هم میهمانی بدهی.(۳۸ساله) ۱۲ـ من آموختم که عشق قلب آدم را میشکند ولی ارزشش را دارد.(۲۶ ساله) ۱۳ـ من آموختم که بهترین دوستانم آنهایی هستند که مرا دچار مشکل میکنند.(۱۱ساله) ۱۴ـ من آموختم که هر وقت به مسافرت می روم آرزو می کنم که کاش در خانه بودم و هر وقت در خانه هستم دلم می خواهد در مسافرت باشم.(۵۹ساله) ۱۵ـ من آموختم که موفق زندگی کردن مثل نواختن ویلون است که باید هر روز تمرین کنی.(۷۰ساله) ۱۶ـ من آموختم که لازم است اجازه دهید کودکان شما کودک باشند.(۳۷ساله) ۱۷ـ من آموختم که هیچ گاه نباید قبل از حل و فصل مجادله ای به رختخواب بروید.(۷۳ ساله) ۱۸ـ من آموختم که نمی شود یک تکه کلم را در یک لیون شیر پنهان کرد.(۷ساله) ۱۹ـ من آموختم که اعتماد ، تنها عامل مهم در روابط شخصی و کاری است.(۲۰ساله) ۲۰ـ من آموختم که بیشتر چیزهایی که درباره آنها نگران هستیم اتفاق نمی افتند.(۶۴ساله) ۲۱ـ من آموختم که مهمترین تصمیمی که در زندگی می گیری این است که ببینی با چه کسی می خواهی ازدواج کنی.(۹۵ساله) ۲۲ـ من آموختم که همواره باید به آینده فکرکنم ، هنوز کتابهایی برای خواندن ، غروبهایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.(۸۶ساله) ۲۳ـ من آموختم کسانی هستند که تو را عاشقانه دوست دارند فقط نمی دانند چطور این احساس را نشان بدهند.(۴۱ساله) ۲۴ـ من آموختم که پدرم می تواند خیلی حرفها بزند که من نمی توانم.(۸ساله) ۲۵ـ من آموختم که اگر کسی حرف ناشایستی درباره ام زد من به زندگی ادامه بدهم تا بقیه چنین چیزی را باور نکنند.(۳۹ساله) ۲۶ـ من آموختم هنگامی که بازسازی می کنی همه چیز دو برابر آن مقداری که فکر می کردی طول می کشد و هزینه بر میدارد.(۴۸ساله) ۲۷ـ من آموختم که ۹۰ درصد اتفاقاتی که برای من رخ میدهند خوب و فقط ۱۰ درصد آنها بد هستند و برای اینکه خوشحال باشم باید روی آن ۹۰ درصد تمرکز کنم.(۵۴ساله) ۲۸ـ من آموختم که بدون مخاطره کردن نمی شود قهرمان شد.(۴۳ساله) ۲۹ـ من آموختم که هر چه خلاق تر باشی چیزهای بیشتری را درک می کنی.(۵۱ساله) ۳۰ـ من آموختم که آدم نباید خودش را با بهترین کاری که بقیه می کنند مقایسه کند، آدم باید خودش را با بهترین کاری که خودش می تواند انجام دهد مقایسه کند.(۳۱ساله)
16 اردیبهشت 87 - 10:44
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو به نفس های تو در سایه سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
8 اردیبهشت 87 - 23:07
باید سفر کنم ...اما ... آن شب دوباره غصه ی تنهایی ، از اشک های چشم تو پیدا شد بغض نگاه غمزده ی باران ، در ساحل نگاه تو دریا شد آن شب دوباره دست و دلم لرزید ، شوری عجیب در دل من گل کرد شوری شبیه شعر و شب شبنم ، از لابه لای پنجره پیدا شد یادش به خیر آن شب پر احساس ، ماندیم و عاشقانه غزل خواندیم اما دریغ ! رفتی و آن احساس ، افسانه ی تمام غزل ها شد تا شهر چشم های تو راهی نیست ، تا شهر آب ، آینه و باران شهری که پلک های پر از مهرش ، با غنچه های پنجره ها وا شد در واپسین یک شب نم خورده ، از کوچه های شهر ، گذر کردم اما تو را نیافتم و یادت ، در کوچه های شهر ، معما شد باید سفر کنم به تو اما نه ... دیگر به تو نمی رسم ای رویا حالا بیا ببین که دلم بی تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد دلم بی تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد
__