لیست دوستان :: 174
لیست کلوبها :: 25نظر یادت نره 5 دی 85 - 22:21 |
سلام بیا پایین ببینن په خبرهههههههههه www.abolfazlebady67.blogfa.com
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
اول یه سری سایت قشنگ و جالب و دیدنی براتون میزارم نیگاه کنین قشنگه
بچه ها خواهش میکنم اینو بخونین خیلی جالبه وقتی تو عالم بچگی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده زندگی از همه فراز و نشیبها و پیچ و خماش خسته میشی...و دلت می خواد یه گوشه ای بشینی و بلند نشی؟....درست همون موقع یه غریبه از راه میرسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه ....تویه از همه جا بیخبر هم نمی دونی که اون اومده تا به بهونه کمک تو رو محکمتر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی از رو زمین بلند شی...وقتی چشمات و باز می کنی می بینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگاهی بهت بکنن از بغلت رد میشن...آره اون موقع است که دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی ...بری توی یه کنج خلوت و اونقدر بشینی تا بمیری.....(غافل ازاینکه بعضی وقتا...فقط بعضی وقتا آدمای خوب هم پیدا میشن)....همون موقع است که یه دست دیگه به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینت رو به صاحبش می بازی و زمزمه می کنی:...این با بقیه فرق داره.....
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ... به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه ... می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ... آفتابی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده**
اگه فکر میکنی از شیطان دور هستی پس بخون اینو (ابوالفضل عبادی)
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
روزی یك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آن جا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند . آن ها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند .
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خودش را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خودش می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندیهای کوه را تمامآ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد
سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشدراستی اگه از وبلاگم خوشت اومده پس فقط نظر یادت نره
انتخاب
روزی معلم و شاگردی در یك مزرعه پر از گل در زیر درختی نشسته بودند. ناگاه شاگرد پرسید: مدتی است كه سوالی فكرم را مشغول ساخته است آیا شما میتوانید مرا راهنمایی كنید؟ معلم لبخندی زد و گفت خوشحال خواهم شد اگر بتوانم. شاگرد گفت چگونه میتوانیم شریك روح و زندگی خود را بیابیم؟؟ آموزگار مدتی فكر كرد و سرانجام گفت: سوال سخت و در عین حال آسانی است. و سپس به مزرعه روبرو اشاره كرد و گفت: همانطور كه می بینی در این مزرعه گلهای بسیاری روییده است. شروع به حركت كن و هرگاه به زیباترین گل رسیدی آنرا بكن و برای من بیاور. اما به یاد داشته باش كه اجازه نداری به عقب برگردی همیچنین تنها میتوانی یك گل بكنی . حال برو! شاگرد حركت كرد و پس از مدتی برگشت معلم به او گفت: تو باز گشتی اما من گلی در دستهایت نمیبینم؟ شاگرد جواب داد: در مسیر حركتم گلهای زیادی دیدم. امام با خود فكر كردم شاید بهتر و زیباتر از این گل هم باشد پس به حركت ادامه دادم و آنگاه زمانی رسید كه خود را در پایان راه دیدم و چون گفته بوددید كه نباید به عقب بازگردم پس دست خالی بازگشتم. معلم گفت برای یافتن شریك زندگی هرگز مقایسه نكن و امیدوار نباش كه شخص بهتری را می یابی. این تنها وقت تلف كردن است چرا كه زمان به عقب باز نمیگردد. سعی كن شریكت را همانگونه كه هست بپذیری!
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند. باز میکنند و آن ها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشته ای پرسید شما چه کار میکنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد. گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میکیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و ان ها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند: مرد پرسید شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است مرد با تعحب از فرشته پرسید شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد : این جا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافی است بگویند: خدایا شکر !
ای كاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود
روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع
هرگز نمی گیرد كسی در قلب من جای تو را
خدایا او را كه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار...
روزگاری یك تبسم یك نگاه بهتر از گرمای صدآغوش بود این زمان بر هر كه دل بستم ولیك آتش آغوش او خاموش بود
ای كاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود
فکر نمیکنم نظر داده باشی نظر نمیدی ![]() خداحافظ
![]() ![]() ![]() ![]() |
لیست توصیفنامه ها7 مرداد 87 - 16:50 | |
كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران كه می بارد شما را تر كند |
26 تیر 87 - 11:23 | |
پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است |
10 اردیبهشت 87 - 13:06 | |
نخستین مرحله عشق،محبت است.
باید قلب خود را به گونه ای بپروانیم که شادمانی همه موجودات زنده را آرزو کنیم .
دومین مرحله عشق ،شفقت است .
چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم انگونه که اندوه و تشویش انها در خیالمان جان بگیرد و حس شفقت و همدلی نسبت به انان در درونمان بیدار شود.
سومین مرحله عشق ،شادمانی است.
چنان که بفکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنان شاد شویم.
چهارمین مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدی های شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم در این مرحله درک میکنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و میتوانند چه عواقب فاجعه باری به بار اورند .
پنجمین مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
به گونه ای که با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل به سرنوشتمان بنگریم .
|



























خدیا کمکم کن.) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد


فکر نمیکنم نظر داده باشی نظر نمیدی 





