__
لیست دوستان :: 174
لیست کلوبها :: 25
  • نام کلوب :متولدین اذر
    نام انگلیسی : azar
    تاسیس : 22 دی 1383
    5928 عضو ، 60 بحث ، 11 آلبوم ، 25 مقاله ، 21 لینک ، 1 نظرسنجی

    متولدین اذر

  • نام کلوب :طراحی گرافیک
    نام انگلیسی : geraphic
    تاسیس : 29 آذر 1383
    3427 عضو ، 19 بحث ، 4 آلبوم ، 51 مقاله ، 11 لینک ، 2 نظرسنجی

    طراحی گرافیک

  • نام کلوب :دانشگاه آزاد میبد
    نام انگلیسی : azad_maybod_university
    تاسیس : 7 دی 1383
    947 عضو ، 396 بحث ، 2 آلبوم ، 3 مقاله ، 2 لینک ، 6 نظرسنجی

    دانشگاه آزاد میبد

  • نام کلوب :میبد
    نام انگلیسی : maybodcity
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    226 عضو ، 167 بحث ، 2 آلبوم ، 1 مقاله ، 7 لینک ، 1 نظرسنجی

    میبد

  • نام کلوب :یزد
    نام انگلیسی : yazd
    تاسیس : 30 دی 1383
    1852 عضو ، 35 بحث ، 38 آلبوم ، 17 مقاله ، 12 لینک ، 5 نظرسنجی

    یزد

  • نام کلوب :فتوشاپ
    نام انگلیسی : photoshop_club
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    6117 عضو ، 68 بحث ، 4 آلبوم ، 16 مقاله ، 14 لینک ، 3 نظرسنجی

    فتوشاپ

نظر یادت نره
5 دی 85 - 22:21

سلام بیا پایین ببینن په خبرهههههههههه

www.abolfazlebady67.blogfa.com

Airborne.gif

The image “http://hometown.aol.com/katiez203/images/anim199.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدم و آفرید ، سینه اش قفسه نداشت .
یه پوست نازک بود روی دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد ، نه دلی موند و نه آدمی .
خدا ...
دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .
آدم دوباره آدم شد .
ولی امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز، نه دلی موند و نه آدمی .
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدم و برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد .
این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه عصبانیت خدا یادش رفت و پوست سینه اش رو جر داد و باز دلش رو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه دیگه ...
خدا گف ...
این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چشم به آسمون ف روی زمین افتاده بود.
خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آهان دیگه ...
بسه ...
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل ... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به روی سینه اش و وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید ...
یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت روی زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته ... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثل دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ ..
اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .....
خدا ازون بالا همه چی رو نگاه می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخوان رو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
همون تیکه استخوان یواش یواش شکل گرفت و شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثل شب آسمون
با موهای بلند مثل آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشمهای بسته آدم .
آدم که چشمهاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشمهاشو مالید و مالید و هی نگاه کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه ...
خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .
دستش رو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخوانش رو کنده بود .
خواست دلش رو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخوان قفس سینه اش فرشته خرامان خرامان اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینه اش رو چسبوند به سینه آدم .
خدا ازون بالا فقط نگاه می کرد با یه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرش رو آورد بالا و توی چشای آدم نگاه کرد .
آدم با چشمهاش می خندید .
فرشته سرش رو گذاشت رو شونه آدم و چشمهاش رو بست .
آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد .
خدا پرده آسمون رو کشید و آدم و با فرشته اش تنها گذاشت .
ماهم آدم و با فرشتش تنها می ذاریم .
خوش به حال آدم و فرشته اش .

2ivjhpf.gif

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول یه سری سایت قشنگ و جالب و دیدنی براتون میزارم نیگاه کنین قشنگه

http://www.screentoys.com/

بچه ها خواهش میکنم اینو بخونین خیلی جالبه

وقتی تو عالم بچگی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده زندگی از همه فراز و نشیبها و پیچ و خماش خسته میشی...و دلت می خواد یه گوشه ای بشینی و بلند نشی؟....درست همون موقع یه غریبه از راه میرسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه ....تویه از همه جا بیخبر هم نمی دونی که اون اومده تا به بهونه کمک تو رو محکمتر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی از رو زمین بلند شی...وقتی چشمات و باز می کنی می بینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگاهی بهت بکنن از بغلت رد میشن...آره اون موقع است که دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی ...بری توی یه کنج خلوت و اونقدر بشینی تا بمیری.....(غافل ازاینکه بعضی وقتا...فقط بعضی وقتا آدمای خوب هم پیدا میشن)....همون موقع است که یه دست دیگه به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینت رو به صاحبش می بازی و زمزمه می کنی:...این با بقیه فرق داره.....

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره ... به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه ... می باره و می باره و ... اینقدر می باره تا آبی شه ... ‌آفتابی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده**

اگه فکر میکنی از شیطان دور هستی پس بخون اینو (ابوالفضل عبادی)

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
کوچیک شما ابوالفضل عبادی اگه ازش این مطلب خوشت اومده نظر بده

روزی یك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آن جا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند . آن ها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر ! »
پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه كردی ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر می كنم !»
پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ »
پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !»
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !»

داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خودش را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خودش می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندیهای کوه را تمامآ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشدخدیا کمکم کن.) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داداز من چه می خواهی؟)
_ای خدا نجاتم بده!
_واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
_البته که باور دارم.
_اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...
یک لحظه سکوت...و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.گروه نجات می گویندکه روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود....و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

 


روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد

راستی اگه از وبلاگم خوشت اومده پس فقط نظر یادت نره
 
 
  انتخاب

روزی معلم و شاگردی در یك مزرعه پر از گل در زیر درختی نشسته بودند. ناگاه شاگرد پرسید: مدتی است كه سوالی فكرم را مشغول ساخته است آیا شما میتوانید مرا راهنمایی كنید؟

معلم لبخندی زد و گفت خوشحال خواهم شد اگر بتوانم.

شاگرد گفت چگونه میتوانیم شریك روح و زندگی خود را بیابیم؟؟

آموزگار مدتی فكر كرد و سرانجام گفت: سوال سخت و در عین حال آسانی است. و سپس به مزرعه روبرو اشاره كرد و گفت: همانطور كه می بینی در این مزرعه گلهای بسیاری روییده است. شروع به حركت كن و هرگاه به زیباترین گل رسیدی آنرا بكن و برای من بیاور. اما به یاد داشته باش كه اجازه نداری به عقب برگردی همیچنین تنها میتوانی یك گل بكنی . حال برو!

شاگرد حركت كرد و پس از مدتی برگشت معلم به او گفت: تو باز گشتی اما من گلی در دستهایت نمیبینم؟

شاگرد جواب داد: در مسیر حركتم گلهای زیادی دیدم. امام با خود فكر كردم شاید بهتر و زیباتر از این گل هم باشد پس به حركت ادامه دادم و آنگاه زمانی رسید كه خود را در پایان راه دیدم و چون گفته بوددید كه نباید به عقب بازگردم پس دست خالی بازگشتم.

معلم گفت برای یافتن شریك زندگی هرگز مقایسه نكن و امیدوار نباش كه شخص بهتری را می یابی. این تنها وقت تلف كردن است چرا كه زمان به عقب باز نمی‌گردد.

سعی كن شریكت را همانگونه كه هست بپذیری!



 


خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند. باز میکنند و آن ها را داخل جعبه میگذارند.

مرد از فرشته ای پرسید شما چه کار میکنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد. گفت: این جا بخش دریافت است  و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میکیریم.

مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و ان ها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند: مرد پرسید شماها چکار میکنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است مرد با تعحب از فرشته پرسید شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد : این جا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب میدهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافی است بگویند: خدایا شکر !




ای كاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود
یا مرا با او نمی كردی آشنا یا مرا از او نمی كردی جدا



164627_shabha.gif


روی دریچه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من بی سوادم





هرگز نمی گیرد كسی در قلب من جای تو را
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را
خورشید عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا زپای
در كوی راه زندگی روشن كند راه مرا


 






خدایا او را كه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار...




روزگاری یك تبسم یك نگاه بهتر از گرمای صدآغوش بود این زمان بر هر كه دل بستم ولیك آتش آغوش او خاموش بود


os8oeo.jpg




ای كاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود
یا مرا با او نمی كردی آشنا یا مرا از او نمی كردی جدا







 


 tpl_love_hr.gif



 


 







 

 

 

 
 
فکر نمیکنم نظر داده باشی نظر نمیدی

 

خداحافظ
 
 
 
miss_you_graphics_1.gif
wallpaper7.jpg
8-grand-father.jpg
 
 
 
Everyday-friendship-card-1.jpg
 
Miss-you-friendship-card-4.jpg
 
Best-friends-card-4.jpg
 
5jw31323.gif
 
 
 
 
 
  • ارسال نظر (14)
لیست توصیفنامه ها
7 مرداد 87 - 16:50
كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران كه می بارد شما را تر كند
26 تیر 87 - 11:23
پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
10 اردیبهشت 87 - 13:06
نخستین مرحله عشق،محبت است. باید قلب خود را به گونه ای بپروانیم که شادمانی همه موجودات زنده را آرزو کنیم . دومین مرحله عشق ،شفقت است . چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم انگونه که اندوه و تشویش انها در خیالمان جان بگیرد و حس شفقت و همدلی نسبت به انان در درونمان بیدار شود. سومین مرحله عشق ،شادمانی است. چنان که بفکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنان شاد شویم. چهارمین مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکی هاست. چنان که به پیامدی های شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم در این مرحله درک میکنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و میتوانند چه عواقب فاجعه باری به بار اورند . پنجمین مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواری است. به گونه ای که با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل به سرنوشتمان بنگریم .
__