__
لیست دوستان :: 56
لیست کلوبها :: 81
  • نام کلوب :دانشگاه آزاد بیرجند
    نام انگلیسی : iaubirjand
    تاسیس : 31 تیر 1384
    95 عضو ، 54 بحث ، 5 آلبوم ، 1 مقاله ، 10 لینک

    دانشگاه آزاد بیرجند

  • نام کلوب :مهندسین جوان
    نام انگلیسی : youngengineers
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    539 عضو ، 60 بحث ، 7 آلبوم ، 3 مقاله ، 12 لینک

    مهندسین جوان

  • نام کلوب :مهندسی عمران
    نام انگلیسی : irancivil
    تاسیس : 8 دی 1383
    4787 عضو ، 994 بحث ، 58 آلبوم ، 103 مقاله ، 34 لینک

    مهندسی عمران

  • نام کلوب :چلسی
    نام انگلیسی : chelsea
    تاسیس : 1 آبان 1383
    1425 عضو ، 253 بحث ، 24 آلبوم ، 7 مقاله ، 5 لینک ، 12 نظرسنجی

    چلسی

  • نام کلوب :پینگ پنگیست ها
    نام انگلیسی : ping_pong
    تاسیس : 12 فروردین 1384
    187 عضو ، 73 بحث ، 7 آلبوم ، 1 مقاله ، 1 لینک

    پینگ پنگیست ها

  • نام کلوب :گربه سگ
    نام انگلیسی : cat_dog
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    4128 عضو ، 207 بحث ، 4 آلبوم ، 2 مقاله ، 1 لینک

    گربه سگ

قایم موشک
7 آذر 85 - 20:46
100...90...80...70...60...50...40...30...20...10

و باز هم قرعه به نام اوست.تنها کسی که باید همیشه چشم بگذارد.و ما همیشه درپی فرار و بدنبال کنجی برای همیشه ناپیدا بودن.


همه در پی فرار و هر یک گوشه ای را بر می گزینیم و کم اند آنان که موج بودن و همیشه در پی ساحل دویدن را بر می گزینند.


برای ما تعداد قائل نمی شوم به مقدار بسنده می کنم و مقداری به دنبال مقداری به دنبال سوسویی به دنبال ریز نگاهی ... به دنبال ریز نوایی ... به دنبال خرده نانی ... به دنبال نیستی و همه به دنبال هیچ.


در این دور بازی گاه به خود می اندیشم که چگونه گفتار کنم... چگونه بپندارم ... چگونه کردار کنم و حتی چگونه یک جرئه ی آب را بنوشم. ولی آنگاه که هنگامه گفتن و پنداشتن و کردار کردن و نوشیدن فرا می رسد تنها به یاد تن  تن را می آرایم.


گاه آنقدر هیچ و پوچ می شوم که فراموش می کنم در این بازی کسی به دنبال من است.گاه آنقدر پست و بی ارزش می شوم که خود را لایق 100 شدن می بینم لایق چشم گذاشتن .و گاه آنقدر مست و بی هوش که قاعده ی بازی را از یاد می برم و گاه بازی را.


براستی قاعده ی بازی را با چه کسی می توانم در میان گذارم ؟ به چه کسی می توانم بگویم من که هستم... من چه هستم... برای که هستم و برای چه هستم.


بدان که در این بازی برای دیگری بودن سخت دشوار است چرا که برای خویش راه پنهانی جز هویدا بودن نمی یابم .


ولی اینک برای تو می نویسم ..از بازی.. از من . پس فقط آهسته خوان تا او سراقی از مئوای من نگیرد.


....و همواره در پی فرار . ولی از چه ؟ شاید از ترس هویدا بودن . شاید از ترس همیشه دیده شدن. شاید از ترس من بودن. شاید همیشه نیاز به مخفی زیستن و شاید از دیده ی او همیشه پنهان بودن. ولی با اندکی تامل  در می یابم که نوایی هستم همیشه شنیده شده . پوششی هستم همیشه عریان شده و رمانی هستم همیشه خوانده شده.


.... ولی چرا فرار؟


از یاد برده ام که برگ برنده ام نیک نشانیست که بر عهده ی من گذاشته شده آری همان فروهر من . فروهری که آسمان و زمین قادر به تحمل بارش نبودند و همیشه ذخیره بودن در این بازی را ترجیح دادند و باز هم این من خودخواه به خیال همیشه ستاره بودن و همیشه شهره زیستن قبول امانت کردم.


آری قبول امانت کردم و اینک بی هیچ پروایی فریاد می زنم که آخرین اعتراف من برای اوست و جز این نیست : "من امین شایسته ی تو نبودم"


و اما اولین دور بازی :


و اولین دور بازی آن زمان آغاز شد که او تصمیم گرفت.آری با همان اولین تپش من و مثل همیشه او چشم گذار ومن همیشه در پی فرار. ولی فراری که تنها جز من هیچکس آنرا برای من نمی توانست برگزیند.


قاعده ی بازی:


با نوشتنم در زنگ املا قاعده ی بازی را جاری ساختم و نوشتم آنچه از بدی و خوبی آموخته بودم که افسوس خوبی جز بدی بر صفحه ی زندگیم ننگاشتم.در پایان این دور بازی ندانستم آنچه را که می دانستم آری همان آهنگ نمی دانم چه می دانم .و رسیدم به فرجام اینگونه بازی کردن همان مردود انسانی بودن.


ولی...


ولی می پذیرم که در این دوره بازی  بازیگری شایسته نبودم. به نیکی حرمت امانت را نگاه نداشتم و داوری را بر کار خویش قاضی ندیدم و پنداشتم پیروز آنست که حتی در خوشتن خویش با خویش صادق نباشد.


ولی اینک به خود ایمان دارم که می توانم قاعده ی بازی را با اراده ی خود عوض کنم و همیشه پیدا بودن و همیشه رسوای او بودن را پیروزی خویش بدانم و یقین دارم تا زمانی که صادق ترین برای خویش باشم  ...حتی فقط برای خویش... همیشه پیروزم.


یک دور بازی را در زنگ املا باختم ولی در این دور با ایمان خود...  با اراده ی خود منیت خود را آنگونه می سازم که جز ممتاز بودن را لایق خود ندانم و ترجیح می دهم هیچ ندانم جز آنکه هر چه را که می دانم بدانم که برای چه می دانم .


و  انتهای بازی او با من ... بازی که از همان ابتدا برنده آن مشخص بود.بلی همان که همیشه 100 از آن اوست ...همیشه چشم گذار بازی دنیا...ولی من هم می دانم که می توانم برنده ی دوم این بازی باشم .       آری بازی بدون بازنده !!!  

  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
30 خرداد 87 - 01:52
! one sentence is enough to break a heart, one second is enough to fall in love . One stone is enough to break a glass and one friend is enough to live all life!, HAPPY BIRTHDAY MY BEST FRIEND...
13 دی 86 - 20:09
در میان تند باد در هجوم مرغكان تیز بال تن پوشالیش در لرزه گشت روحش اسیر دست دیگریست او ز خود دستی ندارد تا كه آنرا مشت سازد بر دهان هر چه زارع تا بدانند كه او سوزد ، او سازد تا كه گندمزاری از مرگ و گذار زار او روید بر سراسر دشت تن تا از حیات زار او در و گوهر نصیب دستهای زارعی گردد كه او را اسیری نه برای خود بل برای عایدش كرده او همان مرد میان تند باد مترسك خرمن ما و شماست
25 مهر 86 - 20:01
دیگران را ببخش نه به این خاطر که لیاقت بخشش تورا دارند به این علت که تو لیاقت آن راداری که در آرامش باشی بهزاد عزیز تغییر جزیی اما عمیق پروفایلت خیلی زیباست. سربلند باشی همیشه.
__