__
لیست دوستان :: 297
لیست کلوبها :: 51
  • نام کلوب :احمد شاملو
    نام انگلیسی : shamlou
    تاسیس : 10 دی 1383
    10422 عضو ، 89 بحث ، 31 آلبوم ، 14 مقاله ، 4 لینک ، 3 نظرسنجی

    احمد شاملو

  • نام کلوب :حافظ
    نام انگلیسی : hafeza
    تاسیس : 5 دی 1383
    8209 عضو ، 286 بحث ، 17 آلبوم ، 26 مقاله ، 7 لینک ، 2 نظرسنجی

    حافظ

  • نام کلوب :مهدی اخوان ثالث
    نام انگلیسی : m_ahavan
    تاسیس : 9 دی 1383
    4687 عضو ، 251 بحث ، 7 آلبوم ، 1 مقاله ، 2 لینک

    مهدی اخوان ثالث

  • نام کلوب :مولانا جلال الدین محم
    نام انگلیسی : molana
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    3452 عضو ، 64 بحث ، 12 آلبوم ، 46 مقاله ، 19 لینک ، 1 نظرسنجی

    مولانا جلال الدین محمد بلخی

  • نام کلوب :دبیرستان باهنر منطقه 1
    نام انگلیسی : bahonar11
    تاسیس : 29 دی 1383
    14 عضو ، 5 بحث ،

    دبیرستان باهنر منطقه 11

  • نام کلوب :شهر قصه
    نام انگلیسی : shahre_ghese
    تاسیس : 15 دی 1383
    459 عضو ، 89 بحث ، 5 آلبوم ، 11 مقاله ، 1 نظرسنجی

    شهر قصه

می توان...
18 دی 86 - 22:10

 

5d73.jpg?mg4j8gHByXyXn3w_

بیش از اینها آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی رنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یک سو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

 

کودکی با بادبادک های رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

می توان برجای باقی ماند

در کنار پرده اما کور اما کر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه

دوست می دارم

 

می توان در بازوان چیره یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

می توان در بستر یک مست یک دیوانه یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

 

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف

 

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

 

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

 

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده ی یک روز

نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند

می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت

 

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

 

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم

 

 

 

  • ارسال نظر (7)
لیست توصیفنامه ها
27 خرداد 87 - 10:10
دوست داشتم یادته بهت گفتم دوست دارم وتو گفتی كوچكی واسه دوست داشتن من . رفتم تا بزرگ شم اما اون قدر بزرگ شدم كه یادم رفت دوست داشتم
29 اردیبهشت 87 - 10:43
امیر محمد27 از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی. از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند، خدا گفت: نه! روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر. از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد، خدا گفت: نه! شکیبایی زاده رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است . از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری. از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد، خدا گفت: نه! رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد، خدا گفت: نه! بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی. من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه. من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری. از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد. و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!
10 اردیبهشت 87 - 10:57
امیر محمد27 سر انجام با دیدن نگاه تو آرام می شوم چو آهوی گریخته ای رام می شوم باور نمی کنی ؟ ای همه هستیم که من دارم به جرم عشق تو بدنام می شوم من بی تو پای چوبه ی دار غریبی ام روزی هزار مرتبه اعدام می شوم با چشم های خویش مرا آرام می کنی باور نمی کنم که چنین خام می شوم گفتی که تو هرگز عاشق خوبی نمی شوی گفتم : قسم به عشق ! سر انجام می شوم
__