__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوب ها برای هیچکس مقدور نمی باشد.
بهشت و جهنم
12 خرداد 87 - 15:14

داستان7%

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی!'

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: 'نمی فهمم!'

خداوند جواب داد: 'ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!'

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر '7%' ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم.)

لیست توصیفنامه ها
22 مرداد 87 - 19:16
خانم ها و آقایون در شرایط مختلف چه می كنند؟ هنگام عبور از خیابان خانم ها سمت راست را نگاه می كنند. سمت چپ را نگاه می كنند. از خیابان رد می شوند. آقایان سمت راست را نگاه می كنند، ماشین می آید . فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می گیرند و چون همگی راننده های قابلی هستند با سرعت وارد خیابان می شوند . راننده به شدت ترمز می كند. مرتیكه مگه كوری؟ (راننده می گوید) در حالی كه از روی میله های وسط خیابان می پرد می گوید: كور خودتی گاری چی! بدون اینكه سمت چپ را نگاه كند می دود آن سمت خیابان. هنوز هم صدای بوق ماشین هایی كه به خاطر این آقا ترمز كرده اند به گوش می رسد. هنگام رانندگی خانم ها بنزین را چك می كنند. روغن ماشین را چك می كنند. ترمز دستی را پایین می كشند. با سرعت مطمئنه حركت می كنند. پشت چراغ قرمز ها می ایستند. به عابر پیاده احترام می گذارند. آقایان وسط راه بنزین تمام می كنند. وقتی دود از لاستیك هایشان بلند شد به یاد می آورند كه ترمز دستی را نكشیده اند. چراغ قرمز را مهترین معضل اتلاف وقت و عمر می دانند. عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل كننده عبور و مرور است. و از همه مهمتر: بوق مهترین اختراع بشر بعد از برق به حساب می آید. هنگام صرف غذا خانم ها مرتب پشت میز می نشیند. مقدار كمی غذا می كشند. به آرامی غذا می خورند. تنها نوك قاشق را در دهان می كنند. آقایان تا جایی كه بشقاب جا دارد غذا می كشند. به سرعت غذا را می بلعند، در حالی كه قاشق را تا دسته در دهان می كنند. صدای برخورد قاشق با دندانهایشان موسیقی گوش نوازی است. بعد از دو بار پر كردن بشقاب، بالاخره كمی سیر می شوند. هنگام مهمانی رفتن خانم ها لباس نو می خرند. به دقت حمام می كنند . لباس هایشان را اتو می كنند. با دقت آرایش می كنند. بهترین عطر را استفاده می كنند. به دقت خود را در آیننه نگاه می كنند. و بالاخره رضایت می دهند كه خوشگلند! آقایان از یك ساعت قبل حاضرند و الان بر روی مبل خوابشان برده. در پایان یك روز خسته كننده خانم ها بعد ازاینكه ظرفها را شستند. آشپزخانه را تی می كشند. غذای فردا را در یخچال می گذارند. چراغ ها را خاموش می كنند. كمی مطالعه می كنند. می خوابند. آقایان بعد از اینكه شام خوردند چای می خورند. كمی با چشمهای خواب آلود تلویزیون را نگاه می كنند. بعد از اینكه دو سه بار كنترل تلویزیون از دستشان به زمین افتاد. تلویزیون را خاموش كرده و به سمت رختخواب می روند و بدون آنكه روتختی را بردارند می خوابند!
13 مرداد 87 - 19:34
salam dooste khoobam mamnoonam babate tabrike ghashange tavalodi ke baram ferestadi hamishe shad bashi ishala tavalodet jobran konam tc
25 تیر 87 - 19:23
كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال خدابگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید...مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود.هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید.خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده هاست............
__