لیست دوستان :: 18
لیست کلوبها :: 54بخوان 19 فروردین 85 - 19:24 | ||
دست هایی که یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند که دانه های تسبیح را می گردانند. کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت چقدر سخته تو چشمهای كسی كه تمام عشقت رو دزدیده وبه جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داده زل بزنی وبه جای انكه لبریز از كینه و نفرت بشی،حس كنی هنوزم دوسش داری. چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بگی..... چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشك گونهاتو خیس كنه، اما مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری . اگه یه روز بغض گلوتو گرفت خبرم كن قول نمی دم كه می خندونمت ولی می تونم باهات گریه كنم. اگه یه روز خواستی بری خبرم كن قول نمی دم كه بخوام وایسی ولی می تونم باهات بدوم. اگه یه روزنخواستی به حرفای كسی گوش كنی خبرم كن قول می دم ساكت باشم...اما اگه یه روز سراغمو گرفتی و خبری نشد سری به من بزن ... احتمالا بهت احتیاج دارم. خوشبختی آن نیست كه هر چه را می خواهیم داشته باشیم آن است كه هر چه داریم بخواهیم این حقیقتی است كه هر چیزی برای خودش قیمتی دارد اما قیمت ها همیشه نسبی است .وقتی در پی رویاهای خویش می رویم ممكن است دیگران به چشم یك بد بخت بیچاره به ما نگاه كنند اما آنچه دیگرتن می اندیشند مهم نیست آنچه اهمیت دارد لذتی است كه در دل می بریم. مراقب افکارت باش،انها به گفتار تبدیل می شوند. مراقب گفتارت باش،انها به کردار تبدیل می شوند. مراقب کردارت باش،انها به عادات تبدیل می شوند. مراقب عاداتت باش،انها به شخصیت تبدیل می شوند. مراقب شخصیتت باش،انها سرنوشت خواهند شد ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر در این جام لبانم، باده مرد افكنی دارم ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم كه سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری فدای لحظه ای شادی كن این رؤیای هستی را لبت را بر لبم بگذار كز این ساغر پر می چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را | ||

















