لیست دوستان :: 48
لیست کلوبها :: 5
لیست توصیفنامه ها30 آبان 84 - 19:20 | |
در آینه ی انصاف
مبادا به صخرها و سنگ ها دل ببندیم
مبادا کارمان به جایی برسد که با هزاران خواهش و تمنا هم قطره ای اشک
از چشمانمان جاری نشود.مبادا فقط خودمان را ببینیم و تمام آینه ها را
برای خودمان بخواهیم،مبادا احوالپرسی از فرودست نشینها را از یاد ببریم
در کنار همه ی دغدغه ها خوب است گاهی با خودمان،دلمان ،روحمان
خلوت کنیم،برای خلوت کردن یک اتا ق 3 در 4 کاهگلی هم کافیست...
باور کن بدون وقت قبلی هم میتوان خدا را ملاقات کرد،میتوان خدا را
دید و با او صحبت کرد.باید با خودمان خلوت کنیم،ببینیم چه به سر
خودمان آورده ایم،چقدر از آن پاکی و درستی فاصله گرفته ایم،چقدر به
خودمان ظلم کرده ایم و روحمان را کدر و تیره ساخته ایم.....گاهی خوب
است به دور از همه ی دغدغه ها، تکبرها و دلمشغولیها با خودمان خلوت
کنیم و در آینه ی انصاف به تماشای خود بنشینیم |
25 آبان 84 - 09:50 | |
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست . |
19 آبان 84 - 19:33 | |
بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان
این و ان هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند
غم نداریم بزرگ است خدای خودمان
بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند
خودمان ایینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم
دو مسافر یله در اب و هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
درد اگر هست برای دل هم میگوییم
در وجود خودمان هست دوای خودمان
دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان |












