لیست دوستان :: 1915
لیست کلوبها :: 64عشق عشق 25 خرداد 87 - 14:50 |
آموخته ام چیزهای كم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن هارانادیده بگیرم. آموخته ام كه باخت در یك نبرد كوچك را به قصد برد در یك جنگ بزرگ بپذیرم . آموخته ام زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم . آموخته ام كه اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم . آموخته ام ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد. آموخته ام دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند ولی آنرا متفاوت ببنند. آموخته ام كافی نیست فقط دیگران را ببخشیم ، بلكه گاهی خود را نیز باید ببخشیم |
لیست توصیفنامه ها10 تیر 87 - 13:42 | |
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند سادگی،مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند گاهی از غم می شود ویران دلم ، ای کاشکی بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند
|
9 تیر 87 - 08:28 | |
یادت رها نمی کند، مرغ دل رمیده را عشق حیا نمی کند، این قامت خمیده را درد دوا می شود، جفا وفا می شود شور به پا می شود،این دل غمدیده را عمق وفاجای تو، وسعت روح بقای تو جان و دلم فدای تو،ای ز چمن گزیده را فروغ ماه روی تو، گل شده محو بوی تو عزم سفر بسوی تو،کبوتر دو دیده را شهد شیرین از تو شد، باده ذهین ازتو شد تازه زمین از تو شد، جان بلب رسیده را طول سفر کنار گذار، از ما حذر کنارگذار جان و دلش قرار گذار، سنگر خوابدیده را |
6 تیر 87 - 02:50 | |
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را! اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند . می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم. چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است . بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند . روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند. گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد. گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند. اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی. هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر. خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی... ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری... باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ... فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی. خورشید و ابر و باد، می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی. می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی، تا روزی محو شوی،هیچ شوی همچنان می ایستی و می خندی و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند |
























