فیلم , movieclub

فیلم

فیلم , movieclub

فیلم

851نــــفــــــر
عضو شده اند
851نفر عضو شده اند
شناخت بیشتر از هنر سینما وهنرمندان ممتاز دنیاواشتراک گذاشتن فیلمهای روز دنیا.(ضمنا توجه داشته باشید اینجا ویدئوکلوب نیست)شناخت بیشتر از هنر سینما وهنرمندان ممتاز دنیاواشتراک گذاشتن فیلمهای روز دنیا.(ضمنا توجه داشته باشید اینجا ویدئوکلوب نیست)مشاهده کامل مشخصات
19 فروردین 1384
سرگرمی و طنز
این کلوب برای توسعه بینش ما نسبت به هنر سینما و هنرمندان از طریق مباحث و مبادله اطلاعات خیلی مفید ه . لطفا هر کسی اطلاعاتی در مورد فیلمهای جدید مجاز داره و ادرس اینترنتی برای دانلود اونهارو داره به کلوب معرفی کنه . با سپاس

اعضاء

  • سمانه آل پاچینو , bekham
  • امیر  , amirali_love1
  • هنر  هفتم , yaserfaghihi
  • ندا مدیر , p30neda
  • کاوه عزیزی , kaveh9060
  • یلدا صبورررررررررررررررررررررررررررررر , kootlass
  •   , panatom
  • سکوت فروتن , avaie0zendegi
  •   , director_a
  •   , satannnn
  • امین ا , james_hetfild
  • محمد  , afshinpakzad
  • سمیرا جون , samira_1990
  • س  , sia_ghorbani
  • حسنا  , hosnarefigh
  • 851 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • تنبور نوازان , tanboorplayers
  • نگاهی نو به حیوانات(سگ) , dag_balak_141
  • بانک اطلاعاتی سگ , bank_e_etelaatiye_sag
  • گیرلز الود , girls_aloud
  • سازدهنی , mouthorganharmonica
  • کانورز ال استار(All star shoes ) , converse_all_star



تبلیغات

فیلم , movieclub
فیلم 2 سال پیش
ادامه
99
1
    مهدیه نیکو , tuka74
    جمعه 22 اسفند ، 07:42
    سلام چرااینجاکسی فعال نیست.
    ادامه
    فیلم , movieclub
    فیلم لئون

    لئون (به فرانسوی: Léon) ( که همچنین با عنوان حرفه ای یا لئون: حرفه ای نیز شناخته می‌شود ) فیلمی فرانسوی و با زبان انگلیسی به کارگردانی لوک بسون محصول سال ۱۹۹۴ شرکت آمریکایی کلمبیا پیکچرز است. این فیلم در آمریکا با نام حرفه‌ای (The Professional) به روی پرده رفت.

    خلاصه داستان

    فیلم لئون با صحنه‌ای از بالای شهر نیویورک شروع می‌شود و داخل کافه و مرکز کار تونی (دنی آیلو) می‌شود، تونی در حالی که سیگار می‌کشد در مورد کار با شخصی صحبت می‌کند که چهره‌اش چندان پیدا نیست، وی با یک عینک دودی در مقابل تونی نشسته است، کار را می‌پذیرد و لیوان شیر جلویش را سر می‌کشد. وی‌‌ همان لئون (ژان رنو) آدمکشی حرفه‌ای و خطرناک است (که خودش را بعداً «پاک کننده» معرفی می‌کند.) او در محله ایتالیای کوچک از شهر نیویورک زندگی می‌کند. کار سپرده شده را که تهدید و ترساندن یک قاچاقچی مواد مخدر است انجام می‌دهد. او که به خاطر شغلش مجبور است مرتباً مکان زندگیش را تغییر دهد؛ در صحنه‌ای از پله‌ها بالا می‌آید که دختر بچه‌ای دوازده ساله، در راهروی پله‌ها نشسته و مشغول سیگار کشیدن است که ماتیلدا لاندو (ناتالی پورتمن) یکی از نقش‌های اصلی فیلم می‌باشد. لئون و ماتیلدا آشنایی مختصری با یکدیگر پیدا می‌کنند.

    در صحنه بعد شاهد درگیری لفظی یکی از مأموران دی.‌ای. اِی با پدر ماتیلدا هستیم که به خاطر کسری در مواد مخدری است که توسط وی نگه داری می‌ شده‌ است. مأمور که از کلنجار رفتن با او به نتیجه‌ای نمی‌رسد موضوع را به اطلاع رئیس خود می‌رساند. در اینجا با نورمن «استن» استنفیلد (گری اولدمن) یکی دیگر از نقش‌های اصلی فیلم آشنا می‌شویم. وی که از رؤسای دی.‌ای. اِی است، خود در کار قاچاق مواد و مصرف آن نقش دارد. به پدر ماتیلدا توصیه می‌کند که تا فردا ظهر مواد را تحویل دهد. فردا ظهر استنفیلد به همراه چندین مأمور و همکار خود با اسلحه به منزلشان حمله می‌کنند و تمام اعضای خانواده را به غیر از ماتیلدا که به منظور خرید برای لئون بیرون رفته، از جمله پسر چهار ساله خانواده را به قتل می‌رسانند. ماتیلدا از خرید بازگشته و متوجه قضیه می‌شود و برای نجات یافتن و تحویل خرید خود به در منزل لئون رفته و زنگ می‌زند. لئون که مردد در باز کردن در است بر اثر اصرار و التماس ماتیلدا در را باز می‌کند.

    ماتیلدا متوجه شغل لئون می‌شود و تصمیم می‌گیرد از لئون بخواهد تا انتقام خون برادرش را بگیرد، لئون نمی‌پذیرد ولی بعد از اصرارهای فراوان ماتیلدا و گذشت زمان لئون می‌پذیرد تا به ماتیلدا اصول و شیوه «تمیز کردن» یا‌‌ همان آدمکشی را یاد بدهد. ماتیلدا همچنان مصمم است تا انتقام خون برادرش را بگیرد. یک روز به منزل خودشان باز می‌گردد تا پول مخفی شده‌ای که در حدود دو هزار دلار است را بردارد که تصادفاً‌‌ همان موقع استنفیلد و چند مأمور دیگر از راه می‌رسند و مأمورین ارشد از استنفیلد در مورد قتل عام خانواده بازجویی می‌کنند که استنفیلد پاسخگوی عملکرد خود نشده و با پاسخ مختصر و فریاد اینکه برای سؤال و جواب به دفتر من بیایید از آنجا خارج می‌شود.

    ماتیلدا وی را تعقیب می‌کند و نام و محل کارش را یاد می‌گیرد. سرانجام در یک گفتگو بین لئون و ماتیلدا، ماتیلدا در ازای رفتار‌های سرد و خشک لئون تصمیم می‌گیرد تا خودش را بکشد، اسلحه‌ای را پر می‌کند و آن را روی شقیقه‌اش می‌گذارد و خود را آماده کشتن می‌کند که لئون اسلحه را کنار می‌زند و مانع از خودکشی‌ اش می‌شود. از اینجا به بعد لئون گرم‌تر از قبل می‌شود و به ماتیلدا علاقه بیشتری پیدا می‌کند. و در جریان گفتگویی ماجرای زندگی خویش را بازگو می‌کند که در جوانی دختری را دوست داشته اما پدر دختر به او اجازه ملاقات با لئون را نمی‌داده و در ‌‌نهایت دختر را با گلوله به قتل می‌رساند و لئون برای انتقام با یک اسلحه دوربین دار پدر دختر را می‌کشد و سپس فرار می‌کند و به پیش پدرش که نزد تونی کار می‌کند می‌آید و از آن به بعد وارد حرفه و شغل آدمکشی می‌شود.

    لئون تصمیم می‌گیرد قاتلین خانواده ماتیلدا را از بین ببرد و برای این کار از کشتن مالکی، دستیار استنفیلد شروع می‌کند. از طرفی ماتیلدا برای کشتن استنفیلد شخصاً عمل می‌کند و چند اسلحه بر می‌دارد و به سمت دفتر کاریش روانه می‌شود و با بهانه آوردن غذا تصمیم به وارد شدن به ساختمان دی.‌ای. اِی می‌گیرد. استنفیلد به توالت مردان می‌رود و ماتیلدا به دنبال وی می‌رود اما اثری از وی پیدا نمی‌کند تا اینکه در توالت عمومی بسته می‌شود و استنفیلد از پشت در نمایان می‌گردد و کم کم جلو می‌آید. وی که فرد زرنگی می‌باشد حدس می‌زند که ماتیلدا برای کشتن وی آمده اما فکر می‌کند کسی او را فرستاده ولی بعد با گفته خود ماتیلدا متوجه می‌شود که قضیه شخصی است.

    در همین حال یکی از مأمورینش خبر کشته شدن مالکی را می‌آورد که باعث ناراحتیش می‌شود، ماتیلدا را توسط مأمور به اتاقش می‌فرستد. لئون باز می‌گردد و متوجه نبود ماتیلدا و نامه وی می‌شود که در آن گفته که خودش به سراغ استنفیلد رفته است. لئون به سمت ساختمان مذکور می‌رود و ماتیلدا را از دست مأمورین آزاد می‌کند. استنفیلد برای پیدا کردن لئون به کافه و محل کار تونی مراجعه می‌کند و اظهار می‌دارد که در منطقه تونی آدمکشی با تیپ ایتالیایی‌ها دست به قتل مأمورین وی زده است. استنفیلد بعد از گرفتن پاسخ خود و شناسایی لئون با تعداد زیادی مأمور راهی آپارتمانی که لئون در آن زندگی می‌کند می‌شود. ماتیلدا طبق معمول به خرید شیر رفته و باز می‌گردد که در جلوی درب منزل مأمورین از پشت وی را می‌گیرند و از او اطلاعاتی در مورد لئون می‌خواهند و کلید منزل را از او می‌گیرند. مأمورین در را باز می‌کنند و وارد می‌شوند. در نمای دوربین، دستی دیده می‌شود که از بالا، در را می‌بندد و پی آمد آن شنیده شدن صدای شلیک چند گلوله است و با باز شدن در معلوم می‌شود که تمام نیروهای اعزامی کشته شده‌اند. با اعلام این خبر به استنفیلد، وی به یکی از مأموران خود دستور می‌دهد که هر چه نیرو وجود دارد فرستاده شود. باز هم تعدادی نیرو راهی منزل می‌شوند که لئون از بالای در یکی از آن‌ها را که داخل شده و سپس با آویزان شدن مابقی را که پشت در هستند می‌کشد. سپس پائین آمده و با تهدید یکی از نیرو‌ها ماتیلدا را آزاد می‌کند. بعد از داخل شدن به منزل، لئون گلدانش را که خیلی دوست دارد و همیشه مراقب آن است از طریق کانال هواکش پائین می‌اندازد و ماتیلدا را نیز فراری می‌دهد. بعد از انفجار جلوی منزل توسط نیروهای پلیس لئون با ماسک خود را قاطی پلیس‌ها می‌کند. استنفیلد متوجه موضوع می‌شود و حدس می‌زند که وی‌‌ همان لئون و فرد مورد نظر اوست. همه نیروهای خود را بیرون می‌کند تا لئون را تنها گیر بیاورد.

    لئون در حالی که از در عقبی بیرون می‌رود می‌تواند فرار کند اما باز می‌گردد و از پله‌ها پائین می‌آید تا بعد از گذر از راهرو از در اصلی بیرون برود که استنفیلد وی را از پشت مورد اصابت گلوله قرار می‌دهد. لئون در هنگام مرگ دست استنفیلد را می‌گیرد و در آن چیزی قرار می‌دهد و اضافه می‌کند «این از طرف ماتیلداست» وقتی استنفیلد دست خود را باز می‌کند یک ضامن را می‌بیند که بعد از باز کردن لباس لئون متوجه می‌شود ضامن متعلق به بمبی است که لئون به خودش بسته است. بمب با قدرت زیادی منفجر می‌شود. ماتیلدا بعد از گرفتن پول اندکی که تونی به وصیت لئون به او می‌دهد و صحبت‌ های تونی در کافه‌ اش به مدرسه‌ اش باز می‌گردد و گیاه گلدان لئون را در حیاط مدرسه خاک می‌کند تا به گفته قبلی‌اش «ریشه دار شود».

    نقد فیلم

    این فیلم با آن شروع ساده و تکراری ولی جالب، قصد دارد ما را به بطن قهرمانش که یک آدمکش حرفه ای لطیف و خاص است، ببرد و با او آشنا کند؛ با شخصیتی که نوشیدنی همیشگی اش شیر است و در خشونت، هوش و تیزی، رودست ندارد. به نظر می رسد کارگردان به هدف خود رسیده باشد چون ما همان آغاز فیلم، جذب او، رفتارش و شغلش می شویم. اما این همه ی ماجرا نیست. فیلم در جایی به خود می آید و مسیرش را به سوی پایان فیلم تغییر می دهد و از جایی می رود که ما انتظارش را نداریم. او دلبسته ی دختر کوچکی در همسایگی اش می شود که پدر، نامادری و برادر کوچکش توسط پلیس فاسدی که در معاملات مواد مخدر خود را صاحب سهم می داند کشته می شوند. دختر کوچک به حرفه ای پناهنده شده و آدمکش سنگدل و ویژه با بازی بسیار خوب و تازه ی ژان رنو، که از ویژگی ها و ارکان اصلی در جذب مخاطبان است، پس از درگیری های درونی، تسلیم حس کمک و برقراری ارتباط عاطفی ( که در طول روزهای پس از آن، شکل محکم تری به خود می گیرد) می شود.

    هر چند شکل و چارچوب فیلم همچون دیگر آثار آمریکایی و هالیوودی، بشدت برنامه ریزی شده، محکم و غیر قابل تغییر است اما شاید شخصیت اروپایی کارگردان و به کار گیری یک بازیگر فرانسوی و داستانی شاید رمانتیک، این فیلم را از نمونه های مشابه هالیوودی خود تا حدی جدا کرده و حساب دیگری برای آن بگشاید.

    این البته نخستین بار نیست که یک کارگردان فرانسوی با یک داستان و موضوع آمریکایی فیلمی می سازد. این شیوه ای تقریباً معمول و مقبول است که کارگردانان اروپایی ( پس از یک جدال نابرابر و همیشگی که با سینمای قدرتمند هالیوود و آمریکا به سینماهای کشورهایشان دارند ) پس از آنکه به اسم و رسمی نسبی در عرصه ی بین المللی رسیدند،‌ بخت خود را با یک موضوع آمریکایی نیز بیازمایند تا علاوه بر سود های مادی فراوان ناشی از پخش در سینما های آمریکا، از اعتبار بین المللی شدن نیز برخوردار گردند.

    لوک بسون که تماشاگران ایرانی او را با فیلم خوب «آخرین نبرد » شناختند، پس از آن چندین فیلم موفق دیگر ساخت که باعث کسب اعتبار فراوانی برای او شد. فیلم های « مترو »، «‌آبی بزرگ »، « نیکیتا » و… فیلم هایی بودند که هم از نظر شکل بصری و هم از نظر موضوع و داستان قابل توجه اشان، تفاوت های زیادی با ساخته های دیگر کارگردانان فرانسوی داشت. نگاه فلسفی و جوان و با نشاط او به موضوعات باب روز و انرژی فراوان و تازگی صحنه های فیلم هایش، او را بدل به استعداد جوانی کرد که بازارهای جهانی فیلم، منتظر او بودند.

    نخستین فیلم بلند بسون «آخرین نبرد » موضوع جسورانه ای را دست مایه قرار داده بود. این فیلم با ساخت محکم و حرفه ای خود زمینه ساز ورود او به دنیای حرفه ای سینما بود. فیلم بعدی بسون « مترو» بود که آن را در فرانسه ساخت. فیلم دیگر او «آبی بزرگ » ‌فیلم خاصی بود که توسط کمپانی فوکس قرن بیستم ساخته شد. شکل دوگانه ی این فیلم ( این دوگانگی در بیشتر آثارش به چشم می خورد) برای شخص من قضاوت سهل و آسان را در مورد آن سخت و ناممکن می کند. نمی توانم با قاطعیت این فیلم را یک فیلم هنری خوب و قابل توجه یا یک فیلم حرفه ای با ساختی هالیوودی و در نهایت معمولی بدانم.

    با تکیه بر روش نوین او در فیلم سازی و تجارب به دست آمده، فیلم بعدی بسون یعنی فیلم « حرفه ای »که یکی از موفق ترین کارهای اوست، در سال ۱۹۹۴ ساخته شد. این فیلم به ارتباط میان یک آدمکش حرفه ای و دختر بچه ای می پردازد که خانواده اش را از دست داده است. اختلاف زیادی که بین ظاهر و شخصیت یک آدمکش حرفه ای و یک دختربچه وجود دارد، عامل اصلی جذابیت فیلم بود که با ساخت مناسب و ریتم متناسب با موضوع و به ویژه بازی بسیار خوب ژان رنو در نقش لئون، فیلم را به یک فیلم خوب و جذاب تبدیل کرده بود. فیلم به یک موضوع بسیار ساده می پردازد. موضوعی که در بسیاری از فیلم های دیگر نیز دیده می شود. اما شکل و نوع نگاه به موضوع در این فیلم، آن را از یک فیلم احساسی ساده که صرفاً احساسات و عواطف مخاطب را مد نظر دارد، جدا کرده بود. موسیقی خوب « اریک سرا » نیز دراین میان، بی تأثیر نبود و همراه صحنه ها و موضوع فیلم جلو می رفت و آنها را تقویت می کرد.

    هر چند فیلم، دارای موضوعی آمریکایی است و در آمریکا می گذرد، اما فرانسوی بودن سازنده ی آن را به راحتی می توان از فاصله گذاری های موجود در فیلم، ‌موسیقی و نوع بازی بازیگران بازشناخت. این فیلم هم در سینماهای فرانسه موفق بود و هم در بازارهای آمریکا. استفاده از چند بازیگر آمریکایی و داشتن موضوع آمریکایی، در این اقبال بی تأثیر نبود.

    - برگرفته از: ویکیپدیا
    ادامه
    1
    1
     سا مان سپهر   , saman_sa
    جمعه 9 خرداد ، 00:02
    .
    ادامه
    فیلم , movieclub
    داریوش مهرجویی

    داریوش مهرجویی (زادهٔ ۱۷ آذر ۱۳۱۸) کارگردان، نویسنده و مترجم ایرانی است. مهرجویی با ساخت فیلم گاو در سال ۱۳۴۸ نگاه‌ها را متوجه سینمای ایران کرد و به موج نوی سینمای ایران شکل داد. پس از انقلاب مدتی از ایران مهاجرت کرد اما چند سال بعد بازگشت و به فیلم‌سازی پرداخت. هرچند از آغاز فعالیت فیلم‌سازی‌ اش تا کنون تعدادی از فیلم‌هایش توقیف شده‌اند اما همچنان به ساختن فیلم‌ های متفاوت ادامه می‌دهد. او جوایز متعدد بین‌المللی دریافت کرده‌ است و داور جشنواره‌ های سینمایی زیادی هم بوده‌ است. علاوه بر سینما به نوشتن رمان و نیز ترجمه هم می‌پردازد. فیلم بلند او سنتوری توقیف، و چندسال بعد فقط پروانه نمایش ویدیویی دریافت کرد.

    زندگی‌نامه

    داریوش مهرجویی در ۱۷ آذر ۱۳۱۸ در تهران در محلهٔ شاپور، درخونگاه در خانواده‌ای از طبقه متوسط به‌ دنیا آمد. در کودکی تحت تاثیر مادربزرگش که مسلمانی معتقد بود قرار می‌گیرد. در نوجوانی به موسیقی علاقه‌مند می‌شود و مدت کوتاهی به کلاس آموزش موسیقی، آقای زندی، هم می‌رود اما نزد پدرش که موسیقی ایرانی را خوب می‌شناخت به نواخت سنتور پرداخت و بعد به موسیقی کلاسیک غربی آشنا می‌شود و به نواختن پیانو و نوشتن قطعاتی برای پیانو می‌پردازد.

    در ۱۷ سالگی به سینما علاقه‌مند می‌شود و برای درک بهتر فیلم‌ های روز به آموختن زبان انگلیسی می‌پردازد. تحصیلات مقدماتی را در تهران به پایان برد و یک سال در هتل آتلانتیک مدیر می‌شود و سپس بیست ساله بود که برای ادامهٔ تحصیل به کالیفرنیا در آمریکا رفت. نخست به خواندن سینما رو آورد اما خیلی زود سینما را رها کرد و به فلسفه پرداخت و در سال ۱۳۴۴ از دانشگاه یوسی‌ال‌ای در لس‌آنجلس لیسانس فلسفه گرفت. در همین سال سردبیری نشریهٔ پارس ریویو در لس‌آنجلس را به‌عهده گرفت و سال بعد به تهران آمد و در سال ۱۳۴۶ نخستین فیلم خود به نام الماس ۳۳ که فیلمی بسیار پرهزینه بود را ساخت. این فیلم در ۵ بهمن ۱۳۴۶ در تهران روی پرده آمد و فروش متوسطی داشت و با توجه به هزینهٔ بالای ساخت آن شکستی تجاری محسوب می‌شد و توجه منتقدین را هم چندان به خود جلب نکرد اما در ۱۳۴۸ با همکاری غلامحسین ساعدی فیلم‌نامهٔ گاو را از روی یکی از داستان‌ های کوتاه عزادارن بیل نوشتهٔ ساعدی نوشت و کارگردانی کرد. این فیلم برای مهرجویی و سینمای ایران جوایز متعددی را در جشنواره‌ های بین‌المللی به ارمغان آورد.

    گاو هم از نظر تجاری هم از نظر هنری فیلم موفقی از کار درآمد و فصل جدیدی در سینمای ایران گشود. طی چهل سال گذشته به جز وقفهٔ چند سالهٔ پس از انقلاب ۱۳۵۷ و وقایع بعد از آن که منجر به مهاجرت مهرجویی به فرانسه شد، او همواره یکی از فیلم‌سازان مطرح و پرکار ایرانی بوده‌ است.وی ابتدا با فریال جواهریان ازدواج کرد که یکی از طراحان صحنه و لباس نامی سینمای ایران به شمار می رفت اما این ازدواج با طلاق پایان گرفت.سپس وی با وحیده محمدی فر که از فیلمنامه نویسان سینماست ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دختری به نام مونا است. محمدی فر در فیلم های مهرجویی، نقش بازوی فعال وی را داشته است.

    فیلم‌شناسی

    کارگردان

    الماس ۳۳ (۱۳۴۶)

    گاو (۱۳۴۸)، تهیه‌کننده، نمایش داده شده در جشنواره‌های کن، برلن، مسکو، لندن، لوس‌انجلس و… و پخش شده در اغلب کشورهای آسیایی، اروپایی و آمریکایی.

    آقای هالو (۱۳۴۹)، نمایش داده شده در جشنواره‌های برلن، مسکو، لندن و…

    پستچی (۱۳۵۱)، فیلم هفتم از ده فیلم برگزیدهٔ جهان توسط منتقدین انگلیسی سالنامهٔ فیلم بولتن، ۱۹۷۱م.

    دایره مینا (۱۳۵۷)

    مدرسه‌ای که می‌رفتیم (۱۳۵۹)

    اجاره‌نشین‌ها (۱۳۶۵)، تدوین

    شیرک (۱۳۶۶)، تهیه‌کننده

    هامون (۱۳۶۸)، تهیه‌کننده

    بانو (۱۳۷۰)

    سارا (۱۳۷۱)، تهیه‌کننده

    پری (۱۳۷۳)، تهیه‌کننده

    لیلا (۱۳۷۵)، تهیه‌کننده

    درخت گلابی (۱۳۷۶)، تهیه‌کننده

    داستان‌ های جزیره (اپیزود اول، دختردایی گمشده) (۱۳۷۷)

    میکس (۱۳۷۸)، تهیه‌کننده، طراح صحنه و لباس

    بمانی (۱۳۸۰)، تهیه‌کننده، تدوین، طراح صحنه و لباس

    مهمان مامان (۱۳۸۲)، تهیه‌کننده

    سنتوری (۱۳۸۵) (با نام نخستین تولدت مبارک)

    فرش و فرشته (فیلم کوتاه) از اپیزودهای فرش ایرانی (۱۳۸۵)

    روزهای آشنایی (اپیزود اول، طهران، تهران) (۱۳۸۷)

    آسمان محبوب (۱۳۸۸)

    همه دانا (۱۳۸۹)

    نارنجی‌پوش (۱۳۹۰)

    سایر آثار

    - ایثار (۱۳۵۵)، فیلم مستند کوتاه برای مرکز انتقال خون.

    - الموت (۱۳۵۵)، فیلم بلند مستند داستانی در بارهٔ اسلام، تشیع ئ اسماعیلیان برای تلویزیون ملی ایران. تا کنون نمایش داده نشده‌است.

    - انفاق (۱۳۵۶)، فیلم کوتاه مستند، ۱۰ دقیقه، برای مرکز انتقال خون.

    - بخشش (۱۳۵۶)، فیلم کوتاه مستند، برای مرکز انتقال خون.

    - پیوند کلیه (۱۳۵۷)، فیلم کوتاه مستند، برای وزارت بهداشت و درمان

    - سفر به سرزمین رمبو (۱۳۶۲)، فیلم مستند داستانی برای تلویزیون فرانسه. براساس زندگی آرتور رمبو

    حضور جهانی

    ساخته شدن فیلم «گاو» در آخرین سال‌ های دههٔ ۴۰ خورشیدی سینمای ایران را که تا پیش از آن حضور کم‌رنگی در جشنواره‌ های جهانی داشت به عنوان سینمایی متفکر و قابل اعتنا به منتقدان جهانی معرفی کرد. سینمای ایران اگر تولد خود را مدیون سپنتا و مردان پیشگامی باشد که پس از وی آمدند، شناسایی جهانی خود را بی‌تردید به داریوش مهرجویی مدیون است.

    جوایز

    در این بخش جوایزی که داریوش مهرجویی به عنوان کارگردان یا فیلم‌نامه‌نویس یا تهیه‌کننده برنده شده‌ است به تفکیک فیلم‌ ها آمده‌است.

    گاو

    ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) – جایزهٔ بهترین فیلم‌نامه از دومین جشنوارهٔ سپاس، برای فیلم گاو

    ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) – جایزه دوم بهترین فیلم در فستیوال بین‌المللی فیلم تهران

    ۱۹۷۱ (۱۳۵۰) – جایزهٔ منتقدان بین‌المللی (مجمع بین‌المللی منتقدان فیلم)، سی و دومین دورهٔ جشنوارهٔ ونیز. برای فیلم گاو

    بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران، در رای‌گیری منتقدان سینمایی ایران سال‌های ۱۳۵۱، ۱۳۶۷، ۱۳۷۸

    آقای هالو

    ۱۳۵۰ – بهترین کارگردانی، بهترین فیلم‌نامه و جایزهٔ اول به عنوان بهترین فیلم، جشنواره‌ٔ سپاس برای فیلم آقای هالو

    ۱۹۷۱م. ۱۳۵۰ه.خ. جایزهٔ مخصوص هیئت داوران جشنوارهٔ بین‌المللی فیلم مسکو. برای فیلم آقای هالو

    پستچی

    ۱۹۷۲ – جایزهٔ کلیسای پروتستان‌ها و پلاک طلایی هیات داوری جشنوارهٔ جهانی فیلم برلین

    ۱۹۷۵ – جشنوارهٔ جهانی رتردام هلند، بهترین فیلم

    ۱۹۷۲ – تقدیر شده در جشنوارهٔ جهانی فیلم ونیز

    ۱۹۷۲ – فیلم هفتم ار ده فیلم برگزیدهٔ جهان توسط منتقدان انگلیسی سالنامهٔ «فیلم بولتن»

    دایره مینا

    دایرهٔ مینا در جشنواره‌ های متعددی از قبیل پاریس، برلین، وایدولید (اسپانیا)، سینماتک اونتاریو (کانادا)، موزهٔ هنرهای زیبای بوستون (آمریکا)، جشنواره فیلم بین‌المللی هنگ کنگ (هنگ کنگ)، … به نمایش درآمد و جوایزی را نصیب خود کرد.

    ۱۹۷۷ – جایزهٔ بزرگ «آنتن دو» از جشنوارهٔ جهانی فیلم پاریس

    ۱۹۷۸ – جایزه ویژهٔ بین‌المللی کاتولیک‌ها، جشنوارهٔ جهانی فیلم برلین

    ۱۹۷۸ – جایزهٔ منتقدین بین‌المللی از جشنوارهٔ جهانی فیلم برلین

    ۱۹۸۰ – جایزه بهترین فیلم، جشنواره فیلم پراد فرانسه

    مدرسه‌ای که می‌رفتیم

    ۱۹۸۴ – نمایش در بخش خارج از مسابقه در جشنوارهٍ نانت

    هامون

    ۱۳۶۸ (۱۹۹۰) – سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی و فیلم‌نامه جشنواره سینمایی فجر

    ۱۹۹۱ – جایزهٔ برنز بهترین فیلم در بیست و چهارمین جشنوارهٔ جهانی فیلم هیستون

    ۱۹۹۱ – جایزهٔ سوم جشنوارهٔ جهانی فیلم توکیو

    برگزیده شده به عنوان «بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران» در شماره‌های ۱۰۰ و ۲۰۰ ماهنامهٔ سینمای فیلم، توسط خوانندگان

    بانو

    ۱۹۹۸ – جایزهٔ ویژهٔ «فدراسیون بین‌المللی انجمن‌های فیلم» و نمایش در بخش «فروم» جشنواره برلین

    سارا

    ۱۹۹۳ – جایزهٔ «صدف طلایی» بهترین فیلم در چهل و یکمین جشنوارهٔ جهانی فیلم سن‌سباستین اسپانیا

    ۱۹۹۳ – سیمرغ بلورین بهترین فیلم‌نامه جشنواره سینمایی فجر

    ۱۹۹۳ – جایزهٔ نقرهٔ بهترین فیلم در جشنوارهٔ فیلم نانت- سه قاره، فرانسه

    ۱۹۹۴ – جایزهٔ دوم بهترین فیلم منتخب تماشاگران در جشنوارهٔ جهانی فیلم «رن» فرانسه

    ۱۹۹۴ – برندهٔ جایزه از هجدهمین جشنوارهٔ جهانی فیلم سائوپائولو، برزیل

    ۱۹۹۵ – برندهٔ جایزه از دوازدهمین جشنوارهٔ جهانی فیلم حراره، زیمباوه

    پری

    ۱۹۹۵ – سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی جشنواره سینمایی فجر

    لیلا

    ۱۹۹۵ – بهترین کارگردانی در اولین جشن سینمای ایران

    ۱۹۹۵ – بهترین فیلم‌نامه در اولین جشن سینمای ایران

    کسب عنوان «موفق‌ترین فیلم ایرانی» با ۲۹ حضور بین‌المللی در سال ۱۳۷۷

    بمانی

    ۲۰۰۳ – جایزهٔ ویژهٔ جشنوراهٔ بروکسل، بلژیک

    مهمان مامان

    ۲۰۰۴ – برندهٔ جایزهٔ بهترین فیلم بیست و دومین جشنواره جهانی فیلم فجر، تهران

    نارنجی‌پوش

    ۲۰۱۲ – جایزه ویژه هیئت داوران سی‌امین دوره جشنواره فیلم فجر

    سانسور و توقیف

    بیشتر فیلم های مهرجویی، ناخواسته تیغ دردناک سانسور را پذیرفته‌اند. او احتمالا تنها فیلمسازی است که هم پیش از انقلاب فیلم هایش توقیف شده و هم پس از انقلاب.

    آثار مکتوب

    ترجمه

    - بعد زیبایی شناختی و زیباشناختی واقعیت اثر:هربرت مارکوزه

    - جهان هولوگرافیک اثر: مایکل تالبوت، انتشارات هرمس

    - یونگ، خدایان و انسان مدرن اثر آنتونیو مورنو

    - نمایشنامه‌های غرب واقعی و طفل مدفون اثر: سام شپارد

    - آوازه‌خوان طاس و ترس اثر اوژن یونسکو

    رمان

    - به خاطر یک فیلم بلند لعنتی اثر: داریوش مهرجویی

    - در خرابات مغان اثر: داریوش مهرجویی

    سایر

    ۱۳۴۵ – ۱۳۴۴ سردبیر مجلهٔ پارس‌ریو منتشر شده در لوس آنجلس

    ۱۳۴۴ – بوف کور، رساله‌ای درباره رمان صادق هدایت به زبان انگلیسی

    ۱۳۴۶ – مقالهٔ مفتش بزرگ و روشن‌فکران رذل داستایوسکی

    - برگرفته از: ویکیپدیا
    ادامه
    فیلم , movieclub
    فیلم شجاع دل

    شجاع‌دل (به انگلیسی: Braveheart) فیلمی است به کارگردانی مل گیبسون و محصول سال ۱۹۹۵ کمپانی‌های آمریکایی پارامونت پیکچرز و فاکس قرن بیستم.

    بازیگران فیلم

    مل گیبسون (Mel Gibson)

    جیمز رابینسون (James Robinson)

    شون لالور (Sean Lawlor)

    داستان فیلم

    ویلیام والاس در سال ۱۲۷۶ در روستای ایرشایر در اسکاتلند به دنیا آمد در آن روزها شاه الکساندر سوم بیش از ۲۰ سال بود که بر این سرزمین فرمانروایی می‌کرد. سبک و سیاق او در فرمانروایی به گونه‌ای بود که ثبات اقتصادی و صلح را برقرار و سلطه طلبی همیشگی انگلیسی‌ها را به راحتی دفع کرده بود. در سال ۱۲۸۶ الکساندر در حین سوارکاری از اسبش به زمین افتاد و جان سپرد و بزرگان اسکاتلند، نوه ۴ ساله او به نام «مارگارت» – که امروز از او با عنوان «بانوی نروژ» یاد می‌شود – را به عنوان ملکه اسکاتلند اعلام کردند و مقرر شد تا رسیدن او به سن قانونی مشاورین پدربزرگ فقیدش اداره مملکت را به عهده گیرند.

    مارگارت در سال ۱۲۹۰ در حالی که ۸ ساله بود طی سفری از نروژ به سوی اسکاتلند بیمار شد و جان داد. لردهای اسکاتلند برای جلوگیری از ایجاد بی نظمی و آشفتگی تصمیم به ایجاد حکومتی مستقل برای اسکاتلند گرفتند و بدین منظور از شاه ادوارد اول به واسطه حکومت موفقش دعوت کردند تا برای نیل به این هدف راهنمایی شان کند اما وقتی برای استقبال او رفتند با ارتش عظیمی از انگلستان مواجه شدند و بدین ترتیب سلطه انگلیسی‌ها بر سرزمین اسکاتلند آغاز شد.

    ویلیام والاس در چنین شرایطی دوران کودکی خود را گذراند و با کینه انگلیسی‌ها بزرگ شد. مطابق افسانه‌ های محلی ایر شایر والاس اولین بار بر سر ماهیگیری با سربازان انگلیسی درگیر شد که در نتیجه آن دو تن از نظامیان انگلیسی را به قتل رساند و مقامات انگلیسی بلافاصله دستور دستگیری او را صادر کردند. بسیاری این واقعه را ناشی از کینه عمیق والاس از انگلیسی‌ هایی می‌دانستند که در سال ۱۲۹۱ پدر و برادر بزرگ‌تر او را کشته بودند. کشته شدن نامزد والاس به دست انگلیسی‌ها خشم والاس را برمی انگیزد. در ۱۱ سپتامبر ۱۲۹۷ والاس که به ارتش شورشی‌ های «آندره دو مورای» پیوسته بود در نبرد «استرلینگ بریج» به پیروزی وسیعی دست یافت و سربازان «دوماری» که از داشتن فرمانده‌ ای چون «والاس» سرمست بودند به راحتی بر ۳۰۰ سواره نظام و ۱۰ هزار پیاده نظام انگلیسی چیره شدند.

    یک سال بعد در ۲۵ ژوئن ،۱۲۹۸ نبردی دیگر به نام «فالکیرک» رخ داد و «والاس» با تکیه بر هوش سرشار خود از دام ارتش انگلستان به سلامت گریخت. در این زمان اختلاف وسیعی بین سران نیروهای انقلابی درگرفته بود و سپتامبر همان سال «والاس» تصمیم به استعفا و سپردن سکان به «رابرت بروس» گرفت. او پس از استعفا به فعالیت‌ های صلح طلبانه پرداخت و مدتی را نیز برای انجام یک ماموریت دیپلماتیک در فرانسه گذراند گو اینکه بسیاری اعتقاد دارند دلیل اقامت او در فرانسه چیزی جز این بوده‌ است.

    در ۵ اوت ۱۳۰۵ «سر ویلیام والاس» که دستگیری‌ اش دیگر ناممکن می‌نمود به دست شوالیه‌ ای به نام «ژان دو منته» دستگیر و به اردوگاه سربازان انگلیسی در منطقه‌ای نزدیک شهر گلاسکو منتقل شد. او که دولتمردان «پادشاه یاغی‌ها» می‌خواندنش طی محاکمه‌ای مجرم شناخته شد و به مرگ با چوبه دار محکوم شد که با مخالفت «والاس» مواجه شد و ترجیح داد با گیوتین اعدام شود. پس از آنکه سر او را از بدنش جدا کردند پیکر او را قطعه قطعه کردند و هر قطعه را به گوشه‌ای از خاک اسکاتلند بردند تا مایه عبرت سایر انقلابیون شود.

    جایزه‌ها

    برنده جایزه اسکار بهترین فیلم

    برنده جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری

    برنده جایزه اسکار بهترین کارگردان برای مل گیبسون

    برنده جایزه اسکار بهترین ویرایش صدا

    برنده جایزه اسکار بهترین آماده سازی

    نامزد جایزه اسکار بهترین ویرایش فیلم

    نامزد جایزه اسکار بهترین طراحی لباس

    نامزد جایزه اسکار بهترین فیلنامه

    نامزد جایزه اسکار بهترین صدابرداری

    نامزد جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم

    نقد فیلم:

    فیلم شجاع دل همانطور که قهرمانش در انتهای فیلم فریاد می زند حدیث آزادی و آزادی خواهی است. یکی از مقوله هایی که بشر از ابتدای تاریخ با آن درگیر بوده است اما همچنان به عنوان یک علامت سوال بزرگ در ذهنش باقی مانده است. مخصوصا در جهان سوم.

    شخصیت پردازی در این اثر منحصر به فرد است. ویلیام در کودکی یتیم می شود. او به پیش دایی خود می رود و بعد از فرا گیری علوم و زبان های مختلف و فنون رزمی به وطنش بر می گردد. یعنی همان روستای کوچک که در آنجا شیفته و عاشق دختری است به نام مارن. نکته جالب اینجاست که مارن ویلیام را نمی شناسد اما ویلیام سالها به عشق او زندگی کرده است.

    ویلیام با وجود جنگاوری اما به شدت تمایل دارد که در صلح و آرامش زندگی کند خانواده ای تشکیل دهد. اما تقدیر این اجازه را به او نی مدهد نکته اینجاست که اصلا اگر چنین شخصیتی در صلح زندگی می کرد حیف می شد. بعضی افراد برای کارهای خاص ساخته شده اند. از دیگر شخصیت های فیلم می توان به رابرت اشاره کرد. او یک انسان شریف است شجاعت دارد و تمایل زیادی برای جنگیدن با انگلیسی ها، اما متاسفانه گرفتار پدری است که تمایل دارد پسرش را شاه اسکاتلند کند و برای او خود این سرزمین و مردمانش اهمیتی ندارد بلکه آنچه مهم است شاه شدن فرزندش می باشد. در گفتار بین پدر و پسر جدال بین سرزمین دوستی و مقام دوستی را به خوبی می بینیم.

    شخصیت لانگ شانکس نیز در نوع خود بسیار جالب است او فردی بسیار سفاک و بیرحم و سیاس است و از هیچ مکر و حیله ای برای حفظ قدرت دریغ نمیکند در حالیکه پسری به شدت بی عرضه و ترسو دارد. و این تضاد خود در فیلم خیلی جالب مطرح گردیده است.

    فیلم از نقاط اوج بسیار خوبی برخوردار است زمان ۱۷۷ دقیقه ای به کارگردان این فرصت را داده است تا آنچه را که می خواسته بیان کند و در پایان فیلم احساس نمی کنیم که حرفی زده نشده است. البته هنر اینجاست که در پایان ۱۷۷ دقیقه خستگی هم به بیننده دست نمی دهد.

    عنصر بازیگری در این فیلم به خوبی نمایان است. مل گیبسون خود واقعا در حد یک سوپر استار ظاهر می شود و نکته قابل توجه اینکه با وجود تجربه اندک او در کارگردانی در سال ۱۹۹۵ اما به بهترین نحو از پس کارگردانی این کار بر آمده است. جوایزی که این فیلم گرفته خود گواه این واقعیت است.

    شرح ماجرا:

    پادشاه اسکاتلند میمیرد بدون اینکه پسری داشته باشد، پادشاه انگلیس که فردی است به نام ادوارد ملقب به لانگ شانکس. او بسیار فرد ظالمی است و از همان ابتدای پادشاهی به فکر تسخیر اسکاتلند است. پدر ویلیام والاس یک کشاورز و زمین دار است او به همراه چندین کشاورز دیگر در پس یک کشتار دسته جمعی توسط سربازهای انگلیسی، به جنگ با آنها می رود و کشته می شود. برادر ویلیام نیز به همراه پدر به قتل میرسد. ویلیام که یتیم شده است تحت سرپرستی دایی خود در می آید و به همراه او می رود.

    سال ها می گذرد ویلیام تبدیل به جوان برومندی می شود. لانگ شانکس قانونی مقرر کرده است که تمام زنان اسکاتلندی که قصد ازدواج دارند باید شب اول با یک فرد انگلیسی بخوابند. او همچنین برای مقابله با اسکاتلندی ها از یک طرف برای پسر خود دختر پادشاه فرانسه را گرفته است و از طرف دیگر با تطمیع بزرگان و زمین داران اسکاتلند می پردازد.

    ویلیام پس از سال ها دوری به روستای محل تولدش برمی گردد. او از بچگی عاشق دختری به نام مارن است. همچنین یک دوست قدیمی دارد به نام همیش. او درست در حین یک مجلس عروسی رسیده است و همه اهالی روستا مشغول رقص و پایکوبی هستند. در همین حین سر و کله یک فرمانده انگلیسی پیدا می شود و به مردم می گوید که عروس در شب اول متعلق به اوست. مردم به شدت عصبانی می شوند و با سربازان درگیر می شوند اما دست آخر تسلیم می گردند. این حادثه روی ویلیام تازه از راه رسیده، تاثیر بدی می گذارد.

    ویلیام به سراغ مارن می رود و به او می گوید که از بچگی عاشق او بوده است و می خواهد با او ازدواج کند. پدر مارن با ازدواج آنها مخالفت می کند چون اعتقاد دارد ویلیام بر خلاف پدرش یک مرد شجاع و جنگجو نیست و به او می گوید که اول باید شجاعتش را ثابت کند. ویلیام برای اینکه مایل نیست زنش به بستر یک انگلیسی برود، با مارن مخفیانه ازدواج می کند.

    صبح روز بعد ویلیام، مارن را به روستا برمی گرداند. یک سرباز انگلیسی قصد می کند که به مارن تجاوز کند. ویلیام که شاهد ماجرا است با آنها درگیر می شود و بر اثر این حادثه مارن توسط انگلیسی ها به قتل می رسد و ویلیام متواری می شود. ویلیام وقتی متوجه می شود که مارن مرده است به روستا بر می گردد و تمامی سرباز های انگلیسی را یکی پس از دیگری به کمک اهالی دیگر می کشد و فرمانده آنها را نیز به سزای عملش می رساند.

    ماجرا به گوش روستاهای اطراف هم می رسد و مردم دسته دسته برای جنگ با انگلیسی ها به ویلیام ملحق می شوند. آنها به مقر های نظامی انگلیس در خاک اسکاتلند حمله می کنند و یکی پس از دیگری همه را از بین می برند. لانگ شانکس به شدت عصبانی می شود و پسر خود را که فردی ترسو و بی لیاقت است به کنترل اوضاع می گمارد. در عین حال بزرگان و زمین داران اسکاتلند، که سال هاست به دلیل اختلافات عمده نتوانسته اند برای کشور کاری انجام دهند، موضوع ویلیام را جدی می گیرند و به فکر انجام کاری مهم می افتند. رابرت پسر بزرگترین زمین دار و نجیب زاده اسکاتلند است که طرفدار ویلیام شده است منتها پدرش که فردی سیاس و مبتلا به جزام است، برای اینکه پسر خود را پادشاه کند، از همراهی او با ویلیام ممانعت می کند و به رابرت پیشنهاد می کند که با لقب دادن به ویلیام، او را جز اشراف کند.

    از جاهای مختلف بریتانیا مردم به ویلیام برای جنگیدن با انگلیسی ها ملحق می شوند. از جمله یک ایرلندی که استیون نام دارد و آنها نیز با انگلیسی ها مدام در جنگ هستند. استیون یک بار جان ویلیام را نجات می دهد و آنها با هم دوستی خوبی پیدا می کنند. یک جنگ ساختگی همیشگی بین اشراف اسکاتلند و نیروهای انگلیسی که شکل می گیرد. اشراف اسکاتلند مایل هستند مثل همیشه جنگ را رها کنند و با قبول کردن تمام شرایط انگلیس ماجرا را خاتمه دهند. ویلیام به همراه افرادش به میدان جنگ می آید و پس از تحریک انگلیسی ها به جنگ، با آنها می جنگد و ارتش اسکاتلند پیروز می شود. این پیروزی بسیار بزرگ است از این رو که سال های سال ارتش انگلیس شکست نخورده بود.

    بعد از پیروزی بزرگ جلسه ای در بین اشراف تشکیل می شود و ویلیام به لقب سر ملقب می گردد. اما فورا دعوایی بین اشراف شکل می گیرد بر سر تعیین پادشاه و ویلیام که اصلا به دنبال لقب و مقام نیست فورا جلسه را ترک می کند. او مجدد به سراغ انگلیسی ها می رود و با آنها می جنگد. رابرت به ویلیام اخطار می کند که حداقل دست از دشمنی با اشراف اسکاتلندی بر دارد. اما ویلیام گوشش بدهکار نیست. او به جنگ ادامه می دهد و یورک را می گیرد. لانگ شانکس به شدت نگران می شود و متوجه می شود که ویلیام این توانایی را دارد که کل انگلیس را اشغال کند.

    لانگ شانکس عروسش یعنی دختر پادشاه فرانسه را برای مذاکره پیش ویلیام می فرستد. ویلیام به ایزابل می گوید که تا رساندن لانگ شانکس به سزای اعمالش دست از تلاش بر نخواهد داشت. ایزابل شیفته شخصیت ویلیام می شود و به انگلیس بر میگردد تا پیغام را به لانگ شانکس برساند.

    لانگ شانکس از فرصت استفاده می کند و نیروهای خود را به اسکاتلند می فرستد. ویلیام نیز به پیش اشراف می رود و از آنها تقاضای نیرو و کمک می کند تا بتوانند ارتش اصلی انگلیس را شکست دهند. رابرت به ویلیام قول کمک می دهد اما بعدا پدرش او را منصرف می کند. جنگ خونینی این بار با شرکت خود لانگ شانکس و ویلیام به راه می افتد. به دلیل خیانت اشراف ویلیام در جنگ شکست می خورد و او همچنین متوجه می شود که رابرت نیز در جمع خیانت کاران است. ویلیام این بار به سراغ دشمنان خانگی می رود به سراغ سران اشراف رفته و آنها را می کشد زیرا که خیانت کرده اند. او به روستاها و شهر های اسکاتلند می رود و اقدام به جمع آوری نیرو برای جنگ می کند. لانگ شانکس نقشه می کشد که او را ترور کند اما با کمک ایزابل نقشه لانگ شانکس نقش بر آب می شود. ایزابل و ویلیام عاشق هم می شوند. اشراف بار دیگر برای ویلیام که اکنون یک فراری است دام می گذارند. رابرت از این قضیه بی اطلاع است. ویلیام سر قرار می رود و دستگیر می شود. رابرت بسیار ناراحت می شود زیرا که متوجه می شود این توطئه نیز توسط پدرش شکل گرفته است.

    ویلیام دلاور دستگیر می شود و برای اعدام به انگلیس فرستاده می شود. ایزابل در زندان سعی می کند به او زهر برساند تا او عذاب نکشد. اما او قبول نمی کند. ویلیام محاکمه می شود و تا دم مرگ استغفار نمی کند و آخرین کلامی که بر زبان می آورد “آزادی” است و همچون یک قهرمان می میرد.

    بعد از مرگ ویلیام اسکاتلندی ها به رهبری رابرت با انگلیس می جنگند و آزادی خود را به دست می آورند.

    برگرفته از: ویکیپدیا
    ادامه
    فیلم , movieclub
    فیلم هفت

    هفت (به انگلیسی: se7en) نام یک فیلم در ژانر وحشت محصول سال ۱۹۹۵ و به کارگردانی دیوید فینچر (David Fincher) است. نویسنده آن اندرو کوین واکر (Andrew kevin walker) می باشد. موضوع فیلم فیلم هفت بر پایه ی ۷ گناه کبیره می باشد که عبارتند از: ۱- شکم پرستی ۲- طمع ۳- تنبلی ۴- حسادت ۵- خشم ۶- غرور ۷- شهوت بازیگران برد پیت (دیوید میلز) مورگان فریمن (ویلیام سامرست) گوینت پالترو (تریسی میلز) کوین اسپیسی (جان دو) داستان فیلم کاراگاه سامرست کارآگاه مجرب و معروف اداره پلیس لس‌ آنجلس پس از ۳۴ سال کار قرار است بزودی بازنشسته شود، به همین دلیل افسر جوانی به نام میلز به اداره پلیس لس‌ آنجلس منتقل می‌شود تا جای سامرست را بگیرد. اما وقوع قتل‌ های سریالی متعدد، سامرست را وا می‌دارد که تا پایان به ثمر رساندن پرونده قتل‌ها در اداره پلیس بماند. اولین مقتول فردی بسیار چاق است است که قاتل وی را مجبور می کند ۱۲ ساعت تمام غذا بخورد و سپس با وارد کردن لگدی به شکمش باعث ترکیدنش می‌شود. دومین مقتول وکیلی سرشناس اما بدنام است که قاتل وی را مجبور کرده‌ است تا نیم کیلو از گوشت شکمش را با کارد قصابی ببرد. سومین قتل نیز مربوط به یک فرد بیکار می‌باشد که قاتل یک سال او را به تخت می‌بندد تا از گرسنگی بمیرد. مقتول چهارم یک فاحشه‌ است که قاتل آن را تکه تکه می‌کند. مقتول پنجم نیز یک زن زیباست که قاتل صورتش را از شکل می‌اندازد و دماغش را می‌برد. قاتل پس از کشتن هر یک از قربانیان، نام یکی از ۷ گناه کبیره را کنار مقتول می‌نویسد. برای مقتول اول شکم‌پرستی، برای دومی طمع، برای سومی تنبلی، برای چهارمی شهوت و برای پنجمی غرور را می‌نویسد. قاتل که نامش جان دو است پس از قتل پنجم خود را به پلیس معرفی می‌کند، می‌گوید دو قتل دیگر را انجام داده‌ است و جای اجساد را فقط به میلز و سامرست نشان می‌دهد. دو به همراه میلز و سامرست به بیابان‌ های اطراف شهر می‌ روند و در آنجا به میلز می‌گوید که چون به زندگی میلز حسادت می‌کرده همسر میلز (تریسی) را کشته و سرش را جدا کرده‌ است و گناه وی حسادت است. میلز او را با شلیک گلوله‌ای از پای در می‌آورد تا ۶ قتل انجام می‌شود، اما میلز با کشتن دو در واقع خود قربانی قتل هفتم و گناه هفتم که خشم است می‌شود. ژانر فیلم جنایی، داستانی، وحشت جوایز نامزد اسکار تدوین برای ریچارد فرانسیس بروس این فیلم در نظر سنجی‌ها بین ۵۰ فیلم برتر تاریخ قرار گرفته است. نقد فیلم فینچر در یکی از مصاحبه هایش گفته همیشه فیلم هایی را ستایش می کند که روی او زخمی بیاندازد و این زخم حتی پس از تماشای فیلم seven با ما همراه است فیلم هایی از این جنس در سینمای امروز کمتر به چشم می خورند فیلم هایی که بعد از تماشای آن ما را حسابی به فکر فرو برد واین فیلم که محصول ۱۹۹۵ است این زخم را در ذهن ما باقی می گذارد. فیلم seven چه از نظر فیلمنامه و روایت داستان و چه از نظر عناصر تکنیکی فیلمی قابل تامل است کمتر فیلمی است که بدمن فیلم یعنی شخصیت قاتل زنجیره ای با بازی بی نقص کوین اسپیسی اینقدر بیننده را درگیر شخصیت خود کند. او برای تمام قتل هایی که انجام می دهد دلایل جالب و قانع کننده ای داردو این باعث می شود بیننده از زمانی که با او رو به رو می شود و دلایل او را برای انجام قتل ها می شنود حق را به او می دهد و حتی احساس می کند که کار نادرست او دارای تاثیر درستی در جامعه می باشد شخصیت های فیلم بسیار پخته پرداخته شده اند. سامرست پلیسی که چند روز به بازنشستگی اش باقی نمانده او شکست را پذیرفته است اما در کنار آن میلز جوان و آرمان گرا قرار دارد که می خواهد به نجات شهر کمک کند تضاد بین این دو شخصیت که باعث به وجود آمدن زوجی تاریخی در سینما می شود. سامرست آدمی منطقی با تجربه و آرام در مقابل میلز آدمی تندرو، عجول و کم تجربه که نشان می دهد کنترلی بر غزایزش ندارد. فیلم تاریک و هوشمندانه فینچر فضای سیاه جامعه ای را به تصویر می کشد که روزنه ای از امید درآن دیده نمی شود حتی تریسی همسر میلز از ترس این فضای رعب آور و نا امیدکننده ی سیاه با این که علاقه مند به دنیا آوردن فرزندش است اما از سامرست با تجربه می خواهد او را در حل این سوال که آیا می تواند فرزندش را در چنین فضایی بزرگ کند کمک کند اما سامرست با تجربه جواب تلخی به او می دهد. این فضای تاریک و رعب آور فیلم خیلی دور نیست که بیننده با آن نا آشنا باشد شاید بعد از تماشای فیلم بیننده این فضا را در جامعه ای که خود درآن زندگی می کند و حس می کند جامعه ای که برای دیدن بسیار از واقعیتش نیاز به نگاه کردن به چشمانش آدم های این جامعه دارد در جایی از فیلم جان دو قاتل فیلم به میلز همین را می گوید که این چشم های آدم ها است که همه چیز را لو می دهد. او نیز با نگاه کردن به چشمان این آدم ها از درونیات آن ها با خبر می شود ولی او مثل ما نمی تواند احساساتش را از تماشای زل زدن به چشم آنها پنهان کند. در جایی از فیلم سامرست قسمتی از یادداشت های روزانه ی جان دو را برای میلز می خواند این که او روزی سوار مترو بوده و وقتی داشته با شخصی حرف می زده که باسوال مسخر مثل امروز هوای خوبی است اینطور نیست؟سعی درپیدا کردن واقعیات درون خود عادی جلوه دادن همه چیز دارد جان دو که از نگاه کردن به چشمان او متوجه پنهان کاری حالات درونی او می شود نمی تواند جلوی خود را بگیرد و بر روی او استفراغ می کند. فیلم تا آن جایی پیش می رود که حتی قاتل فیلم در مقام یک موعظه گر میلز و سامرست را نصیحت می کند و به آن ها تذکر می دهد و خود را انتخاب شده می خواند نه اتخاب کننده. از نکات جالب توجه فیلم باران است باران همیشه در سینما نمادی است که بعد از اتمام، بارش آن همه چیز را پاک می کند و آرامش و امیدواری دوباره باز می گردد اما در فیلم هفت باران در اکثر سکانس های فیلم مشغول باریدن است وبعد از آن هیچ چیز از فساد و تباهی این جامعه را کم نمی کند. حواشی خواندنی فیلم ۱- مدیران (نیولان سینما ) با پایان فیلم موافق نبودند اما برد پیت با تغییر پایان فیلم مخالفت کرد. ۲- اندرو کوین واکر نویسنده فیلم نامه فوق العاده seven در فیلم نقش اولین جسد فیلم را بازی می کند. ۳- تمامی کتاب های دست نویس کتابخانه جان دو مخصوص برای همین صحنه نوشته شده است و نوشتن آن دو ماه طول کشید و ۱۵۰۰۰ دلار هم خرج برداشت. ۴- مترونوم که در اتاق سامرست وجود دارد در هر نمایی که نشان داده می شود هفت بار ضربه می زند. ۵- قربانی گناه تنبلی که قاتل او را یک سال به تخت بسته بود و ظاهری وحشتناک داشت به نظر می آمد که یک مدل باشد اما یک بازیگر بسیار بسیار لاغر است که طوری گریم کرده اند تا به یک جسد شباهت پیدا کند. ۶- کتابخانه ای که سامرست برای مطالعه کتاب های مربوط به گناهان کبیره به آنجا می رود همان ساختمانی است که جیم کری در فیلم ماسک به عنوان کارمند بانک در آن کار می کند. ۷- کمی قبل از اینکه میلز به جان دو شلیک کند (نمای پایانی فیلم) یک نمای خیلی سریع از همسر میلز تریسی نشان داده می شود که برای دیدن آن باید دقت کرد. ۸- در فیلمنامه اولیه بعد از سکانس کشته شدن جان دو (صحنه نهایی فیلم ) سکانس دیگری هم بوده که سامرست را در بیمارستان نشان می دهد (به خاطر گلوله ای که میلز به او شکل کرده تا جلوی را نگیرد) در این سکانس رئیس پلیس نامه ای از طرف میلز به سامرست می دهد که در آن نوشته (حق با تو بود درباره همه چیز حق با تو بود) این صحنه در فیلم حذف شده و جای آن همان مونولوگ نهایی سامرست که نقل قولی از جمله همینگوی است قرار داده شده است. ۹- در فیلمنامه اصلی زن کوتاه قامت و عجیبی است که عضو تیم انگشت نگاری است و بعد از هر قتل در صحنه حاضر می شود و کلی فحش و ناسزا به سامرست و میلز می دهد این نقش از فیلم حذف شد. ۱۰- شماره تمام ساختمان ها درسکانس افتتاحیه با عدد ۷ شروع می شود زمان تحویل بسته در انتهای فیلم ۷:۰۷ است. ۱۱- هیچ وقت اسم شهری را که داستان فیلم در آن جریان دارد را نمی شنویم. ۱۲- جذابیت بصری فیلم باعث شد که در آمریکا یک تماشاگر ۲۰۰ بار به سینما برود و فیلم را ببیند. ۱۳- بعد از نمایش فیلم در آمریکا بسیاری از تماشاگران در رفتار خود مخصوصا درباره پرخوری تجدید نظر کردند. ۱۴- هشتاد درصد فیلم در فضایی تیره و تاریک قرار دارد و تنها سکانس پایانی فیلم است که در صحرا صحنه روشن است که بسیاری آن را نماد صحرای محشر می دانند. ۱۵- اسم کوین اپیسی در تیتراژ ابتدایی فیلم نمی بینیم اینکار تعمدا فینچر انجام داد تا قاتل فیلم به هیچ وجه لو نرود. البته کوین اسپیسی ازاین کار کمی شاکی شد (بعد از اکران فیلم). ۱۶- در صحنه تعقیب و گریز میلز به دنبال قاتل دست براد پیت واقعا آسیب دید. ۱۷- یکی از بزرگان سینما بعد از نمایش فیلم گفت: مطمئنم خود فینچر نمی داند که چه شاهکاری را ساخته است. - برگرفته از: ویکیپدیا
    ادامه
    3
    1
    ربه کا  , florr
    سه شنبه 23 خرداد ، 21:52
    عالیست..
    ادامه