ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau

ژان ژاک روسو

ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau

ژان ژاک روسو

67نــــفــــــر
عضو شده اند
67نفر عضو شده اند
فیلسوف و نویسنده فرانسوی_سویسی در 28 ژوئن 1712 ذر ژنو به دنیا آمده است دارای آثار اخلاقی و سیاسی واجتماعی اندیشه‌های او در زمینه‌های سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاریس عمر سپری کرد، به عنوان یکی از راهگشایان آرمانهای انقلاب کبیر فرانسه...فیلسوف و نویسنده فرانسوی_سویسی در 28 ژوئن 1712 ذر ژنو به دنیا آمده است دارای آثار اخلاقی و سیاسی واجتماعی اندیشه‌های او در زمینه‌های سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاریس عمر سپری کرد، به عنوان یکی از راهگشایان آرمانهای انقلاب کبیر فرانسه قابل انکار نیست. اگر چه روسو، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از این مفهوم تنها می‌توان به معنایی ویژه و محدود سخن به میان آورد. در مجموع باید گفت که وی رادیکال تر از هابس و جان لاک و شارل دو مونتسکیو می‌اندیشید. شاید به همین دلیل است که برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، وی را اساسا" در تداوم سنت فکری عصر روشنگری نمی‌دانند، بلکه اندیشهمشاهده کامل مشخصات
30 تیر 1385
ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau) (

اعضاء

  • هادی بنام , hadibenam
  • شهرآشوب خ , amin_8454
  • هادی  , hadi_gorji
  • سیاوش خیرابی , siavash1050
  • 67 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • صنایع غذایی بهروز نیک , behrouznik
  • داداش محمد , dadashmohamad
  • طرفداران اندیشه شیخ محمد خیابانی , shix_mehemed_xiabani




ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau
ژان ژاک روسو و "نقش طبیعی" زن
بحثها و گفتگوهائی که در گذشته در مورد تفاوتها و تبعیضهائی که نسبت به جنس مونث وجود داشت و نقش زن را به عنوان موجودی درجه دوم، زیر دست، پایین تر از مرد، معرفی میکرد تحت عنوان "طبیعی بودن" موضوع مطرح میشد و هنوز در بسیاری از موارد، این بحثها بر همان روال گذشته ادامه دارد. این افراد به جای از بین بردن امتیازات ناعادلانه در بهره برداری از زنان که بوسیله نهادهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی انجام میگرد، به اعمال و رفتار خود که به زعم آنها غیرقابل خطا است، ادامه میدهند و بطور مستقیم صفاتی را چون انفعالی، وابسته، ساده، غیرمنطقی، احساساتی و شیردهی را در مورد زنان بکار میبرند و ادعا میکنند که این صفات را "طبیعت" به زنان اعطا کرده است.(1)
ژان ژاک روسو یکی از آن افراد است. تجلیل و ستایش از "طبیعت" سراسر فلسفه او را فرگرفته است. او کسی است که بجای بحث و گفتگو برای بیان نظر خود از روش معیاری جدید (archetypal modern) و نمونه برداری و شبیه سازی از یک طرح اولیه، استفاده میکرد و بدینوسیله ما را برآن داشته که روش او را به دقت مورد بررسی قرار دهیم و معلوم گردانیم که چرا و چگونه این روش را بکار می برد.
قسمت اساسی آثار و نوشته های روسو، بطور کلی، اختصاص به خداگونه ساختن و الوهیت دادنdeification) ) به "طبیعت" است و نقشی که آن در ساختار نوع انسان و روش زندگی او ایفا میکند. روسو به تمدن باور نداشت و به انتقاد مخرب و شدید خود نسبت به آن می پرداخت. این در حالی بود که معاصران او سعی میکردند که از تمدن بمثابه قوانین پیشرفت بشری، صراحتا تمجید و تعریف کنند.
 ژان ژاک روسو، عنوانی را که در گفتمان (Discourse) خود نسبت به منشاء و اساس نابرابری انسانها، انتخاب کرده است، از گفته ارسطو مبنی بر "برای اینکه دریابیم که چه چیزی طبیعی است، بهتر است که چیزهائی را بررسی کنیم که در حال طبیعی هستند، نه نمونه هایی را که از حالت طبیعی بیرون شده و فاسد گشته اند"، اقتباس کرده است.
یکی از اصول بنیادین روسو که در میان بیشتر نوشته های او دیده میشود تکیه بر این موضوع است که "طبیعت هرگز اشتباه نمیکند".(2) برای مثال، او روش آموزش و پرورشی که بدقت برای "امیل"  Emile طراحی کرده است به آن دلیل بود که میخواست از امیل در دنیای فسادآمیز، یک انسان تربیت نماید. این روش در مورد "سوفی"  Sophieهمسر انتخابی "امیل" نیز که روسو سعی داشت او را بمثابه یک "زن طبیعی" تربیت کند، صادق است. او برای اعتلای شان و موقعیت "سوفی" به عنوان یک زن ایده آل، به او پند و اندرز میدهد که: " اساسی ترین وظیفه ما آنست که مطابق آنچه که طبیعت خواسته، عمل نمائیم زیرا ما همواره به آنچه که انسانها آنرا قوانین (تمدن) مینامند، متمایل میشویم." (3) نکته ای که باید به آن توجه نمود، این است که روش آموزش و پرورشی را که روسو برای تربیت سوفی بکار میبرد، بطور کلی تفاوت فاحش و فرقی اساسی با روشی که او برای تربیت "امیل" بکار میگیرد، دارد. برای بررسی آراء و افکار روسو، ضرورت دارد که دلایل این دو نوع روش و کاربرد متفاوت را دریابیم و تفاوت "مرد طبیعی" و "زن طبیعی" و ابزارهائی که او برای بیان آنها بکار برده است را بررسی کنیم.
 
روشهای کاربردی روسو
روسو از دو روش اساسی برای جداساختن آنچه که انسان از "طبیعت" بدست می آورد و آنچه که او از زندگی اجتماعی و تمدن کسب میکند، بکار برده است. اولین روش، جدا سازی آنچه که در فطرت و ذات انسان وجود دارد با آنچه که از محیط کسب کرده است، میباشد. روسو هدف واقعی "امیل" را در نشان دادن آموزش و پرورشی میداند که او علیرغم تعصب عمومی و محیطی فرا گرفته است و ادعا میکند آنچه را که طبیعت در فطرت و نهاد "امیل" نهفته، او رشد و پرورش داده است تا "امیل" را از مفاسد و انحرافاتی که سراسر جامعه را فراگرفته است، باز دارد.
دومین روش، روشی است که او برای کشف "انسان طبیعی" بنا بر حالت "فطری" و "ذاتی" او بکار برده است. بدیهی است که مفهوم "بطور فطری" و "ذاتی"مفهومی بود که بسیاری از فیلسوفان در آثار خود بکار برده اند و از نظر آنان، کاربرد این مفهوم به معنی از میان برداشتن حوادث تاریخی و اثرات اجتماعی، سیاسی و برای درک همانندی  روابط  طبیعت و انسان در بیشتر موارد است. برای مثال،  بعضی از فیلسوفان از جمله جان لاک،  مفهوم فطری، طبیعی، برای بررسی انسان در حالت و وضعیت بی قانونی بکار برده شده است. در بعضی از دیدگاهها که بینش روسو را نیز شامل میشود،  وضعیت "فطری" و "طبیعی" آن وضعیتی است که منجر به تفکیک روش تعلیم و تربیت، کسب امتیازات شغلی، تقسیم کار، مالکیت خصوصی و دیگر قوانین و نهادهای اجتماعی و سیاسی میشود. فرضیه پردازان و فیلسوفان در بحثها و نوشته های خود این مفاهیم را بکار می بردند و از آنها قوانین و روشهای سیاسی و اجتماعی  مطابق با توانائی های فطری و طبیعی که در نهاد انسان نهفته شده است، نتایجی میگرفتند. روسو در گفتمان discourse)) مبنی بر " درباره منشاء  نابرابری در انسانها" بر این باور است که ما نمیتوانیم منشاء نابرابری که در میان انسان ها وجود دارد دریابیم مگر آنکه واقعا بدانیم که ماهیت انسان چیست؟ مثلا نباید به بدشکلی گلاوکس Glaucus)) توجه کنیم.(گلاوگس خدای دریاست که دریانوردان قادر به دیدن سیمای واقعی او نبودند زیرا اعضاء بدن او پاره ای شکسته و پاره ای دیگر بر اثر تلاطم امواج دریا فرسوده شده بود. • مترجم) عوامل بسیاری در تاریخ اجتماعات وجود دارد که چهره انسان را از شکل نخستین آن تغییر داده و آنرا زشت کرده است."خلقت انسان در یک نظر اجمالی مانند(گلاوکس) است که توده هائی از شن گرداگرد او را پوشانده است و بدیهی است که در بررسی وجود حقیقی انسان، باید خاک و شن هائی را که چهره او را پوشانده است، کنار زد تا چهره واقعی و زیبای او، همانگونه که آفریده شده است را دریافت و آنگاه بر بنیاد و نهاد آفرینش او توجه نمود. بدون مطالعه و بررسی جدی انسان و توانائی های طبیعی او هرگز کسی قادر نیست که تفاوتهای  طبیعی  که در میان انسانها وجود دارد، را دریابد".(4)
ژان ژاک روسو در این رابطه، وضعیت طبیعی نوع انسانی را کشف نمود که هیچ فیلسوف قبل از او، مدعی چنین کشفی نبوده است. همانطور که قبلا گفته شد(5) گفتمان discourse)) روسو در باره منشاء نابرابری در انسانها یک فرضیه ساده از "وضعیت طبیعی" نیست بلکه مجموعه ای از مراحل مجزای مبانی فرهنگی است. برای مثال، وضعیت طبیعی نوع انسانی که روسو برای خوانندگان خود، شرح میدهد چنین است: " ای انسان، از هر سر زمینی که آمده ای، با هر باوری که داری، گوش فرا دار که این تاریخ توست که من برایت میخوانم اما این تاریخ را از روی کتابهای همنوعانت که همه دروغ است، نمیخوانم بلکه آنرا از کتاب طبیعت که هیچگاه دروغ نمیگوید، برایت میخوانم. هر چیزی که از طبیعت ناشی میشود نیک است. زمانی را که من میخواهم برایت بازگو کنم به زمان بسیار دوری بازمیگردد از اینکه تو چگونه از آنچه که بودی، تغییر کرده ای. زندگی همنوع تو که من میخواهم آنرا بر اساس کیفیاتی که به تو رسیده است، شرح دهم اینست که آموزش و خوی و عادت تو قادر خواهند بود که (آن کیفیات) را فاسد کنند اما هرگز قادر نخواهند بود آنرا ویران نمایند. این دوره، دوره ای است که تو آرزو داشتی که نوع انسان در آن بماند. مصائب و ناراحتی های بسیاری که در وضعیت حاضر برایت پیش آمده است و در آینده بیشتر خواهد شد و تو احتمالا دوست داشتی که به آن دوره بازگردی".(6) در این مورد توضیحی بسیار مهمی که  ضرورت دارد اینستکه این مراحل، که نوع انسان مانند حیوانی تنها ترسیم شده است و روسو آنرا "وضع طبیعی" نام نهاده است، مراحلی نیست که او مایل است همنوع خودش در آن توقف کند، بلکه مهمتر اینکه روسو خواننده را در به مراحل مختلف فرضی دیگری برای بیان کیفیات متفاوت وضعیت های "طبیعی" بویژه نسبت به "زن طبیعی" و "وضعیت خانواده"  سوق میدهد.
 
منشاء وضعیت طبیعی
ما میخواهیم تصویری که روسو از انسان در اولین بخش "گفتمان در باره نابرابری" در مورد  "منشاء وضعیت طبیعی" به نمایش گذاشته است را بررسی کنیم. در این تصویر او دو جنسیت از انسان بدوی را ترسیم نموده است که تنها و جدا از یکدیگر می زیسته اند. بطور کلی این دو جنس (زن و مرد) فقط  در برخوردهای اتفاقی و مواقع آنی آنهم برای ارضاء نیروی جنسی خود در کنار هم قرار می گرفتند. آنها در این موقع تهی از حس همکاری بودند و بدون هیچ ارجحیت و برتری نسبت به یکدیگر بعد از پایان آمیزش جنسی، هر کدام به سوئی میرفتند و اگر آنها دوباره بهم برخوردند همدیگر را از هم باز نمی شناختند.
اولین پرسش قابل بحثی که در این میان بوجود می آید این است که آمیزش طبیعی جنسی و غریزی با آمیزش جنسی توام با عشق و تجربه در جوامع متمدن بشدت متفاوت میباشد.(7) بدیهی است که در "وضعیت طبیعی" آمیزش جنسی، یک اشتهای حیوانی بود که میتوان آنرا با گرسنگی و تشنگی مقایسه کرد. آن غریزه ای بود که ادامه نوع بشر را تضمین میکرد و امیال آن به سهولت بوسیله جنس مخالف ارضاء میگردید.
قسمت مادی آمیزش جنسی که در مقابل قسمت معنوی و اخلاقی آن قرار میگیرد، در حقیقت تجربه انسان وحشی تلقی میشد. از دید روسو قسمت دوم و عنصر اخلاقی عشق، یک احساس مصنوعی و ساختگی است که از طریق عادات و رسوم جوامع ناشی شده است  و زنان با مهارت و دقت بسیار، این عشق مصنوعی را  میستودند زیرا آنها از این طریق بود که قادر میشدند تفوق و تسلط خود را بر مردان اعمال نمایند.(8)
در "وضعیت طبیعی" کسی نسبت به دیگری هیچگونه شناخت، مسئولیت و حس همکاری ندارد. در این وضع جنس مونث در عمل بخاطر غریزه مادری، سرپرست فرزندان خردسال خود است و بمحض اینکه کودکان توانستند به تنهائی از عهده تهیه غذا برآیند و زنده بمانند مادر آنها را رها میکند تا جائیکه اگر او بطور اتفاقی با آنها برخورد کند آنها را نمی شناسد. در باور روسو، طبیعت، زن را جهت شیر دادن، تهیه غذا و مراقبت از کودکان و خود، به خوبی مجهز کرده است. این وظائف طبیعی که بر دوش زن میباشد باعث گردیده است که او گامهای خود را به آهستگی بردارد زیرا هر کدام از این وظائف غریزی مانعی برای پیشرفت زن محسوب میشوند. در مقابل مرد، عاری از این وظائف غریزی است و در نتیجه او میتواند با گامهای بلند به جلو پیش رود.
جان لاک با "ایراد موجه" خود به شدت با نظر روسو که میگفت "انسان طبیعی" همواره در تنهائی زندگی میکرده است، مخالفت میکرد و بر این عقیده بود که ازدواج مرد و زن نه تنها برای ادامه نسل و نجات نوع انسان لازم و ضروری بوده است بلکه آنها را از تنهائی بیرون می آورده است. بنابراین "وضعیت طبیعی" برخلاف نظر روسو، بطور منطقی و مستدل، هیچگاه مخالف خانواده به عنوان نهادی قدرتمند در جامعه نیست.(9) در اینجا بدون پرداختن به جزئیات بحث و مجادله جان لاک با روسو، باید به موارد مهمی که نشان دهنده تضاد و تناقض عقاید روسو که راجع به "وضعیت طبیعی" خانواده انجام داده است، پرداخت.
اول: روسو مدعی است که در همزیستی های اولیه که در "وضعیت طبیعی" صورت میگرفته است، بارداری زنان بصورت پی درپی نبود و بعید است که در آن دوران مادران به بیش از یک کودک آنهم کودکی که همراه آنان بود، وابسته بودند. به عبارت دیگر مادران در "وضعیت طبیعی" دوران اولیه فقط از یک کودک نگهداری میکردند و بدین علت آنها قادر بودند بدون کمک مردان از خود نیز مراقبت و محافظت نمایند.
دوم: در "وضعیت طبیعی" مرد و زن بعد از عمل آمیزش جنسی از یکدیگر جدا میشدند و هیچ مردی قادر به شناخت زنی که با او آمیزش داشته  و بچه دار شده است  نبود. بنابر این هیچ دلیل منطقی برای مرد وجود نداشت که به  زن جهت نگهداری بچه کمک نماید.
سوم: روسو از لاک و نظر او نسبت به وجود طبیعی خانواده نه تنها انتقاد میکرد بلکه آن روش را مخرب می دانست و به آن شدیدا حمله میکرد. زیرا جان لاک در مورد وجود طبیعی خانواده معتقد به "دلایل اخلاقی" است. او باور داشت که "موجودی بنام مرد بمثابه تقویت روح و جسم زن و برای مواظبت از آن است" و در یک خانواده طبیعی "ماندن مرد در کنار زن تا زمانیکه کودکان بتوانند از خود محافظت و نگهداری کنند یک تعهد و عملی اخلاقی" برای مردان محسوب میشود".(10)
ژان ژاک روسو به این باورهای اخلاقی معترض است و میگوید: " دلایل اخلاقی اثری در امور مادی ندارد و وجود واقعی امور را اثبات نمی کند".(11) از گفته های بعدی روسو چنین دریافت میشود که او خود، تشخیص میداد که چه چیزسودمند و چه چیز ضرورت نظم طبیعی است. به این دلیل او در دنباله بحث خود با جان لاک میگوید: " بعضی از دلایلی را که آقای لاک بکار برده است، من قبلا آنها را بیان کرده ام، گرچه ممکن است برای نوع بشر زیستن مرد و زن بطور دائم امتیازی محسوب شود اما این زیستن به آن دلیل نیست که بخواهیم آنرا به طبیعت نسبت دهیم مگر آنکه بگوئیم که طبیعت جوامع متمدن، هنرها، تجارت و هرآنچه که ادعا میشود برای انسان مفید است را بوجود آورده است".(12)
همانطور که مشاهده میگردد، پاسخ روسو به لاک، نظریه "وضع طبیعی" او را که انسان براساس آن شکل گرفته است،  سست میگرداند.
در نظریه "وضعیت اولیه طبیعی" روسو، آمیزش جنسی بواسطه عاملی بنام عشق و محبت انجام نمی گیرد بلکه این غریزه است که در افراد بالغ و برای ارضاء تمایلات جنسی با بی دقتی عمل می نماید. همچنین بین اموری که وابستگی یک جنس به جنس دیگر را میرساند مانند آمیزش، ازدواج و خانواده، غرایز طبیعی بطور یکسان در انسان وجود دارد. روسو در "امیل" آورده است که "در طبیعت این واقعیت وجود دارد که برابری، فنا ناپذیر است و تا هنگامیکه فرقی بین یک انسان با دیگری نیست، استقلال برای هر یک از آنها وجود دارد و همین دلیل برای مستقل بودن یکی از دیگری کافی است".(13)
نکته بسیار مهمی که باید در مورد برابری به آن اشاره کرد این است که مفهوم برابری بین انسان ها از دیدگاه ژان ژاک روسو، برابری بین مردان است و زنان که در حقیقت نیمی از نوع انسان را شامل میشوند، بطور کلی از این قضیه مستثنی هستند. "زن طبیعی" از این امور جدا است،" او موجودی فرض شده است که فقط قادر است برای خود و کودکش غذا تهیه کند و همین نکته هم بحث را برای روسو مشکل نموده است زیرا صرف نظر از اینکه زن را مطرح کرده است مدعی شده که او منهای برابری دارای همه چیز است".(14)
عقاید روسو در مورد "وضعیت اولیه طبیعی" غیر قابل قبول است زیرا اگر یکی از مهمترین مسائل برای روسو آزادی و استقلال نباشد حداقل آنها برای او ارزش محسوب میشدند و او این صفات را در دوران وضعیت ابتدائی و جامعه اولیه می دید و همانطور که در گفتمان discourse)) خود میگوید:"من براستی مایلم که کسی برایم شرح دهد که چه نوع نکبت و فلاکتی در وضعیت اولیه طبیعی می تواند وجود داشته باشد که افراد قلبشان در آزادی و آرامش می تپید و جسمشان در سلامتی رشد میکرد"؟(15)
 
انسان طبیعی
روسو بناچار برای اثبات نظریه خود مبنی براینکه " انسان طبیعتا خوب آفریده شده است" (16) به گذشته و جامعه اولیه طبیعی باز میگردد.
او در گفتمان خود بیان میدارد که اختلافات، حسادتها و جنگها زمانی آغاز شد که بین افراد ارتباطهای منظم صورت گرفت و بدنبال آن خانواده و مالکیت ابتدائی تاسیس گردید. در مقابل، سودمندی و نیک بودن وضعیت اولیه و طبیعی انسان از آنجائی نشات میگیرد که کسی محتاج دیگری نیست و خود را با دیگران تطبیق نمی کند و به همین علت دلیلی هم برای ترسیدن از همنوع خود که ممکن است به او آزار برساند، وجود ندارد. برای مثال، روسو حوادث قطعی که باعث شد وضعیت طبیعی نوع انسان از جامعه متمدن جدا افتد را بوجود آمدن مالکیت خصوصی در زمین، تقسیم کار بین کشاورزان و صنعتکاران، برده سازی و بهره برداری انسان از انسان میداند و آنها را باعث جوانه زدن و رشد نابرابریهای اجتماعی محسوب میکند.
باید به این امر توجه داشت، مرحله ای را که روسو در فرضیه تاریخی انسان ارائه میدهد، مرحله ای است که یک دوره بسیار طولانی را در بر می گیرد. این مرحله ای که روسو آنرا " دوره طلایی" خانواده و پدرسالاری نام نهاده است، مرحله ای است که بین دوران "وضعیت اولیه طبیعی انسان" و دوران " نابرابری" که نتیجه تقسیم کار است را در برمیگیرد. روسو در گفتمان Discourse)) وضعیت پدرسالاری و استحکام خانواده را به صراحت تمجید و تعریف میکند و آرزومند است که چنین وضعیتی را در "امیل"Emile)) و "نوول هلوئیز" (La Nouvelle Heloise) بوجود آورد. برای مثال، او وضع ایده آل مردم کوهی سوئیس که دارای زندگی روستائی خوکفا و پدرسالاری میباشند را یکی از بهترین نمونه های روش زندگی انسانها توصیف کرده است و آنرا "مهمترین واقعیت دنیا" نام نهاده است. (17)
LoveJoy در این ارتباط براین عقیده است که "برای روسو انسان سعادتمند، انسانی است که از "وضعیت اولیه طبیعی" جدا و دور باشد اما نه خیلی دور". (18)
به هر جهت بدیهی است که سرعت حرکت از نقطه بی نیازی به نقطه نیاز که ضرورت ورود به نظریه استحکام خانواده روسو است، بطور قابل ملاحظه ای باید بیشتر در مورد زنان صدق کند. روسو بدون مقدمه آنهم فقط در یک عبارت بدون شرح و توضیح به "اولین انقلاب" اشاره میکند. از نظر او همزیستی های اولیه که در شکل استحکام خانواده تک همسری است با "نوعی مالکیت" در ابزار بدوی و کلبه های ابتدائی آغاز میگردد. او همچنین در ادامه گفتار خود مبنی بر نوعی مالکیت، ناگهان، ابتدا به ساکن تقسیم کار بین زن و مرد را مطرح میسازد و در گفتمان Discourse)) بیان میدارد که "زنان بیشتر خانه نشین شوند زیرا گرایش به خانه داری و پرورش کودک دارند و مردان برای جستجوی معاش می بایست از خانه خارج شوند" (19) و این در حالی است که روسو قبلا روش زندگی دو جنسیت را یکسان و برابر توصیف کرده بود. معنی تقسیم کاری که روسو به آن اشاره میکند اینست که زنان که نیمی از نوع انسان را تشکیل میدهند دیگر نمی توانند بسان وضعیت اولیه طبیعی خود که بی نیاز، آزاد و برابر بودند، زندگی کنند. از این به بعد  توجیه و تفسیر روسو در دفاع از نابرابریها را آغاز میشود. زیرا ازنقطه نظر او از یک طرف خانواده " تبدیل به جامعه کوچکی شد که بهتر است متحد باشد" (20) و از طرف دیگر مرد عنصر اتحاد معرفی میگردد  و انجام کارها و اداره امور را معین می نماید. روسو سپس خوانده را به فایده مالکیت (21) سوق میدهد و بیان میکند که "کالاها و اجناس به پدر که در واقع بمثابه ارباب است تعلق دارد. این مالکیت کالا باعث میگردد که وابستگی کودکان به پدر حفظ گردد و پدر بتواند در صورتی که آنها مطیع و شایسته باشند، مقداری از کالا را به عنوان ارث در اختیار آنان قرار دهد.(22)
اما در این میان وضعیت زنان به گونه ای دیگر است. به عبارت دیگر، از هنگامیکه کالاهای تولیدی به مرد تعلق گرفت کار سودمند زن نادیده انگاشته شد تا جائیکه وضعیت آنان بطور کلی از شوهر و فرزندانشان، متفاوت میگردد و همانطور که بعدها خواهیم دید، از ویژگی های "عصر طلائی" استحکام خانواده  پدرسالاری و وابستگی اقتصادی زن به مرد میباشد و این ویژگی ها در نوشته های بعدی روسو بمراتب مورد تائید قرار گرفته است.
از دیگر نکات مهم که می بایست به آن اشاره گردد این است که فرضیه پدرسالاری که روسو بمثابه نابرابری بین دو انسان بالغ در گفتمان discourse)) مطرح میکند، نابرابری بین یک مرد با دیگری است (اگر در خانواده، پدرسالاری وجود دارد بمعنای این است که پدر بر فرزندان پسر خود سالار و اقتدار دارد) و زنان بدون تردید (کالای مرد محسوب میشوند) و موجوداتی هستند که باید از تمایلات جنسی مرد پیروی میکردند" (23) این وضعیت ادامه داشت تا زمان دومین انقلاب بزرگ که به زعم روسو مالکیت زمین و تقسیم کار میان مردان بطور کامل بوجود آمد. او علیرغم نظریه پدرسالاری طبیعی خانواده که در یک جامعه ایده آل وجود دارد، خواننده را در این دوره به نژاد انسان متوجه میسازد. بدین ترتیب که "یک انسان (مرد) به کمک دیگری احتیاج داشت (استثمار اولیه) و مردان دریافتند که در این مورد مفید است که قوانینی وضع گردد و... بناچار می بایست برابری از بین برود و مالکیت حفظ گردد و کار (که به کارگر محتاج است) ضرورت پیدا کرد و جنگلهای وسیع تبدیل به مزارع شدند که میبایست بوسیله مردان (کشاورزان)به زحمت آبیاری شود."(24)
 
استحکام خانواده
ژان ژاک روسو، در تمام نوشته های خود از استحکام خانواده  بمثابه یک نهاد طبیعی تک همسری یاد میکند که از جانب خداوند به نوع انسان، مقدر شده است. او در آغاز کتاب قرارداد اجتماعیThe Social Contract) )(25) بیان میدارد که "قدیمی ترین نهاد طبیعی در تمام جوامع خانواده است" و در کتاب " امیل" از "مرد در وضعیت اولیه"  چنین توصیف میکند که "طبیعت برای او (امیل) چنین مقدر کرده است که به یک زن (سوفی) رضایت دهد" (تک همسری) و طبیعت این ملاقات آنها را به یک قید اخلاقی که ازدواج می باشد، هدایت خواهد کرد". در این ازدواج "این مرد است که زن را انتخاب میکند و این زن است که می بایست خود را در اختیار او گذارد و از دیگران روگردان شود".(26)
ژان ژاک روسو که نظرات جان لاک را (مبنی بر ضرورت ماندن مرد در کنار زن و فرزندانش،  بمثابه یک تعهد اخلاقی) به شدت انکار میکرد اینک در یک تناقض شگرف، بیان میدارد که کودکان به مدت طولانی نیازمند به مادرانشان هستند و مادر نیز بدون کمک و مراقبت پدر، مشکل است که بتواند نیازمندیهای خود را برطرف کند".(27)
بعلاوه، روسو به خانواده تک همسری پدرسالارانه باور دارد و آنرا تقدیر طبیعت میداند که به نوع انسان ارزانی شده است. او به "امیل" پند میدهد که "یک شیوه پدرسالاری است که میتواند زندگی اصلی انسان را بطور طبیعی و در صلح و آرامش تضمین کند و این نوع زندگی برای کسانی لذت بخش است که قلب آنها فاسد نشده است".(28) و متقابلا به "سوفی" نیز اندرز میدهد که "وقتی به همسری "امیل" درآمدی، او نه فقط بمثابه شوهر بلکه در حقیقت ارباب تو است و این امر اقتضاء و خواست طبیعت است که میبایست از آن متابعت نمائی".(29) در کتاب "گفتمان در باره اقتصاد سیاسی" و در بررسی قرارداد اجتماعی نوشته شده است که روسو برای ضرورت نقش مقتدر و مسلط مرد در خانواده سه دلیل عمده را بیان کرده است:
 1- یک فرد ( مرد ) در موارد اختلاف به عنوان آخرین مرجع و قدرت نهائی می بایست تصمیم بگیرد.
 2- زن، گاهی اوقات در انجام وظائف خود ناتوان و ناقص ( infrequently) است و بدیهی است که یک فرد توانا (مرد) باید امور را ادا ره نماید.
3- مرد حق دارد که بداند بچه هائی که همسرش برای او آورده اند و او از آنها نگهداری میکند متعلق به او می باشند.(30) (موضوعی که همواره به مرد حق سلطه بر زن را میدهد)
بنابر قاعده سوم روسو مبنی به " اطمینان از پدر واقعی بودن"  تائیدی بی چون و چرا بر حق تسلط مرد بر زن است و روسو در این مورد ادعا میکند که: " وظائف مرد و زن برابر نیست و نمی تواند باشد. زن کاملا در اشتباه است که از نابرابری ستم گرانه مرد نسبت به خود شکایت میکند، زیرا این نابرابری را مرد ایجاد نکرده است (بلکه اقتضای طبیعت است) و نیز این نابرابری بنابر عقل و (شرع) امری زیان آور برای زن محسوب نمیشود زیرا یکی از جنسیتها که طبیعت، فرزند را به او (مرد) واگذار کرده است، باید پاسخگو باشد".(31)
به عبارت روشنتر مرد به حکم طبیعت زن را باردار میکند و این حق برایش به عنوان شوهر محفوظ است که مراقب همسر خود باشد تا از دیگری بچه دار نشود.
روسو این بار در نامه خطاب به دالامبر ( Letter to d’Alembert) مینویسد که:" اگر همه وظائف طاقت فرسا به دوش زنان می باشد، بخاطر این حقیقت است که یک کودک باید پدر داشته باشد". (32) (پدرش معلوم باشد که کیست) "چگونه میشود یک قانون اخلاقی مشابه برای زن و مرد خواسته شده باشد؟ درحالیکه عفت و پاکدامنی برای زنان لازم است و برای آنها ضروری است که عفت خود را حفظ نمایند اما برای مردان چنین نیست. شوهر بی وفایی که ارتباط جنسی با دیگران دارد، مسلما نسبت به همسر خود رفتاری بی رحمانه و ظالمانه دارد اما زنی که زنا میکند و خود را در معرض بچه دار شدن از کسی غیر از شوهر خود قرار میدهد، به طور قطع خائن محسوب میشود و باعث متلاشی شدن خانواده میگردد و پیوندهای طبیعی زندگی را می گسلد".(33)
بدیهی است مهمترین دلیلی که روسو را بر آن داشت که آموزش و مبانی اخلاقی زنان را از مردان جدا سازد این بود که مردان لازم است مطمئن شوند که بچه های آنها متعلق به دیگران نیست.(در اواخر قرن 18 و دوران روسو فساد اخلاق در خانواده اشراف فرانسه شیوع داشت و در آن زمان کمتر زنی پیدا میشد که به تکالیف زناشوئی و وفاداری به شوهر خود عمل کند • مترجم)
 
تمایلات جنسی
در اینجا لازم است که به نظر و عقیده روسو در مورد تمایلات جنسی بازگردیم تا بهتر بتوانیم صفاتی که برای "زن طبیعی" قائل شده است را درک نمائیم.
ژان ژاک روسو در کتاب "امیل" برای تربیت سوفی به او یادآور میشود که "در تمام اموری که به جنسیت Sex)) بستگی ندارد، زن مانند مرد است. یعنی زن همان عضو و اندامی را دارد که مرد دارا می باشد، او از همان احتیاجات و توانائی ها و اختیاراتی برخوردار است که مرد برخوردار میباشد". روسو به نرمی و آرامی در ادامه گفتار خود اضافه میکند که "اما در جائیکه جنسیت مرد با زن مطرح میشود آنها ضمن اینکه مکمل یکدیگرند از هر حیث متفاوت می باشند" و "تطبیق آنها در این مورد مشکل است زیرا آنچه که در نهاد زن قرار دارد با آنچه که در مرد است یکی نیست" (34) و قابلیتهای جنس مذکر با مونث متفاوت است. آنچه که در این گفتار بخوبی روشن است و ذهنیت روسو را بطور قطع مشغول داشته موضوع زن بمثابه جنسیت (Sex) میباشد.
روسو در این مورد و در چند عبارت کوتاه چنین میگوید: " در تمام اموری که ارتباط به جنسیت ندارد یک زن همانند مرد است" و نتیجه میگیرد که: " زن و مرد کامل گرچه از نظر چهره به یکدیگر شبیه نیستند اما از نظر فکری همانند یکدیگرند. هنگامیکه روسو در مورد نقش زن و رفتار جنسی و وظائف او بعنوان یک مادر در خانواده پدرسالاری بحث میکند، بر این عقیده است که شخصیت و منش زن از آن رفتار ( جنسی) و وظائف او ناشی میگردد و قاعدتا میبایست او را با در نظر گرفتن آن رفتار و وظائف تعلیم و تربیت نمود. در اینجا باید دید که چرا و چگونه عقیده روسو در مورد تمایلات جنسی تغییر کرده است. او در "گفتمان در باره نابرابری" بیان میدارد که تمایلات و آمیزش جنسی، یک عمل غریزی و فعالیتی ضروری  و بنابر احساساتی است که آزادانه بین زن و مرد انجام میگیرد.. اما بعدها او این باور خود را زیر پا می گذارد و تغییر میدهد و میگوید که آمیزش جنسی، رفتاری است که موجب میشود مرد بعنوان مهاجم و زن بمثابه مدافع عمل نمایند. این تجدید نظر در باره تمایلات جنسی در شکل اجتماعی آن باعث شد که روسو از دو دیدگاه متناقض خود صفاتی همچون شرمساری، حجب و حیا، بی ارادگی و ناتوانی را برای زن ترسیم نماید و آنها را به "سوفی" آموزش دهد. روسو هرگز انکار نمیکند که مردان و زنان دارای احتیاجات و تمایلات جنسی مشابهی هستند. او در اولین تجدید نظر خود پیرامون تمایلات جنسی میگوید که مرد زمانی از نظر جنسی تحریک خواهد شد و لذت خواهد برد که زن خود را برای او آرایش نماید و بوسیله طنازی و عشوه گری و تظاهر به مقاومت و عدم تمایل جنسی، مرد را مشتاق سازد و او را در دام اندازد. به عبارت دیگر دیدگاه روسو مبنی بر عشق ورزی دوجانبه، آزاد، یکسان و غیر ارادی جامعه اولیه طبیعی که در نامه ای خطاب به دالامبر (Letter to d’Alember) منعکس شده بود، بطور کلی تغییر میکند و تبدیل به این دیدگاه میشود که تحریک قوه جنسی مرد تابع رفتار جنسی زن است. اگر زن از خواهش های نفسانی و تمایلات جنسی خود ممانعت نکند و یا حداقل در مقابل خواسته های جنسی مرد مقاومت ننماید آنگاه "شهوات مرد ضعیف میگردد و تمایلات جنسی او هرگز تحریک و تهییج نخواهد شد". (35) همچنین بدور از سرکوب تمایلات جنسی مرد این نکته عیان است که "عفت و پاکدامنی زنان باعث تحریک و تهییج جنسی مردان میشود" زیرا " توانائی طبیعی مرد برای تحریک جنسی سست و ضعیف است". به سخنی دیگر روسو در این موارد از طرفی چنین نتیجه میگیرد که ضرورتی برای مرد وجود ندارد تا زن را از نظر جنسی ارضاء نماید و از طرف دیگر "زن، مخصوصا برای ارضاء تمایلات و خواسته های جنسی مرد آفریده شده است" و بهترین شیوه ارضاء این تمایلات و تحریک قوه جنسی مرد این میباشد که زن در مقابل خواسته های مرد با شگرد عفت، پاکدامنی مقاومت کند. روسو علیرغم تئوری تمایلات جنسی که در بالا به آن اشاره شد در "گفتمان در باره نابرابری" آنرا رد میکند و غریزی و طبیعی بودن تمایلات جنسی را فرضی مسلم میداند.  در این مورد میگوید که "این قانون طبیعت است که قدمت آن بیشتر از عشق ورزیدن میباشد و آن (تمایلات جنسی) نتیجه معادلات اجتماعی و تغییرپذیری فرهنگی نیست". (36) اما با این وجود که تمایلات جنسی انسان طبیعی و مسلم قید شده است او در "امیل" به موارد بسیاری اشاره میکند  که کاملا با این دیدگاه ناسازگار و مغایر است.
بنابر نظریه دیگر روسو که در تناقض فاحش با نظریه اول است، توانائی تمایلات جنسی انسان بطور وحشت آوری نامحدود می باشد. او معتقد است که خداوند به مرد و زن "شهوت نامحدودی" عطا کرده است، منتهی خداوند برای فروکش کردن نیروی شهوت مرد به او عقل ارزانی داشته و در مقابل به زن حجب و حیا بخشیده است. (37) در اینجا روسو مقاومت زنان در مقابل خواسته های جنسی مردان را عملی ضروری و برای فرونشاندن تمایلات جنسی آنها دانسته است، در حالیکه قبلا آنرا در جهت اغوا کردن و تحریک و تهییج تمایلات جنسی مردان، بیان کرده بود. او در "امیل" علل ضرورت فرونشاندن تمایلات جنسی مردان بوسیله زنان را چنین شرح داده است: 1- نیروی فرونشاندن تمایلات جنسی مرد در هر زن بطور طبیعی نهفته شده است. 2- مرد که انسانی مهاجم است نیازمند به تهییج و تحریک جنسی از سوی زن دارد. در این دو برخورد متضاد معانی بسیار مهمی وجود دارد و روسو بی دلیل دو خواسته متضاد و مغایر با یکدیگر را در تئوریهای خود بیان نکرده است. به سخنی دیگر، در فلسفه روسو، از یک طرف زن می بایست جذاب، احساساتی، دوست داشتنی و شهواتی جلوه کند و از طرف دیگر موجودی بمراتب پاکدامن و پرهیزگار باشد تا بتواند تمایلات جنسی مرد را کنترل کند. این تناقض در مورد "وظائف طبیعی" زنان نهایتا روسو را به سوی دو تراژدی ایده آل زن که یکی سرنوشت سوفی در "امیل" Emil) ) است و دیگر "ژولی" در (La Nouvelle Heloise) هدایت کرده است. جنبه های ارتباطی که روسو در مورد زنان و مردان مطرح کرده است، خواننده را ناخواسته به این موضوع سوق میدهد که این جنبه ها نتیجه قرنها فرهنگ پدر سالاری و وابستگی اجتماعی، اقتصادی زن و کودکانش به مرد میباشد.
روسو با صراحت اذعان میدارد که مسئله جنسیت (Sex) و زنانگی برای زنان غیر قابل اجتناب است تا موضوع رجولیت برای مردان، زیرا " مرد در زمانهای معین و قطعی است که  یک مرد محسوب میشود اما زن در تمام دوران زندگی اش و یا حداقل در خلال جوانی اش یک زن است" (38) در حالیکه یک زن تمام عمر خود را صرف پرورش کودک نمی کند اما به گفته روسو زن " آن قصد و تصمیم را دارد".(39)
به عبارت روشنتر، یک جنس مذکر در طول عمر خود ممکن است زمانهای محدودی "مرد" باشد و مردانگی را احساس نماید اما جنس مونث در همان کودکی و خردسالی باید بیاموزد که یک زن است و یک زن باقی میماند.
روسو معتقد است که آموزش می بایست بنابه اصول و قاعده ای که بطور طبیعی در انسان وجود دارد، انجام گیرد و این قاعده طبیعی در زنان  چنین است: " زنان موضوع لذت و ارضاء جنسی مردان هستند و برای این هدف آفریده شده اند" و "اقتضای طبیعت حکم میکند که زنان تابع و فرمانبر مردان باشند". (40)
بدیهی است که این قضایا و احکام بستگی تام به صحت و درستی فرضیه روسو در مورد "وضعیت طبیعی" دارد. او بمحض اثبات این قضایا و مورد قبول واقع شدن آنها، میتواند از دیدگاههای خود در مورد "تمایل طبیعی جنسی" و "خانواده طبیعی پدرسالاری" که وظایف زنان و آموزش آنها بر طبق ساختار و موقعیت طبیعی آنها در جامعه تعریف شده است، دفاع کند.
روش روسو در قبال ژولی ( July) آنگاه که به معشوق خود Saint Preux نامه مینویسد، کاملا روشی است که او از فلسفه افلاطون مبنی به "تهاجم و تدافع" اقتباس کرده است. به سخنی دیگر افلاطون بر این نظر بود که گستاخی و جسارت برای مردان و شرم و حیا برای زنان محفوظ است و یکی نفس حمله کننده دارد (مرد) و دیگری دفع کننده (زن) است. اما روسو مدعی است که "این نظرات، نظراتی نیست که بستگی به عهد و پیمان و یا افکار فیلسوفان شما (افلاطون و ارسطو) دارد بلکه آنها مبانی مسلمی است که طبیعت به آسانی آنها را شرح داده است". (41) حال این سئوال پیش میآید که اگر آموزش و پرورش زنان به اقتضای طبیعت است بنابر این ادعای ژان ژاک روسو مبنی براینکه این عهد و پیمان بود که او را مجبور کرده است تا برای سوفی مبانی آموزشی را شرح دهد، درست نیست.
 
 
جایگاه طبیعی زن
روسو، شخصیت "سوفی" را به طریقی شکل داده است که جاذبه متعالی جنسی برای مرد یعنی "امیل" فراهم شود و نیز او با صفات برشمرده اش میبایست بدون چون و چرا زنی عفیف، مطیع و در جهت تعلقات خاطر امیل تربیت شود. در مقابل، امیل مردی است که برای امیال خود تعلیم می بیند. از نظر روسو چنین آموزشهایی هم برای سوفی و هم برای امیل، به اقتضای طبیعت است. مهمترین دیدگاه روسو در مورد جایگاه "طبیعی زن" در دنیای پدر سالاری، بطور فشرده در آغاز کتاب پنجم امیل (Emil) به شرح زیر بیان شده است:
"زن و مرد برای همدیگر ساخته شده اند، اما وابستگی و احتیاجات هر یک به دیگری به یک اندازه و برابر نیست. مردان به علت تمایلات و خواسته های خود (جنسی) به زنان وابسته هستند و زنان به سبب دو چیز یعنی تمایلات (جنسی) و احتیاجات (مادی) خود به مردان وابسته و محتاج هستند. ما (مردان) بهتر و آسانتر میتوانیم بدون آنها (زنان) زندگی کنیم تا آنها بدون ما. برای اینکه نیاز زنان رفع شود و آنها در وضعیت خوبی زندگی کنند، ما باید آنچه را که لازم دارند به آنها بدهیم اما باید بخواهیم تا بدهیم، یعنی ما باید آنها را لایق و شایسته دهش خود بدانیم. زندگی زنان بستگی به ارزشی دارد که ما مردان برای آنها قائل هستیم و توجهی که به زیبائی و پاکدامنی آنها داریم. مطابق قوانین طبیعت، زنان (چه برای خودشان و چه برای کودکانشان) مطیع قضاوت مردان هستند".(42)
در اینجا بطور روشن، برای بیان مفهوم کاربردی طبیعت کلمات از قصد انتخاب شده اند، کلماتی که برای توجیه و مشروعیت بخشیدن به آنچه که نویسنده برای انسان مفید و نیک، فرض میکند.
البته دلایل روسو در مخالفت با جان لاک و حمله به نظرات اوست. این دلایل که قانون طبیعت ایجاب میکند، زنان وابسته به مردان باشند، با دلایلی که روسو از "وضعیت طبیعی"،  زن و مرد و با توجه به سبک زندگی آنها که به زحمت از یکدیگر تشخیص داده میشوند، مغایرت دارد.
مفاهیم وضعیت طبیعی پدر سالاری، دوره طلائی انزوای خانواده ها، تفاوت وظائف  برپایه جنسیت و مالکیت اولیه همه مفاهیم و نکاتی است که روسو برای تعریف "زن طبیعی" بکار برده است و این در صورتی است که به اعتراف خود او این تعریف  بدون توجه به دوره های تاریخی تحولات زنان بدست آمده است. به عبارت دیگر او در قرارداد اجتماعی میگوید که "تمام انسانها برابر و آزاد آفریده شده اند و آزادی فقط بخاطر مزیت که دارد به آنها ارزانی شده است".(43) حال یکی ممکن است از روسو بپرسد که چگونه در خانواده پدرسالاری که برابری و آزادی زنان فدای مطامع و خواسته های مردان میشود با این اصل مطابقت دارد؟
روسو احساس میکرد که برای فرض اول خود یعنی برابری تمام انسانها، یک قرارداد اولیه لازم است و به همین خاطر در "گفتمان در باره نابرابری" بیان میدارد که "هیچ دلیلی وجود ندارد که انسانهای جامعه اولیه که با داشتن ابزارهای ابتدائی، مردانی شکست ناپذیر و افتخار آفرین بودند، برای امنیت عمومی، خود را در بازوان اربابان مستبد اندازند".(44) باید در این مورد نیز دگر بار از روسو پرسید چگونه و چرا، زنان که در جامعه اولیه برابر و آزاد آفریده شده اند می باید خود را در بازوان مردان مستبد اندازند و تن به بردگی آنها دهند؟
بهرحال، خواه موضوع خانواده پدرسالاری "طبیعی" باشد و یا خواه مطابق با رسوم اجتماعی، انتقاد اساسی به عقاید روسو نسبت به موضوع جایگاه طبیعی زن کاملا وارد است.(45)
روسو در "گفتمان در باره نابرابری" و "امیل" در صدد برآمده است که نشان دهد با وجود انواع رسوم مادری، جنسیتی، شکلهای چندشوهری و چندهمسری، قبیله گرائی مشترک، مادرسالاری و جوامع وابسته به نسب مادری، او توانسته نژاد انسان را که بر اساس اقتضای طبیعت آفریده شده شناخته است و در این دو کتاب به این نتیجه کلی رسیده است که خانواده پدرسالاری امری طبیعی و اجتناب ناپذیر میباشد.
بنابر این با شناسائی نژاد انسان، جای تعجب نیست که روسو در تعریف "مرد طبیعی" و "زن طبیعی" از دو مرجع متفاوت و متمایز ذهنی بهره میگیرد. به سخنی دیگر، از نظر روسو، "مرد طبیعی" در "وضعیت اولیه طبیعی"، مردی است کاملا مستقل از همنوعان خود، عاری از خودخواهی، برابر با دیگران و اشباع از خوبی ها و خیراتی که طبیعت در نهاد او بوجود آورده است. اما در مقابل "زن طبیعی" ، موجودی فرمانبر، مطیع و منقاد است و فردی  است سرشار از شرم و حجب و حیا طبیعی و مثال بارز آن در "دوره طلائی خانواده پدرسالاری" مشهود است. کوتاه سخن آنکه از دیدگاه روسو معیارهای اجتماعی، روشهای شناخت، منشها، صفات و وظائف مرد و زن از یکدیگر کاملا متفاوت می باشند.
در اینجا باید موضوعی را متذکر شد و آن اینکه روسو دو مرتبه در مورد "وضعیت طبیعی" زن که او را موجودی زیر دست بار آورده است با شک و تردید سخن گفته است. او یکبار در ابتدای مقاله Sur Les Femmes”" و بار دیگر در نامه ای خطاب به دالامبرLetter to d’Alembert)) به این موضوع پرداخته است منتهی  تردید و شک راجع به وضعیت طبیعی نیازمندی زن نه از طرف نویسنده (روسو) بلکه به شکل یک بحث و گفتگوی عنوان شده است. او در ابتدای مقاله Sur Les Femmes)) مینویسد که:
"اول اجازه بدهید تا فرض کنیم که زنان از آزادی خود بوسیله مردان مستبد محروم شده اند و همه چیز از تاج و تخت گرفته تا ریاست و فرماندهی نظامی در دستان اربابان مرد است. من هرگز قادر به درک آن نیستم که چگونه آنان از زمانهای دور بعضی از این حقوق طبیعی را به انحصار خود درآورده اند"؟(46) همچنین است نظریه جامعه طبیعی پدرسالاری که به اقتضای جنسیت وظائف بین زن و مرد تقسیم شده است، در نوشته های دوران جوانی روسو وجود ندارد و بوضوح دیده میشود که او به این نظرات متناقض بعدها دست یافته است. روسو در نامه ای خطاب به دالامبر، به محدودیت خانگی زنان معترض است و آنرا یک تعصب عمومی به پاکدامنی، تلقی میکند و مینویسد که "محدودیت خانگی یک قرارداد و قانون اجتماعی است که برای حفظ حقوق شوهران و پدران و نیز نگهداری بعضی احکام خانواده ها وضع شده است".(47)
روسو از یاد میبرد که او در ابتدا و بتفصیل پاکدامنی و عفت زنان را ناشی از اقتضای طبیعت دانسته بود و بدون توجه به این ادعا که به اندازه کافی قانع کننده نبود ناگهان به بحث و نظریه مصلحت اجتماعی به شرح زیر پناه میبرد:
"حتی اگر خصلت ویژه پاکدامنی که طبیعت زنان است، انکار شود آیا میتوان سرنوشت آنان را در جامعه که یک سرنوشت خانگی و زندگی منزوی  بر اساس اصول متناسب جامعه است، انکار کرد؟ اگر عفت و پاکدامنی که اقتضای طبیعی زنان و متناسب با آنها است یک قرارداد اجتماعی باشد پس این به نفع جامعه است که زنان توانسته اند این کیفیات را بدست آورند و آنرا توسعه دهند. اگر هر زنی از این کیفیات (خصلت پاکدامنی و عفت) روی بگرداند در حقیقت از اخلاق نیک تخلف کرده است." (48)
تقریبا ناممکن است گفته شود که چرا روسو به این بحث اخلاقی توجه کرده است. اما آشکار است که در پشت موضوع اخلاقی که او بیان کرده است یک انگیزه ی ریشه ای قرار دارد که همان فرضیه تاریخی او در مورد موضوع "مرد طبیعی" و "زن طبیعی" است که تفاوت شگرفی نیز با هم دارند. در قضاوت ژان ژاک روسو، جامعه نیازمند خانواده پدر سالاری است، بنابر این او ناگزیر است که برای تعریف "زن طبیعی" نه تنها تعریف متفاوت با مفهوم "مرد طبیعی" بدست دهد بلکه می بایست خواننده را به نظرات (تاریخی) گذشته ارجاع دهد. نکته ای که در جای خود بسیار مهم است و می بایست به آن توجه شود، روش استدلال و دلالت روسو از" نظریه مصلحت اجتماعی برای دفاع از حقوق و اختیارات فرد" است. این روش کاملا با روش فلسفی عمومی او تناقض دارد و تنها وجه تشابه آن موضوع "برده داری یونانی" است.(49)
او در نظرات فلسفی خود برده داری را که در یونان وجود آن مستلزم ثبات جمهوری ایده آل و از نیازمندیهای مبرم شهروندان بود، رد نموده است. اما عدم پذیرش برده داری از طرف روسو نه بر اساس نظریه عمومی او یعنی قوانین اجتماعی بلکه بر اساس مصلحت جامعه صورت گرفته است. این امر باعث شد که روسو از ارائه هر نوع نظریه ای راجع به حقوق انسان که در ارتباط با جنسیت قرار دارد، خودداری کند. اگر همانگونه که روسو ادعا میکند که جامعه ضرورتا بر پایه نهاد خانواده که قوانین آن از طرف مردان وضع شده، قرار دارد. بنابر این تلاشی که زنان برای برقراری نهاد خانواده کرده اند، باید ملحوظ گردد.
 
تاثیر محیط بر انسان
دومین شیوه ای که روسو برای شناختن "انسان طبیعی" بکار برده است، جدا نمودن صفات ذاتی افراد از صفاتی که از طریق تعلیم و تربیت بدست میآید، می باشد. طبق معمول در اینجا نیز استدلال روسو در مورد مردان تفاوت فاحشی دارد با آنچه که او راجع به زنان میگوید. مثالهای بی شماری در آثار روسو و نیز " گفتمان در باره منشاء نابرابری" وجود دارد که ثابت میکند او باور محکمی به قدرت تاثیر گزاری محیط بر روی تغییر توانائی ها و صفات انسان، داشته است.
روسو در "امیل" (Emile) با استناد به علت مادی مبانی اخلاقی افراد میگوید که:"در قرن ما از فلسفه بیشتر سوء استفاده شده است" (50) و در تائید زمینه مادی اخلاق و قدرت تاثیر گزاری محیط بر انسان مینویسد: " دیدن تفاوتهائی که انسانها را از یکدیگر مشخص میکند، بسیار آسان است. بعضی از این تفاوتها که استثنائی هستند از طبیعت ناشی می گردد و انواع دیگر که (عمومیت دارند) از جامعه گرفته میشود. ظرافت طبع، استحکام و یا سستی آنها همگی به جامعه بستگی دارد. اغلب صفات از روش آسان یا سختی که هر کسی در مراحل رشد خود با آن روبرو است، بدست می آید و (بدیهی است که) این موارد در مورد نیرومندی عقل نیز صادق است. یعنی  این علم و دانش است که سبب تفاوت و تمایز بین توسعه عقل و رکود آن می گردد و نیز تفاوت ابعاد فرهنگی را  بوجود میآورد".(51)
روسو بر این عقیده است که خطای جدی ما این است که میخواهیم نوع انسان متمدن را به عنوان انسانی نمونه در میان انواع دیگر معرفی نمائیم. تمدن و اجتماعی شدن با پست و ضعیف شدن انسان مترادف است. او در "گفتمان در باره منشاء نابرابری" مینویسد:  " ... اسب و گربه و ... در جنگل ( طبیعت ) بیشتر نیرومندتر، دلیرتر و چابکتر هستند تا در خانه. آنها نصف نیرو و کیفیت خود را در خانگی شدن از دست میدهند. این امر هم برای انسان که میخواهد متمدن و اجتماعی شود، صادق است زیرا زندگی مدنی و متمدنانه، نیروم
ادامه
99
    ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau
    گزارش تحقیق نظری : ژان ژاک روسو(1) (سمیه جیرایی شراهی)
    ژان ژاک روسو

    گزارش تحقیق نظری ارانه شده به کلاس نظریه های جدید انسان شناسی ناصر فکوهی، کارشناسی ارشد انسان شناسی ، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، سال تحصیلی 1384-85 ، 103 صفحه لوح فشرده.

    فهرست مطالب
    عنوان                               
    چكیده                                       
    ـ فصل اول : كلیات          
    آغاز سخن       
    عصرروشنگری
    زمینه آثار فلسفی روسو (مونتنی، هابز، لاك)       
    میراث روسو 
     شرح زندگی و آثار روسو      
    ـ فصل دوم: ماهیت انسان
    مقدمه                            
    وضع طبیعی
    انسان ابتدایی        
    تفاوت انسان طبیعی با حیوان            
    انسان ابتدایی و اجتماعات اولیه        
    تشكیل جامعه و عدم تساوی انسان          
    تمدن و اسارت انسان                     
    ـ فصل سوم: طرح سیاسی روسو
    مقدمه                    
    بخش اول: راه حل فردی روسو      
    امیل و تربیت او         
    بخش دوم: راه حل جمعی روسو               
    مقدمه          
     قرارداد اجتماعی 
    اراده كلی و حاكمیت      
    قانون گذاری و قانون    
    بخش سوم: حكومت  
    حكومت و ایجاد آن          
    اقسام حكومت
     مذهب مدنی   
      سخن آخر      
    فهرست منابع و پیوست ها
    چكیده:
     
    ژان ژاك روسو نابغه ای پروسواس بود كه به یكباره هم عضو جنبش روشنگری و هم بنیانگذار رمانتیسم اروپایی به شمار می آمد. روسو به عنوان فرزند عصر روشنگری به پیشرفت و سعادت انسان در جامعه مدنی اعتقادی راسخ داشت، اما به عاقلی این جنبش ایراد می گرفت و عقل و احساس را با هم در رسیدن به خیر انسانی ضروری می دانست و با همین عاطفه و احساس، پایه گذار رمانتیسم آلمان شد. ویژگی های عام روشنگری عاقلی، كلی گرایی و انسان گرایی بود كه روسو فقط با اولی مقابله داشت و از ویژگی های رمانتیسم واكنش به روشنگری و اتكای كور آن به عقل انسان و انسان گرایی افراطی بود. بنابراین روسو بعدها در اندیشه آیندگان خود نقش به سزایی را ایفاد كرد. او هرچند كه مانند دكارت دارای علم شناسی خاصی نبود، اما به تهذیب درونی نفس بسیار اهمیت می داد و بیشتر با دیدی نقادانه به علم نگاه می كرد. ممكن است كه امروزه روسو را بیشتر به خاطر سیاست یا نظم سیاسی در كتاب قرارداد اجتماعی مطالعه كنند، اما از نظر كانت او توانست در زیر صورت های متغیری كه برای فطرت انسان می پنداشتند آن ذات عمیقاً پنهان شده را پیدا كند و به همین دلیل می توان او را بدین منظور خواند كه در مورد طبیعت انسان بیشترین سهم را داشته است و خود انسان و طبیعت او را موضوع تفكر خود قرار داده بود.
    او در مورد این خود پیشنهادهایی ارائه داد مبنی بر اینكه انسان باید خود را عاری از تصنعات و تكلفات فرهنگ و تظاهرات آن ببیند. بنابراین روسو به تاریخ انسان در اعصار گذشته می پردازد. او خود را مورخ طبیعت بشری می دانست و با استفاده از داده های مردم شناسی، فراتر از آن رفته و وجود چنین طبیعتی برای انسان را به طور فرضی اثبات كرد. رساله گفتار در باب منشأ نابرابری او، به همین اصول می پردازد. در این گفتار روسو از انسان، ماهیت او و منشأ نابرابری و ایجاد جامعه صحبت می كند. و این انسان را در یك وضع طبیعی شرح می دهد.  از نظر او در وضع طبیعی، انسان ها بسیار خوشبخت و دارای آزادی طبیعی اند و همین طبیعت باعث خوشبختی وسعادت او می شود. باید در همین جا عنوان كرد كه دغدغه روسو جوهر انسان است اما انسانی كه آزاد است و این آزادی از دارایی های او محسوب می شود. این انسان در وضع طبیعی آزاد است و شرایط یك زندگی مستقل برای او مهیاست . روسو تأكید اصلی اش در وضع طبیعی همین استقلال و عدم وابستگی بشر است. بشری كه فقط در سیطره دو ضرورت اساسی قراردارد:
    1ـ انگیزه حفاظت از خود  2ـ انگیزه حس همدردی
    در مورد ضرورت اول روسو از عشق به خود (حس به ذات) و عشق خودخواهانه صحبت می كند.حب به ذات، محرك اساسی انسان در این وضعیت است و چون خواست انسان طبیعی جسمانی است،‌ یگانه دغدغه او در این وضعیت به دست آوردن نیازهای جسمانی است. در امیل در مورد این نكته عنوان می كند كه اولین وظایف ما نسبت به خودمان است و نخستین احساسات ما بر خودمان متمركز است، همه غرایز ما در درجه اول متوجه صیانت خودمان و خوشبختی خودمان است.
    مشخصه دوم ترحم است و همین ترحم و حس همدردی طبیعی را مقدم بر هر تفكر  عقلی می داند. این انسان دارای ترحمی نسبت به همنوعان خود است و در همین مشخصه روسو فلسفه احساس خود را پایه گذاری می كند. روسو در مورد زندگی این انسان با توجه به چنین انگیزه هایی در گفتار منشأ نابرابری می گوید:‌‍ « نوع انسان ابتدا در عالم طبیعت آزاد بوده و با هم به صورت مساوی زندگی می كردند هرچه می خواستند می خوردند و هر كجا كه مایل بودند، مسكن می گرفتند بین آنها كینه، نفرت و دشمنی و قتل و كشتار در بین نبود، زیرا كسی منافعی نداشت كه مورد تجاوز قرار گیرد. زمین وسیع  پر از جنگلهای انبوه درهر نقطه اش برای او مانند مغازه ای است كه حوائج  خود را در آن تأمین می كند و مانند حیوانات در آنجا منزل می كند.»او در همین جا از تفاوت میان انسان و حیوان بحث می كند، به طوری كه تفاوت این دو را در غریزه استعداد و استكمال نفس انسان و كمال پذیری او می داند. و از همه مهمتر آزادی انسان را  از حیوان جدا می سازد كه  او انسانی آزاد است و شعور و فاهمه وجه تمایز او نیست.
    بعد از تمامی این اوصاف، روسو گذار این انسان از وضع طبیعی به وضع اجتماعی را شرح می دهد و در همین جا نطفه های تطورگرایی او منعكس میشود. انسان به واسطه مالكیت و حس غرور و نخوت از وضع خوشبختی به وضع بدبختی و فلاكت می رسد. در این خط تطور غاصب بودن انسان اجتماعی جایگزین صمیمیت انسان ابتدایی می شود و جریان بدبختی این انسان این گونه است كه وابستگی نتیجه آن شد. این انسان كم كم از وسایل تكنیكی ساده شروع كرد و به تكنولوژی های وسیعی دست یافت و از همه مهمتر در جریان این وسعت امكانات، آهن و گندم نسل آدمی را به ورطه نابودی كشید. به مرور زمان و با وسعت این دو صنعت، اختراعات دیگری برای پیشرفت كشاورزی روی كار آمد و تعداد افرادی كه باید گندم درو و آهن استخراج كنند زیادتر شد. به این ترتیب او موضوع مالكیت و منشأنابرابری را تثبیت كرد. بنابراین ثروت و كارگزاران باعث مالكیت حقیقی و پیوسته شدند. در همین جامعه بود كه عقل و تفكر شروع به كاركرد و روح انسان به مرحله زور و لیاقت، خودنمایی و خودخواهی رسید.بنابراین جامعه ای كه بعد از وضع طبیعی به وجود آمد. عدم تساوی وابستگی و فساد و تباهی را برای انسان به ارمغان آورد. محوری ترین بحث روسو در اینجا، تقابل وضع طبیعی و وضع اجتماعی بود. او طبیعت / جامعه را در مقابل هم می دید و كوشش انسان برای رسیدن به پیشرفت كه با اعتماد كامل به عقل و تفكر صورت می گرفت، به دیده تمسخر می نگریست.ازنظراو در این جامعه چیزی كه وجود ندارد، اخلاق است و با پیشرفت روزافزون بشر، اخلاق هم رنگ می بازد. این پیشرفت كه روسو آن را در علم و تكنولوژی می دید،‌ باعث از بین رفتن فضایل انسانی می شود و فلاكت و فساد را به جای تمدن با شكوه خود به اشتباه می گیرد.
    اما روسو فیلسوفی نبود كه در همین صورت فرضی باقی بماند. درست است كه وضع طبیعی ، وضع صلح و آزادی بود. اما به نظر او ما باید این انسان را در همین جامعه مطالعه كنیم. بنابراین برای یافتن اخلاق صمیمیت و از همه مهمتر آزادی او تلاش كنیم. به همین منظور او دو كتاب قرارداد اجتماعی و امیل را به چاپ رساند. كتاب امیل روسو راه حل فردی برای به دست آوردن آزادی و اخلاق بشر بود .اوبه منظور تربیت انسان طبیعی ازآموزش دوران كودكی آغاز می كند تا او را برای ورود به جامعه آماده كند و ابزار او برای این آمادگی، اخلاق و استقلال است. او باید بتواند نیك باشد تا توان زندگی در جامعه راداشته باشد.
    روسو مراحل مختلف تربیت امیل را با توجه به مراحل رشد جسمانی و روحی او شرح می دهد تا اینكه در دوران نوجوانی وارد جامعه شود. ایرادی كه برای راه حل فردی روسو گرفته می شود، فردگرایی افراطی اوست. اما روسو  معتقد بود كه جامعه را باید از طریق فرد، و فرد را از طریق جامعه درك كرد. بنابراین راه حل جمعی روسو در همین جاآغاز می شود.او در این راه حل ازقرارداد اجتماعی صحبت می كند، قرارداد اجتماعی از نظر او اتحاد افراد است تا بتوانند موانع و مشكلات زندگی را برای حفظ جان خود مرتفع سازند و نظم اجتماعی در سایه این توافق به ثمر رسد. بنابراین افراد باید با یكدیگر متحد شده و اجتماع تشكیل دهند كه نه تنها اموال و جان آنها محفوظ بماند بلكه هر عضو جامعه تنها از خود اطاعت كند و همان قدر آزاد باشد كه قبلاً در وضع طبیعی آزاد بوده است. از نظر روسو در این قرارداد یك نوع مساوات اخلاقی و مشروع به وجود می آید و همه افراد مساوی می شوند به طوری كه آزادی طبیعی جای خود را به آزادی مدنی می دهد.اما در مورد اینكه روسو جامعه انسان را دوباره مهم می داند چیست؟
    كاسیرر مفسر روسو معتقد است كه او در مورد تشریح وضع طبیعی هرگز معتقد نبود كه بشر باید به دوره اولیه بازگردد، بلكه او به حفظ نهادهای موجودی جامعه معتقد بوده است و روسوبراین باوربود كه كارمان را باید از همین انسان در جامعه كنونی آغاز كنیم و باید به آزادی مدنی برسیم. اما ماهیت این آزادی از نظر روسو، فائق آمدن بر همه خودسری ها و تسلیم شدن به قانون اكید و خدشه ناپذیر است كه فرد برای خود می سازد و خصلت این آزادی خود را در اراده كلی تحقق می یابد. اراده كلی جامعه را از جامعه گله متمایز می كند كه در بین همه مردم به صورت فعال وجود دارد قوانین درست تابع اراده كلی مردم است و حاكمیت مورد نظر روسو اجرای همین اراده كلی است.
    بنابراین از نظر روسو در جامعه مدنی، فردیت هر شخص با نهادهای ملی و خاص خودش حفظ شود. این نهادها نیز باید از نوعی فلسفه ملی، از نوعی شیوه اندیشه كه ممكن نیست از آن جوامع دیگر باشد، الهام بگیرند «فلسفه هر قوم خیلی به درد قوم دیگر نمی خورد»( لئواشتراوس (حقوق طبیعی و تاریخ ترجمه باقر پرهام)).به نظراو جامعه آزاد مستلزم آن است كه اعضایش از آزادی نخستین یا طبیعی خودبه نفع آزادی قراردادی،‌ یعنی به نفع اطاعت از قوانین اجتماع یا قواعدی كه هر یك از اعضای جامعه در تدوین آنها سهیم بوده اند، بگذرند. وجود جامعه مدنی مستلزم وفاق و همرنگی است كه طی آن انسان طبیعی بتواند به شهروند تبدیل شود. این گونه است كه اخلاق شهروندی شكل می گیرد و تك تك افراد با قوانین به اراده كلی می پیوندند. از نظر او اراده كلی زوال ناپذیر است و تحقق آن آزادی مدنی ما را نوید می دهد. تحقق این اراده از طریق قوانین صورت می پذیرد كه به نظر روسو، فردی قابل صلاحیت باید آن را در پی رضایت مردم وضع كند. اما بعد از اینكه از قانون طبیعی استفاده می كند تا نظم سیاسی جامعه را تبیین كند در كتاب قرارداد اجتماعی از انواع حكومت و ایجاد آن بحث می كند. حكومت از نظر او به صورت دموكراسی، اشرافی، سلطنتی و مختلط می تواند وجود داشته باشد. اما نكته مهم در نظر او این است كه ما یك نوع اصیل از این حكومت ها در جایی نمی توانیم پیدا كنیم و ماهیت هر حكومتی را در هیأت رابطه بین مردم می داند كه مأموریت دارد قانون را اجرا كرده و آزادی سیاسی مدنی را تضمین نماید. در هر حكومتی باید مذهب مدنی مستقر باشد، مذهبی كه طبیعی و ساده است و اصول ساده ای دارد. این مذهب كیش رسمی یك ملت است كه بر طبق قانون وضع می شود.
    برای روسو فقط آزادی انسان مهم است كه باید بتوان آن را در جامعه متمدن به دست آورد و همین دغدغه باعث ایجاد اصول حقوق سیاسی او می شود كه در اینجا تا حدودی بحث شد و همین نكته اندیشه انسان شناختی او را پر رنگ تر می كند.

    فصل اول
    کلیات
     آغاز سخن:
    ‌بدون شك روسو از جمله اندیشمندانی است كه سهم بسیار مهمی در تاریخ انسان شناسی داشته است به نحوی كه چالرزتیلور معتقد است: از آنجائی كه روسو انسان را از منظر آزادی تعریف می كند، دارای اندیشه ای انسان شناختی است و لوئی اشتراوس هم او را پدر مردم شناسی قلمداد می كند.
    طی قرن 18 انسان شناسی فلسفی نیز شكل گرفت و تمام فلاسفه در مورد ماهیت طبیعت انسان نظریه پردازی می كردند. روسو نیز در همین دوره دغدغه اصلی اش جوهر و ماهیت انسان است بنابراین هر چند كه اندیشمندی كلاسیك است اما دارای روحیه ای مدرن است. برای درك این ماهیت او به تاریخ طبیعی انسان توجه نشان می دهد و خود را مورخ طبیعت بشر می داند . در این رویكرد او از فیلسوفان بسیاری متأثر بود و بر فیلسوفان بسیاری تأثیر گذاشت. تمامی تلاش او برای چنین كاری به دست آوردن نظم سیاسی متناسب با حقوق طبیعی انسان بود بنابراین وضعیت انسان در حالت طبیعی را شرح می دهد تا بتواند این نظم را بهتر تبیین كند. در زمان روشنگری اشاعه دانش عامل مهمی برای ترقی و پیشرفت انسان در نظر گرفته می شد تا با آن آزادی او را بهتر توجیه كنند اما روسو، به چنین وضعیتی خوش بین نبود زیرا تسلط عقل در طبیعت را عامل بدبختی و اسارت انسان در نظر می گرفت. از نظر او ما باید با توجه به طبیعت این آزادی را برای انسان مدرن به ارمغان آوریم. در اینجاست كه او اصول حقوق سیاسی را پی ریزی می كند و به ویژگی انسان، طبیعت و جوامع اولیه در كتاب قرارداد اجتماعی می پردازد و در بقیه كتابها و رساله هایش تمامی آرایش را بر اساس همین طبیعت سالم و پاك شرح و توضیح می دهد. در این اندیشه ها، دوران روشنگری بسیار نمود پیدا می كند. در هنگامه روشنگری عقل، پیشرفت، آزادی، جهانی اندیشی مفاهیمی اند كه طلیعه دار اندیشه های روسو می شوند بنابراین دوره هر متفكری در بوجود آمدن آرای او نقش به سزایی بازی می كند كه روسو هم این امر را به وضوح نشان می دهد. در این اثر برآنیم كه با توجه به روحیه عصر روشنگری و متقدمین روسو آرای او را هم در انسان شناسی و هم در فلسفه سیاست نشان دهیم.

     
    عصر روشنگری:
    یك اندیشمند همیشه در فضای فكری زمان خود نظریه‌پردازی می كند و فضای فكری آن دوره چه مثبت، چه منفی بر او اثرگذار است. اگر بخواهیم روسو را در اعتبار تاریخی او بشناسیم، باید فضای فكری آن دوره را در نظر بگیریم. روسو فرزند عصر روشنگری(Age of Enlightenment) است و هرچند كه در برخی از آموزه‌هایش از فضای فكری همان عصر متأثر بود، در مقابل آنها هم قرار می گرفت. بنابراین شناخت چنین دوره‌ای حائز اهمیت است. حال روشنگری چیست از چه دوره‌ای آغاز شد و به كجا می رفت؟
    روشنگری دیگی عظیم از ایدئولوژی هایی بود كه بوسیله افراد زیادی هدایت می شد و به انسان، عقل و آینده او اعتماد كامل داشت. اما برای این كه بتوانیم از روشنگری صحبت كنیم، آن را در یك واقعیت تاریخی و بازسازی آرمانی و كمال گرایانه در نظر می گیریم.
    1ـ سخن از واقعیت تاریخی به این معناست كه در دوره روشنگری بیش از یكصد سال گروه هایی از نویسندگان و فیلسوفان به گونه ای خودآگاه و مسؤول برای روشنگری بشر كاركردند و با استفاده از عقل انتقادی در صدد آزاد كردن اذهان از پیش داوری ها و باورهای خرافاتی شدند.
    2ـ سخن از بازسازی آرمانی از آن روست كه اندیشه های عصر روشنگری، چونان گردابی مهیب از نظریه ها و پیشنهادهایی درباره تداوم گذشته و آینده در چالش و تكاپو بودند. به سخن دیگر روشنگری در قالب جدولی كلی از تحولات قرن هجده متبلور می شود. این جدول در بردارنده عناصری چون اقتدار سیاسی و معنوی كلیسایی، باورهای مذهبی، ترقی علوم، دگرگونی در دیدگاه های تاریخی، نظریه های جدید اقتصادی و نارضایتی های سیاسی بود.روشنگری در هر زبان اروپایی، دارای واژه خاصی است. در زبان آلمانی از واژه      AuFKlarung   به معنای غبارزدایی استفاده می شد. فرانسویان از واژه     le siecle des lumieres استفاده می كردند كه به معنای عصر روشنایی‌ها بود. و ایتالیاییها آن را illuminismo می نامیدند.
    اما سوالی كه وجود دارد، این است كه روشنگری دقیقاً از چه هنگامی آغاز شد؟ این دوره از میان قرن هفدهم در انگلستان آغاز و در میانه قرن هجدهم در آمریكا و فرانسه اوج گرفت و بالاخره از ابتدای قرن نوزدهم به آلمان و اروپای شرقی و جنوبی رسید، در واقع عصرروشنگری را می توان به دو دوره تقسیم كرد:
    1ـ بین سال های 1680 و 1745 در این دوره دگرگونی های بزرگی، در نگرش ها و امتیازها رخ داد و نخستین چالش ها با قدرت آغاز شدند.
    2ـ بین سال های 1746 و 1770 در این دوره بزرگترین آثار قرن هجدهم انتشار یافتند و نحله های ناپلئون به وقوع رسید و صورت عقلی یافت و تحولات تازه ریشه ای در فلسفه و فرهنگ رو به آغاز نهاد.
    عصر روشنگری عصر مناظره فكری سرزنده و كشف پرشور و شوق علمی بود و البته عصر آزمایش شخصی، سیاسی و فلسفی بسیار گسترده نیز بود. توصیف خود خصوصی در مقالات مونتنی، كمون های سیاسی اوون و فوریه، معارضه های ریشه ای هیوم و دولباك با فلسفه حاكم، دیدرو ویراستار دایره‌المعارف و ولتر بت‌شكن افرادی عیاش و انقلابی در امور جنسی و نیز مناظره كنندگانی نابودگر بودند. از نظر كانت روشنگری بیرون آمدن بشر از صغارت خود خواسته بود. از نظر او روشنگری، نمود رشد یافتگی و بلوغ انسان است. و در واقع شورش انسان علیه همه تعصب ها و شناختی كه در خارج از حدود شناخت انسان بود.
     
    خصوصیات عام روشنگری:
    با توجه به مطالبی كه در بالا گفته شد می توان سه خصیصه عمده این عصر را مورد توجه قرار داد كه روسو با برخی از آنها موافق و برخی از آنها مخالف بود.
    1ـ انسان گرایی
    2ـ عاقلی (rationality)
    3ـ جهان اندیشی
    1ـ انسان گرایی دنیوی جنبش روشنگری را اغلب به اشتباه حمله به مسیحیت و دین به طور عام فهمیده اند . لیكن تأكید بر این نكته حائز اهمیت است كه سرچشمه های انسان گرایی اروپایی در درون كلیسا قرار داشت و از قرن دوازدهم آغاز شد و خود روسو از فیلسوفهای برجسته روشنگری، خداپرستی سرسخت بود. آنچه انسان‌گرایی بیش از هر چیز، مقصود داشت آن بود كه این جهان، جها نی انسانی شده بود و دیگر طبیعت نبود كه آرزوهای انسان را تعیین و تهدید می كرد بلكه مرزهای ملی بود كه این كار را می كرد. این جهان را شاید خداآفریده بود. اما این جهان اكنون ـ خوب یا بد ـ در دستهای انسان بود. این جهان عرصه انسان بود با ارزش های و عواطف و امیدها و ترس های انسانی و این انسان نیز با فطرت كلی انسان تعریف شده بود. دیوید هیوم نوشت كه «در همه ملت ها و اعصار، فطرت انسان همچنان واحد باقی می ماند. تفاوت های نژادی و ملی و فرهنگی سطحی است، اندیشه ها و حواس و احساسات ما همه یكی است و لذا فیلوزوف های جنبش روشنگری بر تحمل تفاوت ها تأكید كردند و وظیفه خودشان دانستند كه برای همه ابناء بشر سخن بگویند»
    2ـ دومین ویژگی عاقلی است. از نظر فیلسوفان و مصلحان جنبش روشنگری كلید راه یافتن به فطرت انسان عاقل بودن ذاتی آن، یعنی استعداد فطری عقل بود. عقل ما را قادر به كشف حقایق انتزاعی و پیچیده ریاضیات و اطلاق آنها به فهم‌مان از راهكارهای عالم می كرد.تأكید جنبش روشنگری بر عاقلی را نباید با رویكرد فلسفی محدودتری كه عقل گرایی (rationalism) نامیده می شود، اشتباه كرد. مشخصه عقل گرایی اتكای خاصی به قوای عقل انسان در تشخیص حقایق ضروری غیرتجربی است. عاقلی جنبش روشنگری شامل عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی هردو می شود. اما این اتكا به عقل و عاقلی محدود به مطالب علم در ریاضیات نبود، بخشی از انسان‌گرایی جنبش روشنگری به ابنای بشر به منزله بخشی از طبیعت علاقه شدید داشت و یكی از پرشورترین عقاید آن دوره این بود كه زندگی اجتماعی انسان تابع سازماندهی عقل و بر طبق طبیعت فطرت انسان و ارزش های انسان گرایی ( به ویژه تعقیب سعادت ) بود.فیلسوفان در مقیاسی بزرگ تر الگوهای بسیار بیشتری برای صورت های مطلوب دولت و جامعه عرضه كردند.خوشبینی نسبت به آینده انسان در واقع دین آن عصر بود، با این تفاوت كه تأكید بر ایمان نبود بلكه بر طرح ریزی و آگاهی از ترقی ناگزیر انسان بود كه تأكید می شد. حتی دین نیز تابع دقت رهبردهای عقلی قرار می گرفت حمله آنان به دین نبود بلكه به خرافه بود.
    3ـ سومین ویژگی عام این عصر كلی‌گرایی و جهانی‌اندیشی است. عقیده به كلی بودن فطرت انسان كه یك جنبه از عقل كلی است، پیشاپیش دعوی علوم استعلائی را از پی می آورد. اگر همه مردم اساساً مانند هم هستند و اگر این همانندی تا اندازه‌ای در دامنه كلی عقل نهفته است، دشوار نیست كه نتیجه بگیریم كه هر كس در هر كجا باید به حقایق علمی واحدی معتقد باشد. از دستورات اخلاقی واحدی پیروی كند ساختارهای سیاسی واحدی را تأكید كند و خدایا خدایان واحدی را بپرستد. اما نباید تصور كرد كه این اتكا به كلی بودن خود امری جهان گیرانه یا قهری انگاشته شد. چون همه از نعمت عقل برخوردارند، پس هركس با عقل خودش به نتیجه‌گیری های واحدی می رسد.به ا ین طریق عقیده به عقل كلی با اتكا به خودمختاری فرد ـ توانایی هر انسان به نتایج صحیح اگرچه شاید فقط پس از اكتساب آموزش بسیار و توانایی در استدلال ـ همراه است، خبرهای خوش حاكی از آن بود كه اختلاف نظر انسان ها در شرف به پایان رسیدن بود. زیرا همه اختلاف ها با استعانت از عقل كلی حل و فصل می شد.

     زمینه آثار فلسفی روسو:
    روسو در نظراتش به عقاید شخصی خود بیشتر توجه داشت، اما تمامی مطالبی كه در آثارش دیده می شود، از آن خود او نیست. او از فیلسوفان بسیاری متأثر بود كه می توان به لاك، مونتنی و تا حدودی به هابز اشاره كرد. روسو از فلسفه این اندیشمندان مطالب فراوانی گرفت و تركیب نمود.موضوع زایش قدرت و جامعه، موضوع مورد علاقه فیلسوفان عصر روشنگری بود. بنابراین با اندیشه های نظری، موضع های خود را در مورد سیاست آشكار می كردند. آرای سیاسی روسو، هابز و لاك نه تنها در فلسفه بلكه در انسان شناسی سیاسی از اعتبار مهمی برخوردار است، روش آنها در سیاست این بود كه انسان را در حالت طبیعت در نظر می گرفتند اما با رویكردهایی متفاوت. لاك، هابز و بعدها روسو هركدام این وضع طبیعی را با مفهومی متفاوت در نظر می گرفتند كه روسو هم از آنها تأثیر پذیر بود و هم با آنها در جاهایی مخالفت هایی داشت. بنابراین مروری بر آرای هابز و لاك مفید است تا با فلسفه سیاسی آن دو و روسو آشنا شویم. بنابراین برای آشنایی بهتر با اندیشه او، لازم است كه اندیشه اسلاف او را از نظر بگذرانیم. در ابتدا به مونتنی اشاره می كنیم و بعد به لاك و هابز كه روسو در فلسفه سیاسی خود از آن دو بسیار متأثر است و از مونتنی در عاریت گرفتن وحشی نیك كه پایه گذار تمامی اندیشه های روسو است .

    مونتنی: نویسنده ای فرانسوی است كه نخستین بار از واژه وحشی نیك(bon sauvage) استفاده كرد. مفهوم انسان بدوی نجیب در ادبیات قرن 18 ریشه گرفته بود و اروپایی ها برای این اصطلاح وحشی دو ذهنیت متفاوت داشتند.عده ای از آنها در تصویر وحشی بازتابی از عصرطلایی انسانیت یعنی عصر پیش از ارتكاب گناه اولیه و هبوط انسان به شرایط رنج و دردزمینی را می دیدند. در نگاه آنها وحشی ها، انسان هایی ذاتاً نیك بودند، زیرا انطباق كاملی با طبیعت داشتند. وحشی نیك انسانی تصور می شد كه در حالت طبیعی(estate of nature ) زندگی می كرد و به دلیل نبود تمدن و شرارت های خاص آن همچون تمایل به مالكیت، رقابت و جنگ، در حالتی آرمانی و دور از گناه و فساد به سر می برد. بعدها  روسو تصویر این وحشی نیك را به اوج لطافت و زیبایی خود رساند و آن را محور اصلی ایدئولوژی رمانتیستی خود قرار داد. این واژه در اندیشه انسان شناختی روسو بسیار حائز اهمیت است زیرا این موجود را از منظری تعریف می كرد كه تا به حال كسی تعریف نكرده بود.
    اما ذهنیت دیگر در میان اروپایی ها، این انسان را به صورت بد تلقی می كردند كه در این ذهنیت نطفه های نژادگرایی و قوم مداری دیده می شد. آنها وحشی بد را مطابق با سیاه پوستان در نظر می گرفتند. این تصور در دوره برده داری رواج داشت.اما وحشی نیك از نظر مونتنی با ذهنیت اول مطابقت داشت. به نظر او وحشی نیك، انسانی بود كه دارای سادگی خاص و ویژه ای بود. او دارای هیچ گونه حرفه، شغل، میراث اقتصادی، سوء استفاده های اخلاقی، اجتماعی و سیاسی نبود. بنابراین وجود چنین تصوری باعث اندیشه ای قوی در آن دوره شد و روسو توانست انسان ابتدایی را به بهترین وجهی با این تصور نشان دهد.
    هابز:
    توماس هابز از مهمترین متفكران سیاسی است. او نخستین كسی است كه دیدگاه های خود را در چهارجوبی مدلل، منطقی، استوار و ژرف عرضه می كرد. از همین روست كه بسیاری از پژوهشگران با خواندن لویاتان(Leviathan : نام اژدهای هراسناكی كه در تورات آمده و مقصود هابز از این اژدها دولت و حكومت است كه باید بسیار مقتدر باشد.) بر دیدگاه های هابز درباره اخلاق و موجودیت انسانی صحه گذاشتند. او در میان شمار بسیاری از متفكران نخستین كسی بود كه نظریه قرارداد اجتماعی را برای شكل گیری تمدن اتخاذ كرد و دیدگاه خود را از وضع طبیعی بیان می كرد. اما وضع طبیعی در نظر هابز چگونه بود؟ او برخلاف جان لاك و روسو، وضع طبیعی را خطرناك می دانست. مفهوم وضع طبیعی در نظر او صرفاً یك فرضیه تاریخی نبود بلكه یك تحلیل منطقی بود از اینكه هر شخص عقلانی در شرایط نبود شناخت درباره زندگی پس از مرگ و در شرایط فقدان اقتدار سیاسی موجود كه قادر به ایجاد نظم باشد، چگونه باید رفتار می كرد. او وضع طبیعی را به دو معنا در نظر می گرفت.
    1ـ معنای عام = نبود كلی هر گونه جامعه مستقر انسانی
    2ـ معنای خاص = نبود حاكمیت جامعه مدنی
    او با این تحلیل آغاز می كند كه در وضع طبیعی، هر فرد منافعی دارد كه با منافع دیگر افراد در تضاد است. بنابراین هر كس مجاز است كه پیش از آنكه مورد حمله قرار گیرد، به همسایگان خود حمله كند، بنابراین در وضع طبیعی همواره شرایط جنگ مهیاست. هابز این جنگ و ستیز را ناشی از سه اصل موجود در طبیعت بشری می دانست.
    1ـ رقابت = این اصل انسان ها را برای كامیابی مهاجم می كند.
    2ـ شهرت = انسان ها را برای صیانت مهاجم می كند.
    3ـ اختلاف = انسان ها را وا می دارد تا برای شهرت به خشونت دست بزند.
    او با این اصول و گفته ها، مسأله مالكیت و حرفه انسان هارا در وضع طبیعی نشان می دهد. مسأله ای كه بعدها روسو در آثار خود به عنوان تنها امكان موجود در جامعه به آن می پردازد.از نظر هابز ملاك مالكیت در وضع طبیعی، به واسطه قدرت شخص در به دست آوردن و حفظ آن سنجیده می شود. انسان ها در وضع طبیعی پیوسته در حال رقابتند و این به این دلیل است كه آدمی همواره به اقتدار و سودجویی گرایش دارد و قبل از اینكه حكومتی به وجود آید، زندگی ددمنشانه ای داشته است.
    او در وضع طبیعی از اصطلاح  “انسان گرگ انسان است “ استفاده می كند. در چنین شرایطی عقل آدمی حكمی می كند تا برای محفوظ ماندن از انسان های دیگر، در پی شرایطی بهتر باشد چون انسان به دنبال سعادت خود است. این نسخه عقلانی كه خود مستلزم ابزاری برای حفظ و تأمین هدف بنیادی انسان برای سعادت خود است، از سوی هابز به عنوان قانون كلی و یا آموزه عقل خوانده می شود و او این وضع را نخستین قانون طبیعت می نامد وقانون طبیعت با حق طبیعی متفاوت است. از نظر او حق طبیعی امری است كه ما برای حفظ سعادت خود از آن بهره می بریم و یا كاری است كه می خواهیم آزادانه انجام دهیم. اما قانون طبیعت، راهنما و یا قانون كلی است كه بر پایه عقل پی ریزی شده و انسان به واسطه آن از كارهایی كه برای زندگی او ویران گر و خطرناكند، منع می كند بنابراین گام برداشتن خلاف قانون طبیعت، یك كنش غیرعقلانی است.
    او به طور كلی سه قانون طبیعت در نظر می گیرد اما در لویاتان و كتاب شهروند خود از 19 تای دیگر هم یاد می كند.1ـ قانون نخست طبیعت اشاره بدان دارد كه چون صلح برای حفظ زندگی همه انسان ها سودمند است، پس به نفع همگان است كه در ایجاد آن بكوشند.2ـ قانون دوم طبیعت مربوط به آن است كه انسان ها چه باید انجام دهند تا به صلح برسند. برای اینكه قانون دوم اجرا شود، باید انسان ها با یكدیگر به توافق برسند.
    3ـ قانون سوم طبیعت، از انسان ها می خواهند تا به توافق ها و پیمان های خود پای‌بند باشند و این قانون را منشأ عدالت می داند.هابز با تمام این گفتارها می كوشد بگوید كه روابط اجتماعی انسان ها تنها از طریق اعمال قدرت و ایجاد یك جامعه سیاسی شكل می گیرد، چنانكه هابز تأكید می كند، قرارداد اجتماعی، قراردادی است كه میان همه شهروندان آینده دولت بسته می شود. هر كدام از شهروندان تعهد می سپارند كه از حقوق طبیعی خود دست بشویند و از شخص یا انجمنی كه به عنوان حاكمیت دولت شكل گرفته است، پیروی كنند.از نظر او حاكمیت در واقع طرف قرارداد نیست، یعنی حاكمیت هیچ تعهدی نمی سپرد. چون او باید دارای اقتدار مطلق باشد، حقوق او نباید به واسطه تعهدات قراردادی محدود شود، حاكم تابع قانون طبیعت است. و در این مورد مشابه و یكسان یكی از افراد، جدا از قرارداد اجتماعی است. این نكته بدان معنی است كه وظایف حاكمیت محتاطانه است.از نظر هابز حاكمیت از دو طریق شكل می گیرد:
    1ـ به واسطه جبر طبیعی كه محمل آن جنگ است (این جامعه میثاق اكتسابی است)
    2ـ از طریق توافق افراد با یكدیگر برای پیروی از فرد یا گروهی از افراد است. (میثاق تاسیسی). تبعیت از حاكم در دو مورد از روی ترس صورت می گیرد. در مورد نخست ما برای رهایی یافتن از تهدید جانی حاكمیت را می پذیریم و در شكل دوم به خاطر ترس از مرگ به دست سایرین حاكمیت را تأسیس می كنیم.
    در اینجاست كه اختلاف روسو و لاك با هابز مشخص می شود. لاك و روسو برآنند كسانی را كه وادار به پیروی می كند هیچ تعهدی در پیروی و اطاعت از او ندارند و به سادگی می توانند چنانچه قدرت كافی داشته باشند از اوامر او سرپیچی كنند. از نظر هابز متبوعین صرف نظر از اینكه حاكم را برقرار كرده باشند یا نه، و یا در شرایطی كه اسیر نیستند و یا در زندان به سر نمی برند، متعهدند كه از او اطاعت كنند.
    بنابراین از نظر هابز نافرمانی مدنی و انقلاب جزء مفاد قرارداد نیستند، زیرا اگر چنین بود، گذار از وضع خطرات طبیعی بسیار دشوار و غیرمحتمل می نمود. بنابراین قانون طبیعی ما را ملزم می دارد كه از قوانین مدنی تنفیذ شده از سوی حاكم تبعیت كنیم. از نظر هابز قانون مدنی به طور كامل تحت اراده و اجبار حاكم قرار دارد.
    بنابراین، بندگان تحت حاكمیت، تنها از آن دسته حقوق برخوردارند كه حاكم برایشان مجاز دانسته و به رسمیت شناخته است. حاكم می تواند در هر حال آزادی ها را محدود كند. او حاكمیت را مطلق می داند اما این بدان معنی نیست حاكم هیچ محدودیتی ندارد. او دارای سه محدودیت است.
    1ـ اعمالی كه خلاف عفت است.
    2ـ اعمالی كه به سعادت مربوط می شود.
    3ـ كاری كه حاكم خود انجام نمی دهد، بنده هم می تواند انجام ندهد. در واقع این محدودیت به تمایز قدرت و اقتدار مربوط است.
    به گونه ای كه می بینیم هابز، از بزرگان فلسفه سیاسی است و او مفهوم وضع طبیعی و قرارداد اجتماعی دارای معنای خاصی در فلسفه اش است. روسو هر چند كه در نظریاتش خلاف آرای او را دارد اما مطمئناً از آموزه های او تأثیر پذیرفته و مطمئناً كتاب های او را خوانده بود. این دو از افرادی هستند كه گذار از وضع طبیعی به وضع اجتماعی را با دو رویكرد معكوس نشان می دهند و در تاریخ فلسفه سیاسی از افرادی هستند كه در تاریخ اندیشه سیاسی نقش به سزایی داشته اند، دارندوخواهند داشت.

    جان لاك:
    او معروف ترین و بزرگترین فیلسوف انگلیسی است كه در قرن هفدهم بین سال های 1732 تا 1804 زندگی می كرده است لاك چهار سال از قرن هجدهم را زنده بود و از دو جهت چهره مهمی محسوب می شد.
    اول اینكه از بزرگان فلسفه سیاسی است و در قراردادی بودن مبانی حكومت پیرو هابز است. در دوره جدید روسو آن را به بهترین وضعی عنوان و دوباره احیا می كند و به طوریكه در فلسفه ماركس به اوج خود می رسد.دومین ویژگی مهم لاك این است كه او در فلسفه اصالت تجربه از بزرگان است.
    لاك فیلسوفی است كه در زمینه های مختلف دل مشغولی داشته است. از جمله آن ها می توان به اخلاق، مردم شناسی، اقتصاد، الهیات و پزشكی و آموزش و پرورش اشاره كرد. نقطه عزیمت او انسان گرایی یا انسان مركزی(An thropocentric humanism) است و گرایش های طبیعت گرایانه نسبت به انسان و جهان دارا است. از نظر او بشریت ملاك جهان است.مهمترین ایده لاك، لوح نانوشته است. به نظراوهمه ما با  با لوح نانوشته یعنی بدون هیچ اصل اخلاقی یا وجدان فطری، حیات خود را آغاز می كنیم. بنابراین او از همان اول به گناه نخستین معتقد نبود به طوری كه در چهارچوب تفكرش می توان از قانون طبیعی(Natural law) صحبت كرد. اما قبل از آن لاك از وضع طبیعی صحبت می كند. (یعنی وضعی كه قبل از نهادهای سیاسی وجود داشته است). از نظر او وضع طبیعی به خاطر غرایز حیوانی و خودخواهانه انسان جایگاه هولناك وخشونت باری نیست. برعكس هابز از نظر لاك وضع طبیعی، وضع پر از مهر و همكاری نسبی بود بنابراین از نظر او قانون طبیعی، قانونی است كه در پرتو طببعت یعنی بدون كمك عقل قابل شناخت است. از مفاهیم اصلی او كه پایه گذار فلسفه سیاسی در عصر جدید است، می توان به آزادی و برابری  اشاره كرد. منظوراو از آزادی این است كه تولد انسان طبق نظام طبیعی است و مشروط به هیچ قیدی نیست، تولد یك جریان طبیعی است و هر انسانی كه متولد می شود به طور یكسان حق دارد، استعدادهایش را به كاراندازد. این در قید منشأ حقوق طبیعی و بعد از تشكیل حكومت، منشأ حقوق سیاسی انسان است. بنابراین او برخلاف هابز به دموكراسی معتقد است، نه دیكتاتوری. زیرااین آزادی منشأ یك نظم است، مساوی هرج و مرج نیست و وضع طبیعی، وضع صلح است، نه جنگ. انسان ها طبیعتاً با هم جنگ ندارند و كسی كه حق طبیعی كسی را نقض كند، باید به موجب قراردادی مجازات شود و همین قرارداد موجب تأسیس حكومت می شود.«حكومت نه تنها نهادی دیكتاتوری نیست بلكه به موجب همین قانون طبیعی، نهادی آزادانه است برای حفظ حقوق طبیعی افراد كه در همین كلمه خلاصه می شود. لذا اگر حكومت خود آزادیها را محدود كند، نه تنها متجاوز است، بلكه این تكلیف حكومت است كه از تجاوز افراد جلوگیری كند».بنابراین او فلسفه تشكیل حكومت را حفظ آزادی و برابری طبیعی می داند كه وجود بعضی از افراد خودخواه و منحرف از نظام طبیعت را كنترل كند.لاك در مورد مالكیت هم صحبت می كند. نظریه مالكیت او دارای ارزشی قابل توجه است كه تأثیر مهمی بر نویسندگان سیاسی در فرانسه و آمریكا گذاشت به خصوص كه بعدها در نظر روسو اهمیت خاصی پیدا كرد.
    به نظر لاك مالكیت نتیجه طبیعی قانون طبیعی است. او معتقد است كه از آزادی و برابری، صفت مالكیت استنتاج می شود.  هر كس مالك كار خودش است و سلب مالكیت ایجاد محدودیت در آزادی انسان است. چنین چیزی به تنهایی در طبیعت تضمین نمی شود و باید نهادی به نام حكومت وجود داشته باشد تا مجازات متجاوزان تضمین شود.از نظر لاك منشأ حكومت قراردادی است و حق الهی حكومت را قبول ندارد. حكومت از نظر او بر اساس قرارداد و به واسطه مردم باید انتخاب شود.
    بنابراین حكومت باید مطیع مردم باشد و مردم با تشكیل حكومت نوكر استخدام می کند و آن مجری فرمان مردم است. این همان معنایی است كه بعدها در نوشته های روسو و كانت به عنوان اراده كلی یا عمومی(general wil) مطرح می شود. روسو نیز در قرارداد اجتماعی اش از اراده عمومی صحبت می كند و مشروعیت حكومت را از آن این قرارداد می داند.

    میراث روسو:
    روسو از جمله اندیشمندانی است كه در افكار آیندگان خود تأثیر به سزایی داشته است. او را به دلیل اینكه دارای دستگاه معرفت شناسی خاصی بعد از دكارت نیست، فیلسوف به معنی دقیق كلمه نمی دانند. اما او به حق از بیشتر فیلسوفان دیگر حتی نسبت به دكارت در اندیشه اروپایی تأثیر گذار بوده است. او را پدر نهضت رومانتیسم می دانند. رمانتیسم واكنشی در برابر خردگرایی عصر روشنگری بود. این نهضت در آلمان شكل گرفت و سرچشمه آن روسوبود. ویژگی این نهضت، رد اصول مهم جنبش روشنگری و دفاع از دین تقلیدی به جای عقل گرایی افراطی بود.
    از نظر فكری رمانتیك ها دارای دو جریان متضاد بودند. آنها در مورد نور فطری آدمی مبالغه می كردند و معتقد بودند كه سرانجام آدمی به نیروی اندیشه بر همه دشواری ها چیره خواهد شد. و جهان را به بهشت تبدیل خواهد كرد، از طرف دیگر این نهضت عقل را به دیده تحقیر می نگریست و بر شرافت قلب تأكید می كرد. در روسو این هر دو جنبه رمانتیسم به چشم می خورد. كتاب قرارداد اجتماعی او طرح منطقی تأسیس جامعه ای است كه فرد آدمی باید از زنجیر ستم و سودپرستی آزاد شود و به حقوق طبیعی خود برسد. از سوی دیگر همین روسو در مقابل متفكران خردگرای عصر روشنگری قرار می گیرد و اعتقاد ایشان به اینكه پیشرفت علم و هنر سبب اصلاح و تعالی بشر می شود را باطل می داند و تنها راه رستگاری انسان را پاكدلی و پیروی از احساسات والا می داند و می نویسد ‹‹من قواعد اخلاقی را از مبادی فلسفی استنتاج نكرده ام، بلكه می بینم در ژرفای قلب من با حروف نازدودنی به دست طبیعت رقم خورده اند››
    روسو عضو با حسن نیتت جنبش روشنگری و شیفته اصلاح عقلی و بهبود وضع و سعادت انسان بود. اما او مدافع زندگی ساده و پر احساس ولایت نیز بود و مفهوم مورد نظر او از اراده عمومی دستاویز مهمی برای نویسندگان متأخر رمانتیك شد كه جویای نوعی خود ماورای شخصی بودند. پیشروترین این پیروان كانت بودكه معمولاً مهمترین مدافع روشنگری در آلمان شمرده می شود، اما در واقع او مردی بود که به شدت از روسو متأثر بود و زندگی ساده و بی آلایشی داشت، در اتاق كارش تنها وسیله تزئینی عكس ژان ژاك بود. او معتقد بود كه در قلمروی اختلاف، روسو او را از خواب جذمی برانگیخته و به رویارویی با مسائل جدید و یافتن چاره های تازه واداشته است. عبارات زیر كه در سی و هشت سالگی از قلم كانت تراویده بهترین شاهد تأثیر عمیق روسو در اوست:
    «من خود برحسب تمایل طبیعی، طالب دانستم، تشنه معرفتم و به خوبی می دانم بی تابی و اشتیاق برای بیشتر دانستن چیست و با هرگامی كه به پیش برداشته می شود، چه خرسندی و رضایتی به دست می آید. روزگاری گمان می كردم شرف، آدمی به همین است و به عوام كه چیزی نمی دانند به دیده خواری می نگریستم. روسو مرا به راه راست آورد. اكنون آن احساس كوركورانه برتری در حال زایل شدن است ورفته رفته یاد می گیرم كه انسان را بزرگ بدارم و محترم بشمارم و بسیار خویشتن را از یك كارگر ساده پایین تر می دانستم.»بنابراین جنبش رمانتیسم و اندیشه های روسو انقلابی در نگرش اروپاییان نسبت به آدمی و تكلیف او در این جهان  پدید آورده بود و افكار و تحول را از جهت اجتماعی و سیاسی زیر و زبر كرد.
    در واقع روسو از جمله فیلسوفان و روشنگرانی بود كه توانست با كمك هم دوره ای های خود نظیر دیدرو و دالامبر پایه قدرتمندی برای پروژه سیاسی تأسیس دولت ملی و انسجام ملت های اروپایی كه از اواخر همین قرن آغاز شد، برجای گذارد. او مهمترین فیلسوفی است كه توانسته به جهان كنونی در همه ابعاد فرهنگی‌‌، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شكل دهد و تأثیر بسزایی بر اندیشه های فلسفی و انسان شناختی بگذارد. در انسان شناسی او را پدر مردم شناسی می دانند . چالرز تیلور معتقد است، چون او انسان را از منظر آزادی تعریف می كند و زندگی او را همچون فعالیتی خودآگاه بیان می كند، دارای اندیشه انسان شناختی است، از سوی دیگر او با معرفی ماهیت انسان وارد قلمرو انسان شناسی فلسفی نیز شده است .





    شرح زندگی و آثار روسو:
    ژان ژاك روسو در 28 ژوئن سال 1712 در ژنو سوئیس به دنیا آمد و 66 سال زندگی كرد. شرح دقیق زندگی او در كتاب اعترافات(confessions) آمده است كه یكی از بزرگترین زندگی نامه های جهان محسوب می شود. او پسر مردی ساعت ساز بود كه علاوه بر این شغل رقص را هم آموزش می داد. رقص و آموزش آن در آن دوره ممنوع بود، اما پدر روسو از چنین كاری سرباز نمی زد و آن را تعلیم می داد. مادر روسودر زمان شیرخوارگی او از دنیا رفت و مسؤولیت روسو به پدر و عمه اش واگذارشد. در سن سیزده سالگی در دو شغل شاگردی می كرد( او ابتدا در یك مسگری و سپس در دفترخانه اسناد رسمی به شاگردی پرداخت)، اما پس از مدتی از این كار سرباز زد و هر دو شغل را رها كرد. بعدها در زندگیش با بانویی به نام بارون دوواران آشنا شد. این زن در زندگی روسو نقش به سزایی داشت و تحت تأثیر این بانو بود كه روسو از مذهب پروتستان به مذهب كاتولیك گرایید.
    سال 1728 در كلیسای تورن در نوانخانه نوگرویدگان، پذیرفته شد. اما چون از این نوانخانه اظهار تنفر می كرد به سال 1731 باز هم به نزد بارون دوواران بازگشت و مدتی را با او گذراند. او این دوره از زندگی خود با این خانم را بعدها به عنوان صفحه ای از یك زندگی دل انگیز روستایی به صورت آرمانی توصیف كرد.در همین سال بود كه او به كمبودهای آموزشی خود مطّلع گردید و خواندن كتاب را راه حلی برای آن دانست.
    هرچند كه به فرزندان بعضی از اشخاص آموزش می داد، به منشی گری هم می پرداخت. در سال 1743 به عنوان منشی كنت دومونتگو (سفیرتازه فرانسه) به ونیز رفت و تمامی كارهای دو منتگو را انجام می داد. در سال 1745 با ولتر دیدار كرد و در سال 1749 دیدرو از او دعوت كرد تا مقالات مربوط به موسیقی دایره‌المعارف را بنویسد.در همان سال فرهنگستان دیژون(Dijon) برای بهترین رساله درباره این مسأله كه آیا پیشرفت علم و هنر به تهذیب اخلاق انجامیده است با فساد آن، جا یزه‌ای تعیین كرد. رساله گفتار درباره علوم و فنون روسو برنده جایزه شناخته شد و در سال 1750 انتشار یافت. او در جواب به این پاسخ وجه منفی را در نظر گرفت. وی گفت كه علم و ادب و هنر بدترین دشمنان اخلاقند و با ایجاد نیاز، بردگی پدید می آورند. زیرا چگونه می توان كسانی مانند وحشیان آمریكا را كه برهنه می گردند به زنجیر كشید؟
    او معتقد بود كه علم و فضیلت با هم ناسازگارند و همه علوم از منشأ پستی سرچشمه می گیرند.« ستاره شناسی از خرافات، علم بیان از جاه طلبی، هندسه از حرص و آز و فیزیك از كنجكاوی بیهوده و حتی علم اخلاق سرچشمه اش غرور انسان است. تعلیم و تربیت و صنعت چاپ سزاوار تحقیراند و  هر چیزی كه انسان متمدن را از وحشی تعلیم نیافته متمایز كند بد است».او با این رساله به شهرت زیادی دست یافت و مطابق با احكام مقاله خود به زیستن پرداخت. زندگی ساده در پیش گرفت و از پوشید لباس های فاخر صرف نظر و ساعت خود را فروخت و گفت كه دیگر احتیاجی به دانستن وقت ندارد. اما چون روسو در این مقاله به خود اجازه داده بودبه تأثیرات فاسد كننده تمدن در آدمی بتازد، نظریات او طبعاً با مخالفت های زیادی از سوی فیلوزوف ها مواجه شد. اما علی رغم این اعتراضات او دوباره تصمیم گرفت تا برای ربودن جایزه فرهنگستان دیوژن شركت كند. این بار مسابقه در مورد این بود كه منشأ نابرابری میان انسان ها چیست؟ رساله روسو تحت عنوان گفتار در منشأ نابرابری میان مردم(Discourse on the origiu and foundation of inequality among men) برنده جایزه شناخته نشد ولی در سال 1758 چاپ شد. وی معتقد بود كه ان
    ادامه
    2
      ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau
      ژان ژاک روسو و حقوق بشر
      ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau) متفکر سوئیسی، در سده ی هجدهم و اوج دوره ی روشنگری اروپا می زیست. اندیشه های او در زمینه های سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاریس عمر سپری کرد، به عنوان یکی از راهگشایان آرمانهای انقلاب کبیر فرانسه قابل انکار نیست. اگر چه روسو، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از این مفهوم تنها می توان به معنایی ویژه و محدود سخن به میان آورد. در مجموع باید گفت که وی رادیکال تر از هابس و لاک می اندیشید.
      برای روسو، صرفنظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرفنظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. آزادی به مثابه آزادی اراده، قابل چشمپوشی نیست، چرا که این آزادی، پیش شرط انسان بودن و آیین اخلاقی انسانی به حساب می آید. به این ترتیب، ما نزد روسو شاهد تحولی در مفهوم انسان هستیم. انسان برای او تنها هنگامی انسان به معنای واقعی کلمه است که آزاد باشد. برای روسو همه ی انسانها از بدو زایش آزاد و برابرند. بدینسان می توان تشخیص داد که روسو در سنت طرح هابس، در زمینه ی حق طبیعی سکولار می اندیشد. البته روسو در بسیاری زمینه ها از آرای هابس فاصله می گیرد.
      به نظر روسو، انسان در «وضعیت طبیعی» علیرغم برخورداری از آزادی نامحدود ظاهری، به معنای واقعی کلمه آزاد نیست، بلکه موجودی است که امیال بهیمی و خودخواهانه ی نهفته در وجودش، انگیزشها و رانشهای او را متعین می سازد. انسان زمانی به معنای واقعی کلمه آزاد است که به ذاتی اخلاقی ارتقاء یابد و به عنوان «شهروند» از قوانینی که خود تدوین نموده است، پیروی کند.
      روسو خاطر نشان می سازد که در گذار از «وضعیت طبیعی» به «جایگاه شهروندی»، تغییری جدی صورت می پذیرد. اما این تغییر، خصلتی تکوینی یا تکاملی یا حتا طبیعی ندارد، بلکه تغییری هنجاری است. انسان در وضعیت شهروندی، به ذاتی اخلاقی تبدیل می گردد و کنش خود را در چارچوب هنجارها، در راستای خیر عمومی و رفاه اجتماعی سمت می دهد و باید سمت دهد. پس اگر آزادی طبیعی همه ی افراد، آزادی نامحدود است، آزادی شهروندی، آزادی تعیین شده از طرف جمع و لذا آزادی محدود شده ی فردیست. به این ترتیب روسو تلاش می کند، نوعی هماهنگی میان آزادی فردی و جمعی ایجاد نماید. وی این کار را در اثر معروف خود «قرارداد اجتماعی» که در سال 1762 میلادی نوشته شد، انجام می دهد.
      روسو در اثر یادشده، به دنبال طرحی دولتی برای یک قرارداد اجتماعی است که بر مبنای آن شکلی از همپیوندی میان افراد یافت شود که نه تنها از فرد دفاع و محافظت کند، بلکه در نتیجه ی اتحاد او با دیگران، همان میزان از آزادی را که فرد در وضعیت طبیعی از آن برخوردار بوده است، برایش تأمین نماید. به نظر روسو، آنچه را که انسان در نتیجه ی این قرارداد اجتماعی از دست می دهد، حق طبیعی و نامحدود او در مورد همه چیز است و آنچه را که به دست می آورد، «آزادی شهروندی و مالکیت بر تمام چیزهایی است که صاحب آن است». بنابراین می توان گفت که از دید روسو، انسان، آزادی طبیعی را با آزادی شهروندی معاوضه می کند و در قبال «حقوق» نامحدودی که از دست می دهد، امنیت حقوقی و تضمین مالکیت شخصی به چنگ می آورد. اما از آنجا که به نظر روسو، «حق» در وضعیت طبیعی ـ که در آن هنوز یک همبود انسانی متعهد به حقوق شکل نگرفته ـ بی معناست، در این قرارداد، برد با وضعیت شهروندی است.
      اینک می توان سنجشگرانه پرسید که در وضعیت شهروندی چگونه می توان همان میزان از آزادی را که انسان در وضعیت طبیعی از آن برخوردار بوده است، برایش تضمین کرد؟ روسو تلاش می کند این پرسش را از طریق نوعی تعدیل در مفهوم آزادی مستدل سازد. او میان «آزادی طبیعی»، «آزادی شهروندی» و «آزادی اخلاقی» تفکیک قائل می شود. به نظر او، این آزادی اخلاقی است که انسان را به حاکم واقعی خویشتن تبدیل می کند. انسان باید خود را از انگیزشهای غریزی، خودخواهانه و منفعت طلبانه وارهاند و مطیع قانونی در یک جمع انسانی نماید، قانونی که البته خود مقرر کرده است. تنها فرمانبری از قانونی که خود انسان مقرر کرده است، به معنی آزادی است و انسان به معنای واقعی کلمه فقط زمانی در یک جامعه ی شهروندی آزاد است که با احترام به قانونی که خود مقرر کرده است، رفتار کند.
      به این ترتیب، روسو تلاش می کند به شیوه ی خود، میان طبیعت و خرد و به عبارت دیگر میان «حق طبیعی نامحدود» و «حق خردمندانه ی محدود» میانجیگری کند. هدف او رسیدن به میانگین و موازنه ای میان آزادیهای طبیعی، شهروندی و اخلاقی است. و فقط به این مفهوم، آزادی نزد روسو یک حق بشری است.
      به نظر روسو، جامعه ی شهروندی ناشی از قرارداد اجتماعی، باید آزادی واقعی را تضمین نماید. اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم، روسو آن آزادی را که یک حق بشری می داند، در ایده ی جامعه ی شهروندی و دولت برآمده از قرارداد اجتماعی تحقق یافته می بیند. این نکته ای اساسی در اندیشه ی روسوست. نزد او، اندیشه ی حقوق بشر، تحقق خود را در دولت برآمده از قرارداد اجتماعی می یابد. دولتی که روسو می اندیشد، اساسا" نمی تواند جز دولتی که برپایه ی حقوق بشر، آزادی انسان را تضمین می کند به تصور درآید. پیامد چنین اندیشه ای آن است که ادعای رعایت حقوق بشر نسبت به دولت، اعتبار و حتا موضوعیت خود را از دست می دهد. زیرا دولت روسویی خود نماینده ی حقوق بنیادین و آزادی تک تک شهروندان خود است. حقوق بشر در طرح روسو، در دولت ذوب شده است، چرا که هر انسانی با صرفنظر کردن از حقوق و اختیارات ناشی از وضعیت طبیعی، شخص و نیروی خود را تحت هدایت والای «اراده ی عمومی» قرار می دهد و به این ترتیب به عضوی از یک پیکره ی واحد تبدیل می گردد. «اراده ی عمومی»، واحدی زنده از «من» های مشترک و یک کل روحی است. به نظر روسو، «اراده ی عمومی» به کالبد انسانی می ماند که مجروح کردن هر عضوی از آن، جراحتی وارده به کل آن است. اندیشه ی روسو در مورد دولت ایده آل، ملهم از آرمان دولتشهر (پولیس) یونانی چونان تنی واحد است. اما در عین حال، روسو با بردگی مخالف است. وی «بردگی» و «حق» را جمع ناپذیر و در تضاد شدید با یکدیگر می داند. به نظر روسو، هیچ امکانی برای مستدل ساختن حقانیت و مشروعیت برده داری وجود ندارد.
      اگر چه روسو میان «شهروند» یا تبعه ی یک دولت معین و «انسان» تفاوت قائل می شود، اما تأکید می کند که حتا کسانی که تبعه و شهروند دولتی نیستند، به عنوان انسان، در هر شرایطی قابل احترام اند و نمی بایست منزلت آنان را مشروط به کارکرد شهروندی آنان ساخت. روسو کشتن زندانی یا اسیر جنگی را نفی می کند و خاطر نشان می سازد که به محض اینکه سربازی سلاح بر زمین نهاد و تسلیم شد، دوباره به انسانی تبدیل می گردد که هیچکس حق ندارد، حق زندگی را از او سلب نماید.
      بهرام محیی
      ادامه
        ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau
        ژان ژاک روسو و اندیشه عدالت
         
        http://philosophers.atspace.com/rousseau.htm
        ژان ژاک روسو و اندیشه عدالت
        (دویچه وله  - بهرام محیی)
        روسو در دو اثر خود یعنی «دومین گفتمان: درباره­ی خاستگاه و بنیادهای نابرابری میان انسان­ها»، و بویژه در «قرارداد اجتماعی» به تأمل و بررسی درباره­ی موضوع عدالت می­پردازد. 
        روسو که مانند هابس در سنت «قرارداد» می­اندیشد، در «دومین گفتمان» خود که در سال
        ادامه
          ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau
          اخلاق از دیدگاه روسو
          http://philosophers.atspace.com/t_rousseau.htm
          اخلاق از دیدگاه ژان ژاک روسو
           
          ترانه جوانبخت
              روسو معتقد است که انسان طبیعتا خوب است و براساس حالت طبیعی، بدی کردن او غیرممکن است. روسو در کتاب "قرارداد اجتماعی" از منافع ویژه ای که تضاد با آنها تشکیل جامعه را واجب کرده انتقاد می کند. او در این کتاب، مسئله اخلاق را براساس ساختارهای اجتماعی شرح می دهد. استدلال روسو جهت برقراری قراردادی بنیادین با جایگزین کردن اخلاق برابری و قانونی به قرارداد و حقوقی ست که طبیعت با نابرابری جسمی بین انسانها موجب شده است. در این مقاله، نگاه انتقادی در وحله نخست متوجه موقعیت کنونی جهان و در مرحله بعد یادآوری اهمیت واحد اخلاقی است که جامعه را به عنوان مجموعه ای واحد تشکیل می دهد و در آن قانون افراد را به یکدیگر مرتبط می کند.
          روسو برای دفاع از این نظر از استدلالهای مختلفی بهره می گیرد. استدلال های روسو که در چند زمینه از جمله طبیعت انسانی، مذهب، اخلاق و قانون است پیرامون یک ایده اصلی ست بین منافع مختلفی که ارتباط اجتماعی را شکل می دهند وجه مشترک وجود دارد و اگر موردی نبود که همه منافع به آن مربوط شوند، هیچ جامعه ای وجود نداشت. بر همین نفع مشترک است که جامعه باید اداره شود و قرارداد اجتماعی اثراتی دارد که بدون آنها غیرممکن است که جامعه به حیاتش ادامه دهد.
          استدلال روسو با شروع از قدیمی ترین جوامع و تنها شکل طبیعی آن یعنی خانواده مسیری منطقی می پیماید. روسو سعی در نشان دادن این دارد که با اتمام نیاز بچه ها به پدرشان ارتباط طبیعی تغییر می کند و اعضای خانواده همگی به طور یکسان مستقل می شوند. برای رسیدن به این حد، روسو نتیجه می گیرد که اگر اعضای خانواده به ماندن در کنار هم ادامه دهند، به صورت طبیعی نیست بلکه اختیاری ست و خانواده فقط با قرارداد حفظ می شود. این آزادی مشترک نتیجه طبیعت انسانی ست. طبق نظر روسو، خانواده نخستین مدل جامعه است حاکم نقش پدر و مردم نقش بچه ها را دارند و همگی  به طور آزاد و برابر به دنیا می آیند.
          طبق نظر روسو، ارتباط معامله ای که نه تنها شهروندان ویژه را شامل می شود بلکه مربوط به ایجاد ارتباط بین طبقات جامعه است، به عنوان اصل اجتماعی تعریف شده که عبارت است از یک بنیان واقعی برای ارتباطات اجتماعی که از فرار داد اجتماعی روسو بسط می یابد و مرجع دادن به معیار سودمندی به ویژگی اخلاقی دیگری ازقرارداد اجتماعی مربوط می شود که از این پس برپایه تعادل منافع بین طبقات است. به جای اخلاق سودمندی مشترک برپایه قربانی کردن، توافق مادی اشتراک منافع برپایه گسترش منافع ویژه بین خودشان مد نظر است. این اخلاق اجتماعی و سیاسی بر مبنای تقدم منافع ویژه می باشد.
          موضوع دیگری که اهمیت دارد اتحاد اعضای اجتماع است. طبق نظر روسو، اگر دولت مثل شخصی ست که زندگی اش به اتحاد بین اعضای اجتماع وابسته است و اگر مهمترین آنها بقای خود اوست، برایش نیرویی عمومی لازم است تا بتواند هر گروه را متناسب با دیگران به حرکت درآورد. چون طبیعت به هر انسان، قدرت مطلق بر همه اعضایش را می دهد، قرارداد اجتماعی به پیکره سیاسی قدرتی مطلق بر همه گروهها را می دهد. بنابراین با پذیرفتن جامعه به عنوان ساختاری طبیعی، جامعه توانمند خواهد بود. روسو مفهوم حقوق را در نظر میگیرد او سه نوع حقوق قایل است: حقوق شهروندان، حقوق حاکم و نیز حقوق طبیعی که باید برمبنای ویژگیهای انسانی باشد.
          روسو استدلال می کند که همه مجرمینی که به حقوق اجتماعی حمله می کنند به عنوان آشوبگر و خائن هستند، با تجاوز به قوانین از عضو اجتماع بودن در می آیند و حتی با آن مقابله می کنند. روسو نتیجه می گیرد که چنین دشمن نمی تواند فردی اخلقی باشد. برای روسو مجازات کردن یک مجرم قراداد ویژه ای ست. روسو این مجازات را قانونی طبیعی می داند که بدون آن جامعه نمی تواند ادامه حیات یابد. بنابراین اخلاق برای داشتن جامعه ای که در آن افراد به حقوق یکدیگر احترام می گذارند لازم است. بعد از ابن استدلال، روسو این نظر را مطرح می کند که برقراری یک جامعه نیازمند تغییر اعضای آن است. بنابراین باید موجودیت جزئی هر انسان را به موجودیتی که هر کدام از ما از طبیعت دریافت کرده ایم تغییر داد. این تغییر توضیحی برای تشکیل جامعه است. 
          روسو لزوم محدود کردن ذهنیات نوجوان به حسیات را توجیه می کند: از آن جایی كه هدف شکل دادن موجودی عقل گراست تربیت به وسیله پیش بینی نتایج به دست آمدنی از ایجاد اثرات افراطی اجتناب خواهد کرد. این اثرات خطرناك شكل غیر طبیعی اخلاقی را كه به صورت رفتاری غیرفعال و ریاكارانه درمی آید می گیرند. در مجموع باید اجتناب كرد كه نوجوان عادت كند كه از روی تحمیل كردن و منفعت جویی رفتار كند. در تربیتی كه روسو از آن دفاع می كند باید پیشرفت طبیعی نوجوان را مورد توجه قرار داد. تعلیم صحیح عبارت است از تشخیص انگیزه هایی که به صورت طبیعی ایجاد می شوند. به منظور آن که تاثیر تربیتی نوجوان مثبت باشد، باید به مبانی تعلیمی مرتبط با اعمال قدرت قانونی پرداخت. این مسئله به یافتن اصول تعلیمی انسان و ساختن مدل تئوری تربیتی ایده ال مربوط است. در انتقاد به روش اجتناب از اثرات زیاده خواهی اعمال قدرت یعنی آشوبگری نوجوان، روسو پاسخ می دهد برای شکل دادن فردی با اشتیاق به آزادی، باید ویژگی و ارزش نوجوانی را شناخت و از مقایسه با فرد بالغ اجتناب کرد. ایده روسو آن است که تربیت نوجوان نباید براساس تلقین ارزشهای اخلاقی، اعمال قدرت یا توقعات زیاد جامعه باشد وگرنه نوجوان از آنها دوری خواهد کرد. اگر هدف تربیت، شکل دادن شخص است، نباید هدف و روش را با هم اشتباه گرفت تا نتیجه غیر طبیعی به دست نیاید. استدلال کردن با نوجوان دقیقا معکوس کردن ترتیب طبیعی دریافتها و شکل دادن فردی قابل قبول است. باید با افکار و احساسات نوجوان کنار آمد تا از تبدیل او به شخصی آشوبگر و حسابگر اجتناب کرد طبق نظر روسو، تربیت نوجوان قبل از سن بلوغ نباید براساس اجبار، اطاعت و بی توجهی به اصول اجتماعی باشد. روسو بر این عقیده است که استدلال کردن با نوجوان کاری بیهوده و تضاد آفرین است. روسو از روشی تربیتی دفاع می کند که به آماده کردن عقل ذهنی نوجوان از طریق به کارگیری عقل حسی او می پردازد به گونه ای که نوجوان برای استفاده از نیروی خرد توسط خودش و نه به دلیل عاملی خارجی به طور کافی استحکام شخصیتی بیابد. در اینجا منظور از عقل صرفا توانایی تشخیص خوب و بد و بهره گیری از قضاوت خود نیست بلکه همینطور قوت خواستن و انتخاب بهترین یا بدترین است. می توان نتیجه گرفت که تعلیم عقلانی از عقل یک ابزار می سازد یعنی وسیله ای که برای رسیدن به هدفی مشخص به کار می رود درحالی که عقل فقط یک گشاینده جهت پیشرفتی تدریجی است. نباید هدف و وسیله یعنی تربیت عقلانی و تربیت توسط عقل را با هم اشتباه گرفت زیرا عقلی بچگانه وجود دارد که مخصوص نوجوان است که فقط الزامی را می شناسد که با اجبار همراه نیست و ارزشهای اخلاقی و احتیاجات اجتماعی هر چه بیشتر فرد تربیت کننده به ویژگی سنی نوجوان توجه کند توسعه خواهد یافت. می توان این ایراد را بر این نظریه که لزوم تغییر افراد را پیشنهاد می کند وارد دانست که وجود داشتن اخلاق در جنین جامعه ای ادامه می یابد. روسو مفهوم "شهروند" را به عنوان "عضو حاکم" مطرح کرده است. این دوگانگی آشکار بر مبنای مفهوم فرموله شده "آزادی اخلاقی" است که طبق آن "تبعیت از قانون، آزادی ست" و"آزاد بودن" در تعریف مفهومی قرارداد اجتماعی به معنای "تبعیت از اراده عمومی" است. هر فرد وجود اخلاقی اش را به منظور شرکت در تشکیل اجتماع از دست می دهد. با این وجود فرضیه ای دیگر مطرح است که در آن روسو استدلال می کند که هر فرد می تواند اراده ای ویژه مخالف یا متفاوت از اراده عمومی که به عنوان شهروند دارد داشته باشد. نظر روسو این است که بهتر است برای نوجوان از واژه هایی که بزرگسالان درباره اخلاق به کار می برند خودداری کرد. این یادآوری کاربردی عمومی دارد و می تواند به شکل یک اصل درآید: فایده ای ندارد که به نوجوان لغات و علامتهایی که هیچ گونه مفهومی برایش ندارند را بیاموزیم. روسو مفهوم زبانی جالبی را به کار می گیرد. در صورتی که ایده ای از اشیاء نداشته باشیم چگونه لغات می توانند خودشان ایده های ذهنی به وجود آورند؟ لغات در واقع علاماتی هستند که به اشیاء و یا ایده ها مربوط می شوند. برای یک نوجوان واژه ها می توانند جهت طرح اشیاء در غیابشان به کار روند درحالی که اگر این واژه ها صرفا ایده ها را نشان دهند، همانند مفاهیم اخلاقی، به دنیای واقعیت مربوط نخواهند بود بلکه دنیایی ذهنی را مجسم می کنند که هنور دنیای نوجوان نیست. نتیجه ای که روسو می گیرد آن است که برای تغییر ندادن ماهیت ذهنیت هایی که نوجوان درباره اخلاق دارد، ایده آل آن است که شناخت او را به تجربیات حسی محدود کنیم. با توجه به این اصل که تربیت باید ریتم طبیعی نوجوان را حفظ کند، روسو پیشنهاد می کند که جریان یادگیری او را نباید با تعجیل از طرف بزرگسالان شتاب داد. اگر این اصل رعایت نشود در نوجوان نگرشی غیرعقلنی و تغییر شکل یافته از اخلاق ایجاد خواهد شد. بعد از نشان دادن خطراتی که در تربیت نوجوان در به کارگیری لغات اخلاقی قبل از آن که وی قادر به درک آنها باشد وجود دارد، روسو از آن نتیجه می گیرد که ذهنیت های نوجوان به داده های حسی محدود می شود. عقل در فرایند گسترش روانی فرد به دو صورت شکل می گیرد: نخست "عقل حسی" ست که ابتدایی ترین می باشد و جوهره "عقل ذهنی" را شکل می دهد. عقل حسی از نظر زمانی پیش از عقل ذهنی ست. تربیت مناسب عقل حسی باید گسترش عقل ذهنی را ممکن کند. اصلی که در اینجا نیز پروژه تربیتی را حرکت می دهد رعایت کردن ترتیب طبیعی ست که با عقل حسی شروع می شود.
          منابع: 
          M. P. Nichols, “Rousseau’s Novel Education In The Emile”, Political Theory, Vol. 13, No. 4 (1985), p. 535-558. 
          R. A. Nye, “Forum: Biology, Sexuality, and Morality In Eighteenth- Century France", Eighteenth Century Studies, Vol. 35, No. 2 (2002), p  .235-277.
           J. J. Rousseau, “Du Contrat Social” (1762).
           
          ادامه