بهترین رمان های دنیا , great_storybooks

بهترین رمان های دنیا

بهترین رمان های دنیا , great_storybooks

بهترین رمان های دنیا

856نــــفــــــر
عضو شده اند
856نفر عضو شده اند
معرفی بهترین كتابهای داستانی از سراسر جهان و بحث وتبادل نظر درباره آنها.معرفی بهترین كتابهای داستانی از سراسر جهان و بحث وتبادل نظر درباره آنها.مشاهده کامل مشخصات
22 مهر 1384
به هیچ یک از اعضا، فعال و غیر فعال ، کوروبی تعلق نمی گیرد...ارزش ادبیات و فرهنگ بسیار بالاتر از اینست که برایش تجارت به راه بیفتد!

اعضاء

  •   , dlshkaw
  • کیانا  , the_invisible_girl
  • مهرداد مراد , sepehr_37
  • علیرضا حیدری , hasrate_yek_negah
  • ندا مدیر , p30neda
  • من   , hiiiiis_86
  • محمد میرصادقی , sir_marlon
  • مرتضی  , scarface777
  • علی کریمی , ostali
  •   غـــــــزل    , ghazal_bi3da
  • الویس حاجیزاده , elvishajizadeh
  • پویا  , pouya62
  • سارینا تنها , sarina_23esf
  • نوید مدیر کلوب خرگوش بلا , navidshokry
  • امین کریمی , aminmani
  • 856 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • شاعران جوان , shaeranejavan
  • شب مهتابی , shabeclub
  •  تچكین راه , techkinrah
  • همراوی نشریه تخصصی داستان , hamraviclub
  • همبستگی اقوام , iran_aghvam
  • مهر , mehrdesignerartstdio



تبلیغات

بهترین رمان های دنیا , great_storybooks
كوتاه درباره جامپا لاهیری و كتاب آخرش




لاهیری از همان ابتدای داستان‌هایش جسورانه به میدان می‌آید؛ آغاز داستان‌هایش بی‌نظیر است و معمولا با همان بند اول پیرنگ داستان‌هایش را شكل می‌دهد؛ در داستان...   نویسنده‌ای در زمین ناآشنا
جامپا لاهیری در سال 1967 در لندن از پدر و مادری تحصیل‌كرده كه مهاجرانی بنگالی بودند متولد شد و بعد در سه سالگی همراه پدر و مادر به آمریكا مهاجرت كرد؛ كودكی آرام او این‌طور كه خود می‌گوید در دنیای شیرین قصه‌ها و كتاب‌های داستان گذشت خود او معتقد است كه چون قصه خواندن را دوست داشت رو به نوشتن آورد و علت چنین رویكردی در موضوع نوشته‌هایش، یعنی پرداختن به دوگانگی فرهنگی در مهاجران و خصوصا شخصیت‌های هندی – آمریكایی، والدین مهاجرش و نیز سفرهایش به هند بوده است؛ كه می‌توان بر این اساس این‌طور نتیجه گرفت كه این گونه نوشتن دغدغه اوست.
لاهیری همیشه جسارت پدر و مادرش را برای تن دادن به مهاجرت ستوده است، و شاهد این مدعا، در داستان‌هایی كه می‌نویسد، از طریق بیان مشكلاتی كه بر سر راه نسل اول مهاجر وجود داشته و دارد و تلاشی كه آن‌ها برای زندگی و پیشرفت و برقرار بودن می‌نمایند، دیده می‌شود.
  شاید بتوان گفت كه لاهیری در فضاهای مشخص و حتی تكراری می‌نویسد، آنهم با شخصیت‌هایی كه گویا در تمام قصه‌هایش با روایتی جدید بارها و بارها واكاوی می‌شوند. علت آن این است كه دغدغه او انسان با محوریت خانواده است و در همین بستر فراخ است كه به ذهن خلاقش مجال جولان می‌دهد، تا به روانكاوی و جراحی روح شخصیت‌‌هایش بپردازد.
شاید بتوان از زاویه دیدی متفاوت داستان‌های او را نوعی طنز تلخ در لایه‌های زیرین هم دانست. طنزی كه در لایه لایه وجود انسان، زندگی را به سُخره می‌گیرد، اما آن‌قدر عمیق با زندگی گره خورده كه هرگز احساس نمی‌شود و بعد در شخصیتی نظیر «كاكوپراناب» (داستان بهشت – جهنم) با آن نوع نگاه سطحی و گذرایش به زندگی و یا با آن انقلاب عجیبش در مقابل روزمرگی‌ها، و یا در راوی داستان «یکبار در زندگی» با آن بی‌تفاوتی و بی‌هودگی كه شالوده شخصیت پیچیده‌اش است، تجلی می‌یابد.
لاهیری از همان ابتدای داستان‌هایش جسورانه به میدان می‌آید؛ آغاز داستان‌هایش بی‌نظیر است و معمولا با همان بند اول پیرنگ داستان‌هایش را شكل می‌دهد؛ در داستان بهشت - جهنم كه ماجرای آن مربوط به مردی به نام پراناب است؛ بی‌هیچ مقدمه‌ای به توصیف وقایع مربوط به ورود این مرد به زندگی شخصی‌اشان می‌پردازد:
«پراناب چاکرابورتی در حقیقت برادر کوچک‌تر پدرم نبود. او یک جوان کلکته‌ای بود که در اوایل دهة هفتاد وارد زندگی خشک و بی‌روح والدینم شد.
وقتی‌که آنها در آپارتمان اجاره‌ای در میدان سانترال زندگی می‌کردند و تعداد آشنا‌یانشان به شمار انگشتان یک دست بود. اما من چون عموی واقعی در امریکا نداشتم یاد گرفتم که او را عمو خطاب کنم.»(ص74)
  داستان به همین صورت آغاز می‌شود داستان مردی که وارد زندگی راوی خانوادگی راوی می‌شود و روابطی را شکل و بسط می‌دهد که با همه‌ی نرمی و ظرافت در روایت، در نهایت خواننده را میخکوب می‌کند.
با وجودی‌که طرح داستان‌های لاهیری بسیار ساده و داستان‌ها شدیدا خوشخوان و پرکشش هستند، اما در همه‌ی آنها اتفاق غریبی می‌افتد که دامنه‌ی آن به ذهن مخاطب کشیده می‌شود و ادامه می‌یابد. از این رو داستان‌های لاهیری سرشار از تصاویر به یادماندنی و روابطِ ساده و تاثیر‌گذار هستند.
نمی‌دانم لمس و دریافت آنچه در آثار لاهیری رخ می‌دهد، صرف نظر از خلق فضاهای ملموس و موثر، تا چه حد مربوط می‌شود به فرهنگِ نزدیک و تقریبا مشترکی که برخاسته از وحدت سرشتی مردمان شرق است.
مجموعه داستان «زمین نا آشنا» جایزه‌ فرانک اوکانر را برای لاهیری به ارمغان آورد و همچنین از سوی منتقدان به عنوان یکی از ده اثر برتر سال 2008 انتخاب شد. پیشتر مجموعه داستانِ «ترجمان دردها» جایزه اُهنری و همینگوی را در سال 1999 از آن خود نموده بود. اما دست آورد بزرگ‌تر آن دستیابی لاهیری به جایزه پولیتزر 2000 بود.
«زمین نا آشنا» آخرین اثر لاهیری است و شامل 8 داستان کوتاه که در دو بخشِ «زمین نا آشنا» و «هما و کاوشیک» تنظیم شده است. داستان‌های «بهشت و جهنم»، «مشکل هیچ‌کس»، «گزینه‌ای برای اقامت» و «پایان سال» از آن جمله داستان‌های این مجموعه هستند.
  لاهیری در یکی از گفت‌وگوهایش عنوان کرده که مضامین داستان‌های مجموعه «زمین ناآشنا» در حین نوشتن نوولت «هم‌نام» به ذهنش خطور کرده‌اند.
«زمین نا آشنا» با ترجمه فرانک باجلان به تازگی توسط نشر مروارید منتشر شده و در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد.
ترجمه‌ای دیگری از این کتاب با عنوان «خاک غریب» به قلم امیرمهدی حقیقت، از سوی نشر ماهی سال گذشته به بازار کتاب عرضه شد. مضمون اصلی آثار لاهیری ریشه در ادبیات مهاجرت دارد ، مضمونی كه حتی در كارهای كوتاه او هم نمود بارزی دارد.   گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ www.seemorgh.com/culture منبع: tehrooz.com  
ادامه
99
    بهترین رمان های دنیا , great_storybooks
    فرانز کافکا
    داستانهای «فرانس كافكا» نویسندة آلمانی زبان متولد جمهوری چك كه بیشتر آنها پس از مرگ وی انتشار یافتند، بیان كنندة بیگانگی مردمان قرن بیستم است. كابوسهای كافكا دربارة غیرانسانی شدن، پیچ‌‌وخم‌‌‌های ساختار اداری و جامعة سرمایه‌‌‌داری وجه مشترك بسیاری با آثار«جرج اورول» همچون 1984و قلعة حیوانات دارد.
    ناخوشی و مریضی كافكا نیز از مهمترین فاكتورهای بیوگرافی وی در كنار زوال عقلی و جسمی‌‌‌‌‌ای است كه در داستانهای كوتاه «آین‌‌‌‌هانگركونستلرو مسخ مشاهده می‌‌شود.
    «گریگورسامسا، یك روز صبح هنگامی كه از خواب بیدار می‌‌شود درمی‌‌یابد كه به حشره‌‌‌ای بزرگ تبدیل شده است.»
    فرانس كافكا در شهر«پراگ» جمهوری چك كه در آن زمان بخشی از خاك اتریش بود، متولد شد. پدرش«هرمان كافكا» خشكبار فروشی داشت. مادرش جولی كافكا (لووی) از یكی از خانواده‌‌‌های مشهور آلمانی زبان جرگة یهودیان پراگ بود كه فرهنگی آلمانی داشتند. پدرش هرمان كافكا اخلاق بدی در خانه داشت و عصبانیتش را سر پسرش خالی می‌‌كرد.
    كافكا همچنین سه خواهر داشت كه همة آنها در اردوگاه های نازیها كشته شدند. داستان های كافكا اغلب به نزاع بین پدر و پسر می‌پردازد یا در مورد افرادی است كه در مقابل مقامات از بی‌‌گناهان دفاع می‌‌‌كنند.
    كافكا در مقالة «نامه‌‌ای به پدر»(1919) چنین می‌‌نویسد: همة نوشته‌‌‌‌های من دربارة شما است. آنچه كه در آنها نوشته‌‌ام فریاد و نالیدن از چیزهایی است كه نمی‌‌توانستم در مقابلت بگویم. آنها وداع دیرین از شما است.
    كافكا در فضای پرتنش خانوادگی رشد یافت و به خاطر عضویت در اقلیت یهودی پراگ انزوای اجتماعی را تجربه كرد. گرایش

    وی به اصلیت یهودی اش ضد و نقیض و دوگانه بود. او در یادداشتهایش می‌‌نویسد: من چه وجه مشتركی با یهودیان دارم؟ من حتی به سختی با خودم نقطة مشترك دارم. باید به گوشه‌‌ای دنج پناه ببرم و راضی باشم از اینكه نفس می‌‌كشم.
    كافكا در مدرسة ابتدایی ملی آلمان تحصیل و از مدرسة ملی علوم انسانی آلمان فارغ‌‌‌التحصیل شد. در سال 1901 به دانشگاه«فردیناند كارلز» وارد و به تحصیل در رشته قانون پرداخت. وی دكترای خود را در سال 1906 دریافت كرد. در طول این سالها به محفل اندیشمندانی وارد شد كه در آن«فرانس ورفل»، «اسكاربوم»، «ماكس براد» شركت داشتند و كافكا از سال 1902 با آنها آشنا شد.
    حدود سال 1904 نوشتن را آغاز كرد و روزها در اداره گزارش هایی در مورد حوادث صنعتی و سلامتی می‌‌‌نوشت و شبها به
    نوشتن داستان های خویش می‌‌پرداخت. زبان خشك و قانونمند داستان های كافكا تا حدودی متأثر از شغلش بود و او از بیان هرگونه احساسات و تفسیرات اخلاقی دوری می‌‌كرد.
    كافكا تا زمان بازنشستگی از سال 1907 الی 1923 در یك شركت بیمه كاركرد. اوایل سمتی اداری در شعبة یكی از شركت های بیمة ایتالیایی در پراگ بر عهده داشت و سپس در مؤسسة بیمة حوادث كارگران در پراگ به سمتی اجرایی دست یافت. سمت وی در این شركت از ارزش بالایی برخوردار بود و در طول جنگ جهانی اول برای وی معافیت موقت در نظر گرفتند.
    كافكا در طول زندگی خویش با خانم‌‌‌های بسیاری دوست شد و برخی شكست ها را در این رابطه تجربه كرد. در سال 1912 با «فلیس بوئر» كه خانم تاجری 24 ساله اهل برلین بود آشنا شد. كافكا به او گفته بود كه زندگی در كنار وی زندگی‌‌‌‌‌ای راهبانه با مردی بداخلاق، مالیخولیایی، كم حرف، ناراضی و مریض است. رابطة آنها 5 سال به طول انجامید. فلیس پس از آن به آمریكا رفت و به سال 1960 درگذشت.
    اولین دورة خلاقیت كافكا با نگارش داستانهای كوتاهی مثل «قضاوت»و «دای ورواندلانگ» یا همان مسخ آغاز شد. در داستان مسخ، گریگور سامسا پس از اینكه از خواب بیدار می‌شود درمی‌یابد كه در طی شب به حشره‌‌ای بزرگ تبدیل شده است. وی توسط خانوادة بورژوای خود در اتاق محبوس می‌‌شود و پدرش دانة سیبی به روی گریگور می‌‌‌افكند این دانة سیب می‌‌پوسد و باعث مرگ گریگور می‌‌شود.
    آغاز جنگ جهانی اول، كافكا را در زمینه خلق آثار داستانی به عنوان یك رمان‌‌‌نویس یا نویسندة داستانهای كوتاه بازمی‌‌داشت. اما وی در طول این سالها به نوشتن نامه‌‌ها و یادداشتها ادامه می‌‌دهد. در یادداشتهایی كه از سال 1910 شروع به نگهداری از آنها كرد، كافكا نظریات ادبی خود، رویاها و حوادث و تجربیات روزمره را ثبت كرده است. تئاترها و فیلم‌‌‌هایی كه او تماشا كرد نقش مهمی در زندگی وی پیدا كرد. وی پس از تماشای نمایشی به زبان عبری اروپاییدر یك كافه این گونه می‌‌نویسد: «همدردی و دلسوزی ما به بازیگران این نمایش ها كه افرادی نیك بوده و هیچ چیز عاید آنها نمی‌‌شود و حتی از مشهوریت و اقبال كافی برخوردار نیستند در حقیقت مانند همدردی و دلسوزی برای كسانی است كه برای شرافت و نیكنامی تلاش می‌‌كنند.» كافكا نوشتن كتاب«محاكمه»را كه دومین رمان وی است در سال 1914 آغاز كرد و همچنین داستان كوتاه «این دِراسترافكولونی»را به رشته تحریر درآورد كه از معدود آثار وی به شمار می‌‌رود كه در طول حیات كافكا منتشر شد.
    رمان محاكمه ماجرای تلاشهای مأیوسانة «جوزف كی»برای بقا در حوادث هولناكی است كه از میز صبحانه آغاز می‌‌‌شود.
    «كسی باید به جوزف كی بهتان زده باشد كه بی‌‌‌هیچ گناهی دستگیر می‌شود» محاكمه جوزف كی جرم خود را تكذیب می‌‌‌كند و تحقیقات بی‌‌پایان سیستم قضایی و دادگاه آغاز می‌‌شود. اما حقیقتی پیدا نمی‌شود و جوزف كی «مثل یك سگ» می‌‌‌میرد. در داستان كوتاه «استرافكولونی»، حقیقت هم چون ابزاری برای شكنجه و آزار استفاده می‌شود ماشینی كه قربانیانش را با نوشتن ذات گناهانشان روی بدن آنها به قربانگاه می‌‌برد.
    شخصیت های داستان كافكا حتی پیش از آنكه از حدود اختیارات خود تخطی كرده باشند مجازات و یا تهدید به مجازات می‌‌‌شوند. یكی از شخصیتهای داستان محاكمه چنین بیان می‌‌‌كند:
    «شاید مخالف باشی كه این یك محاكمه است. حق با تو است، زیرا آنوقتی محاكمه خواهد بود اگر من تشخیص بدهم.»
    این كتاب با عبارات مشهوری آغاز می‌شود: كسی باید به « كی» تهمت زده باشد كه او بی‌‌‌‌هیچ گناهی در یك صبح زیبا دستگیر شد. جوزف كی پس از آن به تأثیرات بی‌‌رحمانة قانون دچار می‌‌‌شود هرچند در داستان یك قانون گذار مشخص وجود ندارد. كافكا از این تم داستانی برای رمان ناتمام خود بنام قصرنیز بهره گرفته است. فصل آخر داستان محاكمه این گونه است، دو مرد (كه بنابر نظر برخی منتقدان سمبل تخمك های مرد است) جوزف را از آنجا می‌‌برند و با فرو كردن چاقو به قلبش اعدام می‌‌‌كنند. كافكا در ماه اوت 1917 به بیماری سل مبتلا می‌شود و 10 ماه به اتفاق خواهرش «اُتلا»در روستای «زوئرو»منطقة «بوهمین»سپری می‌‌كند. در سال 1919 به خاطر ابتلا به آنفولانزا بستری می‌شود. كافكا پس از آن بیشتر در اقامتگاهها و آسایشگاههای روستایی زندگی می‌‌كند.
    كافكا بعداً عاشق«میلنا جسنسكا»نویسندة‌24 ساله‌‌‌ای شد كه برخی از داستانهای وی را به زبان چك ترجمه كرده بود. بعدها، پس از آنكه از هم جدا شدند. میلنا به عنوان یك روزنامه‌‌نگار مشغول فعالیت شد و پس از آن توانست به عنوان قهرمان مقاومت نامی برای خود دست و پا كند. میلنا در سال 1944 در اردوگاه كار اجباری آلمانی‌‌‌ها درگذشت.
    «مارگارت بوبرنیومن»در اثر «میلنای كافكا»به شرح حال این خانم می‌‌پردازد. شاید ترس از رابطة جنسی كافكا دلیل اصلی تصمیم وی برای ترك میلنا بود. او از زمستان 21-1920 دیگر نامه‌‌‌ای برای میلنا ننوشت.
    پس از آنكه رابطة آنها خاتمه یافت، كافكا آخرین رمان خود بنام قصر را به رشتة تحریر درآورد. در این داستان آقای كِی(K) وارد روستا می‌‌شود و ادعا می‌‌‌كند كه یك زمین‌‌شناس است.
    «قصر هیل در تاریكی و مه از چشمها پنهان بود. حتی كورسویی از نور نبود كه نشان دهد قصر آنجا است.»
    آقای كی تلاش می‌‌‌كند با جلوه دادن خود به عنوان محقق رسمی تحقیق در مورد قصر احترامی برای خود بدست آورد. قصر هم چون پدیده‌‌‌‌ای شگفت‌‌‌‌آور بر روسـتا حكمـرانی می‌‌كرد. كِی سعی می‌‌‌كند با «كلام»سـرور قصـر دیدار كنـد، دستیارانـش
    «آرتور» و «جرمیا» با وی همكاری نمی‌‌كنند. كی سپس به «فریدا»كه پیشخدمت پیشین كلام بود ابراز عشق می‌‌كند و فریدا نیز كه درمی‌‌‌‌‌یابد كی از او استفاده ابزاری می‌‌كند، او را ترك می‌‌كند.
    كافكا در 1922 بازنشسته می‌‌‌شود. سال بعد با «بالكتیك دورادیامنت»كه زن 20 ساله از خانوادة یهودی ارتودكس بود و در آشپزخانة اردوگاه تفریحی كار می‌‌‌كرد آشنا می‌‌‌شود. بیماری‌‌‌‌‌اش سبب می‌‌‌شود كه از مسوولیت های اداری راحت شود اما دیگر درآمدی نداشت و والدینش از پراگ برای او پول می‌‌‌فرستادند. كافكا كه به نوشتن نامه‌‌‌های بلند بالا عادت داشت مجبور می‌‌‌شود به خاطر آنكه نمی‌‌‌توانست پول پست نامه‌‌‌ها را بپردازد تنها به ارسال كارت پستال بسنده كند.
    وضعیت سلامتی او داشت به سرعت وخیم می ‌‌‌‌شد پس در سال 1924 به همراه دورا به آسایشگاهی خارج از وین نقل مكان ‌‌‌كرد. هنگامی كه در نامه ای به پدر دورا تقاضای ازدواج می‌‌‌‌كند به او پاسخ منفی داده می‌‌‌‌شود. به هرحال دورا بعداً خود را به عنوان«همسر فرانس كافكا» معرفی می‌‌‌‌كند. دورا دیامنت از اردوگاه نازی‌‌‌ها و دوران حكومت استالین بر روسیه و جنگ جهانی دوم جان سالم بدربرد، ولی سرانجام در سال 1952 در لندن درگذشت.
    كافكا 6 هفتة آخر عمر خود را در این آسایشگاه گذراند و در 3 ژوئن سال 1924 به خاطر ابتلا به بیماری سل بدرود حیات گفت. رمان ناتمام وی به نام «آمریكا» در سال 1927 منتشر شد. كافكا هیچ گاه از آمریكا دیدن نكرد اما از نظر یكی از شخصیتهای داستانی خود چنین آورده است: «كارل روسمان» 17 ساله هنگامی كه به عنوان مهاجر به لنگرگاه نیویورك وارد می‌‌شود. مجسمة آزادی را می‌‌بینید كه عوض مشعل یك شمشیر بدست دارد.
    كافكا به عنوان یك یهودی از جامعة‌آلمانی زبان های پراگ مطرود بود. اما «ماكس براد» دوستٍٍ زندگی نامه نویس او نهایت تلاش خود را برای ارتقاء كافكا در زمینة نویسندگی انجام داد، به هرحال كافكا داستان های اندكی به چاپ رساند. او در طول 2 سال‌‌‌ونیم زمان آخر عمر خویش توانست برخی از بهترین آثارش را كامل كند. از جمله این داستانها می‌‌توان به «هانگر كونستلر» اشاره كرد كه قهرمان این داستان در شغل غیرمعمول خویش به حال خود رها می‌‌‌شود تا بمیرد.
    «جوزفین و سانگرین»نیز یكی دیگر از این داستانها است كه شخصیت اصلی آن یك موش خواننده است.
    كافكا قبل از مرگش درخواست كرد كه همة دست‌‌‌نوشته‌‌‌هایش نابود شوند، اما این امر از سوی ماكس براد نادیده گرفته شد و وی داستان های ناتمام محاكمه، قصر و آمریكا را كه در زمرة داستان های كلاسیك مدرن به شمار می‌‌روند، منتشر كرد.
    ادامه
    بهترین رمان های دنیا , great_storybooks
    چخوف
    آنتوان چخوف در سال ۱۸۶۰ متولد شد و در سال ۱۹۰۴ ، یک سال قبل از انقلاب اول روسیه ، بر اثر ابتلا به بیماری آن زمان علاج ناپذیر سل ، در اوج شکوفایی هنری ، در غربت جوانمرگ شد. مورخین ادبیات ، روشنفکران زمان او را به سه دسته تقسیم میکنند : نا امیدها و بریده ها ، اصلاح گرایان و سازشکاران ، وانقلابیون و شورشگران یا شلوغ کاران . چخوف را میتوان نویسنده دوران تحولات حاد فرهنگی روسیه قبل از انقلاب نام گذاشت . از جمله نبوغ خلاقیت های او این است که بدون جانبداری از هر نوع ایدئولوژی و یا اوتوپی ، خالق ادبیات اجتمایی و انتقادی گردید . آثارش آینه پایان جامعه فئودال-اشرافی تزاری است که خبر از آمدن فرهنگی جدید میدهند . امروزه ما نیز در غالب کشورها شاهد کوششهای آزادیخواهانه و اصلاح گرایانه هستیم ، در دوره ای که ایدئولوژیها و اوتوپی ها به سئوال کشانیده شده و خوشنامی و اهمیت خود را از دست داده اند. آثار چخوف اعلب در باره افراد طبقه متوسط شهری یا روستایی هستند . در باره مشکلات انسان مدرن ، که تنها و بدون رابطه احساسی یا زبانی با همنوعان خود ، دلزده و بی هدف ، عمر به بطالت می گذراند یا منتظر ظهور جامعه مدنی است . او مهمترین بیماری و عارضه دوران مدرن را : بی حوصلگی ، خستگی ، بی علاقه گی و پوچگرایی انسان خرده بورژوا و بعضی از روشنفکرانش میداند . آغاز فعالیت نمایشنامه نویسی و داستان سرایی چخوف ، همزمان با شکست کوششهای اصلاحگرایانه و تغییرات اجتمایی گردید ، دوره ای که بنیادگرایان ، سلطنت طلبان و قلدران سیاسی هنوز اهرمهای قدرت را در دست داشتند . در این دوره گروههای مختلف اهل کتاب هنوز به نقش و رسالت ادبیات باور داشتند . دسته ای دنبال رمانهای ادبی مذهبی-مسیحی داستایوسکی ، دسته ای دیگر طرفدار ادبیات اخلاقی سختگیر تولستوی ، و گروهی جانبدار کتابهای خوشبین انقلابی ماکسیم گورکی شدند . آثار چخوف همچون نوشته های پوشکین ، نه تنها اخلاقی بلکه استتیک و زیباشناسانه بودند . از آثار چخوف آنزمان تفسیرهای گوناگونی میشد : عده ای او را ناتورالیست ، سمبولیست ، رئالیست ، ویا امپرسیونیست میدانستند . چخوف ولی خود را وقایع نگار اواخر قرن ۱۹ حکومت تزاری به حساب می آورد . در باره پیشگام بودن اجتمایی او میتوان گفت که ۸۰ سال قبل از نوشتن ، جزایر گولاک ، سولژینیستین در باره غیر انسانی بودن اردوگاههای استالینیستی ، چخوف کتاب گزارش گونه ، جزیره ساخالین ، را در باره محکومین جامعه روسیه نوشت ، سندی در باره سیاهی دوران تزاری که محکومین به کار اجباری را با زنجیر پولادین به گاری و بیل و کلنگ ، داس و جنگر چنگالی ، پتک و چکش و سندان می بستند تا در صورت فرار از اردوگاه نتوانند خود را از قل و بند نجات دهند و در هر نقطه ای شناخته شوند. چخوف در طول عمر کوتاهش ، پزشکی نیکوکار بود که وقتش را صرف ادبیات انساندوستانه و درآمدش را خرج کارهای خیریه در روستاها ، از جمله ساختن مدارس می نمود . زندگی چخوف مصادف با دو اتفاق مهم تاریخ روسیه شد . سال تولدش یک سال قبل از آزادی برده وار دهقانان و لغو خرید و فروش آنها توسط ارباب و زمیندار شد . و سال مرگش ، یکسال قبل از انقلاب اول روسیه بود که به شکست انجامید . او در این مورد نمایشنامه های مشهوری مانند : باغ آلبالو ، سه خواهر ، مرغ دریا ، و عمو وانیا را نوشت . در نمایشنامه باغ آلبالو ، چخوف خبر از نزدیک شدن انقلاب سراسری میدهد . لنین در داستان کوتاه - اطاق شماره ۶ بیماران - توصیف وضعیت نابه هنجار روسیه آن سالها را می بیند . چخوف در آثارش به پیشگویی سقوط و فرود طبقات اشراف و فئودال ، و فراز و صعود طبقه بورژوا و سرمایه دار می پردازد . از دیگر آثار او میتوان به ۴۰۰ داستان کوتاه ، ۷۰ نوول و داستان بلند ، و ۸ جلد نامه های مکاتبه ای ، اشاره کرد . منتقدین در غالب آثارش با وجود زیگ زاگ های گوناگون ، نوعی رئالیسم اجتمایی را می بینند . چخوف در برابر مکاتب ناتورالیسم ، امپرسیونیسم ، و سمبولیسم ، موضعی انتقادی داشت ، گرچه خود قدری تحت تاثیر هرکدام از آنها بود . او به ادبیات رمان نویسی سنتی تورگنیف ، داستایوسکی ، و تولستوی پایان داد و کوتاه نویسی را مد روز کرد . چخوف را میتوان سنبل پایان دوره رمانهای طویل و آغاز داستان کوتاه و نوول نویسی به حساب آورد. در زمان او رمان ،ژانر اشرافی ادبیات دوران رئالیسم بود . شاید به این دلیل آثار کوتاه او را امپرسیونیستی میدانند . موضوع آثارش افراد قشر متوسط یعنی خرده بورژواها هستند ، که به قول او : نه کاملا فقیر ، نه کاملا بی سواد ، نه کاملا بی وجدان ، و نه کاملا بی اخلاق می باشند . او در باره قشر متوسط روستاها و سوژههای محلی دلخواه شان مانند : سودجویی ، شایعه پراکنی ، دوغ خوری ، و بیکاری شکایت میکند . برنارد شاو میگوید : با کمک آثار چخوف ، در سالنهای فرهنگی کاخها و قصرهای اشرافی ، بجای بحث های مرسوم : شکار ، عشق بازی ، تیر اندازی ، ماهیگیری و شرابخواری ، موضوعاتی مانند : موسیقی ، هنر ، ادبیات و تاتر مد روز شدند . توماس مان می نویسد : چخوف مانند موپاساد، نابغه و هنرمند آثار کوتاه و کوچک است . خوانندگان امروزی داستانها- نمایشنامه ها - و نوول های چخوف ، از مدرن بودن و امروزی بودن آنها تعجب میکنند . در زمان شوروی سابق ، چخوف در کنار پوشکین ، تولستوی و گورکی ، یکی از محبوب ترین نویسندگان آن سالها بود . چخوف با آثار کوتاه و مینیاتوری خود وارث رئالیسم دوران گذشته گردید . مایاکوفسکی شاعر شورشی شوروی میگفت : زبانش ساده ، قاطع ، کوتاه و روشن بود ، مانند جملات عامیانه دلخواه ما یعنی : روز بخیر ، یا بفرمایی یک استکان چای . هر جمله او خود داستان کوتاهی است . چخوف هنرمند شکاک و منتقد زمان تزاری است . او در آثارش به طرح پرسش می پردازد بدون اینکه جوابی ایدئولوژیک یا اخلاقی پیشنهاد کند .به نظر بعضی از کارشناسان ادبی ، چخوف با کمک نمایشنامه های مدرن خود ، راهگشای تاتر پوچگرا و ابزرد اروپایی نیزگردید
    ادامه
    بهترین رمان های دنیا , great_storybooks
    ژول ورن
    ورن، ژول Vern, Jules رمان‌نویس فرانسوی (1828-1905) ژول ورن در شهر نانت Nantes زاده شد، تحصیلات دبیرستانی را در این شهر انجام داد و در 1848 به پاریس رفت تا در رشته حقوق به تحصیل بپردازد، اما کار تئاتر نظر او را به خود جلب کرد، به چند مجمع ادبی رفت و آمد یافت و با الکساندر دوما (پدر) که در آن هنگام صاحب تئاتری بود، آشنا شد و به تشویق او نمایشنامه‌هایی نوشت، از آن جمله نمایشنامه منظوم "پیمانهای گسسته" Les Pailles rompues است که در یک پرده نخستین‌بار در ژوئن 1850 بر صحنه آمد و توفیقی نسبی یافت، سپس به وسیله دوستی ثروتمند به چاپ رسید. ژول ورن تحصیلات خود را به پایان رساند، اما از شغل وکالت دعاوی که شغل پدرش بود، سرباز زد و به جستجوی کار دیگری پرداخت و در ضمن رفت و آمد به کتابخانه ملی به مطالعه کشفیات علمی و مسائل ناشناخته علاقه فراوان یافت. در این میان با جهانگردی آشنا شد و در خانه او با مسافران و جغرافیادانان ملاقات و گفتگو کرد و بدین طریق درهای کشورهای دوردست و سرزمینهای ناگشوده به رویش باز شد. در این دوره به نشر داستانهای کوتاه در مجله "لوموزه د فامی" Le Musee des familles (موزه خانوادگی) و رمان تاریخی به نام "مارتین پاز" Martin paz پرداخت و در 1853 نمایش آهنگین "کولن مایار" Colin-Maillard را بر صحنه آورد که موفقیت فراوانی کسب کرد و چهل بار به نمایش گذارده شد. ژول ورن در اوقات بیکاری به مطالعه وتحصیل در رشته جغرافیا و ریاضی و فیزیک ادامه داد و در به کار بردن زبان علمی در داستانهای تخیلی و خلق رمانهای علمی که اندیشه نوشتن آنها را در سر می‌پروراند، بسیار تلاش کرد. در ژانویه 1857 ازدواج کرد و برای امرار معاش در بنگاه صرافی اشتغال یافت. هرروز از ساعت پنج بامداد برمی‌خاست و تا ساعت ده پیاپی می‌نوشت و بقیه ساعتهای روز را در بنگاه می‌گذراند. در این زمان رساله‌ای تحقیقی درباره "ادگارآلن پو" انتشار داد و به اسکاتلند سفر کرد. اوپرای خیال‌انگیز "آقای شمپانزده" Monsieur de Chimpanze را در 1860 و "یازده روز محاصره" Onze jours de siege را در 1861 برصحنه آورد. در 1863 دستنوشته رمان "پنج هفته در بالون" Cinq semaines en ballon را به هتزل Hetzel ناشر عرضه کرد، ناشر چنان شیفته آن گشت که بلافاصله قراردادی امضا کرد که برحسب آن ژول ورن متعهد شد که تا بیست سال هرسال دو جلد رمان به او بسپارد و بابت هرجلد ده هزار فرانک دریافت کند. در رمان پنج هفته در بالن سفر پرماجرا و خارق‌العاده خبرنگاری حادثه‌جو و خستگی‌ناپذیر با بالونی که خود ساخته بود، نقل می‌شود. وصف حوادث پیاپی و خطرناک و فرود اجباری در صحرایی بی‌آب و علف و رنج فراوان و روبرو شدن با مرگ و سرانجام نجات به وسیله عده‌ای از سربازان، چنان جالب توجه بود که کتاب بلافاصله پس از انتشار از اقبال عظیمی برخوردار گشت و به همه زبانهای اروپایی ترجمه شد. ژول ورن پس از آن در مدت چهل سال آثار فراوانی انتشار داد، سراسر انباشته از ماجراهای عجیب و غریب و برمبنای رمان علمی که در آنها قدرت تخیل از مرزهای جهانی فراتر می‌رفت و خیال و وهم با واقعیت می‌آمیخت و برای خوانندگان که تشنه این قبیل داستانهای خیال‌انگیز بودند، جاذبه بسیار در برداشت. "سفربه مرکز زمین" Voyage au centre de la Terre (1864) ماجرای سفر استاد زمین‌شناسی است که پس از یافتن نوشته‌ای اسرارآمیز مصمم می‌شود با برادرزاده خود و به راهنمایی این نوشته از دهانه آتشفشانی خاموش به مرکز کره زمین راه یابد. در رمان "فرزندان ناخدا گرانت" Les enfants du capitaine Grant (1867-1868) برادر و خواهری درجستجوی پدر غرق‌شده خود به سفر می‌پردازند و تنها نشانه‌ای که در دست دارند، سندی است که در دریا از او یافته‌اند. حوادث غیرمنتظره و خطرناکی در دریا و خشکی پیش می‌آید که مسافران را به جزیره‌ای در زلاند نو می‌کشاند و در آنجا برحسب اتفاق پدرشان را که به جزیره پناه برده بود، می‌یابند. این اثر از پرشورترین و بهترین رمانهای ژول ورن است و محیطهای گوناگون در آن بسیار زنده و گویا ترسیم شده است. ژول ورن خود از این اثر نمایشنامه‌ای ساخت که در 1870 برصحنه آمد. "سفربه ماه" Autour de la Lune و"بیست هزار فرسنگ زیر دریا" Vingt mille lieues sous les mers در 1870 منتشر شد. در رمان اخیر موجود عجیب دریایی و غول‌آسایی گاه خود را بر مردم می‌نمایاند، گروهی از سیاهان با کشتی خود به نام "آبراهام لینکلن" برای شکار آن مجهز می‌شوند و در دریاها با ماجراهای عجیب روبرو می‌گردند. این رمان نیز که از صحنه‌های پرجاذبه و وقایع خیال‌انگیز سرشار است، از بهترین آثار ژول ورن به شمار می‌آید. در 1873 داستان "دور دنیا در هشتاد روز" Le Tour du monde en auatre-vingts jours منتشر شد که پیش از آن به صورت پاورقی در روزنامه لوتان Le Temps انتشار می‌یافت و چنان توجه عامه مردم را به خود جلب کرده بود که در مدتی کم، تعداد نسخه‌های روزنامه را به حد اعلا افزایش داد. سرگذشت نجیب‌زاده‌ای انگلیسی که با دوستان خود شرط می‌بندد که دور دنیا را در هشتاد روز طی کند، پس با نوکر وفادارش به راه می‌افتد. حوادث سفر و عناصر مسخره‌آمیز آمیخته با مواد افسانه‌ای، شور وجاذبه بسیار به داستان می‌بخشد. این رمان و اقتباس نمایشی آن و رمان دیگر ژول ورن به نام "میشل استروگوف" Michel Strogoff (1876) بارانی از طلا بر سر نویسنده بارید و به او امکان داد که سومین کشتی را خریداری کند و با آن در خطوط دریایی رفت و آمدهای متعدد انجام دهد تا 1886 که در حادثه‌ای دریایی پایش مجروح گشت. پس در آمی‌ین Amiens زادگاه همسرش مستقر شد و به نوشتن پرداخت، از جمله آثار این دوره "جزیره اسرارآمیز" L’Ile Mysterieuse (1875) داستان زندانیانی است که از زندان خود در امریکا می‌گریزند و موفق می‌شوند که سفینه‌ای هوایی به دست آورند و با آن پرواز کنند، اما سفینه بر فراز اقیانوس دچار توفان شده به جزیره‌ای خالی از سکنه می‌افتد و فراریان پس از روبرو شدن با حوادث بی‌شمار نجات می‌یابند. ژول ورن از نویسندگانی است که آثارش بیش از آثار سایر نویسندگان فرانسوی به زبانهای مختلف ترجمه شده است. استادی ژول ورن در داستان‌پردازی و نقل افسانه‌های تخیلی آمیخته با تحلیل دقیق روانی و طنزی ناآشکار و استعداد خلق گروههای واقعی است از افراد بشر برحسب نژاد و عصری که در آن به سر می‌برند و همین امر او را داستان‌نویسی بزرگ معرفی کرده، خاصه رمانهای او جوانان را سخت شیفته خود ساخته است. شیوه نگارش ژول ورن شیوه‌ای دقیق و روان است که هرگز کهنگی نمی‌پذیرد. نفوذ ژول ورن در عصر خود تا حدی بود که آن را «عصر ژول ورن» می‌نامیدند و چه بسا نویسندگان و شاعران که از آثار او الهام گرفتند، چنانکه از نظر عده‌ای از منتقدان شعر "زورق مست" Bateau ivre اثر رمبو تحت تأثیر قسمتهایی از کتاب بیست هزار فرسنگ زیر دریاها ساخته شده است
    ادامه
    بهترین رمان های دنیا , great_storybooks
    لئو تولستوی
    تولستوی، لئو نیکولایویچ Tolstoy, Lev Nikolayevich رمان­نویس و ادیب روسی (1828-1910) لِف (لئو) تولستوی در خانواده­ای اشرافی و ثروتمند در دهکده یاسنایا پالیانا Yasnaya Polyana در 160 کیلومتری جنوب مسکو زاده شد، مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد و به وسیله افراد دیگر خانواده و زیر نظر مربیان خارجی تربیت یافت. از منش و خوی نجیب­زادگان برخوردار شد و به سبب رفاه و ثروت به لذتهای زندگی دل بست. در 1844 در دانشگاه "قازان" Kazan به تحصیل زبانهای شرق و حقوق پرداخت و در 1847 بی‌آنکه مدرکی به دست آورد دنباله تحصیل را رها کرد و پس از تقسیم املاک خانوادگی به عیاشی پرداخت، اما روحیه ناآرام، او را به تجربه­های گوناگون و متضاد کشاند. در 1851 به ارتش قفقاز وارد شد و در دفاع از شهر سواستوپول Sevastopol شرکت کرد. اولین اثر ادبی تولستوی به این دوره تعلق دارد. اثری سه بخشی که بخش اول آن به نام "کودکی" Detstvo در 1852 انتشار یافت، بخش دوم آن به نام "نوجوانی" Otrochestvo در 1854 و بخش سوم با عنوان "جوانی" Jumost در 1857. این اثر در واقع زندگینامه نویسنده است که او را در چهره قهرمان کتاب تجسم می­دهد، گاه لحظه­های زندگی و گاه اندیشه­ها و عقاید او را بیان می­کند. زندگی پسر جوانی از کودکی تا جوانی پیش چشم گذارده می­شود، بی­آنکه با پیچ و خمهای داستانی بیامیزد. نکته جالب توجه در این اثر تحلیل عمیقی از روح کودک است که در خلال آن اطلاعات گرانبهایی از شخصیت تولستوی به دست می­آید. این اثر به سبب صداقت و قدرت نویسندگی و طراوت کلام بلافاصله پس از انتشار با موفقیت بسیار همراه گشت. تولستوی پس از آن در کتاب دیگری با عنوان "قصه­های سواستوپول" Sevastopolskie Razskazy (1855) زندگی خود را میان افسران ارتش، دلاوریهای سربازان و دفاع رشیدانه آنان را از شهر سواستوپول بیان می‌کند. این اثر تولستوی را به عنوان یکی از بزرگترین نویسندگان روسی به مردم شناساند. در 1855 پس از سقوط شهر سواستوپول تولستوی به سن­پترزبورگ رفت، مورد استقبال فراوان قرار گرفت و از آنجا به ملک شخصی در یاسنایا پالیانا بازگشت و از ارتش کناره­گیری کرد. داستان "بوران" Metel’ (1856) شب پرهیجانی را در میان برف و در کالسکه سرگشته­ای وصف می­کند و با بینش دقیق و هنرمندی خاص، خاطرات دوره کودکی را که به هنگام سفر از ذهن مسافر خواب­آلود و نگرانی می­گذرد، با سبکی شفاف و گویا شرح می­دهد. بوران از بهترین آثار جوانی تولستوی به شمار می‌آید. تولستوی در این سالها دوباره به اروپا سفر کرد و در بازگشت، به هنگامی که فرمان آزادی غلامان و دهقانان از طرف تزار صادر شد در ملک خود مدرسه­ای برای کودکان روستایی تأسیس کرد و برای آنان قصه­های خواندنی بسیار نوشت که شاهکار سادگی و صراحت به شمار می­آید. در 1862 تولستوی با دختر یکی از همسایگان به نام سوفیا Sofya که از پیش به او دل بسته بود، ازدواج کرد و اولین دوره زندگی مشترک را با نیکبختی و کامرانی گذراند که بعدها در کتاب "آنا کارنینا" به صورت زوج خوشبخت منعکس شده است. در 1862 کتاب "قزانها" Kazaki منتشر شد که آن نیز حوادث زندگی نویسنده است به هنگام اقامت در خط دفاعی قفقاز. این اثر چه از نظر هنری، چه از نظر بیان اصول عقاید تولستوی شاهکار کوچکی به شمار آمد که نویسنده در آن مانند روسو زندگی ساده را در دل طبیعت می­ستاید و کراهت خود را از مظاهر تمدن آشکار می­سازد. تولستوی در سفر دوم به اروپا شاهد مرگ برادرش بود که از بیماری سل درگذشت. منظره مرگ برادر پس از روزهای دردناک احتضار، تأثیر هولناکی در تولستوی برجای گذاشت و موجب تحریک فکریش میان دو قطب مرگ و زندگی و الهام­بخش او در ترسیم چهره وحشتناک مرگ در آثار مهمش چون "جنگ و صلح" Voyna i Mir (1864-1869) و "آناکارنینا" Anna Karenina در 1877 گشت. جنگ و صلح بزرگترین رمان در ادبیات روسی و از مهمترین آثار ادبی جهان به شمار می‌آید. تولستوی در این اثر مهم به شیوه­ای بسیار کامل و برمبنای احساس بشردوستانه، حوادث اساسی زندگی را مانند تولد، بلوغ، ازدواج، کهولت، مرگ و جنگ و صلح بیان کرده است. این حوادث از طرفی بر زمینه وقایع بزرگ تاریخی آغاز قرن نوزده و لشکرکشی ناپلئون به روسیه و جنگ اوسترلیتز و حریق مسکو قرار گرفته است و از طرف دیگر تاریخ و جریان زندگی دو خانواده اشرافی روسیه را که بعضی از افراد آن با خود تولستوی مشابهت­هایی دارند، شرح می­دهد. عظمت کتاب جنگ و صلح علاوه بر وسعت موضوع و کمال هنرمندی در بیان نکته­های فلسفی و اخلاقی نهفته است که از جنبه روسی و در عین حال جهانی برخوردار است. در نظر تولستوی تنها روحیه نافذ سرداران و رهبران جنگ یا فنون جنگی نیست که در وقایع مهم تاریخی باید مورد توجه قرار گیرد، بلکه روح توده مردم و نیروی اراده افراد است که در جهادی مشترک و مداوم متمرکز می­شود و موجب پیروزی می­گردد. به عقیده تولستوی این وحدت در کاملترین شکل در روح ملت روس وجود دارد. مسأله دیگر مربوط به مرگ است و ایمان تولستوی را به این نکته نشان می­دهد که مرگ به خودی خود قسمتی طبیعی از زندگی است. کتاب جنگ و صلح از طرف منتقدان چون حماسه­ای بزرگ مورد ستایش فراوان قرار گرفت و با شیفتگی مردم روبرو گشت، حتی داوران بسیار دقیق و سختگیر از بحث درباره ارزش آن ناتوان ماندند. تولستوی با وجود شهرت و افتخاری که در این دوره نصیبش گشت، به اضطرابی روحی دچار شد که هرگز از آن رهایی نیافت. خود او درباره تغییر حالش می­نویسد: «دوست می­داشتم، مورد مهر و محبت قرار گرفته بودم، فرزندان خوب داشتم و از سلامت و نیروی جسمانی و روحی برخوردار بودم و مانند دهقانی قادر به درو و ده ساعت کار بلاانقطاع و خستگی­ناپذیر بودم. ناگهان زندگیم متوقف شد، دیگر میلی در من وجود نداشت، می­دانستم که دیگر چیزی نیست که مورد آرزویم باشد، به گرداب رسیده بودم و می­دیدم که جز مرگ پیش رویم چیزی قرار ندارد، من که آنقدر تندرست و خوشبخت بودم، احساس کردم که دیگر نمی­توانم به زندگی ادامه دهم.» تولستوی از آن پس در ورای هرچیز عدم را می­دید و تحت تأثیر این ضربه روحی، همه چیز در نظرش رنگ باخت، حساسیت و بستگیش به چیزهای پرلطف زندگی، ناگهان به نفرت بدل شد و پیوسته تحت تلقین این اندیشه قرار گرفت که باید ساده زندگی کند و به مردم نزدیکتر شود. در ژانویه 1872 در ایستگاه راه­آهن، زن جوانی خود را زیر چرخهای قطار انداخت. بعدها معلوم شد، عشقی ناکام علت این خودکشی بوده است. تولستوی که شاهد جسد غرق در خون زن زیبا بود، کوشید تا زندگی آن تیره­روز را که قربانی شهوت و لذت جسمانی شده است، پیش چشم آورد. مدتها با اضطراب درباره این صحنه پرشور می­اندیشید و در ذهن خود موضوع داستانی را آماده می­کرد که منجر به خلق رمان آناکارنینا گشت. داستان پرده­ای نقاشی است از دنیای طبقه اشراف و تحلیلی روانی از گروههای مختلف افراد انسانی. آناکارنینا زنی جوان از طبقه ممتاز جامعه است که بدون عشق با کارمندی عالیمقام ازدواج کرده و در خلال زندگی مشترک، عشق واقعی را در وجود جوانی به نام ورونسکی Vronsky یافته است. تحرک داستان به جریان مراحل مختلف این عشق بستگی می‌یابد. از طرفی مبارزه با نفس در راه وفاداری به شوهر و فرزند و از طرف دیگر چیرگی عشق که به فرار وی با جوان می­انجامد و سرانجام نگرانی و پشیمانی و اقرار به گناه که نشانه شرافتی بود که هنوز در قعر وجودش جای داشت و همین امر سبب خودکشیش گشت. تولستوی مرگ آنا را در نتیجه عدم قدرت او در مبارزه با جامعه دانسته است. در کتاب آنا کارنینا زوج خوشبختی را نیز وارد داستان می­کند تا تعادل رمان حفظ شود. این زوج خوشبخت معرف زندگی سعادتمندانه خود نویسنده و همسرش است. رمان آنا کارنینا مردم­پسندترین رمان تولستوی به شمار آمد و با ستایش و موفقیت فراوان همراه گشت، اما تولستوی از این امر احساس خشنودی نکرد و نوشت: «هنر دروغی بیش نیست و من دیگر نمی­توانم این دروغ زیبا را دوست داشته باشم.» در 1879 تغییر عقیده مذهبی تولستوی به حد کمال رسید. وی به این مسأله پی برد که قوانین مذهبی و کلیسایی با اندیشه­هایش تطابق ندارد و در کتاب "اعتراف" Ispoved (1882)، سرخوردگی پیاپی خود را از زندگی آمیخته به لذت، مذهب قراردادی، علم و فلسفه بیان می­کند و تغییر روحی خود را در نوعی عرفان و زهد و ترک لذات دنیوی نمایان می­سازد و تنها لذت را در عشق به افراد انسانی و در سادگی زندگی روستایی می­داند. از آن پس خود را به صورت دهقانان درآورد، لباس آنان را در بر کرد و زندگی ساده برگزید، حتی به گیاهخواری دست زد. "سونات کریتزر" Kreytserova Sonata (1889) سرآغاز سومین دوره زندگی تولستوی به شمار می­آید، دوره­ای که تحت تسلط بحران عمیق مذهبی و اخلاقی قرار گرفته است. این اثر از برجسته­ترین آثار این دوره است. قهرمان داستان با دختر جوانی ازدواج می­کند و بلافاصله متوجه می­شود که میان او و همسرش جز رابطه جنسی رابطه دیگری وجود ندارد، پس زندگیشان رو به سردی می­رود، تا آنکه زن با نوازنده جوانی آشنا می­شود و سونات بتهوون که این دو عاشق با شور بسیار آن را اجرا می­کنند، بر علاقه­شان می­افزاید، کم­کم حسادت در روح شوهر رخنه می­کند و سراسر زندگیش را آشفته می­سازد تا روزی که از راه می­رسد و جوان را در کنار زن خود می­بیند و در حالی نامتعادل با کارد زنش را می­کشد و به زندان می­افتد. نویسنده چنین نتیجه می­گیرد که ازدواجی که تنها براساس جاذبه جنسی و از روی شهوت باشد، هیچگونه تفاهم و عطوفتی به وجود نخواهد آورد. داستان "مرگ ایوان ایلییچ" Smert’ Ivana Ilycha (1886) پرده نقاشی گیرایی است از آداب طبقه سرمایه­دار روسیه. تولستوی در این اثر تنها مسئولیت مشترک افراد انسانی را موجب شکست دادن مرگ و مفهوم واقعی بخشیدن به زندگی می­داند. از آثار مهم دیگر این دوره رمان "رستاخیز" Voskresenie (1899) است که آخرین اثر دوره خلاقیت و فعالیت ادبی اوست. رستاخیز آشکارا نبوغ هنری او را در خدمت اخلاق قرار داده است، این اثر از نظر وحدت موضوع و کمال ساختمان بر آنا کارنینا و حتی جنگ و صلح برتری دارد و در واقع هنر نویسنده در تجزیه و تحلیل روحی قهرمانان داستان به حد کمال رسیده است. در 1901 به سبب قسمتهایی از کتاب که نظر مغرضانه تولستوی را به کلیسای ارتدوکس آشکار می­کرد، موضوع طرد او از کلیسا مطرح شد و تولستوی چنین جواب داد: «صحیح است که من با عقاید کلیسای شما موافقت ندارم، اما به خدایی که ایمان دارم که برای من، روح و عشق است و اساس همه چیز.» این پاسخ غرورآمیز در سراسر روسیه شیفتگی خاصی پدید آورد و فلسفه مذهبی و اخلاقی تولستوی را نشان داد. پس کاروان پیروانش به سوی ملک او به راه افتاد، خانه­اش زیارتگاه مردم شد و سیل بیانیه­ها و خطابه­ها و مدایح به سویش روان گشت. تولستوی نماینده مسلم خواستها و آرزوهای نسل جوان و روشنفکر گشت و نفوذش به دورترین نقطه جهان کشیده شد، اما تولستوی خود در این دوره از همه چیز ملول بود، به دخترش گفت: «روحی سنگین دارم» و در یادداشت‌هایش نوشت: «حسرت فراوانی به رفتن دارم...» پس در دل شب برخاست وبه ایستگاه راه­آهن رفت و نوشت: «روح من با همه قوا به دنبال استراحت و تنهایی است و برای فرار از ناهماهنگی آشکاری که میان زندگی و ایمانم وجود دارد، باید بگریزم.» تولستوی در هفتم نوامبر 1910 چشم از جهان فرو بست و برای آرامش روحش هیچگونه تشریفات مذهبی انجام نگرفت. شهرت و بقای تولستوی به سبب داستانهای او بود که خود در آخرین دوره زندگی آنها را محکوم کرد؛ اما آثار فلسفیش که بیشتر به آنها دل بسته بود، در فراموشی فرو رفت. تولستوی آمیخته­ای از خصوصیت‌های متناقض بود، از سویی دارای جسمی قوی و تمایلات حاد و از سوی دیگر بیزار از تمایلات جسمانی. موضوع داستانهای او یا از زندگی خود او گرفته می­شد یا از زندگی دیگران. نظرش درباره مبارزه مسالمت­آمیز و لغو مالکیت، راهنمای دستگاه حکومت گردید، اما این واعظ خشمگین از آن رنج می­برد که نمی­توانست زندگی را با اندیشه خویش وفق دهد. می­خواست زاهد و پرهیزگار باشد، اما طبقه و خانواده اشرافی و پرتوقع او لذت محرومیت را از او سلب می­کرد. می­خواست لذت فقر را بچشد، اما نمی­توانست خانواده­اش را از لذتهای مادی و رفاه محروم کند. می­خواست تنها بماند، اما بر تعداد مداحان و پیروانش افزوده می­شد. از همه چیز می­گریخت، اما شهرتش سراسر دنیای متمدن را فرا گرفته بود، می­خواست تبعید و محاکمه شود، اما تزار از او حمایت می­کرد. بدین طریق چیزهایی را مانند شکنجه، فقر، اضطراب، زندان، تبعید که داستایفسکی، بی­آنکه بخواهد، با آنها دمساز بود، برای تولستوی دور از دسترس باقی می­ماند. تولستوی به سبب ترسیم دنیای معاصر و معرفتش درباره عالم محسوس و ملموس و توجهش به مسائل انسانی و هنر داستان­نویسی، مرد بزرگ و رمان­نویس برجسته و ممتاز روسیه در قرن نوزدهم به شمار می­آید.
    ادامه