گنج جنگ  , ganjejang

گنج جنگ

گنج جنگ  , ganjejang

گنج جنگ

21,876نــــفــــــر
پسندیده اند
21,876نفر پسندیده اند
این رسانه به احترام مدافعان خاک ایران ایجاد گردیده ، یاد کردن از آنها همه ایران را بهم پیوند می دهد چرا که در جنگ هشت ساله از سراسر ایران برای حفظ این خاک بپا خواستند رسانه صرفا در چهارچوب معرفی عملکرد ارتش در دوران دفاع مقدس است و لطفا از درج مطالب سیاسی ، پیامهای تبلیغاتی و...این رسانه به احترام مدافعان خاک ایران ایجاد گردیده ، یاد کردن از آنها همه ایران را بهم پیوند می دهد چرا که در جنگ هشت ساله از سراسر ایران برای حفظ این خاک بپا خواستند رسانه صرفا در چهارچوب معرفی عملکرد ارتش در دوران دفاع مقدس است و لطفا از درج مطالب سیاسی ، پیامهای تبلیغاتی و..... خودداری نمایید . نوشته های توهین آمیز ضمن برداشت رونوشت از آنها ، حذف و فرد مسدود و گزارش میگردد مدیریت و معاونان سانه هیچ تعهدی در خصوص محتوا کامنتهای درج شده توسط اعضا ندارند و پاسخگو شخص درج کننده کامنت می باشد . سایت ما http://ganjejang.com/ وبلاگ ما http://ganjejang.mihanblog.comمشاهده کامل مشخصات
9 آبان 1392
ایران عاشقانش را از یاد خواهد برد ؟

اعضاء

  • کیوان پورایوب , kp11
  • مجی  , majid_b91
  • بهزاد فخیمی , behzad_fakhimi
  • علی ملکی , a_maleki_62
  • حسین آردهه , ardeheh
  • رضا ن , reza_be
  • زرین   , rah_asan
  • میعاد شمس , artimisshams
  • بیژن تهرانی , bijan38
  • شاهی ن  , mzmanager65
  • عزت الله  یوسفی , ezatolah
  • شهرام   , shahram5611
  • فرهاد بهروزی , fahad_13
  • وحید راد , sssmmm11
  • الهام رحیمیان , inspiration1992
  • ح  , saghira
  • علی رهایی , ali0raha
  • فرزاد امیری , farzad_amiri
  • حاج اقا  , masuodi1169
  • مرد  , pooya_bineshan
  • مصطفی ببرافکن , 3757
  • امیر ایلیا  , amirelya
  • نادر   , nader227
  • کسری مقدم , k131
  • امید حسنزاده , 201112053380294
  •   , 90581368
  • احمدرضا  , ahmadrezamagic
  • سیاوش فرهمند , dakeness_man
  • مهدی بارانی , baranetabestan
  • وحید سرمدی , vahid_sar
  • آی هااااااان      , milad1378
  • حمیدرضا  احمد آبادی , rosvaye_rozegar
  • حسن حیدری , hassanhidare
  • امیر  , amir_rav
  • آوا حامی , ava_hami7
  • سعید  , lostworlds
  • مهدی شیرازی , alex123492
  •   , omidhg
  • محسن یحیوی , yahyavi_1
  • مسعود  , masoud_1359
  • پری  دریایی , 1347715
  • مهیار اجتماعی فرد , misholak
  •   , jooojo_r
  •   , godfather2012
  • محمد  , smaraboo
  • پیمان پیمان , peman9
  • مهدی دمیرچی , marangalo
  • معین  , mmoein60
  • محسن جوادی , mohsen8793
  • امیر  , gole_roze_ma
  • 21876 نفر

    morebox img

آلبوم تصاویر

  • روزِ ارتشِ کهن و قهرمان ، گرامی باد
  • ارتش..
  • وای اگر این شیر را درگیر بیداری کنند
  • وطن!سبزی،سپیدی،سرخ گونی..
  • گنج جنگ
  • شهید براتی
  • نیروی ویژه دریایی ارتش ایران
  • همه ایران برا آزاد سازیت جنگیدن پسر

82 تصویر ...

morebox img



تبلیغات

گنج جنگ  , ganjejang

برنامه عملیات زدن یک شاه لوله نفتی در عراق بود

بدلیل حساسیت و سختی هدف، تیمسار براتپور تصمیم گرفت که خودش این عملیات را انجام دهد.

از حفاظت پایگاه با او تماس گرفتند و گفتند اجازه همچین کاری را به لحاظ اطلاعات بالای ایشان و نیاز نیروی هوایی به وجودشان، به فرمانده پایگاه شاهرخی نمی دهند.

اما در جواب شنیدند: نگران نباشید، اگر هواپیما را بزنند اجکت نخواهم کرد.
تیمسار ساعتی بعد از برخاستن از باند، در حالیکه هدف را به کلی نابود کرده بود سالم به پایگاه برگشت.

یکی از پرسنل، خبر بازگشت ایشان را تلفنی به همسرشان تبریک گفت و تازه در این لحظه بود که همسر تیمسار براتپور متوجه این عملیات و وصیت نامه تیمسار در کنار میز تلفن شد..................

به احترام مدافعان آسمان آبی ایران
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
فرج الله براتپور از خلبانان نیروی هوایی ارتش ایران، دارای درجهٔ «سرتیپ دوم خلبان» و شرکت کننده در جنگ ایران و عراق می‌باشد. او در سال ۱۳۶۰ فرمانده دسته‌های پروازی عملیات اچ-۳ را برعهده داشت. وی در این عملیات فرمانده گروه سوم بود
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

بن پایه : اینستاگرام پرواز تا بی نهایت
ادامه
99
28
5
22
جمشید  , taleb_21
یکشنبه 26 شهریور ، 20:59
بسیار عالی
ادامه
قاسم قاسم , naderighasem
دوشنبه 10 مهر ، 22:29
عالی عالی
ادامه
منیره  , binaa
دوشنبه 10 مهر ، 23:15
ههههه.عجب زن با حالی بوده
ادامه
گنج جنگ  , ganjejang
ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯ ‏« ﻋﻠﯽ ﻗﻤﺮﯼ ‏» ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻩﯼ 19 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺩﮊ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﺗﻬﺎﺟﻢ ﻫﻤﻪﺟﺎﻧﺒﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﻋﻠﯿﻪ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ، ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﺮﺯﻣﺎﻧﺶ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﺮﯾﻢ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻮﺩ؛ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻇﺮﻑ 48 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩﻧﻔﺲ ﺗﻌﻮﯾﺾ ﻣﯽﺷﺪ، ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ‏( ﺑﺴﯿﺠﯽ ﻭ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ‏) ﻭ ﺗﺠﻬﯿﺰﺍﺕ ﻣﺤﺪﻭﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﺳﺮ ﻭﻃﻦﭘﺮﺳﺘﯽ، ﻏﯿﺮﺕ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ 34 ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺘﺠﺎﻭﺯ ﺍﻓﺴﺎﺭﮔﺴﯿﺨﺘﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﮐﺮﺩ.

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﻩﻫﺎﯼ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺍﺯﺟﻤﻠﻪ ﺗﮑﺎﻭﺭﯼ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ، ﺭﻧﺠﺮ، ﭼﺘﺮﺑﺎﺯ، ﭼﺮﯾﮏ، ﮔﺮﯾﻼ، ﺟﻨﮓﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﻨﻈﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﺳﻄﺢ ﺣﺮﻓﻪﺍﯼ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﻣﺠﺮﺏ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﻮﺯﺵﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺍﺗﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ 51 ﺳﺎﻝ ﺧﺪﻣﺖ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺶ، 98 ﻣﺎﻩ ﺧﺪﻣﺖ ﺩﺭ ﺟﺒﻬﻪ، ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﻣﺠﺮﻭﺣﯿﺖ ﻭ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯﯼ ﺍﺳﺖ .

ﻭﯼ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻪ ﺗﮑﺎﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺍﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ، ﻋﻀﻮ ﺗﯿﻢ ﺗﯿﺮﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﺳِﻨﺘﻮ ﺑﻮﺩﻩ، ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﺑﻘﺎﺕ ﺗﯿﺮﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﻧﻈﺎﻣﯿﺎﻥ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ، ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ، ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻣﯽﺷﺪ، ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺗﯿﻢ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﮐﺴﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻣﻘﺪﺱ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺗﮑﺎﻭﺭﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻭﻗﻮﻉ ﺟﻨﮓ ﺗﺤﻤﯿﻠﯽ، ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻧﺒﺮﺩ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1354 ﻭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻤﮏ ﺷﺎﻩ ﻋﻤﺎﻥ، ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺗﮑﺎﻭﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺟﻬﺖ ﺣﻞ ﻭﻓﺼﻞ ﻣﻨﺎﻗﺸﺎﺕ ﻣﻨﻄﻘﻪﺍﯼ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﺗﮑﺎﻭﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﻋﻤﺎﻥ ﻋﺰﯾﻤﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﻘﺶ ﻣﻮﺛﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﯼ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﯾﻔﺎ ﻣﯽﮐﻨﺪ.

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﺟﺰﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﻫﻢﺩﻭﺭﻩ ﺷﻬﯿﺪ ﺳﺮﻟﺸﮑﺮ ﺁﺑﺸﻨﺎﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺧﺪﻣﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 50 ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎ ﺑﺴﯿﺠﯽ، ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﻭ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻭ ﺍﺭﺗﺸﯽ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﻭﯼ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺿﻤﻦ ﺳﺮ ﻭ
ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﻨﻄﻘﻪ، ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺗﺤﺮﮐﺎﺕ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻌﺜﯽ ﺭﺍ ﺭﺻﺪ ﮐﺮﺩﻩ، ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺟﻬﺖ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﮎ ﻋﺮﺍﻕ ﻧﻔﻮﺫ ﮐﺮﺩﻩ، ﻭ ﮔﺰﺍﺭﺵﻫﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪﺩﯼ ﺍﺯ ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ ﺻﺪﺍﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﻭ ﺣﻀﻮﺭ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﯾﮕﺎﻥﻫﺎﯼ ﺯﺭﻫﯽ ﻭ ﺗﻮﭘﺨﺎﻧﻪﺍﯼ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﻌﺜﯽ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻃﻊ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻪ
ﻣﺴﺌﻮﻻﻥ ﺫﯼﺭﺑﻂ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ، ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﺗﺒﺎﺕ ﺩﺭ ﻟﺸﮑﺮ 92 ﺯﺭﻫﯽ ﺧﻮﺯﺳﺘﺎﻥ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺳﺖ . ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﻭ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺩﻻﻭﺭ ﺩﮊ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﺭﺳﻤﯽ ﺟﻨﮓ، 8 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﯿﺮﻭ، ﻫﺰﯾﻨﻪ، ﻭﻗﺖ ﻭ ﻋﺪﻡ ﭘﯿﺸﺮﻭﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻧﺪﮎ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ، ﺍﻋﺪﺍﻡ ﮐﻨﺪ .

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ ﮐﻤﮏ ﺭﺯﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ 34 ﺭﻭﺯﻩ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺭﺍ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﮐﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﮔﻔﺖ : ﻋﺪﻡ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻣﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻣﺜﻼ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﺎﻫﺪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ، ﺳﻼﺡ ﺁﺭ . ﭘﯽ. ﺟﯽ. ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ
ﻫﺸﺪﺍﺭ ﻣﺎ ﺑﺸﻮﻧﺪ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﺎﻧﮏﻫﺎ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﻧﺤﻮ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ .

ﻭﯼ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺩﻻﯾﻞ ﻋﺪﻡ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﺭﺍ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﺍﺕ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﻭ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺳﯿﺎﺳﯿﻮﻧﯽ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺑﻨﯽ ﺻﺪﺭ ﺧﺎﺋﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﯽﺍﻓﺰﺍﯾﺪ : ﺍﮔﺮ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻨﯽ ﺻﺪﺭ ﺩﺭ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﺗﺠﻬﯿﺰﺍﺕ ﻭ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻧﯿﺮﻭ ﺑﻪ ﻣﺪﺍﻓﻌﺎﻥ ﺧﺮﻣﺸﻬﺮ ﻧﺒﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻭﺟﺐ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺻﺪﺍﻣﯿﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﺁﻣﺪ .

ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻗﻤﺮﯼ 73 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ 51 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻦ ﺩﺍﺭﺩ، ﺩﺭ ﺧﺼﻮﺹ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ : " ﺳﺮﺥ ﺭﮒ، ﻭ ﺳﯿﺎﻩﺭﮒﻫﺎﯼ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﻢ ﻣﻨﺼﻮﻋﯽ، ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮﻋﯽ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﺍﺳﺖ . ﺍﺯ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺭﯾﻪ ﺷﯿﻤﯿﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻢ، ﻭ ﭼﺸﻢ ﭼﭙﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺍﺳﺖ. ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺟﻬﺖ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺗﺮﮐﺶ ﺳﻪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ.

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﺎﮐﺮﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺮﭘﺎ ﻫﺴﺘﻢ، ﻭ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ 10 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻭ ﻭﺭﺯﺵ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺳﻮﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﻫﻢ. ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺧﺬ ﺗﺎﺋﯿﺪﯾﻪ ﭘﺰﺷﮏ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﭼﺘﺮﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ 29 ﻓﺮﻭﺩﯾﻦ ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ ﮔﺮﺍﻣﯽﺩﺍﺷﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﻋﻼﻡ ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ ﮐﺮﺩﻡ، ﮐﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﻣﺴﺎﻋﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻮﺍ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﻨﺘﻔﯽ ﺷﺪ "

------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاینده باشی قهرمان گمنام وطن
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات بیشتر در مرصاد سایبر http://mersadcyber.blog.ir/
ادامه
37
4
25
مینا م , asrar_zendegi
سه شنبه 21 شهریور ، 00:51
خدا حفظشون کند .
ادامه
محسن سعیدی , mohsen5love
سه شنبه 21 شهریور ، 01:00
دمش گرم.به اینجور آدما هر چی برسن بدن کمه.
ادامه
مقتدر مظلوم , moghtader.mazloom
سه شنبه 21 شهریور ، 08:35
كتاب باغ سوخته ی ایشون فوق العاده است
حتما مطالعه كنید
ادامه
گنج جنگ  , ganjejang
قسمت سوم

اوایل دوران دبیرستان من مصادف بود با دوره حکومت دکتر محمد مصدق. خانواده‌ام اهل سیاست نبودند و من هم خاطره زیادی از آن دوره ندارم. فقط یاد دارم یک روز که در دبیرستان بودیم، آمدند و گفتند: «میتینگ است در باغ ملی! آقای حسین... می‌خواهد نطق بکند»
نام خانوادگی سخنران را به یاد ندارم، اما می‌دانم از دبیرهای دبیرستان خودمان بود. آن روزها به تجمعات مردم و راهپیمایی «میتینگ» و به سخنرانی «نطق» می‌گفتند. باغ ملی بین دبیرستان صفوی و دبیرستان پهلوی بود. من و بچه‌های دبیرستان رفتیم تا در میتینگ شرکت کنیم و به آن نطق گوش بدهیم. در راه با هم شوخی‌ می‌کردیم و می‌گفتیم: «پیت نفت چرا با خودت نیاوردی؟ نفت ملی شده و در میتینگ نفت مجانی می‌دهند!»
عده زیادی از مردم در باغ ملی جمع شده بودند و به نطق گوش دادند. نطق هم درباره ملی شدن نفت و این جور مسائل بود. از کودتای مرداد ماه 1332 و از بگیر و ببندهای آن در اردبیل چیز زیادی یادم نیست. فقط یادم است که بزرگ‌ترها با هم پچ‌پچ می‌کردند و می‌گفتند: «تهران شلوغ شده و ارتش کودتا کرده».
سال اول دبیرستان (هفتم قدیم) بودم که پدرم فوت کرد. هنگام فوت بیش از هفتاد سال داشت. پدرم از مدت‌ها قبل از مرگش به آسم شدیدی دچار بود و در اواخر عمرش زمین‌گیر شده بود. روزی که پدرم فوت کرد خوب به یاد دارم، مثل یک کابوس تلخ. در خانه کرسی داشتیم و سمت بالای کرسی پدرم خوابیده بود و آن طرف کرسی من نشسته بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. خوب یادم است که داشتم درس فرانسه می‌خواندم و می‌نوشتم، که یک دفعه پدرم سرفه کرد. به مادرم گفت: «به من ظرف بده!»
مادرم دوید و ظرفی برای پدرم آورد. پدرم چنان سرفه کرد که به استفراغ افتاد و خون بالا آورد. ظرف پر از خون شد. همان جا و همان موقع گردنش کج شد و افتاد. از دیدن این صحنه خیلی ترسیدم. مادرم که ترسیده و دستپاچه شده بود، به من گفت: «بدو عمویت را صدا کن!»
منزل عمو جلیل یکی دو خانه آن طرف‌تر از خانه ما بود و دویدم صدایش کردم.
تا عمو جلیل خودش را بالای سر بابام برساند، صورت پدرم سیاه شده و تمام کرده بود. مادرم خودش را زد و جیغ کشید و وضع خانه به یک باره به هم ریخت. عموها، عمه و خانواده‌ی پدرم ریختند داخل خانه ما و شروع کردند به گریه و عزاداری. همان روز یا فردای آن روز، پدرم را بردیم و در قبرستان کلخوران اردبیل دفن کردیم. با وجود اینکه سال هفتم بودم، هنوز درک درستی از مرگ پدرم نداشتم. حتی گریه هم نمی‌کردم. یک هفته‌ای گذشت تا متوجه شدم بی پدری یعنی چه و چه دردی دارد... به هر حال، مرگ پدر برایم سخت بود.
هر طور بود که کلاس های هشتم و نهم را در همان دبیرستان پهلوی شهرمان خواندم. کلاس نهم را که تمام کردم، در تابستان 1334، برادرهای بزرگم مرا به تهران بردند تا در آنجا زندگی و تحصیل کنم. منزل ما در حوالی چهار راه سیدعلی و خیابان سعدی تهران بود. البته مادرم و یکی از برادرهایم در همان اردبیل ماندند. برادرهایم احمد، جبرئیل و میکائیل چندسالی بود به تهران رفته بودند و در خیابان سرسلسبیل مغازه‌ای گرفته و مشغول به کار شده بودند. احمد و جبرئیل، مغازه کتابفروشی داشتند. من هم رفتم وردست آن‌ها درهمان کتابفروشی مشغول به کار شدم.
پاییز 1334 در تهران به دبیرستان بهبهانی رفتم. کلاس‌های ده، یازده را در همین دبیرستان تمام کردم. برای سال دوازده به مدرسه ای در خیابان لاله‌زار رفتم، برای اینکه من در اردبیل زبان فرانسه خوانده بودم و در تهران فقط در آن مدرسه بود که زبان فرانسه تدریس می‌شد. دبیر درس فرانسه ما یک ارمنی بود که اسمش یادم نیست. این بود که به آن دبیرستان که در کوچه روزنامه کیهان بود رفتم و در خرداد ماه سال 1337 دیپلم ریاضی گرفتم.
در همان کلاس دوازده بودم که مادرم فوت کرد. او مدت‌ها بود به سرطان حنجره مبتلا شده بود و برای مداوا به تهران آمده بود اما کار از کار گذشته بود و دکترها جوابش کردند. بنابراین به اردبیل بازگشت تا در خانه خودش بمیرد. مادرم درست روز چهارشنبه سوری سال 1336 در اردبیل فوت کرد. برعکس روزی که پدرم مُرد، هنگام مرگ مادرم، بر بالینش نبودم. چند روز بعد از عید سال 1337 بود که در تهران خبر آوردند مادرم فوت کرده است. مادرم را بیشتر از پدرم دوست داشتم و از شنیدن خبر مرگش دنیا مقابل چشمانم تیره شد و شوکه شدم.

پایان قسمت سوم

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت دوم به لینک زیر مراجعه کنید
ادامه
گنج جنگ  , ganjejang
در شش سالگی به مدرسه روستا رفتم. اسم دبستان ما «دانش» بود و در همان کلخوران، در داخل حیاط قبر شیخ جُنید صفعوی، جد بزرگ شاه اسماعیل صفوی قرار داشت. دبستان دانش یک اتاق آجری بزرگ بود که تا کلاس چهارم هم بیشتر نداشت. همه دانش‌آموزان از کلاس اول تا چهارم، در همان اتاق درس می‌خواندند. معلم کلاس اول ما اسماعیل خیرخواهی بود که در ضمن پسرعمه‌ام هم بود. در آن کلاس یک معلم دیگر هم داشتیم به نام اشرفی. مدیر مدرسه دانش جبرئیل شاه محمدی بود.
روز اولی که به مدرسه رفتم تا ثبت‌نام کنم، خوب به یاد دارم. پدر و مادرم همراهم بودند. بابای مدرسه سیداسماعیل بود که مرد خوب و مهربانی بود. دستی به سرم کشید و گفت: «بارک الله! آمده‌ای مدرسه؟ می‌خواهی درس بخوانی و باسواد بشوی؟ بارک الله! پسر من هم در کلاس توست فامیلش حافظی است»
اسمم را نوشتند و با پدر و ماردم رفتیم خانه. روزی که قرار شد به مدرسه بروم، میکائیل برادر چهارمم مرا به مدرسه برد. هفت سال از من بزرگ‌تر بود. رفتن من به مدرسه هم ماجرایی داشت: نمیدانم چه کسی در همان مدرسه و روز اول به من گفت: «آقای اشرفی روانی است!» که همین حرف باعث شد از اشرفی بترسم و تا او را می‌دیدم می‌زدم زیر گریه و اشک می‌ریختم! بنده خدا خیلی تلاش کرد تا اعتماد مرا جلب کند دیگر از او نترسم و ختی یک بار به من گفت: «یک ورق از دفتر مشقت را بده تا برایت نقاشی بکشم».
اشرفی یک کبک خیلی خوشگل برایم کشید و به من داد. ورق را دستم گرفتم و از مدرسه بیرون رفتم. اما باد آمد و ورق نقاشی را با خودش برد. روز بعد آمدم مدرسه. آقای اشرفی گفت: «نقاشیت کو؟!»
- باد برد!
- ای بابا! حیف آن نقاشی نبود دادی باد برد؟
با وجود این هنوز از او می‌ترسیدم و تا می‌آمد سر کلاس، بی‌اختیار گریه‌ام می‌گرفت. همین باعث شد از مدرسه گریزان بشوم. صبح که مادرم مرا برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار می‌کرد، خودم را به خواب یا مریضی می‌زدم و حاضر نبودم به مدرسه بروم! اگر هم می‌رفتم، خودم را گوشه و کناری قایم می‌کردم. پسرعمویم غلام‌حسین که یک سال از من بزرگ‌تر بود، می‌آمد و مرا پیدا می‌کرد و کشان کشان به مدرسه می‌برد! مدت‌ها طول کشید تا ترسم بریزد و به مدرسه عادت کنم. این بود که خاطره خوشی از روزهای شروع مدرسه و درس و مشق ندارم.
باید بگویم تا روزی که به مدرسه نرفته بودم، یک کلمه هم فارسی بلند نبودم. در خانه همه به زبان ترکی آذری با هم حرف می‌زدند. در مدرسه هم معلم و شاگردها به آذری صحبت می‌کردند. خوشبختانه من در خانه قرآن یاد گرفته بودم و حروف را خوب می‌شناختم. از همان روز اول، من و دانش‌آموزان دیگر مجبور بودیم در کنار کلمات، فارسی، معنی آذری‌ آن‌ها را با مداد بنویسیم. یعنی در کنار کلماتی چون آب، نان و اسب، کلمات ترکیِ سو و چُرَک و آت را هم می‌نوشتیم.
تا کلاس چهارم دبستان در همان مدرسه دانش بودم، اما چون تا کلاس چهارم بیشتر نداشت، مجبور شدم برای ثبت‌نام در کلاس پنجم و ششم به اردبیل بروم. در محلۀ «آغانغی خرمنی» مدرسه‌ای بود به اسم «پروین». پسرانه بود، اما اسم دختر رویش گذاشته بودند!
در دوره دبستان درسم خوب بود و نمراتم غالباً از هجده پایین‌تر نمی‌آمد. اما از سال سوم متوسطه به بعد اغلب معدلم چهارده یا پانزده بود.
پس از دبستان به دبیرستان رفتم. اسم دبیرستان ما «پهلوی» بود البته بهترین دبیرستان اردبیل «صفوی» بود که چون ظرفیت ثبت‌نام آن تکمیل شده بود، مجبور شدم در دبیرستان پهلوی ثبت نام کنم. سال اول و دوم و سوم را در دبیرستان پهلوی خواندم، اما برخی از کلاس‌هایمان در دبیرستان صفوی برگزار می‌شد. در دبیرستان بود که توانستم فارسی حرف بزنم.
به ورزش علاقه خاصی داشتم و در رشته‌های مختلف چون کشتی و بدن‌سازی فعالیت می‌کردم و ضمناً به فوتبال و والیبال هم علاقه داشتم. شعر را هم دوست می‌داشتم و اشعار فردوسی و سعدی را می‌خواندم. به شاهانه فردوسی علاقه خاصی داشتم و هنوز دارم. گلستان سعدی را هم عمویم در خانه برایمان می‌خواند اما رمان مورد توجهم نبود.
از خاطرات دبیرستان بگویم. در دبیرستان، ناظمی داشتیم که ضمناً دبیر درس جغرافیا و مرد خشن و سختگیری بود. فاصله منزل ما تا دبیرستان زیاد بود و هر روز باید چند کیلومتر می‌رفتیم تا به مدرسه می‌رسیدم. یک روز که برف سنگین بود، پیاده خودم را به زور به مدرسه رساندم. برف تا زانویم می‌رسید و کفش و جوراب و حتی شلوارم تا ران خیس شده بود و از سرما می‌لرزیدم. وارد مدرسه که شدم، زنگ کلاس خورده بود و دانش‌آموزان در کلاس بودند. کلاس ما طبقه دوم بود. دوان دوان از پله‌ها می‌رفتم بالا که ناگهان سر پله آقای ناظم مرا دید. با صدای بلند گفت: «الان می‌رسی؟»
- آقا برف زیاد بود. تا برسم دیر شد.
- می‌خواستی زودتر بیدار بشوی!
- برف بود. من...
هنوز حرفم تمام نشده بود که چنان کشیده‌ای به من زد که از پله‌ها پرت شدم و معلق‌زنان افتادم پایین. کتاب‌ها و دفترم این طرف و آن طرف ولو شدند. همه جای بدنم درد گرفت و زدم زیر گریه. آقای ناظم با بی‌رحمی تمام فریاد زد: «بدو بیا بالا!»
بلند شدم، کتاب‌هایم را جمع کردم و از پله‌ها رفتم بالا. گفت: «گم‌شو برو کلاس! دیگر هم دیر نکنی‌ها!»
رفتم داخل کلاس. همه تنم خیس بود و درد می‌کرد. جای کشیده بدجوری می‌سوخت. آن طرف کلاس بخاری هیزمی روشن بود، اما همه اتاق را گرم نمی‌کرد. سردم بود و می‌لرزیدم. تا پایان کلاس از درد و سرما و تحقیری که شده بودم، اشکم جاری بود و گریه‌ام بند نیامد!

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت اول به لینک زیر مراجعه کنید
ادامه
گنج جنگ  , ganjejang

قسمت اول

مقدمه
در طول سه دهه که از مقاومت مردمی رزمندگان در خرمشهر مقابل هجوم دشمن می‌گذرد، در این باره، کتاب‌های متعدد و متنوعی نوشته و خاطرات جذابی روایت شده است. از عناصر پررنگ در روزهای مقاومت در این شهر، تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بودند که با تقدیم حدود سیصد شهید و زخمی، حماسه‌ای ماندنی و خاطره‌انگیز آفریدند.
اگرچه در همه خاطرات و کتاب‌هایی که تاکنون درباره جنگ در خرمشهر منتشر شده درباره نقش و جایگاه تکاوران نیروی دریایی ارتش در دفاع از خرمشهر مطالبی آمده، اما عجیب این است که تا امروز یکی از آن تکاوران جسور و شجاع، خاطرات خود را به صورت کتابی مستقل منتشر نکرده است. فرمانده آن تکاوران، ناخدایکم هوشنگ صمدی است که کتاب حاضر، خاطرات شفاهی ایشان از آغاز تا آزادی خرمشهر در سوم خرداد ماه 1361 است.
گفتنی است در طول سال‌های جنگ هشت ساله ایران و عراق که در بندر بوشهر زندگی می‌کردم و به خصوص در دو سال آخر آن که خبرنگار بودم، بارها نام ناخدا صمدی را شنیده بودم. ایشان برای مدتی فرمانده منطقه دوم دریایی در خارک و بوشهر بودند. جنگ تمام شد و من از سال 1377 شروع به تدوین خاطرات شفاهی رزمندگان دوران دفاع مقدس کردم. همواره نام ایشان را از رزمندگانی که در خرمشهر جنگیده بودند، می‌شنیدم، اما متعجب بودم چرا تاکنون خاطرات خود را از روزهای تاریخی مقاومت 34 روزه خرمشهر به شکل کتاب مستقلی تألیف و منتشر نکرده است. دلم می‌خواست روزی او را ملاقات کنم و خاطراتش را ضبط و تدوین کنم.
ناخدا هوشنگ صمدی یکی از قهرمانان ملی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در دوران مقاومت 34 روزه خرمشهر است؛ افسری شجاع، دلیر، با کفایت و بسیار ایران دوست که به فرماندهی او، تکاوران، نیروهای مردمی و سپاه پاسداران با ایثار خون و جان خود موفق شدند ارتش تا بُن دندان مسلح عراق را هفته‌ها در خرمشهر زمین‌گیر کنند و ضربات و تلفات سنگینی بر تجهیزات و نفرات متجاوزان به آب و خاک ایران زمین وارد کنند.
به عنوان یک مورخ شفاهی جنگ هشت ساله برخود می‌بالم که خداوند این توفیق را نصیبم کرد تا پس از سی سال از گذشت روزهای پرافتخار مقاومت در خرمشهر، با یکی از فرماندهان این مقاومت صحبت کنم و خاطرات شفاهی‌اش را در قالب یک کتاب منتشر کنم. کتابی که بی‌تردید در آینده یکی از منابع تاریخ جنگ هشت ساله و به خصوص مقاومت تاریخی 34 روزه خرمشهر خواهد بود.

بندر بوشهر / سیدقاسم یاحسینی
17 فروردین 1390

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

بخش اول از تولد تا انقلاب
فصل اول
ناخدا یکم تکاور بازنشسته، هوشنگ صمدی کلخورانی هستم و خوشحالم که پس از گذشت سال‌ها فرصتی دست داد تا بتوانم شمّه‌ای از خاطرات آن دوران بگویم. دوران پرفراز و نشیبی که گاه به یک خواب و رویای دوردست می‌ماند.
ششم بهمن ماه 1318 در روستای «کلخوران» از توابع اردبیل به دنیا آمدم. این روستا امروزه جرو شهر اردبیل است، اما در دوران کودکی من حدود یک و نیم تا دو کیلومتر با شهر فاصله داشت.
پدرم شیرعلی و مادرم قِزخانم بود؛ قِز به تُرکی آذری یعنی دختر. مادرم سواد نداشت و خانه‌دار بود. پنج برادر داشتم به نام‌های موسی، احمد، جبرئیل، میکائیل و فرمان و یک خواهر به نام معصومه. روستای کلخوران روستای بزرگ و پرجمعیتی بود و اغلب اهالی آن زمین داشتند و کشاورزی می‌کردند. پدر من هم زمین داشت و در آن محصولاتی چون گندم و جو و حبوبات می‌کاشت. در دوران کودکی من زمین‌های پدرم را با گاوآهن شخم می‌زدند، اما پس از مدتی با تراکتور این کار انجام می‌شد. پدرم مالک بود و خودش روی زمینش کار نمی‌کرد.
غذای ما در خانه اغلب گوشت گوسفند و مرغ، گاهی آش دوغ، آبگوشت و کوفته بود. مادرم یک نوع کوکو با گوشت و زرشک و مغز گردو درست می‌کرد که خیلی خوشمزه و قسطرش ده تا دوازده سانتیمتر بود. اغلب هم نان می‌خوردیم و پنجشنبه‌ها برنج داشتیم. بوی برنج تا ده‌ها متر آن طرفتر می‌رفت و دهان همه را آب می‌انداخت.
پدرم یک مسلمان واقعی بود. در دوران کودکی و قبل از آنکه به مدرسه بروم، برادرها و پسرعموهایم و اهالی روستا را جمع می‌کرد و در خانه خودمان یا در مسجد، به ما قرائت قرآن می‌آموخت. پدر علاقه عجیبی به قرآن داشت و مرتب قرآن می‌خواند. ماه‌های رمضان تا نزدیک سحر در مسجد می‌نشستیم و قرآن می‌خواندیم. به این کار «مقابله» می‌گفتیم. روش مقابله این طور بود که پدرم می‌نشست و دیگران دورش جمع می‌شدند و یکی یکی به نوبت قرآن می‌خواندند و بقیه گوش می‌دادند. اگر غلط داشتند، پدرم به آنها تذکر می‌داد و تصحیح می‌کرد. من در همان سن پنج تا شش سالگی و پیش از رفتن به دبستان، می‌توانستم به راحتی تمام قرآن را از رو بخوانم.
دوران کودکی‌ام با بازی با هم سن و سال‌های خودم و انجام بازی‌های محلی چون قایم باشک بازی، الاکلنگ، گل یا پوچ، قیش قاپتی، جفتَک چهارکُش و ... گذشت. هوشنگ شاهرخی و غلام و قاسم عبدالرحیمی هم بازی‌هایم بودند. یکی از تفریح‌های ما ریختن زرنیخ در لوله کلید و زدن آن به سنگ بود. صدای انفجارش عجیب بود و لذت خاصی داشت. خاطره زیادی از آن سال‌ها در ذهنم نمانده است. بعدها دوستانم برایم تعریف کردند:
«تو از کودکی عاشق نظام و تیر و تفنگ بودی. ما را به خط می‌کردی و قدم رو می‌بردی و به همه دستور می‌دادی! ما هم اطاعت می‌کردیم.»
هنوز به مدرسه نرفته بودم که در سال 1324 و در ماجرای غائله آذربایجان و نخست‌وزیر شدن جعفر پیشه‌وری در آذربایجان، بلشویک‌های روسی آمدند و اردبیل را هم اشغال کردند. در روستای ما یک خرمنگاه بزرگ بود که نظامیان، یا بهتر بگویم شبه نظامیان که جوانان ایرانی بودند، در آنجا به خط می‌شدند، یکی برایشان فلوت می‌زد و دیگران قدم رو می‌رفتند. من از دیدن رژه آن‌ها لذت می‌بردم و از همان موقع دلم می‌خواست من هم می‌توانستم رژه بروم.
از حضور بلشویک‌ها و اعضای فرقه دموکرات در اردبیل چیز زیادی یادم نمانده است. فقط یادم است که پدرم آن‌ها را نفرین می‌کرد و می‌گفت: «این‌ها کافر و خدانشناس هستند. می‌خواهند آذربایجان را از ایران جدا کنند.»
من و همبازی‌هایم معمولاً می‌رفتیم اطراف خرمنگاه و آن‌ها را تماشا می‌کردیم. بین آن‌ها شخصی به نام حکیمی بود که ظاهراً رئیس فرقه دموکرات در اردبیل بود. او یک اسلحه کمری به کمرش بسته و کاپشن چرمی سیاه رنگی پوشیده بود و بر یک اسب بزرگ سوار می‌شد. خوب یادم است از دهان اسب خون می‌آمد. حکیمی با آن اسب جولان می‌داد و همه از او می‌ترسیدند.
دموکرات‌های پیشه‌وری به پدرم که ملاک بود کاری نداشتند. فقط چند بار از او اسب گرفتند که پس از چند روز آن‌ها را برگرداندند.
روزی که دموکرات‌ها و پیشه‌وری از ارتش ایران شکست خوردند و به روسیه شوروی فرار کردند، در اردبیل کُشت و کشتار زیادی شد. خوب یادم است که مردم با چوب و چماق در خیابان و کوچه‌ها دنبال هوداران پیشه‌وری می‌گشتند و تا به کسی مشکوک می‌شدند فریاد می‌زدند: «بگیریدش که پیشه‌وری است! بلشویک است!»
مردم خشمگین هم بر سر آن فرد می‌ریختند و به قصد کشت او را می‌زدند. چندین نفر همین‌طوری کشته شدند. اوضاع طوری شد که مادر و پدرم اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بروم.

پایان قسمت اول

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - خاطرات ناخدایکم هوشنگ صمدی
ادامه
10
1
14
فرزین آذری , fa40
چهارشنبه 29 آذر ، 19:49
درود بر رزمندگان اسلام
ادامه