چند خط در باره عشق...... 4 بهمن 1383 ساعت 19:44 | |||
| |||
1-به كسی عشق بورز كه لایق عشق باشه نه تشنه عشقًٌَُِّ چون تشنه روزی سیراب میشه. 2-عشق مثل آب میتونی توی دستت قایمش كنی اماآخرش یروز دستتو باز میكنی میبینی نیست.قطره قطره چكید و بدون اینكه بفهمی دستت پر از خاطره شده. 3-زمان.......بس كند میگذرد برای آنان كه منتظرند...بس تند میگذرد برای آنان كه میترسند....بس طولانی است برای آنان كه در اندوه هستند....و بس كوتاه برای آنان كه سرخشند...... اما ابدی است برای آنان كه عاشقند. | |||
| |||
آن طرف کوچه 4 بهمن 1383 ساعت 17:30 | |||
| |||
گفت : «می ... می خوری مـ ... مـ ... محبوبه ؟» كیسهی پفك را گرفت جلوم . گفتم : «بچه شدی تو هم ؟» . دستش را عقب كشید . یك سال می شد كه عروسی كرده بودیم . از روی مبل بلند شد . قد بلند بود و لاغر . رفت كنار پنجره و پرده كركره را بالا داد . نور ، هجوم آورد توی هال . تلویزیون روشن بود . گفت : «تا ... تا ... تازه اومـ ... مدن ؟ » . نگاهش به پایین بود . به خانهی ویلایی آن طرف كوچه انگار . چند ماهی بود كه خالی بود . گفتم : «دو سه روزی می شه . تو ماموریت بودی» . توی یك شركت ساختمانی كار می كرد . از كیسهی پفكی كه دستش گرفته بود ، یكی برداشت : «چند نـ ... نفرن؟ » . بلند شدم و رفتم كنارش . گفتم : «سه نفر» . گفت : «هـ ... هـ ... همین حالاش كه سـ ... سه نفرن» دختر و پسر كوچكی توی حیاط ، لای درختهای خانهی ویلایی دنبال هم میدویدند. گفتم :« اینا كه دوتان» . ابروهای كلفتش را بالا داد و با انگشت اشاره كرد : «نیگا ، این یـ ... یك ، این د...دو ، اینم سـ ... سـ .... سه » . دست هام را روی سكوی پنجره گذاشتم . بازویم را گرفت و كنارم كشید : «كـ ... كنار بیا خـ ... خره می بیننت » . روبرومان ، پشت شیشه های قدی خانهی ویلایی ایستاده بود . تاپ قرمز تنش بود و دامن گلدار سفید پایش . رفته بود بالای چهارپایه و شیشه را از داخل دستمال میكشید. گفت :«با شوهرش می ... می ... میشن چـ ... چهار تا » . گرمم شده بود . از كنار مبل و تلویزیون گذشتم و رفتم توی آشپزخانه . گفتم : «نداره». بالا تنه اش را از پشت پیشخوان می دیدم . خودش را مثل بچه ها پشت ستون كنار پنجره قایم كرده بود . گفت : «تـ ... تو از كجا می ... می دونی؟» . كولر را روشن كردم . یك استكان از جاظرفی برداشتم :«چایی كه نمی خوری؟». چیزی نگفت . تیشرت مشكی اش تنش بود . چای ریختم . گفتم :«خودتو نمال به دیوار ، گچی می شی » . كمی از ستون فاصله گرفت . «دیروز كه رفته بودم خرید ، دیدمش . با هم برگشتیم». یك دانه پفك توی دهانش گذاشت : «خب ؟ » . وقتی گیر می داد به چیزی ولكن نبود . استكان چای را برداشتم و از آشپزخانه بیرون آمدم : «هیچی ، زن خوبیه ، میگفت شوهرش دو سال پیش مرده ». نشستم روی مبل . باد كولر می زد به صورتم . تلویزیون چیزی نداشت . كنترل را برداشتم و خاموشش كردم . كنار پنجره ، سیخ ایستاده بود . «نمییای بشینی ؟» . كیسهی خالی پفك را از پنجره انداخت بیرون . از توی قندان یك قند برداشتم و گفتم: «امروز بریم خونه مامان اینا؟» . نشست كنارم : «نه مـ ... محبوبه خیلی خـ ...خـ ... خستم» . یك قلپ چای خوردم :«تو هم كه یا نیستی ، یا خسته ای» . خم شد طرفم و خواست پیشانی ام را ببوسد . ریش هاش پوستم را اذیت می كرد . خودم را عقب كشیدم :«چاییم ریخت ...» . بلند شد و رفت توی اتاق خواب :«ما...ماشاا... د...د...دو تا بچه». گفتم :«حسودیت می شه ؟» . صداش از اتاق خواب آمد :«بـ ... بـ ... به شوهرش؟» داد زدم : «حرف دهنتو بفهم » . از اتاق بیرون آمد . دستش به شلوارش بود . شلوارش را بالا كشید :«مـ ... مـ ... مگه من چـ ... چی گفتم؟» . به پنجره نگاه كردم : «حرف مفت می زنی دیگه ؛ همة زحمتش با منه » . كمربندش را سفت كرد و گفت :«می گی چـی ... چیكار كنم؟ مـی ... می خوای خـ ... خودم جات ... ؟ » . بلند شدم و رفتم كنار پنجره :«خفه شو حامد» . حالم خوب نبود . احمق فقط فكر خودش بود . داد زد : «یـ ... یـ ... یعنی تو ا... ا... از اون ... از اون ...» . زن هنوز داشت دستمال می كشید . به پایین شیشه رسیده بود . بچه ها پیدا نبودند . گفتم :«آره ، كمترم . خیلی ناراحتی ؟ » . چیزی به دیوار هال خورد . شیشهی عطرش را كوبیده بود به دیوار. دستهاش را مثل دیوانه ها توی هوا تكان داد : «آره لعنتی ، ناراحتم.می فهمی لامصب ؟ ناراحتم ». به روی خودم نیاوردم . دستهام را به سینه زدم و گفتم :«هر وقت فرچه ات به بند كـ ... كـ ... كونت رسید اونوقت بچه بچه راه بنداز » . صورتش سرخ شده بود . نفس نفس می زد . رفت سمت در . كفشهاش را از روی جاكفشی برداشت : «من می رم خیر سرم قدم بزنم » . خیلی وقت بود صداش را اینقدر روان نشنیده بودم . پوزخندی زدم و گفتم : «خوش اومدی ». در را محكم بست . می دانستم شب نشده منت كشی می كند . پنجره را باز كردم . صدای پاهاش را كه انگار پله ها را دو تا یكی می رفت پایین ، می شنیدم . بوی عطر داشت خفه ام می كرد . توی كوچه پیدا شد . ایستاد وسط كوچه و به بالا نگاه كرد . خودم را كنار كشیدم و پشت ستون قایم شدم . سرش را تكان داد و رفت زیر ساختمان . گریه ام گرفته بود . پرده كركره را پایین دادم . زن لعنتی روبرو دیگر نبود . از روی خورده شیشه ها پریدم و نشستم روی مبل . دماغم را بالا كشیدم . تلویزیون را روشن كردم :«یك مرد كلاه به سر روی یك گاو زخمی نشسته بود و با گاو به این طرف و آن طرف می پرید». كلید را انداخت به در و وارد شد . سرم را سمت پنجره برگرداندم . با كفش آمد و ایستاد روبروم . گردنش را مالید و گفت :«چیزی نـ ... نـ ... نمی خوای و...واسه خونه ؟» | |||
| |||
خط کج اهورا 4 بهمن 1383 ساعت 17:27 | |||
| |||
دختر بچه گیج گیج بود از اینهمه تناقض و حیرون مونده بود که کدوم یکی از حرف بزرگترا رو قبول کنه مثلا تا همین چند وقت پیش هر بار که دفتر نقاشیش رو خط خطی می کرد پدرش دعواش می کرد و میگفت که بابا جون خط کج نکش ! یادت باشه که همیشه خط صاف بکشی ولی امروز تو بیمارستان وقتی می دید که هر بار بقیه می گن که خط توی تلویزیونی که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر می شه ، خط پیشونی پدر کج و کجتر می شد وبه همین خاطر ار باباش پرسید: بابا چرا ناراحتی؟ خط صاف که بد نیست؟ مگه خودت به من نمی گفتی که همیشه خط صاف بکش؟ حالا مامان هم داره خط صاف می کشه که!. پس چرا ناراحتی؟ گریه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم این خطهارو خدا داره برای مامان می کشه .تازه بابا جون همیشه که خط کج بد نیست لا اقل ایندفه خط کج خیلی خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه دیگه مامانی رو نمیبینی دل دختر بچه هوری ریخت اگه مامانی نباشه اونوقت من چیکار کنم!؟ به همین خاطر با همون زبون کودکی رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمی یارم و حرفاش رو متوجه نمی شم تا حالا بهم می گفت که خط کج بده . ولی امروز می گه که خط کج خیلی خوبه تازه بابا می گه که اگه تو تو اون تلویزیون یه خط کج نکشی من دیگه مامانم رو نمی بینم خدایا برای توکه اینهمه چیز رو آفریدی مثل فیل که خیلی بزرگه حالا برات سخته که فقط یه خط کج ناقابل تو تلویزیون بکشی!؟ نه عزیزکم اصلا سخت نیست. بیا اینم یه خط کج خیلی بزرگ تو تلویزیون فقط به خاطر تو . و این خط کج رو به عنوان هدیه تولدت از من بپذیر این حرفی بود که کودک همون لحظه شنید و نمی دونست که از کجا ، ولی شنید و از فردای همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کیک تولد می پخت هر سال می دید که یه خط کج بزرگ رو کیک به اون کوچیکی افتاده | |||
| |||
خدا هم آبی است. 4 بهمن 1383 ساعت 13:11 | |||
| |||
وقتی طلوع کردی !تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کردهام.تو آنجا مثل یک حجم آبی میدرخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودیام میشد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانهها خیابانهای سبز را میژیمود و میشمرد و میبویید و تمام میکرد و دوباره میشمرد و تمام میکرد و سه باره میشمرد و تمام میکرد و دل من چقدر کوچک و تنگ بود.میخواستم بگذارمش هزار بار خیابانها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ سود و باز هم بزرگ شود و بزرگتر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری. اما نشد ونمیشود. تو گفتی برو آنجا.کنار دیوار . من میخواستم دیوار را چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بنبست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلئ دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند میزد و من لجم گرفته بود. بعد تو چسمهای مشکیات را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهایم را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کردهام. بعد من به دستهات خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکهای از آسمان بودند که روی زمین افتادهبودند. بعد من با قلم سبزی ،تمامی حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است. | |||
| |||
سخن بزرگان 4 بهمن 1383 ساعت 11:12 | |||
| |||
موج فتنه را با کشتی آرامش بشکافید حضرت علی ع ندانی و ندانی که ندانی و نخواهی که بدانی که ندانی شیخ ابوسعید غرضها تیره دارد دوستی را غرضها را چرا ازدل نرانیم مولانا جلاالدین بلخی محبت خرجی ندارد . درحالیکه همه چیز را خریداری می کند شامفور از کسانی که با شما موافق نیستند نترسید , از کسانی بترسید که با شما موافق هستند ولی آنقدر جرات ندارند که عدم موافقت خود را آشکارا بشما بگویند. ناپلئون بناپارت ارباب کسی باش که دوستت ندارد و برده کسی باش که عزیزت بشمارد. ترکی هرقدر آب بیشتری در جایی گرد آید آرامتر بنظر می رسد. شکسپیر | |||
| |||
عشق را در قلب خود جستجو كن 4 بهمن 1383 ساعت 11:09 | |||
| |||
نویسنده: باگوان اشو راجنیش مترجم: محسن خاتمی پرسش: لطفاً تفاوت میان یك عشق سالم به خود و غرور نفسانی را توضیح دهید؟ پاسخ: هر چند كه شبیه به هم به نظر میآیند، اما بسیار متفاوتند. داشتن یك عشق سالم به خویشتن، ارزشی مذهبی است. كسی كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود دیگری را دوست بدارد. نخستین موج عشق باید در قلب خودت برخیزد. اگر برای خودت برنخیزد، برای دیگری نیز بر نخواهد خاست زیرا هر كس دیگر از تو به خودت دورتر است. مانند پرتاب سنگ به درون دریاچهای آرام است. نخستین موج در اطراف آن سنگ به وجود میآید و سپس امواج منتشر میشوند و دور میگردند. نخستین موج عشق باید در اطراف خودت شكل بگیرد. انسان باید بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، باید، تمامیت وجودش را دوست بدارد. این طبیعی است؛ و گرنه، هرگز قادر به بقا نخواهی بود؛ و این زیباست، زیرا كه تو را زیبایی میبخشد. كسی كه خودش را دوست دارد، با وقار و متین میگردد. كسی كه خودش را دوست دارد حتماً ساكتتر، مراقبهگونتر و شاكرتر از كسی است كه خودش را دوست ندارد. اگر خانهات را دوست نداشته باشی، آن را تمیز نخواهی كرد؛ آن را رنگآمیزی نخواهی كرد، اطراف آن را با گلهای نیلوفر تزیین نخواهی كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشی، در اطراف خودت باغچهای زیبا نخواهی آفرید. تو خواهی كوشید تا نیروهای بالقوهات را رشد دهی و هر آن چه را كه در وجود داری بیان و آشكار سازی. اگر عاشق خودت باشی، برخودت باران عشق خواهی بارید و خویشتن را از آن تغذیه خواهی كرد. و اگر عاشق خودت باشی، حیرت زده خواهی شد: دیگران نیز تو را دوست خواهند داشت. هیچكس فردی را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتوانی حتی خودت را دوست بداری، چه كس دیگری زحمت آن را خواهد كشید؟ و كسی كه خودش را دوست نداشته باشد، نمیتواند خنثی بماند. یادت باشد، در زندگی هیچ چیزی خنثی نیست. كسی كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، باید متنفر باشد – زندگی نمیتواند خنثی باشد. زندگی همیشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشی، به این معنی نیست كه میتوانی فقط در حالت دوست نداشتن باشی. نه، تو نفرت خواهی داشت. و كسی كه نفرت داشته باشد مخرب میگردد. و كسی كه از خودش نفرت داشته باشد، از سایرین نیز متنفر خواهد بود: او پیوسته در خشم و عصبیت و خشونت است. كسی كه از خودش متنفر باشد، چگونه میتواند امیدوار باشد كه دیگران دوستش بدارند؟ تمام زندگیش نابود خواهد شد. عشق ورزیدن به خود، یك ارزش مذهبی والاست. من به شما عشق به خود را میآموزم. ولی به یاد بسپار، عشق به خود، غرور نفسانی نیست، ابداً چنین نیست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسی كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد یافت كه خودی در او وجود ندارد. عشق، همیشه نفس را ذوب میكند. این یكی از اسرار كیمیاگری است كه باید آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، همیشه نفس را ذوب میكند». هر گاه عشق بورزی، «خود» از بین میرود. وقتی عاشق زن یا مردی هستی، دست كم برای چند لحظه كه عشق واقعی وجود داشته باشد، خودی در تو نخواهد بود، نفسی در كار نخواهد بود. عشق و نفس نمیتوانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاریكی هستند: وقتی نور بیاید،تاریكی ناپدید میگردد. اگر خودت را دوست داشته باشی، شگفتزده خواهی شد. عشق به خود، یعنی از میان رفتن خود. در عشق به خود، خودی وجود نخواهد داشت. تضاد در اینجاست، عشق به خود كاملاً بیخودی است. این عشقی خودخواهانه نیست. زیرا هر كجا نور باشد تاریكی نیست و هر كجا عشق باشد، نفس نیست. عشق، نفس یخ بسته را ذوب میكند. نفس، مانند قطعهای از یخ است و عشق مانند خورشید بامدادی. گرمای عشق میآید و نفس را ذوب میكند. هر چه خودت را بیشتر دوست بداری، نفس كمتری در خودت خواهی یافت. و آن گاه این عشق، به مراقبهای بزرگ مبدل خواهد شد، یك گام بزرگ به سوی خداوند. تا جایی كه به عشق به خود مربوط میشود، تو این را نمیدانی، زیرا تو خودت را دوست نداشتهای. ولی دیگران را دوست داشتهای؛ لمحاتی از آن، شاید، برایت روی داده باشد. شاید لحظات كمیابی را داشتهای كه در آن، ناگهان تو نبودهای و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژی عشق جاری بوده، از هیچ مركزی، از هیچ جا به هیچ جا. وقتی دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هیچ كنار هم نشستهاند، دو صفر. و زیبایی عشق در همین است، تو را كاملاً از خویشتن تو، تهی میسازد. خودت را به درون عشق بریز تا در دنیای درون فضایی ایجاد شود. زیرا خداوند وقتی وارد میشود كه در درون تو فضایی برای او باشد. و فضایی بزرگ مورد نیاز است، زیرا تو بزرگترین میهمان را دعوت میكنی. تو تمام هستی را به درونت دعوت میكنی. تو به یك هیچ بینهایت نیاز داری. بهترین راه برای هیچ شدن، عشق است. پس یادت باشد، غرور نفسانی ابداً عشق به خود نیست. غرور نفسانی، درست نقطهی مقابل آن است. كسی كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفسانی میگردد. غرور نفسانی را روانشناسان، «خودشیفتگی» میخوانند. شاید تمثیل نارسیسوس را شنیده باشید: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح دریاچه، او عاشق تصویر خودش شد. حالا تفاوت را ببین: كسی كه عاشق خودش باشد، عاشق تصویرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را دوست دارد. نیازی به آینه ندارد. او خودش را از درون میشناسد. آیا تو نمیدانی كه وجود داری؟ آیا برای اثبات وجودت نیاز به سند و برهان داری؟ آیا به آینه نیاز داری تا ثابت كند كه تو هستی؟ اگر آینه نبود تو به هستی و وجود خودت تردید میكردی؟ نارسیسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. این واقعاً عشق به خود نیست. او عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان دیگری است. او دو تا شده بود، تقسیم شده بود. نارسیسوس شكاف برداشته بود، او به نوعی شكاف شخصیتی دچار گشته بود. و این برای بسیاری از كسانی كه میپندارند عاشق هستند روی میدهد. وقتی عاشق زنی میشوی، تماشا كن، هشیار باش. شاید چیزی جز خود شیفتگی نباشد. چهرهی آن زن، چشمانش و كلامش، شاید هم چون دریاچهی نارسیس عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن دیدهای. لطیفه: دو عاشق در كنار ساحل دریا نشسته بودند، شبی مهتابی كه ماه تمام در آسمان میدرخشید و امواجی عظیم در سطح دریا به وجود آمده بود. مرد با صدای بلند به دریا گفت «حالا موجهای بزرگت را بیاور! بالا بیا! موجهای عظیمت را نشان بده!» و امواجی بزرگ در سطح دریا پدید میآمدند و به سوی ساحل هجوم میآوردند. زن نزدیكتر شد و گفت «آه، من همیشه این را میدانستهام كه تو یك معجزهگر هستی!، حتی امواج دریا هم از تو اطاعت میكنند!» آری، چنین است. زن از مرد تمجید میكند و مرد از زن – یك تملق دو جانبه. زن میگوید «هیچ كس به اندازهی تو قوی و خوب نیست! تو بزرگترین انسانی هستی كه خدا آفریده. حتی اسكندر كبیر هم با تو قابل مقایسه نیست!» و تو باد میكنی، سینهات دو برابر میشود و سرت شروع میكند به باد كردن. و تو به زن میگویی «تو بزرگترین مخلوق خدایی. حتی كلئوپاترا نیز به زیبایی و وقار تو نبود. هیچ زنی مانند تو زیبا آفریده نشده!» این چیزی است كه شما عشق میخوانید! این یعنی خودشیفتگی: مرد، دریاچهای آرام میشود و زن را بازتاب میكند و زن دریاچهای آرام میگردد و مرد تصویر خویش را در او میبیند. در واقع نه تنها واقعیت دیگری را بازتاب نمیكنند، بلكه آن را تزیین هم میكنند و به هزار و یك شكل آن را زیباتر جلوه میدهند. این چیزی است كه مردم عشق میخوانند. این عشق نیست، این یك ارضای نفس دو جانبه است. عشق واقعی، چیزی از نفس نمیشناسد. عشق واقعی از همان ابتدا از بینفسی آغاز میكند. طبیعتاً، تو این بدن را داری، این وجود، و تو در آن ریشه داری پس از آن لذت ببر، آن را غنی كن و آن را جشن بگیر. مسالهی غرور یا نفس در كار نیست، زیرا تو خودت را با هیچ كس مقایسه نمیكنی. نفس، فقط با مقایسه وارد میشود. عشق به خود مقایسه نمیشناسد. تو، خودت هستی، همین. تو نمیگویی كه دیگری از تو پستتر است؛ تو ابداً مقایسه نمیكنی. هر گاه مقایسه پیش آمد، بدان كه عشق وجود ندارد و راه كار ظریف نفس است. نفس از طریق مقایسه به زندگی ادامه میدهد. وقتی به همسرت میگویی «دوستت دارم»، این یك چیز است؛ ولی وقتی به زنی میگویی «كلئوپاترا در برابر تو هیچ است» این چیز دیگری است، درست نقطهی مقابل است. چرا كلئوپاترا را به میان آوردی؟ آیا نمیتوانی این زن را بدون به میان كشیدن كلئوپاترا دوست بداری؟ كلئوپاترا برای این آمده تا نفس را باد كند. همین مرد را دوست بدار؛ چرا اسكندر كبیر را به میان میآوری؟ عشق مقایسه نمیشناسد. عشق بدون مقایسه دوست میدارد. پس هر گاه مقایسه وجود داشت، به یاد آر كه غرور نفسانی و خودشیفتگی است نه عشق، و تنها آن گاه كه مقایسه حذف شد، عشق خواهد بود: چه به خود و چه به دیگری. در عشق واقعی، تقسیمبندی وجود ندارد. عشاق در درون یكدیگر ذوب میشوند. در عشق نفسانی، تقسیمات بزرگی وجود دارند: تقسیم عاشق و معشوق. در عشق واقعی ارتباطی وجود ندارد. بگذار تكرار كنم. در عشق واقعی ارتباطی وجود ندارد، زیرا دیگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. در عشق واقعی فقط عشق وجود دارد، یك شكوفایی،یك رایحه، یك ذوب شدن، یك ملاقات. فقط در عشق نفسانی است كه دو نفر وجود دارند: عاشق و معشوق و هر گاه عاشق و معشوق وجود داشته باشند، عشق از بین میرود. هر گاه عشق واقعی وجود داشته باشد، عاشق و معشوق، هر دو در عشق ناپدید میشوند. عشق پدیدهای بسیار عظیم است؛ تو نمیتوانی در آن زنده بمانی. عشق واقعی همیشه در زمان حال است. عشق نفسانی همیشه یا در گذشته است و یا در آینده. در عشق واقعی، خنكای شهوانی نیز وجود دارد. به نظر متناقض میرسد. ولی تمام واقعیتهای بزرگ زندگی متناقضاند و برای همین من آن را «خنكای شهوانی» میخوانم: گرما وجود دارد، ولی داغی در آن نیست. مسلماً گرما هست، ولی هم چنین خنكی نیز هست. یك حالت آرام و خنك و تحت كنترل. عشق، انسان را كمتر تبآلوده میسازد. ولی اگر عشق نفسانی باشد، آن گاه داغی بسیار وجود دارد. آن گاه شهوت مانند تب وجود دارد و خنكایی نخواهد بود. اگر این موارد را به یاد داشته باشی، معیارهای قضاوت را خواهی داشت. اما به یاد داشته باش كه انسان باید از خود شروع كند. راه دیگری نیست. انسان باید از جایی كه هست شروع كند. خودت را دوست بدار، شدیداً عاشق خودت باش و در همین عشق، غرور تو، نفس تو از میان خواهد رفت. و هر گاه نفس تو از میان رفت، عشق تو، به دیگران نیز خواهد رسید. و این دیگر ارتباط نیست، بلكه سهیم شدن است. و این دیگر رابطهی فاعل / مفعولی نیست، بلكه ذوب شدن و با هم بودن است، دیگر تب آلوده نخواهد بود، یك احساس شدید اما خنك خواهد بود. هم خنك و هم گرم. این عشق، نخستین طعم از متناقض بودن زندگی را خواهد چشاند. (از سایت تک تاز) | |||
| |||
"داداشی" 4 بهمن 1383 ساعت 02:35 | |||
| |||
این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش : وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه | |||
| |||
شیرقهوه 3 بهمن 1383 ساعت 21:08 | |||
| |||
زن روی صندلی با اخم نشسته بود و مرد در کنار وی در حال سیگار کشیدن بود هردو جلوه هایی از عصبانیت را بر روی ابروهای خود احساس میکردند پیشخدمت رسید کمی خم شد و پرسید : چی میل دارین ؟ زن گفت : یک قهوه تلخ !!! و مرد گفت : یک فنجان شیر !!! پیشخدمت کمی مکث کرد و سپس راست شد و لبخندی زد و رفت پس از 2 دقیقه پیشخدمت برگشت در حالی که در دستش دو فنجان شیرقهوه بود.... Miss Farima | |||
| |||
زندگی دوست داشتنی است 3 بهمن 1383 ساعت 13:30 | |||
| |||
*زندگی زندگی چیست؟ زندگی زیستن است. زندگی عشق به دوست داشتن است. زندگی آوازیست که به هنگام سحر مرغ سحر می خواند. زندگی خواستن است. زندگی پیغامی است که جهان را به تراوت می خواند. زندگی فریاد است. فریادی در باد گذرش بادی سخت و در آن خاک حوادث بسیار سخنش فیادی است که به ما می گوید: "زندگی راه امید داشتن است." بیست و پنج بهمن یکهزار و سیصد وهفتادو نه امیر داود احمدی | |||
| |||
مشكلات 3 بهمن 1383 ساعت 11:51 | |||
| |||
مشكلات غرور ما را میشكند و سنگدلی ما را برطرف میكند. مشكلات ما را به یاد دردمندان میاندازد. مشكلات ما را به فكر دفاع و ابتكار می اندازد. مشكلات ارزش نعمت های گذشته را به ما یادآوری میكند. مشكلات توجه ما را به خدا بیشتر میكند. مشكلات كفاره گناهان است. مشكلات سبب دریافت پاداش های اخروی است. مشكلات هشدار و زنگ بیدار باش قیامت است. مشكلات سبب شناسایی دوستان واقعی است. مشكلات سبب شناسایی صبر خویش است. | |||
| |||













