فرهنگ اصطلاحات عرفانی , erfan_dictionary

فرهنگ اصطلاحات عرفانی

فرهنگ اصطلاحات عرفانی , erfan_dictionary

فرهنگ اصطلاحات عرفانی

256نــــفــــــر
عضو شده اند
256نفر عضو شده اند
درباره اصطلاحات و تعابیر عرفانی _______________________ برخی مباحث این کلوب از نوشته های دکتر سید جعفر سجادی اخذ شده است.درباره اصطلاحات و تعابیر عرفانی _______________________ برخی مباحث این کلوب از نوشته های دکتر سید جعفر سجادی اخذ شده است.مشاهده کامل مشخصات
22 اردیبهشت 1385
از الف تا ی

***********************************
هزار نکته باریکتر زمو اینجاست
//////
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

اعضاء

  • سعید ای جی , saeygo
  • چکاوک بهراد , jijoljigirl
  • نسیم صبح , hasti_grl_tek
  • ندا مدیر , p30neda
  • پویا    , pmpo110
  •   , craze_lover
  • پسرک آرام , abbasgh
  • امپراطورسهراب  , a3000z
  • ستاره زنبورچی بازاریاب شرکت موبایل ستاره , s_atare
  • یاسین مستر , p30yasin
  • یلدا شعوف , lida_nice
  • نگارین نگارین , negarinnab
  • آتریسا جیگیلی میگیلی جینگول , yatris
  • الی جوووووووووووووووون قربانی , elika_jon
  • پریسا  , parmida_p11
  • 256 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • داستان نو , dastanneno
  • شقایق های احساس , sherclub
  • گیلکان , gilakan
  • گفتمان فرهنگ و ادب , farhang_adab
  • وجدان بیدار , vojdane_bidar
  • تورک دیلی , tork12



تبلیغات

لینکستان

هنوز لینکی اضافه نکرده اید.
فرهنگ اصطلاحات عرفانی , erfan_dictionary
كلیاتی در باره عرفان و تصوف
بسم الله النور
 
كلیاتی در باره عرفان و تصوف
عرفان و تصوف
یكى از علومى كه در دامن فرهنگ اسلامى زاده شد و رشد یافت و تكامل پیدا كرد علم عرفان است.
درباره عرفان از دو جنبه مى‏توان بحث و تحقیق كرد: یكى از جنبه اجتماعى، و دیگر از جنبه فرهنگى.
عرفا با سایر طبقات فرهنگى اسلامى از قبیل مفسرین، محدثین، فقهاء، متكلمین، فلاسفه، ادبا، شعرا، یك تفاوت مهم دارند و آن اینكه علاوه بر اینكه یك طبقه فرهنگى هستند و علمى به نام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگى در میان آنها ظهور كردند و كتب مهمى تالیف كردند، یك فرقه اجتماعى در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتى مخصوص به خود، برخلاف سایر طبقات فرهنگى از قبیل فقهاء و حكماء و غیرهم كه صرفا طبقه فرهنگى هستند و یك فرقه مجزا از دیگران به شمار نمى‏روند.
اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگى یاد شوند با عنوان «عرفا» و هرگاه با عنوان اجتماعى شان یاد شوند غالبا با عنوان «متصوفه‏» یاد مى‏شوند.
عرفا و متصوفه هر چند یك انشعاب مذهبى در اسلام تلقى نمى‏شوند و خود نیز مدعى چنین انشعابى نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامى حضور دارند، در عین حال یك گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعى هستند. یك سلسله افكار و اندیشه ها و حتى آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر و صورت و سكونت در خانقاهها و غیره، به آنها به عنوان یك فرقه مخصوص مذهبى و اجتماعى رنگ مخصوص داده و مى‏دهد.
و البته همواره - خصوصا در میان شیعه - عرفائى بوده و هستند كه هیچ امتیاز ظاهرى با دیگران ندارند و در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوك عرفانى مى‏باشند. و در حقیقت عرفاى حقیقى این طبقه‏اند، نه گروههایى كه صدها آداب از خود اختراع كرده و بدعتها ایجاد كرده‏اند.
ما در این درسها كه درباره كلیات علوم اسلامى بحث مى‏كنیم، به جنبه اجتماعى و فرقه‏اى، و درحقیقت به جنبه «تصوف‏» عرفان كارى نداریم، فقط از جنبه فرهنگى وارد بحث مى‏شویم، یعنى به عرفان به عنوان یك علم و یك شاخه از شاخه‏هاى فرهنگ اسلامى نظر داریم نه به عنوان یك روش و طریقه كه فرقه‏اى اجتماعى پیرو آن هستند.
اگر بخواهیم از جنبه اجتماعى وارد بحث‏شویم ناچار باید این فرقه را از نظر علل و منشا و از نظر نقش مثبت‏یا منفى، مفید یا مضرى كه در جامعه اسلامى داشته است، فعل و انفعالهائى كه میان این فرقه و سایر فرق اسلامى رخ داده است، رنگى كه به معارف اسلامى داده است، تاثیرى كه در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار دهیم. ما فعلا به این مطالب كارى نداریم. بحث ما فقط درباره عرفان به عنوان یك علم و یك بخش فرهنگى است.
عرفان به عنوان یك دستگاه علمى و فرهنگى داراى دو بخش است: بخش عملى و بخش نظرى.
بخش عملى عبارت است از آن قسمت كه روابط و وظایف انسان با خودش و با جهان و با خدا بیان مى‏كند و توضیح مى‏دهد. عرفان در این بخش مانند اخلاق است، یعنى یك «علم‏» عملى است با تفاوتى كه بعدا بیان مى‏شود. این بخش از عرفان علم «سیر و سلوك‏» نامیده مى‏شود. در این بخش از عرفان توضیح داده مى‏شود كه «سالك‏» براى اینكه به قله منیع انسانیت، یعنى «توحید» برسد از كجا باید آغاز كند و چه منازل و مراحلى را باید به ترتیب طى كند و در منازل بین راه چه احوالى براى او رخ مى‏دهد و چه وارداتى بر او وارد مى‏شود. و البته همه این منازل و مراحل باید با اشراف و مراقبت‏یك انسان كامل و پخته كه قبلا این راه را طى كرده و از رسم و راه منزلها آگاه است صورت گیرد و اگر همت انسان كاملى بدرقه راه نباشد خطر گمراهى است.
عرفا از انسان كاملى كه ضرورتا باید همراه «نوسفران‏» باشد گاهى به «طایر قدسى‏» و گاهى به «خضر» تعبیر مى‏كنند:
همتم بدرقه راه كن اى «طایر قدس‏» كه دراز است ره مقصد و من «نوسفرم‏» ترك این مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى
البته توحید كه از نظر عارف، قله منیع انسانیت به شمار مى‏رود و آخرین مقصد سیر و سلوك عارف است، با توحید مردم عامى، و حتى با توحید فیلسوف، یعنى اینكه واجب الوجود یكى است نه بیشتر، از زمین تا آسمان متفاوت است.
توحید عارف، یعنى موجود حقیقى منحصر به خدا است، جز خدا هر چه هست «نمود»است نه «بود». توحید عارف یعنى «جز خدا هیچ نیست‏» توحید عارف، یعنى طى طریق كردن و رسیدن به مرحله جز خدا هیچ ندیدن.
این مرحله از توحید را مخالفان عرفا تایید نمى‏كنند و احیانا آن را كفر و الحاد مى‏خوانند ولى عرفا معتقدند كه توحید حقیقى همین است و سایر مراتب توحید خالى از شرك نیست. ازنظر عرفا رسیدن به این مرحله كار عقل و اندیشه نیست، كار دل و مجاهده و سیر و سلوك و تصفیه و تهذیب نفس است.
به هر حال این بخش از عرفان، بخش عملى عرفان است از این نظر مانند علم اخلاق است كه درباره «چه باید كرد»ها بحث مى‏كند با این تفاوت كه:
اولا عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مى‏كند و عمده نظرش درباره روابط انسان با خدا است و حال آنكه همه سیستمهاى اخلاقى ضرورتى نمى‏بینند كه درباره روابط انسان با خدا بحث كنند، فقط سیستمهاى اخلاقى مذهبى این جهت را مورد عنایت و توجه قرار مى‏دهند.
ثانیا سیر و سلوك عرفانى - همچنانكه از مفهوم این دو كلمه پیداست - پویا و متحرك است، برخلاف اخلاق كه ساكن است. یعنى در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدى و از منازل و مراحلى كه به ترتیب سالك باید طى كند تا به سرمنزل نهایى برسد.
از نظر عارف واقعا و بدون هیچ شائبه مجاز، براى انسان «صراط‏» وجود دارد و آن صراط را باید بپیماید و مرحله به مرحله و منزل به منزل طى نماید و رسیدن به منزل بعدى بدون گدز كردن از منزل قبلى ناممكن است.
لهذا از نظر عارف روح بشر مانند یك گیاه و یا یك كودك است و كمالش در نمو و رشدى است كه طبق نظام مخصوص باید صورت گیرد. ولى در اخلاق صرفا سخن از یك سلسله فضائل است از قبیل راستى، درستى، عدالت، عفت، احسان، انصاف، ایثار و غیره كه روح باید به آنها مزین و متجلى گردد. از نظر اخلاق، روح انسان مانند خانه‏اى است كه باید با یك سلسله زیورها و زینتها و نقاشیها مزین گردد بدون اینكه ترتیبى در كار باشد كه از كجا آغاز شود و به كجا انتها یابد؟ مثلا از سقف شروع شود یا از دیوارها و از كدام دیوار؟ از بالاى دیوار یا از پایین؟
در عرفان برعكس، عناصر اخلاقى مطرح مى‏شود اما به اصطلاح به صورت دیالتیكى،یعنى متحرك و پویا.
ثالثا عناصر روحى و اخلاقى محدود است به معانى و مفاهیمى كه غالبا آنها را مى‏شناسد، اما عناصر روحى عرغانى بسى وسیعتر و گسترده‏تر است. در سیر و سلوك عرفانى از یك سلسله احوال و واردات قلبى سخن مى‏رود كه منحصرا به یك «سالك راه‏» در خلال مجاهدات و طى طریقها دست مى‏دهد و مردم دیگر از این احوال و واردات بى‏خبرند.
بخش دیگر عرفان مربوط است به تفسیر هستى، یعنى تفسیر خدا و جهان و انسان.عرفان در این بخش مانند فلسفه است و مى‏خواهد هستى را تفسیر نماید، برخلاف بخش اول كه مانند اخلاق است و مى‏خواهد انسان را تغییر دهد همچنانكه در بخش اول، با اخلاق تفاوتهایى داشت، در این بخش با فلسفه تفاوتهایى دارد. در درس بعد این مطلب را توضیح خواهیم داد.
عرفان نظرى
اكنون باید به توضیح بخش دوم عرفان، یعنى عرفان نظرى بپردازیم. عرفان نظرى به تفسیر هستى مى‏پردازد، درباره خدا و جهان و انسان بحث مى‏نماید.
عرفان در این بخش خود مانند فلسفه الهى است كه در مقام تفسیر و توضیح هستى است و همچنانكه فلسفه الهى براى خود موضوع، و مسائل و مبادى معرفى مى‏نماید. ولى البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادى و اصول عقلى تكیه مى‏كند و عرفان مبادى و اصول به اصطلاح كشفى را مایه استدلال قرار مى‏دهد و آنگاه آنها را با زبان عقل توضیح مى‏دهد.
استدلالات عقلى فلسفى مانند مطالبى است كه به زبانى نوشته شده باشد و با همان زبان اصلى مطالعه شود، ولى استدلالات عرفانى مانند مطالبى است كه از زبان دیگر ترجمه شده باشد. یعنى عارف لااقل به ادعاى خودش آنچه را كه با دیده دل و با تمام وجود خود شهود كرده‏است با زبان عقل توضیح مى‏دهد.
تفسیر عرفان از هستى، و به عبارت دیگر: جهان بینى عرفانى هستى، با تفسیر فلسفه از هستى تفاوتهاى عمیقى دارد.
از نظر فیلسوف الهى، هم خدا اصالت دارد و هم غیر خدا، الا اینكه خدا واجب الوجود و قائم بالذات است و غیر خدا ممكن الوجود و قائم بالغیر و معلول واجب الوجود. ولى از نظر عارف، غیر خدا به عنوان اشیایى كه در برابر خدا قرار گرفته باشند، هر چند معلول او باشند، وجود ندارد، بلكه وجود خداوند همه اشیاء را در بر گرفته است، یعنى همه اشیاء، اسماء و صفات و شؤون و تجلیات خداوندند، نه امورى در برابر او.
نوع بینش فیلسوف با عارف متفاوت است. فیلسوف مى‏خواهد جهان را فهم كند، یعنى مى‏خواهد تصویرى صحیج و نسبتا جامع و كامل از جهان در ذهن خود داشته باشد. از نظر فیلسوف حد اعلاى كمال انسان به این است كه جهان را آنچنانكه هست با عقل خود دریابد به طورى كه جهان در وجود او وجود عقلانى بیابد و او جهانى شود عقلانى. لهذا در تعریف فلسفه گفته شده‏است:
«صیرورة الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینى‏» یعنى فیلسوفى عبارت است از اینكه انسان جهانى بشود عقلى شبیه جهان عینى.
ولى عارف به عقل و فهم كارى ندارد، عارف مى‏خواهد به كنه و حقیقت هستى كه خدا است برسد و متصل گردد و آن را شهود نماید.
از نظر عارف كمال انسان به این نیست كه صرفا در ذهن خود تصویرى از هستى داشته باشد، بلكه به این است كه با قدم سیر و سلوك، به اصلى كه از آنجا آمده است باز گردد و دورى و فاصله را با ذات حق از بین ببرد و در بساط قرب از خود فانى و به او باقى گردد.
ابزار كار فیلسوف، عقل و منطق و استدلال است، ولى ابزار كار عارف، دل و مجاهده و تصفیه و تهذیب و حركت و تكاپو در باطن است.
بعدا آنجا كه درباره جهان بینى عرفانى بحث‏خواهیم كرد، تفاوت آن با جهان بینى فلسفى روشن خواهد گشت.
عرفان و اسلام
عرفان، هم در بخش عملى و هم در بخش بصرى، با دین مقدس اسلام تماس و اصطكاك پیدا مى‏كند، زیرا اسلام مانند هر دین و مذهب دیگر و بیشتر از هر دین و مذهب دیگر روابط انسان را با خدا و جهان و خودش بیان كرده و هم به تفسیر و توضیح هستى پرداخته است.
قهرا اینجا این مساله طرح مى‏شود كه میان آنچه عرفان عرضه مى‏دارد با آنچه اسلام بیان كرده است چه نسبتى برقرار است؟
البته عرفاى اسلامى هرگز مدعى نیستند كه سخنى ماوراء اسلام دارند، و از چنین نسبتى سخت تبرى مى‏جویند. برعكس، آنها مدعى هستند كه حقایق اسلامى را بهتر از دیگران كشف كرده‏اند و مسلمان واقعى آنها مى‏باشند. عرفا چه در بخش عملى و چه در بخش نظرى همواره به كتاب و سنت و سیره نبوى و ائمه و اكابر صحابه استناد مى‏كنند. ولى دیگران درباره آنها نظریه‏هاى دیگرى دارند و ما به ترتیب آن نظریه‏ها را ذكر مى‏كنیم:
الف. نظریه گروهى از محدثان و فقهاء اسلامى. به عقیده این گروه، عرفا عملا پایبند به اسلام نیستند و استناد آنها به كتاب و سنت صرفا عوامفریبى و براى جلب قلوب مسلمانان است و عرفان اساسا ربطى به اسلام ندارد.
ب. نظریه گروهى ازمتجددان عصر حاضر. این گروه كه با اسلام میانه خوبى ندارند و از هر چیزى كه بوى «اباحیت‏» بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قیامى در گذشته علیه اسلام و مقررات اسلامى قلمداد كرد به شدت استقبال مى‏كنند، مانند گروه اول معتقدند كه عرفا عملا ایمان و اعتقادى به اسلام ندارند، بلكه عرفان به تصوف نهضتى بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضد اسلام و عرب، در زیر سرپوشى از معنویت.
این گروه با گروه اول در ضدیت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر دارند، و اختلاف نظرشان در این است كه گروه اول اسلام را تقدیس مى‏كنند و با تكیله به احساسات اسلامى توده مسلمان، عرفا را «هو» و تحقیر مى‏نمایند و مى‏خواهند به این وسیله عرفان را از صحنه معارف اسلامى خارج نمایند، ولى گروه دوم با تكیه به شخصیت عرفا - كه بعضى از آنها جهانى است - مى‏خواهند وسیله‏اى براى تبلیغ علیه اسلام بیابند و اسلام را «هو» كنند كه اندیشه‏هاى ظریف و بلند عرفانى در فرهنگ اسلامى با اسلام بیگانه است و این عناصر از خارج وارد این فرهنگ گشته است، اسلام و اندیشه‏هاى اسلامى در سطحى پایین‏تر از اینگونه اندیشه‏ها است.
این گروه مدعى هستند كه استناد عرفا به كتاب و سنت صرفا تقیه و از ترس عوام بوده است، مى‏خواسته‏اند به این وسیله جان خود را حفظ كنند.
ج. نظریه گروه بى‏طرفها. از نظر این گروه، در عرفان و تصوف خصوصا در عرفان عملى، و بالاخص آنجا كه جنبه فرقه‏اى پیدا مى‏كند بدعتها و انحرافات زیادى مى‏توان یافت كه با كتاب الله و با سنت معتبر وفق نمى‏دهد. ولى عرفا مانند سایر طرقات فرهنگى اسلامى و مانند غالب فرق اسلامى نسبت به اسلام نهایت‏خلوص نیت را داشته‏اند و هرگز نمى‏خواسته بر شد اسلام مطلبى گفته و آورده باشند. ممكن است اشتباهاتى داشته باشند همچنانكه سایر طبقات فرهنگى مثلا متكلمین، فلاسفه، مفسرین، فقهاء، اشتباهاتى داشته‏اند; ولى هرگز سوء نیتى نسبت به اسلام در كار نبوده است.
مساله ضدیت عرفا با اسلام از طرف افرادى طرح شده كه غرض خاص داشته‏اند یا با عرفان و یا با اسلام. اگر كسى بى‏طرفانه و بى‏غرضانه كتب عرفا را مطاله كند، به شرط آنكه با زبان و اصطلاحات آنها آشنا باشد، اشتباهات زیادى ممكن است بیابد ولى تردید هم نخواهد كرد كه آنها نسبت به اسلام صمیمیت و خلوص كامل داشته‏اند.
ما نظر سوم را ترجیح مى‏دهیم و معتقدیم عرفا سوء نیت نداشته‏اند، در عین حال لازم است افراد متخصص و وارد در عرفان و در معارف عمیق اسلامى بى‏طرفانه درباره مسائل عرفانى و انطباق آنها با اسلام بحث و تحقیق نمایند.
شریعت، طریقت، حقیقت
یكى از موارد اختلاف مهم میان عرفا و غیر عرفا، خصوصا فقهاء نظریه خاص عرفا درباره شریعت و طریقت و حقیقت است.
عرفا و فقها متفق القول‏اند كه شریعت، یعنى مقررات و احكام اسلامى مبنى بر یك سلسله حقایق و مصالح است. فقهاء معمولا این مصالح را به امورى تفسیر مى‏كنند كه انسان را به سعادت، یعنى حد اعلاى ممكن استفاده از مواهب مادى و معنوى مى‏رساند. ولى عرفا معتقدند كه همه راهها به خدا منتهى مى‏شود و همه مصالح و حقایق از نوع شرائط و امكانات و وسائل و موجباتى است كه انسان را به سوى خدا سوق مى‏دهد.
فقها همین قدر مى‏گویند: در زیر پرده شریعت (احكام و مقررات) یك سلسله مصالح نهفته است، و آن مصالح به منزله علل و روح شریعت به شمار مى‏روند. تنها وسیله نیل به آن مصالح عمل به شریعت است. اما عرفا معتقدند كه مصالح و حقایقى كه در تشریع احكام نهفته است از نوع منازل و مراحى است كه انسان را به مقام قرب الهى و وصول به حقیقت‏سوق مى‏دهد.
عرفا معتقدند كه باطن شریعت «راه‏» است و آن را «طریقت‏» مى‏خوانند، و پایان این راه «حقیقت‏» است‏یعنى توحید به معنیى كه قبلا به آن اشاره شد كه پس از فناء عارف از خود و انانیت‏خود دست مى‏دهد. این است كه عارف به سه چیز معتقد است: شریعت، طریقت، حقیقت، معتقد است كه شریعت وسیله یا پوسته‏اى است براى طریقت، و طریقت پوسته یا وسیله‏اى براى حقیقت.
فقهاء طرز تفكرشان درباره اسلام همان است كه در بخش درسهاى كلام شرح دادیم. معتقدند كه مقررات اسلامى در سه بخش خلاصه مى‏شود:
اول بخش اصول عقاید كه كلام عهده‏دار آن است. در مسائل مربوط به اصول عقاید لازم است انسان از راه عقل، ایمان و اعتقاد تزلزل ناپذیر داشته باشد.
دوم بخش اخلاق. در این بخش دستورهایى بیان شده است كه وظیفه انسان را از نظر فضائل و رذائل اخلاقى بیان مى‏كند و علم اخلاق عهده‏دار بیان آن است.
بخش سوم، بخش احكلم است كه مربوط به اعمال ورفتار خارجى انسان است و فقه عهده دار آن است.
این سه بخش از یكدیگر مجزا هستند. بخش عقائد مربوط است به عقل و فكر، بخش اخلاق مربوط است به نفس و ملكات و عادات نفسانى، بخش احكام مربوط اس به اعضاء و جوارح.
ولى عرفا در بخش عقائد، صرف اعتقاد ذهنى و عقلى را كافى نمى‏دانند، مدعى هستند كه به آنچه باید ایمان داشت و معتقد بود باید رسید و باید كارى كرد كه پرده‏ها از میان انسان و آن حقایق برداشته شود. و در بخش دوم همچنانكه قبلا اشاره شد، اخلاق را كه هم ساكن است و هم محدود كافى نمى‏دانند، به جاى اخلاق علمى و فلسفى، سیر و سلوك عرفانى را كه تركیب خاص دارد پیشنهاد مى‏كنند. و در بخش سوم ایراد و اعتراضى ندارند، فقط در موارد خاصى سخنانى دارند كه احیانا ممكن است بر ضد مقررات فقهى تلقى شود.
عرفا از این سه بخش به «شریعت و طریقت و حقیقت‏» تعبیر مى‏كنند و معتقدند كه همانگونه كه انسان واقعا سه بخش مجزا نیست، یعنى بدن و نفس و عقل از یكدیگر مجزا نیستند، بلكه در عین اختلاف با یكدیگر متهد اند و نسبت آنان با یكدیگر نسبت ظاهر و باطن است، شریعت و طریقت و حقیقت نیز این چنین‏اند، یعنى یكى ظاهر است و دیگرى باطن و سومى باطن باطن; با این تفاوت كه عرفا مراتب وجود انسان را بیش از سه مرتبه و سه مرحله مى‏دانند، یعنى به مراحل و مراتبى مارواء عقل نیز معتقدند و ان‏شاء الله بعدا توضیح خواهیم داد.
مایه‏هاى عرفان اسلامى
براى شناخت عر علمى، توجه به تاریخ آن علم و تحولات مربوط به آن، آشنائى با شخصیتهایى كه حامل و وارث آن علم یا مبتكر در آن علم بوده‏اند، و همچنین آشنایى با كتب اساسى آن علم لازم و ضرورى است. ما دراین درس و درس چهارم به این مسائل مى‏پردازیم.
اولین مساله‏اى كه اینجا باید طرح شود این است كه آیا عرفان اسلامى از قبیل فقه و اصول و تفسیر و حدیث است؟ یعنى از علومى است كه مسلمین مایه‏ها و ماده‏هاى اصلى را از اسلام گرفته‏اند و براى آنها قواعد و ضوابط و اصول كشف كرده‏اند و یا از قبیل طب و ریاضیات است كه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است و در دامن تمدن و فرهنگ اسلامى وسیله مسلمین رشد و تكامل یافته است و یا شق سومى در كار است؟
عرفا، خود شق اول را اختیار مى‏كنند و به هیچ وجه حاضر نیستند شق دیگرى را انتخاب كنند. بعضى از مستشرقین اصرار داشته و دارند كه عرفان و اندیشه‏هاى لطیف و دقیق عرفانى همه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است. گاهى براى آن ریشه مسیحى قائل مى‏شوند و مى‏گویند افكار عارفانه نتیجه ارتباط مسلمین با راهبان مسیحى است، و گاهى آن را عكس‏العمل ایرانیها علیه اسلام و عرب مى‏خوانند، و گاهى آن را دربست محصول فلسفه نو افلاطونى كه خود محصول تركیب افكار ارسطو و افلاطون و فیثاغورس و گنوسیهاى اسكندریه و آراء و عقائد یهود و مسیحیان بوده است معرفى مى‏كنند، و گاهى آن را ناشى از افكار بودائى مى‏دانند; همچنانكه مخالفان عرفا در جهان اسلام نیز كوشش داشته و دارند كه عرفان و تصوف را یكسره با اسلام بیگانه بخوانند و براى آن ریشه غیر اسلامى قائل گردند.
نظریه سوم این است كه عرفان مایه‏هاى اول خود را - چه در مورد عرفان عملى و چه در مورد عرفان نظرى - از خود اسلام گرفته است و براى این مایه‏ها و قواعد و ضوابط و اصولى بیان كرده است و تحت تاثیر جریانات خارج نیز - خصوصا اندیشه كلامى و فلسفى و بالاخص اندیشه‏هاى فلسفى اشراقى - قرار گرفته است. اما اینكه عرفا چه اندازه توانسته‏اند قواعد و ضوابط صحیح براى مایه‏هاى اولى اسلامى بیان كنند؟ آیا موفقیتشان در این جهت به اندازه فقها بوده است‏یا نه؟ و چه اندازه مقید بوده‏اند كه از اصول واقعى اسلام منحرف نشوند؟ و همچنین آیا جریانات خارجى چه اندازه روى عرفان اسلامى تاثیر داشته است؟ آیا عرفان اسلامى آنها را در خود جذب كرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسیر خود از آنها استفاده كرده است، و یا برعكس، موج آن جریانات، عرفان اسلامى را در جهت مسیر خود انداخته است؟ اینها همه مطالبى است كه جداگانه باید مورد بحث و دقت قرار گیرد. آنچه مسلم است این است كه عرفان اسلامى سرمایه اصلى خود را از اسلام گرفته است و بس.
طرفداران نظریه اول - و كم و بیش طرفداران نظریه دوم - مدعى هستند كه اسلام دینى ساده و بى‏تكلف و عمومى فهم و خالى از هرگونه رمز ومطالب غامض و غیر مفهوم و یا صعب الفهم است. اساس اعتقادى اسلام عبارت است از توحید توحید اسلام یعنى اساس اعتقادى اسلام یعنى همچنانكه مثلا خانه، سازنده‏اى دارد متغایر و متمایز از خود، جهان نیز سازنده‏اى دارد جدا و منفصل از خود. اساس رابطه انسان با متاعهاى جهان از نظر اسلام زهد است. زهد یعنى اعراض از متاعهاى فانى دنیا براى وصول به نعیم جاویدان آخرت. از اینها كه بگذریم به یك سلسله مقررات ساده عملى مى‏رسیم كه فقه متكفل آنها است.
از نظر این گروه، آنچه عرفان به نام توحید گفته‏اند مطلبى است وراء توحید اسلامى. زیرا توحید عرفانى عبارت است از وحدت وجود و اینكه جز خدا و شؤون و اسماء و صفات و تجلیات او چیزى وجود ندارد. سیر و سلوك عرفانى نیز وراء زهد اسلامى است زیرا در سیر و سلوك یك سلسله معانى و مفاهیم طرح مى‏شود از قبیل عشق و محبت‏خدا، فناء در خدا، تجلى خدا بر قلب عارف كه در زهد اسلامى مطرح نیست. طریقت عرفانى نیز امرى است وراء شریعت اسلامى، زیرا در آداب طریقت مسائلى طرح مى‏شود كه فقه از آنها بى‏خبر است.
از نظر این گروه، نیكان صحابه رسول اكرم كه عرفا و متصوفه خود را به آنها منتسب مى‏كنند و آنها را پیشرو خود مى‏دانند زاهدانى بیش نبوده‏اند، روح آنها از سیر و سلوك عرفانى و از توحید عرفانى بى‏خبر بوده است. آنها مردمى بوده‏اند معرض از متاع دنیا و متوجه به عالم آخرت، اصل حاكم بر روح آنها خوف بوده و رجاء خوف از عذاب دوزخ و رجاء به ثوابهاى بهشتى، همین و بس.
حقیقت این است كه نظریه این گروه به هیچ وجه قابل تایید نیست. مایه‏هاى اولى اسلامى بسى غنى‏تر است از آنچه این گروه به جهل و یا به عمد فرض كرده‏اند. نه توحید اسلامى به آن سادگى و بى‏محتوائى است كه اینها فرض كرده‏اند و نه معنویت انسان در اسلام منحصر به زهد خشك است و نه نیكان صحابه رسول اكرم آنچنان بوده‏اند كه توصیف شد و نه آداب اسلامى محدود است به اعمال جوارح و اعضاء.
ما در این درس اجمالا در حدى كه روشن شود كه تعلیمات اصلى اسلام مى‏توانسته است الهام بخش یك سلسله معارف عمیق در مورد عرفان نظرى و عملى بوده باشد مطالبى مى‏آوریم. اما اینكه عرفاى اسلامى چه قدر از این تعلیمات به طور صحیح استفاده كرده‏اند و چه قدر منحرف شده‏اند، مطلبى است كه در این بحثها كوتاه و مختصر نمى‏توان وارد شد.
قرآن كریم در باب توحید، هرگز خدا و خلقت را به سازنده خانه و خانه قیاس نمى‏كند. قرآن خدا را خالف و آفریننده جهان معرفى مى‏كند و درهمان حال مى‏گوید ذات مقدس او در همه جا و با همه چیز هست:
اینما تولوا فثم وجه الله. (1)
به هر طرف رو كنید چهره خدا آنجاست.
و نحن اقرب الیه منكم (2)
از شما به او [یعنى میت] نزدیكتریم.
هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن (3)
اول همه اشیاء او است و آخر همه او است (از او آغاز یافته‏اند و به او پایان مى‏یابند.) ظاهر و هویدا او است و در همان حال باطن و ناپیدا هم او است.
و آیاتى دیگر از این قبیل.
بدیهى است كه اینگونه آیات افكار و اندیشه‏ها را به سوى توحیدى برتر و عالیتر از توحید عوام مى‏خوانده است. در حدیث كافى آمده است كه خداوند مى‏دانست كه در آخر الزمان مردمانى متعمق در توحید ظهور مى‏كنند. لهذا آیات اول سوره حدید و سوره «قل هو الله احد» را نازل فرمود.
در مورد سیر و سلوك و طى مراحل قرب حق تا آخرین منازل، كافى است كه برخى آیات مربوط به «لقاء الله‏» و آیات مربوط به «رضوان الله‏» و آیات مربوط به وحى و الهام و مكالمه ملائكه با غیر پیغمبران - مثلا حضرت مریم - و مخصوصا آیات معراج رسول اكرم را مورد نظر قرار دهیم.
در قرآن سخن از نفس اماره، نفس لوامه نفس مطمئنه آمده است، سخن از علم افاضى و لدنى و هدایتهاى محصول مجاهده آمده است: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا (4) در قرآن از تزكیه نفس به عنوان یگانه موجب فلاح و رستگارى یاد شده است: قد افلح من زكیها و قد خاب من دسیها (5) در قرآن مكرر از حب الهى ما فوق همه محبتها و علقه‏هاى انسانى یاد شده است. قرآن از تسبیح و تحمید تمام ذرات جهان سخن گفته است و به تعبیرى از آن یاد كرده كه مفهومش این است كه اگر شما انسانها «تفقه‏» خود را كامل كنید آن تسبیحها و تحمیدها را درك مى‏كنید. علاوه قرآن در مورد سرشت انسان مساله نفخه الهى را مطرح كرده است.
اینها و غیر اینها كافى بوده كه الهامبخش معنویتى عظیم و گسترده در مورد خدا و جهان و انسان، و بالاخص در مورد روابط انسان و خدا بشود.
همچنانكه اشاره شد. سخن در این نیست كه عرفاى مسلمین از این سرمایه‏ها چگونه بهره‏بردارى كرده‏اند، درست‏یا نادرست؟ سخن درباره اظهار نظرهاى مغرضانه گروهى غربى و غربزده است كه مى‏خواهند اسلام را از نظر معنویت، بى‏محتوا معرفى نمایند. سخن درباره سرمایه عظیمى درمتن اسلام است كه مى‏توانسته الهام بخش خوبى در جهان اسلام باشد. فرضا عرفاى مصطلح نتوانسته باشند استفاده صحیح كرده باشند، افراد دیگرى كهبه این نام مشهور نیستند،استفاده كرده‏اند.
به علاوه روایات و خطب و ادعیه و احتجاجات اسلامى و تراجم احوال اكابر تربیت‏شدگان اسلام نشان مى‏دهد كه آنچه در صدر اسلام بوده است صرفا زهد خشك و عبادت به امید اجر و پاداش نبوده است.
در روایات و خطب و ادعیه و احتجاجات، معانى بسیار بلندى مطرح است. تراجم احوال شخصیتهاى صدر اول اسلام از یك سلسله هیجانات و واردات روحى و روشن بینى‏هاى قلبى و سوزها و گدازها و عشقهاى معنوى حكایت مى‏كند. ما اكنون یكى از آنها را ذكر مى‏كنیم.
در كافى مى‏نویسد: رسول خدا روزى پس از اداء نماز صبح چشمش افتاد به جوانى رنگ پریده كه چشمانش در كاسه سرش فرو رفته و تنش نحیف شده بود، درحالى كه خود از خود بى‏خود بود و تعادل خود را نمى‏توانست‏حفظ كند. پرسید: كیف اصبحت؟ حالت چگونه است؟ گفت: «اصبحت موقنا» در حال یقین بسر مى‏بردم. فرمود: علامت‏یقینت چیست؟ عرض كرد: یقین من است كه مرا در اندوه فرو برده و شبهاى مرا بیدار (درشب زنده‏دارى) و روزهاى مرا تشنه (در حال روزه) قرار داده است و مرا از دنیا و مافیها جدا ساخته تا آنجا كه گوئى عرش پروردگارم را مى‏بینم كه براى رسیدن به حساب مردم نصب شده است و مردم همه محشور شده‏اند و من در میان آنها هستم، گوئى هم اكنون اهل بهشت را در بهشت، متنعم و اهل دوزخ را در دوزخ، معذب مى‏بینیم، گوئى هم اكنون با این گوشها آواز حركت آتش جهنم را مى‏شنوم.
رسول اكرم به اصحاب خود رو كرد و فرمود:این شخصیت بنده‏اى است كه خداوند قلب او را به نور ایمان منور گردانید است. آنگاه به جوان فرمود: حالت‏خود را حفظ كن كه از تو سلب نشود.
جوان گفت: دعا كن خداوند مرا شهادت روزى فرماید. طولى نكشید كه غزوه‏اى پیش آمد و جوان شركت كرد و شهید شد.
زندگى و حالات و كلمات و مناجاتهاى رسول اكرم سرشار از شور و هیجان معنوى و الهى و مملو از اشارات عرفانى است. دعاهاى رسول اكرم فراوان مورد استشهاد و استناد قرار گرفته است.
امیرالمؤمنین على علیه السلام كه اكثریت قریب به اتفاق اهل عرفان و تصوف سلسله‏هاى خود را به ایشان مى‏رسانند، كلماتش الهام بخش معنویت و معرفت است. ما به دو قسمت كه در نهج البلاغه مسطور است اشاره مى‏كنیم.
در خطبه 220 مى‏فرماید:
ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح الله عزت آلاؤه فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم.
همانا خداوند متعال یاد خود را مایه صفا و جلاى دلها قرار داده است. بدین وسیله پس از سنگینى، شنوا و پس از شبكورى، بینا و پس از سركشى مطیع مى‏گرداند.همواره در هر زمان و در دوره فترتها خدا را مردانى بوده است كه در اندیشه‏هاى آنها با آنها راز مى‏گفته است و در خردشان با آنها سخن مى‏گفته است.
درخطبه 218 درباره اهل الله مى‏فرماید:
قد احیى عقله و امات نفسه حتى دق جلیله و لطف غلیظه و برق له لامع كثیر البرق فابان له الطریق و سلك به السبیل و تدافعته الابواب الى باب السلامة و دار الاقامة و ثبتت رجاله بطمانینة بدنه فى قرار الامن و الراحة بما استعمل قلبه و ارضى ربه.
خرد خویش را زنده ساخته و نفس خویش را میرانده است، تا در وجودش درشتها نازك، و غلیظها لطیف گشته است و نورى درخشان در قلبش مانند برق جهیده است. آن نور راهش را آشكار و او را سالك راه ساخته است و درها یكى پس از دیگرى او را به پیش رانده است تا آخرین در كه آنجا سلامت است و آخرین منزل كه بار انداز اقامت است. آنجا قرارگاه امن و راحت است. پاهایش همراه با آرامش بدنش استوار است. همه اینها به موجب این است كه قلب خود را به كار گرفته و پروردگار خویش را راضى ساخته است.
دعاهاى اسلامى، مخصوصا دعاهاى شیعى گنجینه‏اى از معارف است، از قبیل دعاى كمیل، دعاى ابوحمزه، مناجات شعبانیه، دعاهاى صحیفه سجادیه. عالیترین اندیشه‏هاى معنوى در این دعاها است.
آیا با وجود اینهمه منابع جاى این هست كه ما در جستجوى یك منبع خارجى باشیم؟!
نظیر این جریان را ما در موضوع حركت اجتماعى منتقدانه و معترضانه ابوذر غفارى نسبت به جباران زمان خودش مى‏بینیم. ابوذر نسبت به تبعیضها و حیف و میلها و ظلم و جورها و بیدادگریهاى زمان سخت معترض بود تا آنجا كه تبعیدها كشید و رنجهاى جانكاه متحمل و آخرالامر در تبعیدگاه و در تنهائى و غربت از دنیا رفت.
گروهى از مستشرقین این پرسش را طرح كرده‏اند كه محرك ابوذر كى بوده است؟ این گروه در پى جستجوى عاملى از خارج دنیاى اسلام براى تحریك ابوذر هستند. جرج جرداق مسیحى در كتاب «الامام على صوت العدالة الانسانیة‏» مى‏گوید: من تعجب مى‏كنم از این اشخاص. درست مثل این است كه شخصى را در كنار رودخانه یا لب دریا ببینیم و آنگاه بیندیشیم كه این شخص ظرف خویش را از كدام بركه پر كرده است، در جستجوى بركه‏اى براى توجیه ظرف آب او باشیم و رودخانه یا دریا را ندیده بگیریم! ابوذر جز اسلام از كدام منبع دیگرى مى‏توانسته است الهام بگیرد؟! كدام منبع به قدر اسلام مى‏توان الهام بخش ابوذرها براى قیام در برابر جبارهایى مانند معاویه باشد؟!
عین آن جریان را در موضوع عرفان مى‏بینیم. مستشرقین در جستجوى منبعى غیر از اسلام هستند كه الهام بخش معنویتهاى عرفانى باشد و این دریاى عظیم را نادیده مى‏گیرند. آیا مى‏توانیم همه این منابع را اعم از قرآن و حدیث و خطبه و احتجاج و دعا و سیره انكار كنیم براى آنكه فرضیه بعضى از مستشرقین و دنباله روى‏هاى شرقى آنها را درست درآید؟! خوشبختانه اخیرا افرادى مانند نیكولسون انگلیسى و ماسینیون فرانسوى كه مطالعات وسیعى در عرفان اسلامى دارند و مورد قبول همه هستند صریحا اعتراف دارند كه منبع اصلى عرفان اسلامى قرآن و سنت است.
با نقل جمله‏هائى از نیكولسون این درس را پایان مى‏دهیم وى مى‏گوید:
«در قرآن مى‏بینیم كه مى‏گوید: «خدا نور آسمانها و زمین است (6) او اولین و آخرین مى‏باشد (7) هیچ خدائى به غیر او نیست (8) همه چیز به غیر او نابود مى‏شود (9) من در انسان از روح خود دمیدم (10 ما انسان را آفریدیم و مى‏دانیم روحش با او چه مى‏گوید، زیرا ما از رگ گردن به او نزدیكتریم (11) به هر كجا رو كنید همانجا خدا است (12) به هر كس خدا روشنى ندهد او به كلى نور نخواهد داشت. (13) محققا ریشه و تخم تصوف در این آیات است و براى صوفیان اولى، قرآن نه فقط كلمات خدا بود، بلكه وسیله تقرب به او نیز محسوب مى‏شد. به وسیله عبادت و تعمق در قسمتهاى مختلفه قرآن،مخصوصا آیات مرموزى كه مربوط به عروج «معراج‏» است متصوفه سعى مى‏كنند حالت صوفیانه پیغبمر را در خود ایجاد نمایند. (14)
و هم او مى‏گوید:
«اصول وحدت در تصوف، بیش از همه جا در قرآن ذكر شده، و همچنین پیغمبر مى‏گوید كه خداوند مى‏فرماید: «چون بنده من در اثر عبادت و اعمال نیك دیگر به من نزدیك شود من او را دوست‏خواهم داشت، بالنتیجه من گوش او هستم به طورى كه او به توسط من مى‏شنود، و چشم او هستم به طورى كه او به توسط من مى‏بیند، و زبان و دست او هستم به طورى كه او به توسط من مى‏گوید و مى‏گیرد.» (15)
همچنان كه مكرر گفته‏ایم، سخن در این نیست كه آیا عرفاء و متصوفه توانسته‏اند درست الهام بگیرند یا نه؟ سخن در این است كه منشا این الهام‏گیریها منابع خارجى است‏یا خود متون اسلامى؟
پى‏نوشتها
1- سوره بقره، آیه 115.
2- سوره واقعه، آیه 85.
3- سوره حدید، آیه 3.
4- سوره عنكبوت، آیه 69.
5- سوره شمس، آیات 9 و 10.
6- الله نور السموات و الارض.
7- هو الاول و آلآخر.
8- لا اله الا هو.
9- كل من علیها فان.
10- و نفحت فیه من روحى.
11- و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید.
12- اینما تولو افثم وجه الله.
13- و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور.
14- كتاب میراث اسلام مجموعه‏اى از مستشرقین درباره اسلام، صفحه 84.
15- ترجمه این حدیث قدسى: لا یزال العبد یتقرب الى بالنوافل حتى اذا احبته فاذا احببته كنت‏سمعه الذى یسمعه به و بصره الذى یبصر به و لسانه الذى ینطق به و یده الذى یبطش بها.
 
                                                                          الله(هو الحق)
ادامه
99
    فرهنگ اصطلاحات عرفانی , erfan_dictionary
    با کلام علی



    آنچـه‌ میخوانید وصیت‌ امام‌ علی‌ (ع)بـه‌ فرزندش‌ امام‌ حسن‌(ع)است‌ كـه‌ پـس‌ از بـازگشـت‌ از صفـیـن‌ در قـریـه‌ "حـاضـریـن‌" نـوشـت‌. وصیتی‌ و سفارشی‌ كـه‌ بـه‌ همـه‌ فرزندان‌ اسلام‌ وعموم‌ مومنـان‌ است‌.

    " فرزندم‌ این‌ نامـه‌از پدریست‌ كـه‌ گرمی‌ آفتـاب‌ زندگیش‌ بـه‌ سردی‌ و غروب‌ مینشیند.معترف‌ به‌ مصائب‌ توانسوز روزگار است‌ و سال‌ و ماه‌ و ساعات‌ از او روی‌ برتافته‌اند،و هر دم‌ بمرگ‌ نزدیك‌ میشود. پدری‌ كه‌ بـه‌ پیشامدهـای‌ این‌ این‌ جهـان‌ نـاپـایدار و بی‌ مقدار ،سر فرود آورده‌ و در خـانـه‌ مردگـان‌ سكنی‌ خـواهد گزیدو فردا بعزم‌ سفـری جاودانه‌ از این‌ گیتی‌ كوچ‌ خواهد كرد. چنین‌ پدری‌ بـه‌ فـرزند جـوانش‌ ـ كـه‌ آرزومند چیزی‌ است‌ كه‌ آنـرا نمیـابد ـ سخن‌ میگـوید فـرزندی‌ كـه‌ ـ بهـر حـال‌ مـانند تمـام‌ موجودات‌ ـ هلاك‌ خواهد شد وآماج‌ تیرهای‌ بلا و هدف‌ درد ها ورنجهـا و گروگان‌ مصائب‌ سخت‌ روزگـار غدار است‌.موجودی‌ كـه‌ خدنگهـای‌ زهرآگین‌ و تلخ‌ را نشانـه‌ است‌ و بـه‌ اضط‌رار اسیر چنین‌ ناگواریهـای نـاپـایدار است‌.سـوداگر سرای‌ فریب‌ و فسـاد و وامدار مـرگهـا و نابودی‌ ها،هم‌ پیمان‌ و آمیخته‌ با غمها و قرین‌ و جلیس‌ با محنتها نـشــانــه‌ و هـدف‌ افـتهــا و شهـیـد هــوی‌ و هــوس‌ دیگـران‌ و سرانجام‌...جانشین‌ مردگان‌ است‌.

    اینك‌ پس‌ از ثنا و ستایش‌ پـاك‌ آفریدگـار و درود فراوان‌ بر رسول‌ خدا، پسرم‌ تو بدان‌: من‌ آن‌ هنگام‌ در چیزی‌ كه‌ برایم‌ اشكار گردیده مینگرم‌ .چـون‌ میبینم‌ جهـان‌ از من‌ روی‌ میگیرد و روزگـار بـا من‌ به سركشی‌ میگراید و آخرت‌ از من‌ استقبال‌ میكند،احساس‌ میكنم‌ كه‌ هر چیز دیگر از یادم‌ میرود و جز بكار خویش‌ بچیزی‌ رغبت‌ ندارم‌. امّا لحظ‌ـه‌ ای‌ كـه‌ فـارغ‌ از دیگران‌ غم‌ خویش‌ میخورم‌ و هوس‌ مرا آسوده‌ میگذارد حقیقت‌ در برابرم‌ رخ‌ مینمـاید و جلـوه‌ گـر میشـود. چنین‌ كیفیتی‌ است‌ كه‌ مرا بكوشش‌ و تلاش‌ وامیدارد،كـه‌ بی‌ تردید بازیچـه‌ نیست‌ و از آمیختگی‌ بدروغ‌ و ریا، فرسنگها بدور است‌.  نیك‌ كه‌ مینگرم‌ تو را جزیی‌ از خود مـیابم‌ـ نـه‌ خط‌اگفتم‌ ـ بلكـه‌ تو همـه‌ وجود منی‌ و چنان‌ آمیختـه‌ با منی‌ كـه‌ اگر چیزی‌ بتو روی‌ آورد،درست‌ مانند انست‌ كـه‌ بمن‌ روی‌ آورده‌ است‌.از اینرو اگر مرگ‌ تو را فراگیرد، چنان‌ است‌ كـه‌ مرا گرفتـه‌ . بدین‌ سبب‌ كار تو مرا در اندوه‌ افكنده‌،بدانگونـه‌ كـه‌ كـار خودم‌ مرا بـه‌ غم‌ و افسـوس‌ میكشاند.بنابراین‌ وصیت‌ خویش‌ را بر تو نوشتم‌ در حـالی‌ كـه‌ خواه‌ برای‌ تو بمـانم‌ یـا بمیرم‌ از اجرای‌ آن‌ بدست‌ تو دل‌ قـوی‌ دارم‌ و مط‌مئن‌ هستم‌.

    پسـرم‌ تـو را بپـرهیـزگـاری‌ و تـرس‌ از عقـوبت‌ خدا و متـابعت‌ و فرمـانبرداری‌ از آفریدگـار وصیت‌ وسفـارش‌ میكنم‌ . ویرانـه‌ دل‌ را بنور تابناكش‌ آباد گردان‌، در رشته‌ مهر با او ببندگی‌ و دلسپاری‌ چنگ‌ بـزن‌.زیـرا هیچ‌ رشتـه‌ و پیـوندی‌ استـوار تـر ازپیـوستگی‌ و همبستگی‌ با ذات‌ لایزال‌ كردگار متعال‌ نیست‌.
    دل‌ بـه‌ حكمت‌ و مـوعظ‌ت‌ شـاد وپـاك‌ بگردان‌ وبـا یـاد مرگ‌ در زهد وپارسایی‌ بكوش‌و نرم‌ رفتار ونیك‌ گفتار باش‌ .پیوسته‌ بیقین‌ ایمان‌ خویش‌ را قوی‌ كن‌ و تقدیر مرگ‌ را بخود بقبولان‌ و نفس‌ خـود را بـه‌ اعتراف‌ در ناپایداری‌ دنیا وادار سـاز.آلام‌ و آزار و مصـائب‌ سخت روزگار را بـه‌ او بنمـایـان‌ ،و زشتی‌ دهر و نـا ملایمـات‌ روزهـا را نكـتــه‌ بــه‌ نكـتــه‌ بـرایـش‌ بـرخـوان‌ و اورا بـتـرسـان‌ .
    با دفتر زندگی‌ گذشتگان‌ اورا آشنـا سـاز و حوادث‌ و رویدادهـایی‌ را كـه‌ بر آنهـا گذشتـه‌ است‌ برای‌ او بـاز گو. نفس‌ خـویش‌ را در بارگاه‌ های‌ ویران‌ سفر ده‌ و بگذار آثـار آنهمـه‌ قدرت‌ و عظ‌مت‌ را نیك‌ بنگرد ودریابد كـه‌ از كجا تـا بكجـا رسیده‌اند و چگونـه‌ از دوستان‌ جدا شده‌ اند ودر سراهای‌ تنگ‌ و تـاریك‌ مـانده‌اند.در این‌ موقع‌ بخویش‌ فكر كن‌ كـه‌ دیر یا زود تو نیز همچون‌ یكی‌ از تن‌ های‌ تنهای‌ آنها خواهی‌ بود.
    " پسر, خانـه‌ ایمان‌ و آرامگاه‌ خویش‌ سامان‌ ده‌ و جهان‌ جـاودان‌ را بسرای‌ نـا پـایدار مفروش‌. سخنی‌ كـه‌ نیك‌ نمیدانی‌ مگو و پیرامون آنچـه‌ مـربـوط‌ بتـو نـیست‌ گفتگـو مكـن‌. در هـر راهـی‌ كـه‌ گـام‌ مـینهی‌ ، مبـادا به گمـراهی‌ بـرسی‌.زیـرا در گمـراهی‌ و سـرگـردانی‌ خویشتن‌ داری‌ بسی‌ بهتر از انجام‌ كاری‌ است‌ كه‌ سرانجامش‌ هراس‌ است‌ و نگونباری‌. مروج‌ نیكوكاری‌ باش‌ تـا خود از نیكو كـاران‌ گردی‌ . پیوستـه‌ با دست‌ و زبان‌ نیكان‌ رابـه‌ كـارهـای‌ پسندیده‌ تشویق‌ كن‌ و از كردار نكوهیده‌ باز دار، وهر چند كـه‌ میتوانی‌، با بدكـاران‌ و پلید فكران‌ میامیز واز آنها دوری‌ گزین‌.  در راه‌ خدا جهاد كن‌ چنان‌ جنگ‌ وجهادی‌ كه‌ شایسته‌ قدر اوست‌.هر جا ودر هر موقعیتی‌ هر چند كه‌ سختی‌ كشی‌ و به رنج‌ افتی، برای‌ حق‌ و عدالت‌ قیـام‌ كن‌.در كـار دین‌ پیوستـه‌ دانشجو بـاش‌ و خـویشتن‌ را بناملایمات‌ عادت‌ ده‌. صبور بودن‌ در راه‌ حق‌،نیكخویی‌ است‌.  در همـه‌ كارهـا بكردگـار خویش‌ توكل‌ كن‌ زیرا تو بـه‌ پنـاهگـاهی‌ استوار و نیرومند روی‌ آورده‌ای‌. آنگاه‌ كـه‌ دست‌ نیـاز بسوی‌ خدای‌ آوری‌، با همـه‌ دل‌ و جان‌ نیازمند باش‌. زیرا وجود و كرم‌ تنها از خداست‌. در كارها بسیـار از او ط‌لب‌ خیر و نیكی‌ كن‌، و در وصیت‌ و سفارش‌ من‌ اندیشه‌ بكار بند وچیزی‌ را از یاد مبر. زیرا نیكوترین‌ گفتار سخنی‌است‌ كـه‌ شنونده‌ را سودی‌ سرشار و بهره‌ای‌ بیشمار بخشد, سخن‌ پاك‌ و نیك‌ آن‌ نیست‌ كـه‌ بهره‌ای‌ نرسـاند و آموختن‌ دانشی‌ كـه‌ پسندیده‌ نیست‌ بی‌ تـردید علم‌ و عملش‌ هم‌ سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم‌! به خود مینگرم‌ كه‌ خرد سالی‌ و جوانی‌ بـه‌ پیری‌ و سالخوردگی‌ رسـانیده‌ام‌ و سستی‌ و نـاتوانی‌ در وجودم‌ خـانـه‌ كرده‌، از اینرو در وصیت‌ بتو شتافتم‌. دیدم‌ در آن‌ حكمت‌ و عبرتی‌ است‌. بیم‌ داشتم‌ كه‌ مبادا مرگم‌ فرا رسد، و آنچه‌ در خاط‌رم‌ میگذرد بتو نرسانده‌ باشم‌ و یا همانگونه‌ كه‌ تنم‌ را ضعف‌ و سستی‌ فرا میگیرد، اندیشـه‌ام‌ نیز سستی‌ پذیرد و سخنان‌ بسیاری‌ ناگفتـه‌ ماند.ترسیدم‌ كـه‌ مبادا پیش‌ از آنكـه‌ وصـایـایم‌ را بشنوی‌ هـوس‌ بر تـو چیره‌ گردد و فتنـه‌ و آشوبهـای‌ دنیـا همچـون‌ اشتری‌ مست‌ و سركش‌، تـو را بعصیـان‌ كشد.
    دل‌ جوان‌ همچون‌ زمین‌ بكر و خاك‌ پاك‌ است‌. هر دانـه‌ ای‌ كـه‌ در آن‌ افتد نشو و نما یابد. از اینرو پیش‌ از آنكـه‌ خاك‌ دلت‌ ناپـاك‌ و سخت‌ شـود، و عقل‌ و خردت‌ اسیـر هـوس‌ گـردد در تـربیتت‌ كـوشیدم‌. من‌ با دانش‌ خویش‌ بسوی‌ تو شتافتم‌ تا اینكه‌ تو نیز در درك‌ حقایق‌ بشتابی‌ و درست‌ بدانسان‌ كـه‌ آزمودگان‌ و تجربـه‌ دیدگـان‌ ، كیفیت‌ كار خود را میشناسند، تو نیز بكـار خویش‌ آگـاه‌ گردی‌. اگر چنین‌ كنی‌ ، بی‌ نیاز از رنج‌ و معاف‌ از آزمون‌ و تجربه‌ خواهی‌ شد. آنچه‌ ما از دانش‌ و معرفت‌ و ایمـان‌ كسب‌ نموده‌ایم‌ تو نیز همـانهـا را بدست‌ آر چـه‌ بسیار چیزهایی‌ كـه‌ بر مـا پوشیده‌ بود بر تو عیـان‌ گردد. " فـرزنـدم‌! اگـر چـه‌ عـمـر من‌ هـمچـون‌ كسـانی‌ كـه‌ پـیش‌ از مـن‌ بـودند درازنبود، اما با همـان‌ مهلت‌ كوتـاه‌، بدیده‌ كـاوشگری‌ در كارشان‌ نگریستم‌ و در چندو چون‌ كار و اخبار و سرگذشت‌ زندگیشـان‌ اندیشه‌ كردم‌ و در احوال‌ و اوضاع‌ بازماندگانشان‌، مط‌العـه‌ نمودم‌ و چنان‌ در این‌ بحر مستغرق‌ بودم‌ كه‌ دریافتم‌ خودم‌ هم‌ یكی‌ از آنها هستم‌ بلكـه‌ ـ فراتر از این‌ ـ در سیر تاریخ‌ و چگونگی‌ زندگیشـان‌ چنان‌ با آنها امیختم‌ ، كـه‌ احسـاس‌ كردم‌ بـا اولین‌ و آخرینشـان‌ زندگی‌ كرده‌ام‌! آنگاه‌ پـاكی‌ دنیـا را از نـاپـاكیش‌ و سودش‌ را از خسرانش‌ باز شناختم‌. اینك‌ از هر كاری‌، نیك‌ و پسندیده‌ و گزیـده‌اش‌ را برای‌ تـو انتخـاب‌ نمـوده‌ و مجهـول‌ ونـاپسندش‌ را از تـو دور سـاختم‌. آنچـه‌ پدری‌ مشفق‌ و مهـربـان‌ در حق‌ فـرزندش‌ روا و سـزا میداند ، در حق‌ تو كردم‌ و گفتم‌. و در این‌ سخن‌ اراده‌ نمـودم‌ كـه‌ تو را حكمت‌ و ادب‌ آموزم‌، تا در این‌ عنفوان‌ جوانی‌ و روزگار شاد كامی‌،تربیت‌ یافته‌ و پند آموخته‌ شوی‌ و اراده‌ات‌ بهـر كاری‌، پاك‌ و كردارت‌ راست‌ باشد. بـرای‌ ادب‌ آمـوزی‌ و حكمت‌ اندوزی‌ ، از كتـاب‌ خداوند مهـربـان ، ابتدای‌ سخن‌ میكنم‌. كتـابی‌ و شریعتی‌ كـه‌ فـرامین‌ و احكـام‌ حلال و حرام‌ را بما اموخته‌ و تجاوز و تخطی‌ از آنها را نكوهش‌ فرموده‌ و ناپسند دانسته‌ است‌. بیم‌ از آن‌ داشتم‌ كـه‌ مبادا همانگونـه‌ كـه‌ مردم‌ در عقاید و احكام‌ ، از هوسها و اندیشـه‌ های‌ اشتباه‌ خویش‌ متابعت‌ نمودند، تو نیز مانند آنان‌ بلغزش‌ و خطا افتی‌. از اینرو آگاه‌ كردنت‌ بر آن‌ امور نزد من‌ سزاوارتر از آن‌ بود كه‌ تو را در كار خویش‌ رها كنم‌ و دل‌ از هلاك‌ تو آسوده‌ سـازم‌. بر این‌ امید كـه‌ آفریدگار منان‌ تو را در انجـام‌ این‌ وظ‌ـایف‌ پـاك‌ و مقدس‌، توفیق‌ دهد و بسوی‌ مقصد نیك‌ هدایت‌ فرماید.

    اكنون‌ سفارش‌ و توصیه‌ من‌ با تو چنین‌ است‌:
    فرزندم‌ نیكو ترین‌ چیزی‌ كـه‌ دوست‌ دارم‌ تو از وصیتم‌ بجـای‌ آوری‌، پرهیز و ترس‌ از خداست‌. به‌ آنچه‌ آفریدگاربرتو لازم‌ و واجب‌ شمرده‌ اكتفا كن‌ و قدم‌ براهی‌ گذار كه‌ نیكان‌ و گذشتگان‌ و پدر و مادر و  خـانواده‌ات‌ در آن‌ ط‌ریق‌ گـام‌ نهـاده‌اند. زیرا آنـان‌ خویشتندار و پرهیزكار و دانـا بوده‌، و در اینراه ‌چیزی‌ را فروگذار ننموده‌اند.
    همـانگونـه‌ كـه‌ تـو می‌ اندیشی‌ و مینگری‌ آنهـا نیز فكر كردند و دیدنـد،تـا اینكـه‌ سـرانجـام‌ این‌ دو كـار این‌ بـود كـه‌ بغـایت‌ خویشتنداری‌ و نهایت‌ انجام‌ تكلیف‌ و وظ‌یفه‌ خود رسیدند. پس‌ اگر نفس‌ تو از ط‌ریق‌ آنان‌ سربـاز زد و نخواست‌ همـانسـان‌ كـه‌ آنـان‌ اندیشیدند و دیدند، بنگـرد و بینـدیشـد و در این‌ دو یقین‌ كند، تو او را بـه‌ متـابعت‌ مجبور كن‌ وخواهـان‌ همین‌ روش‌ پسندیده‌ باش‌. البتـه‌ با تحصیل‌ و تعلیم‌ و دانایی‌ ،آنرا بط‌لب‌ و در سخنان‌ در هم‌ و شبهـه‌ آمیز خود را رهـا مسـاز،تـا نـاگزیر بمشـاجره‌ و منازعه‌ شوی‌ و پیش‌ از انكـه‌ پا بر این‌ راه‌ گذاری‌ ، از پروردگار یاری‌ بخواه‌ و برای‌ كسب‌ موفقیت‌ و اجتناب‌ از هر بدی‌ ویاسخنی‌ كـه‌ بـه‌ باط‌ل‌ آمیختـه‌ باشدو یا بضلالت‌ گمراهیت‌ كشاند،تنهـا بخداوند مهربان‌ پناه‌ ببر و رو بسوی‌ او آور. آنگـاه‌ پس‌ از اینكـه‌ مط‌مئن‌ شدی‌ كـه‌ دلت‌ صـاف‌ و پـاك‌ گشتـه‌،و فروتن‌ و فـرمـانبـردار شده‌، و تمركز فكر واندیشـه‌ یـافتـه‌ ای‌ و مقصدت‌ تنهـا در این‌ راهست‌ در آنچه‌ من‌ بتو سفارش‌ و توصیه‌ میكنم‌، بدقت‌ اندیشـه‌ كن‌. اما اگر آنچـه‌ را كـه‌ خـواهـانی‌، از تمركز فكـر و پـاكی‌ دل‌ از پلیدی‌ هـابدست‌ نیـاوردی‌، بـدان‌ كـه‌ در این‌ حـال‌ بكـور اشتـری‌ میمـانی‌ كـه‌ در ورط‌ـه‌ های‌ وهمناك‌ و دره‌ های‌ تنگ‌ و تـاریك‌ فروافتـاده‌ است‌. چنین‌ كسی‌ كه‌ براه‌ اشتباه‌ رود و خط‌ا كند،هرگزخواهان‌ دین‌ و آیین‌ نیست‌و شبهات‌ را با یقین‌ میامیزد. برای‌ چنین‌ كسی‌ دست‌ برداشتن‌ و درنگ‌ كردن‌ در راه‌ خود بصلاح‌ نزدیك‌ تر است.


    ادامه