بهترین روشهای یادگیری , elerning

بهترین روشهای یادگیری

بهترین روشهای یادگیری , elerning

بهترین روشهای یادگیری

307نــــفــــــر
عضو شده اند
307نفر عضو شده اند
یادگیری اثربخشیادگیری اثربخشمشاهده کامل مشخصات
14 بهمن 1384
آموزش و تحصیل
من به این فکر می کنم: تفاوت ما در یادگیری است.

اعضاء

  • مهرداد  , mehrdad3030
  • آرش پارسا , aras254
  • سارا  , sara13018
  • شب زیبا  , michaelstern
  • یوسف فراز , yousef_tabriziyan
  • فرشید فرشاد , farshidtwo
  • آنار آتالی , anaratali
  • تنها آ , nafas2010esf
  • یلدا  , sabik
  • ندا مدیر , p30neda
  • افسون افسون , eelnaz2010
  • یاشار فرهمند , chamnar
  • ملینا نانا معاون هیجا , melina000
  • نیلوفر  , nilk
  •    , aiilar
  • 307 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • اهالی میدان غاز , ghazclub
  • گروه صنایع دستی دانشگاه سوره , 5095
  • پیک هوافضا , aeropeyk
  • آنتی كنكور , anti_konkur
  • دبیرستان طالقانی - تبریز , talegani
  • دانشكده منابع طبیعی دانشگاه ارومیه , naturalresource



تبلیغات

  عناوین بحث ها پاسخها بروز رسانی
2
95/4/26 (12:49)
بهترین روشهای یادگیری , elerning
بحث جامع در باره یادگیری.....
مفهوم یادگیری
من خوشحالم در جمع دوستانی كه كار آموزشی و پرورشی انجام میدهند قرار گرفتم، بحثی را كه ما در این جلسات دنبال خواهیم كر. تحت عنوان مهارتهای آموزشی و پرورشی یا به عبارت دیگر روشها و فنون تدریس خواهد بود و امروز در این جلسه ما بحث مفهوم یادگیری را خواهیم داشت.
شاید سؤ ال شود شما در زمینه مهارت آموزشی میخواهید بحث كنید. چرا بحث یادگیری را پیش میكشید ؟
لازم به ذكر است هر نوع فعالیت آموزشی یا تدریس باید منجر به یادگیری شود. معلمی كه میخواهد فعالیتی را، مهارتی را در كلاس دنبال كند باید توجه داشته باشد. نتیجه این فعالیتها باید منجر به یادگیری شود. بهمین دلیل ما بحث كوتاهی خواهیم داشت در زمینه یادگیری . یادگیری چیست ؟ چه نوع تحولی را در دانشآموز یا دانشجو باید ایجاد كنیم كه به آن یادگیری گفته شود. در زمینه یادگیری روانشناسان تربیتی و متخصصان تعلیم و تربیت، تعاریف زیادی ارائه دادند كه امكان بحث و بررسی آنها در این مقوله از برنامه امكان نخواهد داشت.
لذا تعریفی را كه از یكی از روانشناسان و همكار وی به نام هیلگارد و ماركوس كه در اكثر كتابها هم آمد، و تعریف جامهای از یادگیری است ارائه میدهم . گرچه ممكن است بعضیها قبول نداشته باشد. اشكالی ندارد چون همیشه اختلاف نظر وجود دارد.
در این تعریف هیلگارد اشاره میكند :
« یادگیری عبارت است از تغییرات نسبتاً پایدار در رفتار بالقوه فرد كه در اثر تجربه حاصل میشود»
پس یادگیری تغییر است. و اگر ما در جریان آموزش فعالیتی را انجام بدهیم كه آن فعالیت منجر به تغییر نشود نمیتوانیم آن را یادگیری بگوییم.
به عنوان مثال :
دانشآموزی كه وارد كلاس من میشود و ویژگیهایی مثل «الف» دارد اگر در پایان آموزش من «الف» آن تبدیل به «ب» نشود. تغییری در آن صورت نگرفت پس در نتیجه میگوییم یادگیری در آن صورت نگرفت .
اما آیا هرنوع تغییر در شاگرد و فراگیر، یادگیری است؟ میگوییم خیر.
تعاریفی وجود دارد كه حدود و ثغور یادگیری را مشخص میكند.
1ـ تغییرات باید نسبتاً ثابت باشد. حال سؤال اینجاست اگر شاگردی را من وادار كردم مفهومی را امروز حفظ كند و فردا همین شاگرد این مفاهیم را از یاد ببرد، معنایی از آن در ذهن وی نمانده باشد، آیا میتوان گفت یادگیری صورت گرفته، براساس این تعریف جای تأمل است. بقول یكی از متخصصان تعلیم و تربیت كه
میگوید:
« شاگردان ما قبل از امتحان همه چیز دارند، اما ورقههای امتحان هیچ چیز ندارند، ‌اما بعداز امتحان ورقههای ما همه چیز دارند، ولی شاگردان دیگر چیزی ندارند. این طنز، به این نوع یادگیریهای ناپایدار اشاره دارد.
ما در محیط اطرافمان برخی تغییرات داریم كه ثابت میباشد، مثل تغییرات رشدی و تغییرات زیست محیطی، آیا میشود این تغییرات را یادگیری دانست؟ هیلگارد میگوید: « خیر . وی میافزاید، تغییراتی كه در اثر رشد ایجاد شود یادگیری نیست هرچند ثابت و پایدار باشد. اما رشد و مراحل آن تأثیر زیادی در یادگیری دارد.»
نكته دوم:
كسانیكه دارو مصرف میكنند و یا معتادند حالات و رفتار آنها در قبل از مصرف دارو در فرد ایجاد میگردد میتوان یادگیری دانست؟ جواب خیر است. چون این تغییرات پایدار نیست و به محض اینكه اثر دارو از بین برود فرد به حالت اول خود برمیگردد.
پس :
1.تغییرات حاصل از رشد یادگیری نیست هرچند پایدار باشد.
2.تغییرات حاصل از مواد شیمیایی و دارو یادگیری نیست .
3.تغییرات كه بر اثر واكنشاتی كه در انسان پدیدار میگردد، امثال خشم، ‌عصبانیت ، هیجان یادگیری نیست.
هیلگارد میگوید تغییراتی كه بر اثر تجربه فرد حاصل شده باشد یادگیری است یا به عبارتی تغییرات رفتار بالقوه در مقابل رفتار بالفعل است.
بعضیها عنوان میكنند یادگیری یعنی تغییرات قابل مشاهده و اندازهگیری، اگرچه هیلگارد هم نوعی رفتار گرا است، اما گامی را فراتر گذاشته و میگوید: « خیر . رفتار قابل شاهد یادگیری نیست. بلكه رفار بالقوه یعنی آن تغییراتی كه در درون ذهن ارگانیسم ایجاد میشود و مهارتهایی كه ذهن كسب میكند یادگیری است.»
به عنوان مثال :
میزان انرژی در فنر تا شده مشخص و قابل مشاهده نیست. اما به محض اینكه دست باز شود و فنر آزاد گردد. میزان انرژی ذخیره شده مشخص
میگردد. پس وقتی ما آن عمل یا رفتار را تبدیل میكنیم قابل مشاهده و درك است. براساس این، این تفاریف و مثالها یادگیری قابل مشاهده نیست اما عملكرد آن قابل یادگیری است.
هیلگارد، عملكرد را نتیجه یادگیری میداند نه خود یادگیری.
البته این انتقاد وارد است. اگر تغییرات بالقوه است در درون ذهن، پس چگونه میتوانیم بفهمیم و یا اندازه بگیریم كه فرد یاد گرفته در اینجا میگوییم از روی عملكرد فرد.
دقت كنید عملكرد همیشه مساوی با یادگیری نیست، چون عملكرد شرایط و موقعیت میخواهد.
مثال دیگر :
فرض كنید شما دانه گندم را از لحاظ ژنتیكی تغییراتی در آن ایجاد كردید و میگوییید این بذر اصلاح شده است یعنی محصولدهی آن بالا و قدرت رویش آن بالا و مقاومتر است شاید فردی بگوید این دانه با بقیه دانههای گندم مساوی است و فرقی ندارد. در جواب میگوییم نه، این تغییرات بالقوه در درون آن ایجاد شده و اگر میخواهید مشاهده كنید بایدكشت كرد. یادگیری هم در ذهن صورت میگیرد مشاهده كنید باید كشت كرد . یادگیری هم در ذهن صورت میگیرد . اما اگر نتیجه آن را میخواهید ببینید باید رفتار بالقوه را به بالفعل تبدیل كنید . لذا مجموعه فعالیتهایی كه دانش آموز در كلاس درس انجام میدهد چه از لحاظ كلامی چه مهارت عملی، چه نوشتاری اینها همه نتیجه یادگیری است كه براساس این دادهها قابل مشاهده است. و ما میتوانیم ببینیم كه فرد چقدر یادگرفته اما با توجه به مطلبی كه در بالا مشاهده است و ما میتوانیم ببینیم كه فرد چقدر یادگرفته اما با توجه به مطلبی كه در بالا به آن اشاره شد یعنی عملكرد شرایط و موقعیت میخواهد .
معلمین باید توجه داشته باشند كه شرایط خیلی مهم است. مثلاً‌اگر دانه گندم اصلاح شده . در حاشیه كویر و زمین نا مرغوب بخواهد رویش كند یك نوع محصول میدهد و در زمین مرغوب یك نوع محصول دیگر. بنابر این تغییرات به یك شكل بروز نمیكند. اما یادگیری بطور كلی عبارت است از تغییرات پایدار در فتار بالقوه فرد در اثر تجربه.
بسیاری از روانشناسان تجربه را تعامل فرد با محیط و داد و ستد تعریف میكنند و میگویند یادگیری و تجربه جز داد و ستد با محیط نیست.
به عنوان مثال كودك بعد از تولد، تقریباً اطلاعات ذهنی وی صفر میباشد ولی وقتی در محیط به معنی عام قرار میگیرد یعنی محیط اجتماعی، فرهنگی .... در اثر این تعامل با محیط تغییراتی در ذهن و رفتار وی ایجاد میشود كه آن را یادگیری میگوییم.
حال بحث اینجاست كه آیا بچه در محیط آموزشی و در كلاس مسائل را یاد میگیرد؟ جواب خیر است. زیرا انسان از بدو تولد و وقتی كه با محیط در تعامل هست شروع میكند به یادگیری، حال سؤال دیگری اینجا مطرح میشود پس چرا آموزش میدهیم و یا تدریس میكنیم؟
ما میخواهیم با اینكار شرایط را مطلوب و تغییرات علمی بوجود آوریم.
به عنوان مثال:
یك گیاه یا یك بذر رشد میكند اما مهندس كشاورزی با تغییر ژنتیكی آن میخواهد حداكثر از آن بهرهبرداری كند. ما هم در آموزش همین كار را انجام میدهیم. من در گذشته نمیدانستم پایتخت فلان جا كجاست. امروز یاد گرفتم، من نمیدانستم باران چگونه بوجود میآید. اما امروز دقیقاً‌ برای من حل شده است و میفهمم باران چیست؟
گاهی من باورها و گرایشات نداشتم و امروز باور در من ایجاد شد. تمایلی ایجاد شد این همان یادگیری است.
اولی را میگوییم تغییرات شناختی، تغییراتی كه در ساختار ایجاد میشود.
دومی را میگوییم تغییرات در حیطه و حالات عاطفی است یعنی در حالات و گرایشها است. بعلاوه ما مهارت داریم بخصوص مهارتهای علمی مثل اتومبیل سواری كه آن را یاد میگیریم خلاصه آنكه ما تلاش میكنیم . تغییرات ثابت باشد. نه اینكه امروز یادبگیریم و فردا از یاد ببریم . بخصوص تجاربی كه نقش علمی دارد و حساب شده است و در نتیجه فرایند آموزش كسب شد. حالا این سؤال پیش میآید كه چه عواملی در یادگیری مؤثر است؟ آیا ما به عنوان معلم و آمورش دهنده هستیم كه موجب یادگیری فرد میشویم و یا آیا میزان یادگیری شاگردان فقط محصول فعالیتهای ماست. نه خیر . عوامل زیادی هستند كه بر یادگیری اثر میگذارند چه در جهت شدت و ارتقای یادگیری و چه از جهت بازتاب یادگیری .
من در اینجا عناصری را اشاره خواهم كرد كه اگر معلم گرامی به آن توجه كند، میتواند فوقالعاده در فرایند تدریس اثر بخش باشد. به عبارت دیگر معلم بفهمد در یادگیری چه عناصری دخالت دارد.
نكته اول آمادگی است:
یعنی از نظر مراحل رشد به آمادگی لازم برسد. چون اگر من از نظر مراحل رشد به آن درجه نرسم كه بتوانم مفاهیم انتزاعی را درك كنم، اگر شما بخواهید آن مفاهیم را به من یاد دهید من نمیفهمم. كاری كه در مدارس گذشته انجام میشد. دانش آموز در مراحل ابتدایی كلمات بسیار انتزای و مفاهیم ذهنی كه قابل لمس نباشد را نمیفهمد. آنها مفاهیمی را میفهمند كه قابل دسترس باشد و تجربه كند. چون اكثر بچهها تقلید ذهنی ندارند ممكن است آن را حفظ كنند اما فردا آن را از یاد میبرند در این صورت ما نمیتوانیم آن را یادگیری بگوییم چرا؟ چون از نظر آمادگی به آن مرحله نرسید.
دو كودك در سن 4 و 5 سالگی را در نظر بگیرید. دو لیوان را پر از آب كنید. یك لیوان با قطر بیشتر یك لیوان با قطر كمتر اما ارتفاع بیشتر و بعد به كودك بگویید آب كدام لیوان بیشتر است ، وی به آن لیوانی كه ارتفاع بیشتری دارد اشاره خواهد كرد. پس این دیداری است. بنابراین مطالبی را كه آموزش میدهیم بایستی به همراه آن مراحل رشد را در نظر بگیریم، مخصوصاً آمادگی علمی بچهها را و باید دقت كنیم و ببینم كه:
1.آیا فرد زمینه درك و فهم آن را دارد از لحاظ رشد ذهنی .
2.آیا پایه علمی (پیش زمینه ) دارد یا نه. اگر به این مراحل آموزش توجه نكنیم. انتظار یادگیری نمیتوانیم داشته باشیم.
نكته دوم عنصر انگیزش است.
ما آن قسمت از مفاهیم و پدیدها را به ذهن میسپاریم كه برای ما انگیزه ایجاد كند و ما آن را دوست بداریم . و براساس نیاز ما باشد.
بنابراین در كلاس درس یا هر محیط دیگری اگر موضوع درس و آموزش مورد رغبت و علاقه شاگرد نباشد نمیتوانیم انتظار یادگیری داشته باشیم.
لذا انگیزش نیروی است كه به فعالیتهای ما جهت و شدت میبخشد و هر قدر فعالیتهای آموزشی همره با محرك باشد. برانگیزانندهتر خواهد بود و میزان یادگیری هم در این راستا بالا میرود.
نكته سومی كه دریادگیری اثر میگذارد افكار متعارض است.
پس دقت كنید آنجایی كه بچهها خود به یادگیری و به كشف میپردازند، برایشان ایجاد انگیزه میكند و لی آنجایی كه معلم بستهبندی شده اطلاعات را در ذهن او فرمی میكند برای او جالب نیست، و انگیزه ایجاد نمیكند لذا معلم باید سبكهای یادگیری و علائق و رغبتهای شاگرد را بشناسد و براساس آن آموزش دهد. چون بچهها اسفنج یا ابر نیستند كه هر چه بپاشیم آنها جذب كنند. محیطهای آموزشی مان اگر محیط پرچالش همراه با فعالیت و كنجكاوی باشد مطلوب است نه اینكه در یك مكانی بنشیند و فقط حرفهایمان را یاداشت كند. اما افكار متعارض چیست؟ افكار متعارض زمانی بوجود میآید كه دانش آموزان چیزهای تازه و حیرتانگیز، متناقض و پیچیده را تجربه كنند. انسان وقتی به فكر فرومیرود و به تلاش ذهنی میپردازد كه مسائل برایش روشن نباشد و پیچیدگی داشته باشد. لذا یكی از راههایی كه میتوانیم ایجاد انگیزه كنیم . طرح سؤال برای اوست. بنابر این معلم خوب معلمی نیست كه هر روز یك مشت اطلاعات را به خورد شاگرد بدهد بلكه معلم خوب، معلمی نیست كه روش یادگیری را به بچهها بیاموزد .
پس وقتی شاگرد با سؤال و مسائل روبرو نشد و با افكار متعارض درگیر شد به فكر فرو میرود، تلاش میكند و در نهایت یاد میگیرد. این برای معلم بسیار مهم است. به عبارت دیگر معلم خوب معلمی نیست كه به سؤالات پاسخ بدهد. معلم خوب معلمی است كه در پایان كلاس سؤالاتی را برای بچهها ایجاد كند.
نكته چهارم در عوامل مؤثر بر یادگیری، اسنادها ی علمی است.
شاید این لغت ناآشنا باشد ما تئوری را در روانشاسی دآریم تحت عنوان تئوری اسنادها، به زبان سادهتر .
اسنادها این است كه ما موفقیت و شكست خود را به چه عواملی نسبت میدهم. اگر دانشآموزی باشم كه شكست خود را به عواملی نسبت بدهم كه خارج از كنترل من است، دراینجا من برای موفقیت بیشتر تلاش نمیكنم چون فكر میكنیم نه شانس دارم نه معلم دراختیار من است. بنابر این برای بهبود كار خود تلاش چندانی از خود نشان نمیدهم .
اگر به شاگردان یاد بدهیم شكست یا موفقیت خود را به تلاش خود نسبت بدهند و واقعاً‌ مسوولیت شكست را بپذیرند، چون تلاش و كوشش در اختیار خودش است تلاش بیشتری از خود نشان میدهد چون اگر به عواملی غیر از خود نسبت بدهد دچار افسردگی خواهد شد. اكثراً میبییم كه افراد بدگمان میگویند .من بدشانسم. او فكر نمیكند كه عامل اصلی شكست خودش است. البته این حرف. دلیل بر نبودن موانع نیست.
معمولاًدر بعضی از مدارس مشاهده معلمی كه در كلاس درس حاضر میشود و به بچهها میگوید درخصوص این درس نگران نباشید، همین گفتن این كلمه سبب
میشود كه شاگرد درس نخواند و نمره نیاورد او نمیگوید من تلاش نكردم میگوید معلم به من نمره نداد. در حالی كه توصیه من این است. معلم خوب وقتی وارد كلاس شد بگوید این درس بسیار با اهمّیت است. زمانی موفق خواهید شد كه تلاش كنید و بگویید من قول میدهم دانش آموزانی كه تلاش كنند صد درصد موفقاند. اینها نكاتی است كه بسیار مهم هستند.
اهداف آموزش عامل مهم یادگیری در امر یادگیری است شما میدانید هر چند هدفها ارزشمند باشد، انسان لاش بیشتری از خود نشان میدهد.
به عنوان مثال ما در گذشته وقتی كه دانشآموز بودیم بیشتر تلاش میكردیم، چون اهداف ما مشخص و در عین حال ارزشمند بود،‌ میخواستیم موقعیت خود را ارتقاء دهیم اما امروزه هدف برای دانشآموزان مبهم است. بنابراین معلم فعالیتها را باید جوری تنظیم كند كه براساس نیاز باشد در آن صورت است كه شاگرد احساس
میكند، برای رشد لازم باید حركت و فعالیت كند. به همین خاطر تنظیم هدفها. ایجاد هدفهای با ارزش فوقالعاده در یادگیری افراد مؤثر است.
به عنوان مثال:
دانشآموزی كه برای رفتن به دانشگاه درس میخواند در مقایسه با دانش آموزی كه تنها به فكر گرفتن دیپلم است فعالیت بیشتری از خود نشان میدهد و بیشتر تلاش میكند، پس هرچه هدف ارزشمندتر باشد. تلاش بیشتری صورت میگیرد.
نكته دیگر كه دریادگیری مؤثر میباشد تجارب گذشته فرد است.
یعنی اینكه من مفاهیم را بگونهای مفهمم كه زمینه فهم آن را داشته باشم . به عبارت دیگر جهان بیرون را براساس ساخت شناختی خودم میفهمم . اگر پابه علمی نداشته باشم مفاهیم را نمیفهمم.
محیط یادگیری، تجهیزات، فضای عاطفی و علمی مطلوب كلاس هم بسیار مهم و مؤثر است. روش تدریس معلم بسیار حائز اهمیت است. بسیاری از معلمین هستند كه با روشهای خوب ایجاد انگیزه میكنند و بعضی از معلمین با روشهای نامطلوب موجب ركود یادگیری شاگرد میشوند.
نكته دیگر : سبكهای یادگیری است.
ما سبكهای مختلفی برای یادگیری داریم. به عنوان مثال، بعضیها در حال قدم زدن بهتر یادگیرند و یا اینكه زیر نوشته كتاب خط بكشند. و یا اول صبح بخوانند اینها را سبكهای یادگیری گویند.
معلم باید بفهمد سبكهای یادگیری بچهها چگونه است. و تلاش كند فضای تربیتی را جوری سازماندهی كند كه با سبكهای یادگیری بچهها همراه باشد. بنابراین عوامل بیشماری در یادگیری بچهها دخیل است. تنها تدریس معلم ملاك نمیباشد، بعضی از عوامل را معلم میتواند دستكاری كند و بعضی خارج از كنترل او است. ولی اگر معلم محدودیتها را بشناسد و فضای آمورشی را بنحو مطلوب تنظیم نماید در نتیجه میتواند موجب یادگیری بهتر و آسانتر دانشآموز شود
 
نظریه های یادگیری
اصولاً هر فعالیتی یك مبنای نظری دارد كه منتج از یك سری تحقیقات و تابع یك اصول و شناخت كلیت یافتهای است .
نظریه به معنای وسیع عبارتست از تعبیر و تفسیر حوزه ای از شناخت . در نتیجه براساس این تعریف، نظریههای یادگیری اصول كلیت یافتهای هستند در زمینه یادگیری و شرایط آن . یعنی نظریههای یادگیری در واقع تحلیل كننده شرایط یادگیری است .
بسیاری از معلمین و دانشجویان بین نظریه و فرضیه تفاوت قائل نیستند یا اشتباه میكنند وقتی میگوییم فرضیه یعنی یك راه حل احتمالی علمی مسأله در برابر یك مسألهای كه هنوز صحت و سقم آن تأیید و یا رد نشده است .
اما نظریه ها مجموعه ای از معرفت و دانش بشری هستند در حوزهای از مطالعات كه دقیقاً به اثبات رسید ، این نظریه یا مجموعه تحقیقات یك كلیات دارند كه مجموعه آنها را شامل میشود . در واقع بر اساس آن كلیات است كه شما میتوانید یك فعالیت را تعریف و تفسیر كنید بنابراین به معنای تأیید نشده هستند ، اما به این معنی نیست كه مطلق باشد ، همین است و دیگر عوض نمیشود ، خیر . پس نظریه قابل تغییر و تحول هست. در نظریه مجموعه عوامل در اختیار محقق نیست مخصوصاً در تحقیقات علوم انسانی و گیاهی ، گر چه اكثر نظریههایمان در روانشناسی تربیتی و یادگیری بر اساس تحقیقاتی است كه در آزمایشگاه صورت گرفته و دقیقاً همان مراحل كنترل كه در بقیه تحقیقات وجود دارد در اینجا حاكم است ولی با این حال ما نظریه را بعنوان یك قانون و قطعیت نگاه نمیكنیم ولی نتایج تأیید شده و پذیرفته شده بر اساس كار محقّقان است .
نظریههای مختلفی در زمینه یادگیری وجود دارد كه ما آنها را در دو حوزه و قلمرو مورد تحلیل و بررسی قرار می دهیم .
حوزه رفتار گرایی یا نظریههای شرطی
حوزه نظریههای شناختی
دیدگاه این دو نظریه در مورد یادگیری و حتی در زمینه آموزش كاملاً با یكدیگر متفاوت هستند. حال این سؤال مطرح میگردد كه اگر یادگیری یك مفهوم مشخص است ، پس چرا این همه نظریههای مختلف وجود دارد و نقد زیاد شده است ؟
دلیل آن اینست كه محقق و روانشناس بر اساس دیدگاه خود و یا از منظری كه به یادگیری نگاه میكند آنرا تعبیر و تفسیر میكند بنابراین نگاه او درست است و غلط نیست . او از یك زاویه نگاه میكند اما باید یادآور شد كه نظریه نمیتواند بازگو كننده تمام مجموعه فرآیند یادگیری باشد .
اگر چه مقوله بحثمان در این حوزه و حیطه نیست و عزیزان باید به كتاب روانشناسی تربیتی و یادگیری مراجعه كنند . اما چون در جلسه قبل بحث ما تدریس و یادگیری بود لذا باید از نظریه یادگیری تا حدودی آشنا باشیم .
در نظریه رفتارگرایی افراد زیادی را دیدید كه معروفترین آنها اسكینر و پاولف میباشند. اما آنچه در روانشناسی تربیتی بیشتر مطرح میباشد اسم اسكینراست كه مترادف شده با رفتارگرایی رفتارگرایان اصولاً یادگیری را عبارت از ایجاد و تقویت رابطه و پیوند بین محرك و پاسخ در سیستم عصبی فرد میدانند . اینها معتقدند یك نوع رابطه و پیوند عصبی بین محرك و پاسخ است كه در فرد تغییر ایجاد میكند .
البته دیدگاهها متفاوت است كه مشهورترین آنها شرطی شدن كلاسیك یا شرطی شدن پاولوفی و یا شرطی شدن واكنشی است و دیگر نظریه شرطی شدن فعال است كه بیشتر بنام اسكینر است ، كه ما سعی میكنیم برای نمونه اشاره كنیم . و بعد این نظریهها را تحت عنوان الگوهای یادگیری دنبال كنیم.
حال سؤال اینجاست كه چرا ما نظریهها را تحت عنوان یادگیری دنبال كنیم ؟
میگوئیم چون میخواهیم كاربرد آن را بررسی كنیم بهمین دلیل نظریهها را تحت عنوان الگوهای یادگیری ذكر میكنیم .
پس از دیدگاه رفتارگریان یا شرطی شدن ، یادگیری یا تغییر عبارتست از ایجاد و تقویت رابطه بین محرك و پاسخ در حالی كه در نظریه شناختی برعكس است . آنها معتقدند یادگیری ناشی از شناخت، ادراك و بصیرت است اما به هیچ وجه شناختیها منكر نظریه رفتارگرایان نیستند چون هر كدام از آنها از زاویهای به قضیه نگاه میكنند به قول مولوی « هر كسی از دید خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من » بنابراین هر كس نظر خودشان را بیان میكنند .
برای نمونه از رفتاریها ، نظریه سورنلایت و از شناختیها هم نظریه « برونر » را مطرح میكنیم و تیتروار آنرا مورد بحث و بررسی قرار میدهیم .
همه شما با كاری كه آقای سورونلایت با گربه یا حیوانی كه در قفس بوده انجام داده. آشنا هستید حیوان گرسنه است ، و وقتی كه گرسنه است به تلاش میافتد ، و حركت میكند و بطور ناخودآگاه بر روی كفه قرار میگیرد ، به محض اینكه روی كفه قرار گرفته غذا در اختیارش قرار داده میشود. گربه ، كم كم از طریق آزمایش و خطا درمییابد كه هرگاه غذا میخواهد باید روی كفه قرار بگیرد بر همین اساس از نگاه سورونلایت و اسكینر ، یادگیری چه در انسان و حیوان در اثر كوشش و خطا ایجاد میشود . آنان برای تحلیل و حمایت نظری از بحث خودشان ، تحقیقات آزمایشگاهی زیادی دارند و سه قانون را مطرح میكند .
یكی از این قوانین ، قانون آمادگی است ، قانون آمادگی یعنی چه ؟
یعنی اینكه فرد باید به یك مرحله از رشد و دانش برسد كه بتواند موضوع را بفهمد ، مثلاً فردی چراغ نفتی دارد و میخواهد روشن كند كبریت میزند ولی روشن نمیشود . فكر میكند نفت ندارد و یا كبریت مشكل دارد ولی مشكل از آنها نیست با اندكی دقت متوجه میشود فتیله به اندازه كافی بالا كشیده نشده كه شعله بتواند به آن برسد.
بنابراین كار معلم در اصرار وزیدن برای آموزش دادن دانشآموزان كه از نظر ظرفیت عقلی و ذهنی به آن مرحله نرسیده مثل روشن كردن چراغ نفتی است .
قانون دیگری كه آقای سورونلایت در بحث مطرح میكند ، قانون اثر است
یعنی بین محرك و پاسخ باید رابطه خوشایندی وجود داشته باشد . یعنی اگر گربه كه بر روی كفه قرار گرفته بجای غذا ، كتك بخورد . آیا دوباره بر روی آن كفه قرار خواهد گرفت برای گرفتن غذا ؟ مسلماً خیر پس غذا ، یك عامل محرك خوشایند است .
در این آزمایش و خطا وقتی رفتاری از ارگانیسم سر زد . باید این رفتار همراه باشد با یك فرایند خوشایند تا موجب تثبیت شود . این یك قانون اثر است .
سومین قانونی كه آقای سورونلایت مطرح میكند، قانون تمرین و تكرار است
ایشان معتقد است وقتی قانون اثر یعنی رابطه بین محرك و پاسخ خوشایند شد . اگر چنین رفتاری تكرار و تمرین شود ، بیشر تأثیر میگذارد . بنابراین در نظامهای آموزشی ، فرهنگ تكلیف و تمرین دادن رایج شد ولی سؤال اینجاست كه آیا هر نوع تكلیف و تمرین و یا تكراری موجب یادگیری خواهد شد . جای تأمل دارد و حتی خود آقای سورونلایت در پایان كارهایش میگوید ، هر تغییر تكراری موجب یادگیری نمیشود و حتی ممكن است برخی از تمرینها موجب باز داشتن یادگیری و كندی یادگیری شود . مثل تمرینهایی كه در گذشته اغلب مدارس داشند ، تمرینهای تكراری و بیمعنا و خسته كنندهای كه ما در طول تحصیلات داشتیم .
در اینجا سورونلایت حداقل دو ویژگی برای تمرین مطرح میكند
عامل شدت : به زبان ساده هر چه محرك در مقابل محركی كه ارائه میشود خوشایند باشد و از شدت خوشایندی بیشتری برخوردار باشد ، یادگیری بیشتر خواهد بود یعنی اگر تمرینی كه من انجام میدهم احساس كنم علاقهمند به این تمرین هستم ، آن تمرین مؤثر است و اگر تمرین با بیمیلی و با فشار انجام دهم ، نتیجه بخش نیست .
عامل تازگی : هر چقدر فعالیتی كه ارگانیسم بخواهد انجام دهد ، تازگی داشته باشد ، یادگیری بیشتر است و هر چقدر مطالب تكراری و كهنه باشد و از تازگی برخوردار نباشد آن تمرین ، زیاد تمرین موثر نخواهد بود . بنابراین معلمان در امر تدریس و آموزش بچهها باید به این دو امر توجه داشته باشد و اگر دو عامل شدت و تازگی در تمرین حذف شود ، درس جذابیت خود را از دست میدهد اما در نگاه شناختی«برونر» بعنوان یكی از شاخصههای این نوع تئوری مطرح میباشد .
در حالیكه رفتارگراها معتقدند كه محیط یك عامل بسیار مهم در امر یادگیری است . همانطوری كه اسكینر اشاره كرد و میگوید با دستكاری عامل محیط میتوانیم موجب یادگیری آن موجود زنده شویم اما در دیدگاه شناختیها ، یادگیری را . تنها عامل محیطی نمیدانند بلكه آنرا یك عامل درونی و ذهنی رابطه و شناخت پدیدها ، بصیرت و بینش تلقی میكنند .
« برونر » در فرایند یادگیری بر چند عامل تاكید دارد
تاكید بر فرایند یادگیری : رفتارگراها به نتیجه بیشتر توجه میكنند . مثل خودمان كه چی یاد گرفتیم در حالیكه شناختیها مثل برونر به فرایند بیشتر توجه دارد . مثلاً چگونه یاد گرفتیم .
ممكن است یك دانش آموز در كلاس بیست بگیرد اما نه از طریق تجزیه و تحلیل و فهم و آزمایش بلكه فقط از طریق تكرار محض . « برونر » میگوید : این واقعاً ارزشمند نیست . آن نتیجهای ارزشمند است كه در فرایند مطلوب كسب شود و یا ممكن است محصول یك كارخانهای بسیار مرغوب باشد اما همین كالای مرغوب در اثر استثمار كارگر بوجود آمده باشد . كالایی ارزشمند است كه در یك فرایند تولید عادلانه و در محیط سالم بوجود بیاید . بهمین خاطر برونر به فرایند بیشتر توجه میكند .
تاكید بر ساخت شناختیفرد فرد زمانی مسألهای را یاد میگیرد كه زمینه و پایه آن را در ذهن داشته باشد و اگر زمینه و پایه آنرا در ذهن نداشته باشد یادگیری صورت نمیگیرد .
تاكید بر بصیرت و شهود . یعنی كشف رابطه .
انگیزش درونی :
البته « برونر » انگیزه بیرونی را رد نمیكند میگوید شما وقتی شاگرد فعالیتی را انجام میدهد پاداش میدهید و او را تقویت میكنید ولی تا چقدر ؟ بالاخره بجایی میرسید كه دیگر محركهای شما تأثیرگذار نیست . ایشان میگوید : یادگیری اگر بر اساس انگیزههای درونی باشد مثل شاگردی كه پیشرفت و اعتبار را دوست دارد حتی اگر پدر و مادر توصیه كنند كمتر بخوان و كمتر كار كن ولی او علاقمند است چون انگیزه درونی دارد .
شناختیها به محرك درونی و انگیزهای درونی بیشتر بهاء میدهند در حالیكه رفتارگراها به انگیزهای بیرونی بیشتر اهمیت میدهند . این بدان معنی نیست كه رفتارگراها انگیزهای درونی را قبول ندارند یا شناختیها انگیزهای بیرونی را . بنابراین معلم خوب ، معلمی است كه در شرایط خاص تشخیص دهد كدام یك از محركها را استفاده كند و تا بتواند محركهای بیرونی را به محركهای درونی تبدیل كند .
كاربرد نظریه های یادگیری در آموزش
بعد از اشاره كوتاهی به نظریههای یادگیری، در این جلسه اندكی در زمینه كاربرد این نظریهها در فرایند آموزش بحث میكنیم. یعنی ما بعنوان یك معلم چگونه از یافتهها و یا از نظریههای یادگیری در فرایند تدریس و یادگیری استفاده كنیم. من ضمن اشاره كوتاه به بعضی از این نظریهها، كاربرد آن را در كلاس مطرح خواهم كرد. شاید اولین و قدیمیترین نظریه كه در رفتارگرایی بشود مطرح كرد، نظریه شرطی شدن كلاسیك یانظریه پاولف و یا نظریه شرطی شدن واكنشی است .
پاولف فیزیولوژیست بود. و بر روی برخی از حیوانات من جمله سگ كار كرد . وی بطور ناخودآگاه بعضی رفتارها را در این حیوان میدید كه اصلاً درصدد تجربه یا آموختن و یا فراهم كردن یا بروز چنین رفتاری در آنها نبود . ایشان وقتی پودر غذا و یا گوشت به عنوان محرك طبیعی روی زبان سگ میریخت و بلافاصله ترشح بزاق دهان او را مشاهده میكرد. پودر غذا و گوشت برای سگ یك محرك طبیعی یا غیرطبیعی بود. در طرف مقابل واكنش در برابر محرك(ترشح بزاق) یك پاسخ طبیعی است . همه ما در مقابل بسیاری از محركهای طبیعی خودمان واكنش نشان میدهیم. به عنوان مثال: اگر همین حالا گوجه سبز را در دهان خودشان قرار بدهند و آن را زیر دندان له كنند بدون كنترل بزاق دهانش ترشح خواهد كرد. پاولف لامپی را در برابر دیدگان سگ روشن كرد و از این طریق میخواست ببیند كه آیا لامپ پاسخی مثل ترشح بزاق را بدنبال خواهد داشت یا نه، مشاهده كرده، در ضمن اینكه لامپ روشن میشود هیچ نوع ترشح بزاق در كار نیست تنها مردمك چشم بزرگتر میشود. بعد آمد روشن شدن لامپ را با پودر غذا یا ریختن غذا روی غذای سگ با هم مجاور كرد بطور همزمان یا چند ثانیه جلوتر از پودر غذا. مدتی این عمل را انجام داد، ولی نمیدانسته آیا ترشح بزاق واقعاً پاسخ طبیعی است و یا ممكن است سگ در برابر لامپ ترشح بزاق داشته باشد. ایشان وقتی عمل را تكرار كرد بعد از مدتی غذا را قطع كرد. دید سگ تنها با روشن شدن لامپ ترشح بزاق دارد.
محرك و عاملی كه قبلاً محرك نبود و ویژگی تحرك و ترشح بزاق را نداشت حالا بعلت مجاورت و همزمانی با یك محرك طبیعی شكل محرك به خودش گرفت. این محرك را، یعنی روشن شدن لامپ را محرك شرطی نامید و پاسخی كه بدنبال این محرك ایجادمیشد یعنی ترشح بزاق را پاسخ شرطی نامید.
سؤال اینجاست ، چگونه میشود از این آزمایش پاولف در كلاس درس استفاده كرد؟ آیا امكان استفاده این امر در كلاس درس وجود دارد یا خیر و یا گاهی اوقات سؤال میكنند از معلم كه آیا بچهها سگ پاولوف هستند .
مثلاً یكی از دبیران در كلاس زیستشناسی متوجه شد تعدادی از شاگردان بخصوص در ساعت10تا12 در كلاس، بی حس، بیانگیزهاند و تمركز ندارند و فعالیتها را انجام نمیدهند. معلم متوجه میشود كه بچهها از یك محله فقیرنشین میآیند و متوجه میشود اینها صبحانه نمیخورند. معلم در صدد است بفهمدكه آیا این عدم توجه، به علت گرسنگی است یا نه ؟ و یا آیا میشود از شرطی شدن پاولفی برای فعال كردن آنها استفاده كرد ؟ ایشان چند دقیقه قبل از شروع فعالیت دركلاس شروع میكند، به بچهها تغذیه دادن ، بعد از مدتی میبیند ، این بچهها مثل سایر بچهها به فعالیت میپردازند و تمركز لازم را دارا میباشند بعد از مدتی غذا را قطع كند میبیند تا مدتی بچه ها همچنان به فعالیت خودشان ادامه می دهند.
نكته قابل توجه اینجاست كه اگر این نوع محركها اگر بعدها ارائه داده نشود رفتار كمكم خاموش میشود حال سؤال اینجاست آیا رفتار عاطفی و رفتار احترام آمیز نسبت به بچهها محرك طبیعی است یا خیر و آیا شاگردی را میتوان پیدا كرد كه نسبت به رفتار احترام آمیز معلم بدش بیاید یا نسبت به رفتار توهینآمیز معلم خوشش بیاید. مگر اینك مشكل هویتیابی داشته باشد .
و یا گاهی بچهها از ریاضی میترسند در حالی كه مشكلی نیست. آیا این رفتار یعنی ترس از ریاضی همزمان با رفتار معلم نشد؟ اگر این معلم ریاضی بیاید با یك رفتار احترامآمیز به كمك شاگرد بشتابد كمكم خود رفتار معلم محرك جدید
می شود و شاگرد رفتار خوشآیندی نسبت به آن كلاس نشان میدهد چون رفتار احترامآمیز معلم همزمان میشود با درس معلم، كمكم دانشآموز از درس معلم خوشش میآید بنابراین ما میتوانیم محركهای طبیعی بچهها را كه مثلاً از چه چیزی خوشش میآید و یا نیازهای عاطفی كه به آن نیازهای طبیعی هم گفته میشود شناسایی كرد. و در آنها ایجاد انگیزه نمود و فعالیت آنها را افزایش داد. همانطوری كه قبلاً اشاره شد انگیزه یك عاملی است برای تقویت. به عنوان مثال رفتن دانشآموزان سال اول ابتدائی به مدرسه، چند روز قبل از سایر بچهها خود یك عامل است و توصیه میشود والدین در ساعتهای اولیه در كنار بچهها حضور داشته باشند تا بچه به محیط عادت كنند .
اگر معلمی رفتار خشن دارد و این رفتار را همزمان بروز دهد با درس، چون بچهها از رفتار خشن كه یك محرك ناخوشایند طبیعی است و با درس همزمان شد در نتیجه هم بچهها كمكم از آن درس زد. خواهند شد حتی اگر هم معلم خوب درس بدهد .
نوع دیگر از رفتارهای یادگیری مجاورت است
مجاورت دو عامل است، یكی محرك و دیگری پاسخ نیست بلكه هیچ رابطه و پیوند عصبی بین این دو پدیده وجود ندارد. مثل دو فردی را كه ما دائماً میبینیم تا یكی را میبینیم به یاد دیگری میافتیم. اینجا نمیگوییم این محرك است و این پاسخ. بلكه میگوییم این همانندی است. اینها با هم میآیند و یكی موجب تداعی دیگر میشود این نظریه مجاورت و تداعی است .
سؤال : آیا میتوانیم از این قانون مجاورت در آموزش استفاده كنیم ؟ بله
اگر از ما بپرسند كه سیاهپوستان آمریكایی از نظر رفتار اجتماعی چه جور آدمهایی هستند ؟
می گوییم ، جنگجو و خشن و اینكه چرا ذهن ما آنها را به عنوان آدمهای خشن تلقی میكند بخاطر نقشهایی است كه در فیلمها به آنها میدهند میباشد. در حالیكه آنها انسانهای بسیار صمیمیاند .
و یا اینكه به ذهن ما میآید خانمهای ژاپنی همه مودب هستند! یا خانههای روستایی چه جوراند؟ بلافاصله كلمه كاهگلی به ذهن ما خطور میكند .
از این اصل (مجاورت) میشود در آموزش زبان و ریاضی استفاده كرد .
مثلاً : من بجای اینكه به فردی بگویم كَت یعنی گربه و آنرا ترجمه كنم میتوانم عكس گربه همراه با كلمه گربه و بگویم كَتكَت. این شاگرد هر وقت گربه ببیند كلمه كَت یادش میآید و هر وقت كَت بشنود گربه در ذهنش تداعی میشود .
با مثال دیگری من در دبیرستان مفهوم عدد را نمیدانستم چیست به ما
میگفتند از یك تا 10 بنویسید من فكر میكردم عدد آخری 10 است. حالا من اگر بگویند10 یعنی یك مجموعه10 تایی. یا وقتی بگوئید چهار یك مجموعه چهار تایی است. خیلی از مفاهیم را میشود با مجاور كردن در كلاس درس آموزش داد. بخصوص در ریاضی و زبان كه متأسفانه اكثر معلمین ما از این قاعده استفاده نمیكنند .
نوع سوم . دیدگاه اسكینر ، رفتارگرایی
اما شرطی شدن فعال است كه تفاوت زیادی با پاولف دارد در شرطی شدن كلاسیك یا پاولفی اول محرك بعد پاسخ ، در حالی كه در شرطی شدن فعال اسكینر اول پاسخ است بعد محرك یعنی ارگانیسم فعالیتی را انجام میدهد . بعد در مقابل آن فعالیت ما یك محرك خوشایند را وارد محیط میكنیم و تقویت مینماییم كه در نتیجه آن رفتار تثبیت میشود .
در اینجا به سه مفهوم تقویت مثبت ، تقویت منفی و تنبیه اشاره میكنم و توصیه میكنم اگر بخواهیم رفتار مطلوب شاگرد و ارگانیسم را تقویت یا افزایش دهیم از تقویت مثبت یا منفی استفاده میكنیم .
تقویت مثبت: هر گاه ما در مقابل یك رفتار ، محرك خوشایندی را وارد محیط كنیم به نحوی كه موجب افزایش رفتار مطلوب یا تثبیت رفتار مطلوب شود، تقویت مثبت است بنابراین محرك خوشایند محركی است كه تقویت كنند . باشد و این برای تثبیت است.
تقویت منفی چیست ؟ اگر ما یك محرك ناخوشایند را از محیط حذف كنیم به نحوی كه موجب افزایش رفتار مطلوب یا تثبیت رفتار مطلوب بشود تقویت منفی گویند .
به فرض مثال سروصدا در اینجا زیاد است من بجای اینكه به شاگردان تاكید كنم كه گوش بدهید و دقت كنید باید سروصدا را حذف كنم تا این رفتار تقویت شود . روانشناسان رفتارگرا از جمله اسكینر به این دو عامل خیلی تاكید دارند .
اما تنبیه : اكثر معلمین ما علیرغم اینكه در روانشناسی میخوانند كه تنبیهات تقویت كننده نیستند بلكه عامل باز دارندهاند از این روش استفاده میكنند . در تعریف علمی تنبیه آمده، هر گاه یك محرك ناخوشایندی یا بیزار كنند، را وارد محیط كنیم به نحوی كه موجب متوقف یا كاهش رفتار نامطلوب بشود. آنرا تنبیه میگوئیم. بهمین دلیل اكثر روانشناسان توصیه میكنند در درجه اول از این محرك استفاده نكنند. اما اگر ناچار شدید بقول یكی از روانشناسان غربی، چارهای نیست، از این محرك استفاده كنید اما بلافاصله بعد از توقف رفتار نامطلوب، شروع كنید به تقویت رفتارهای مطلوب. تا آن رفتار مطلوب تقویت شود. بعضیها میگویند. شما بجای اینكه بیایید رفتارنامطلوب خود به خود خاموش شود. به نظر من دیدگاه اسكینر یا شرطی شدن فعال در نظام آموزشی ما، چه جنبه منفی و چه جنبه مثبت آن كار آیی داشته و دارد. ولی متأسفانه ما به همان اندازه كه به تقویت كنندها توجه داریم به همان اندازه به تنبیه توجه میكنیم. به محضاینكه شاگرد رفتار نامطلوب را انجام داد، سریع او را تنبیه میكنیم توصیه میكنم هرگز از تنبیه استفاده نكنید مگر سایر روشها جواب ندهد. چون تنبیه باز دارنده نه تقویت كننده .
نوع دیگر از یادگیری كه در مبحث یادگیری اجتماعی به آن اشاره شد و عزیزان حتماً‌ در این باره باید به كتابهای روانشناسی مراجعه كنند. آزمایش باندورا است. بسیاری از یادگیریهای ما از طریق مشاهده است. چنانچه باندورا آمد و گروهی از بچههای پیش دبستانی را به 5 گروه تقسیم كرد.
گروه اول: هر روز بچهها حا
ادامه
99
بهترین روشهای یادگیری , elerning
چگونه بیاموزیم؟
یاد بگیرید چگونه بیاموزید
دانستن مؤثرترین راه برای یادگیری است.
راه شما برای یادگیری مؤثر مستلزم شناخت موارد زیر است:

خودتان
توانایی شما برای یادگیری
روشهای موفقیت آمیزی که در گذشته از آن استفاده کرده اید
علاقه و دانش قبلی‌تان نسبت به موضوعی که قصد یادگیری آن را دارید
شاید یادگیری فیزیک برای شما آسان باشد اما یادگیری تنیس غیر ممکن و یا برعکس این.
به طور کلی راه یادگیری پروسه ای است که به گام های مشخصی تقسیم می شود.

چهار گام برای یادگیری
راه یادگیری خود را با چاپ و پاسخ دادن به سوالات زیر آغاز کنید و بعد استراتژی یادگیری خود را با توجه به پاسخها و مهارتهای یادگیری دیگری که به آن خواهیم پرداخت طرح ریزی کنید.


با گذشته شروع کنید چه تجاربی درباره نحوه یادگیری خود دارید؟
آیا خواندن را دوست دارید؟ حل مسائل؟ حفظ کردن؟ از بر خواندن؟ تجزیه و تحلیل کردن؟ مباحثه کردن؟ به کدامیک بیشتر علاقه مندید؟
آیا خلاصه کردن مطالب را بلدید؟
پرسیدن سوال درباره مطالبی که مطالعه کردید را چه؟
مرور کردن؟
دسترسی پیدا کردن به اطلاعات از منابع مختلف؟
مطالعه در خلوت و یا در گروه؟
زمان مطالعه شما باید طولانی باشد و یا به چند زمان کوتاهتر تقسیم شود؟
عادتهای مطالعه شما چیست؟ چگونه این عادتها به وجود آمده اند؟ کدامشان خوب است و کدامشان بد؟
چگونه می توانید مطالبی را که یاد گرفته اید به بهترین وجه ارزیابی کنید؟ از طریق یک امتحان کتبی؟ یک رساله کوتاه؟ و یا یک مصاحبه؟

پرداختن به زمان حال چقدر به این مطلب علاقه مندم؟
چقدر زمان می خواهم صرف یادگیری این مطلب کنم؟


آیا شرایط محیطی مناسب هستند؟
چه چیزهایی در کنترل من هستند و چه چیزهایی خارج؟
آیا می توانم برخی شرایط نامناسب را تغییر دهم؟
چه چیزی باعث می شود تا من خودم را وقف یادگیری این مطلب کنم؟

آیا من برنامه خاصی دارم؟ آیا برنامه من با توجه به تجارب گذشته و سبک مطالعه ام تنظیم شده است؟

توجه به چگونگی فهم موضوع اصلی عنوان مطلب چیست؟
نکات کلیدی قابل توجه کدام هستند؟
آیا من این نکات را متوجه می شوم؟
از قبل چه چیزهایی در مورد این مطلب می دانم؟
آیا موضوعات مرتبط با آن را می دانم؟

چه نوع منابع و اطلاعاتی به من کمک خواهد کرد؟
آیا برای دستیابی به اطلاعات تنها به یک منبع(مثلا کتاب درسی) اکتفا خواهم کرد؟
آیا به جستجو برای یافتن منابع اضافه نیاز دارم؟

وقتی که مطالعه می کنم، آیا از خودم می پرسم که آیا متوجه مطلب شده ام؟
آیا باید سریعتر پیش بروم و یا آهسته تر؟
وقتی که مطلبی را متوجه نمی شوم، آیا از خودم می پرسم چرا؟

آیا مطالعه را متوقف کرده و مطلب را خلاصه می کنم؟
آیا مطالعه را متوقف کرده و از خودم می پرسم که آیا ادامه آن منطقی است؟
آیا مطالعه را متوقف کرده و روند آن را ارزیابی می کنم(مثبت/منفی)؟

آیا من قبل از ادامه مطالعه به زمانی برای فکر کردن در مورد مطلب نیاز ندارم؟
آیا من برای پردازش و جا افتادن مطلب در مغزم نیاز به مباحثه با هم آموزانم را ندارم؟
آیا من به یک فرد موثق مثل معلم، کتابدار و یا متخصص آن رشته نیاز ندارم؟

مرور و بازبینی آیا درست عمل کردم؟
چه کارهایی را بهتر می توانستم انجام دهم؟
آیا برنامه من با نقاط ضعف و قوت من همخوانی داشت؟
آیا شرایط صحیحی را انتخاب کردم؟
آیا برنامه ام را کامل اجرا کردم؟ منضبط بودم؟

آیا به موفقیت رسیدم؟
آیا موفقیتم را به فال نیک گرفتم و خودم را تشویق کردم؟


ادامه
بهترین روشهای یادگیری , elerning
یادگیری چیست؟
(Learning Psychology)


هیلگاد روانشناس آمریکایی در یک تعریف جامع یادگیری را اینگونه تعریف می‌کند: " یادگیری یعنی؛ تغییر نسبتا پایدار در رفتار که بر اثر تجربه در توانایی‌های بالقوه فرد بوجود می‌آید."


• تفاوت سطح انسان قرن ۲۱ با اجداد غارنشین را چه چیزی پر می‌کند ؟ • یادگیری در زندگی انسان چه نقشی دارد ؟ • ایا یادگیری محدود به مدارس و آموزشگاهها است ؟ نقش یادگیری در همه صحنه‌های زندگی نمایان است. یادگیری تنها آموختن مهارتی خاص یا مطالب درسی نیست؛ بلکه در رشد هیجانی، رشد شخصیتی، تعامل اجتماعی انسان دخالت دارد. انسان یاد می‌گیرد که از چه چیزی بترسد، چه چیزی را دوست بدارد و کجا چگونه رفتار کند. در واقع نوزاد از همان لحظه تولد درگیر فرآیند یادگیری می‌شود و این توانایی است که باعث پیشرفت و تفاوت روزانه او از انسانهای یک نسل قبل از خودشان می‌شود.

فرآیند یادگیری با توجه به اهمیتش همیشه مورد توجه بوده و در این مورد دانشمندان بسیاری اظهار نظر، پژوهش و نظریه پردازی کرده و جواب بسیاری از سوالات را روشن کرده‌اند، بطوری که می‌توان با صراحت و اطمینان در مورد اینکه "یادگیری چیست ؟، چگونه رخ می‌دهد و عوامل موثر کدام هستند ؟ " بحث کرد. ویژگی‌های یادگیری تغییر در رفتار یادگیری همراه با "تغییر" است، به گونه‌ای که بعد از کسب یادگیری موجود زنده (از جمله انسان) رفتارش (بیرونی یا درونی) به یک روش یا حالت جدید تغییر می‌یابد. این تغییر هم در رفتارهای ساده و هم در رفتارهای پیچیده دیده می‌شود. پایداری نسبی درست است که یادگیری همراه با تغییر است ولی هر تغییری یادگیری محسوب نمی‌شود، بلکه تغییرات ناشی از یادگیری پایداری (Permanency) دارند؛ و تغییراتی که پایداری نداشته باشند را نمی‌توان به یادگیری نسبت داد (نظیر تغییرات ناشی از مصرف دارو یا مواد، هیجانها، خستگی و... که پس از رفع اثر دارو، موضوع هیجان یا رفع خستگی و...تغییرات نیز ناپدید می‌شوند). فردی که مسئله یا چیزی را یاد گرفته است تغییرات حاصل از آن را همواره با خود دارد و در مواقع لازم به اجرا در می‌آورد. توانایی‌های بالقوه یادگیری در فرد نوعی توانایی ایجاد می‌کند، بدین معنی که " تغییرات پایدار در رفتار" نتیجه تغییر در "توانایی‌ها" است، نه تغییر در رفتار ظاهری. اگر طرف دیگر این توانایی‌ها همیشه مورد استفاده قرار نمی‌گیرند بلکه بعضی مواقع بصورت بالقوه هستند و هر وقت موقعیت و فرصت استفاده فراهم شود؛ از حالت بالقوه خارج و به حالت بالفعل (عمل) در می‌آیند. مثلا فردی که دوچرخه سواری را یادگرفته است، اگر موقعیت دوچرخه سواری برای او فراهم نباشد این توانایی بصورت بالقوه در فرد باقی می‌ماند و هر وقت موقعیت و فرصت دوچرخه سواری فراهم شود (مثلا یک دوچرخه در اختیار او قرار گیرد) این توانایی از بالقوه به بالفعل (حالت عمل) در می‌آید. این بدان معنی است که یادگیری هیچ وقت از بین نمی‌رود. تجربه هر نوع تغییر در توانایی‌های بالقوه زمانی یادگیری محسوب خواهد شد که بر اثر "تجربه" (Experience) باشند، یعنی"محرک‌ها" (عوامل) بیرونی و درونی بر فرد (یاد گیرنده) تاثیر بگذارد (نظیر خواندن کتاب، گوش دادن به یک سخنرانی، زمین خوردن کودک و فکر کردن در باره یک مطلب و ...) بدین ترتیب تغییرات پایداری که در توانایی افراد بوسیله عواملی به غیر از تجربه بدست می‌آید یادگیری محسوب نمی‌شود. تغییرات پایدار غیر تجربه‌ای بیشتر عوامل رشدی را دربر می‌گیرند (نظیر عضلانی شدن، دندان درآوردن، تغییرات بلوغ، پیر شدن و ...) یادگیری یا وراثت بحث در مورد نقش یادگیری و وراثت (Inheritance) به سه نظریه متفاوت که هر یک طرفداران خود را دارند؛ منتهی می‌شود. گروه اول از این دیدگاه دفاع می‌کنند که "این وراثت است که رفتار و اعمال ما را شکل می‌دهد و یادگیری نقشی زیادی ندارد. گروه دوم به نقش مطلق یادگیری تاکید و وراثت را رد می‌کنند. اما در دهه‌های اخیر نظریه سومی نیز مطرح گردید که در آن بر نقش "تعاملی وراثت و یادگیری" تاکید شده است. هم از لحاظ نظری و هم از دیدگاه تحقیقی نظریه سوم بهترین دیدگاه و راهکار را دارد.
با این مقدمه که از سایتی گرفته شد به توضیح مختصر یادگیری اشاره می نمایم.
در واقع یادگیری فرایندی است که طی آن رفتار موجود زنده بر اثر تجربه تغییر می یابد. فرایند که در مقدمه توضیح داده شده : مجموعه اعمالی است که دارای تداوم بوده و پایدار است و بر اثر تعامل دائم اجزا و متغیرهای موجود صورت می گیرد . کاربرد عبارت رفتار بالقوه دلیل بر تفاوت بین مفهوم یادگیری و عملکرد است .چرا که عملکرد متاثر عواملی چون :انگیزش _ گرایش-مقتضیات- و موقعیت های مختلف محیط است.
همانطور که می دانیم در فرایند تدریس عواملی سخت تاثیر گزارندکه عبارتند از :
readiness آمادگی
motive_ goal انگیزه -هدف
previous expeviehces تجارب گذشته
initial state موقعیت و محیط یادگیری
whole-part relation رابطه کل با جزء
repeating تکرار و تمرین
....
ادامه