عشق مادریک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله
لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره
نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.مادر ناگهان تمساحی را دید که
به سوی پسرش شنا می کرد.مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش
پسرش را صدا زد.پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر د...