آه ای دیار دور،ای سرزمین كودكیه من،خورشید سرد مغرب بر من حرام باد،تا افتاب توست بر آفاق باورم،من نقش خویش را همه جا در تو دیده ام،تا چشم بر تو دارم در خویش ننگرم،ای ملك بی غرور ای مرز و بوم پیر جوان بختی،ای آشیان كهنه سیمرغ،یك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان،میبینم آفتاب ترا در برابرم