آه!باز این دل سرگشته منیاد آن قصه شیرین افتاد:بیستون بود و تمنای دو دوستآزمون بود و تماشای دو عشقدر زمانی كه چو كبكخنده می زد«شیرین»تیشه می زد فرهادنه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس!نتوان كرد زبیدردی شیرین فریادكار شیرین به دنیا شور برانگیختن استعشق در جان كسی ریختن استكار فرهاد برآوردن میلِ دل