userinfo close

  ,

شهر عشق


lovely_loveclub

تاسیس: 9 اردیبهشت 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: سجاد ت - معاونان
IN THE NAME OF WHO THAN MADE LOVELLY EYES پذیرای حضور گرمتان در شهر عشق میباشیم
 

761 عضو

  • نوشین   , losios
  • سبحان توکلی , mohisobhan
  • محمد  , songlove
  • فسقلی ناقلا , fesghelynaghola
  •   , 123456789asdfghjkl
  • مریم وفا , mosafar_baran
  •  بی نام   , masoud4
  • امیر ن  , love_man
  •         , shaparak_ns
  • احسان  محمودی  , ahsan123
  • سعید سالاری , sayberi_bala
  • نرگس     , khanomkanoma

کلوبهای مشابه

  ,
تو رو می خوام
تریبون آراد
  ,
پابرهنه ها
پابرهنه ها مکانی شاد و مفرح برای تمامی ایرانی های گل و دوست داشتنی
  ,
در عشق شکست خورده
دردت مثل منه .... فقط گریه میکنی ....
  ,
بالایه 25 ساله ها
اشنا شدن با همدیگر
  ,
مارلیك
كلوبی پر از دوستان خوب ، مطالب زیبا ، شور و شادی و شعف
  ,
کانون عشق
کانون عشق

تبلیغات

لیست بحث ها

  عناوین بحث ها پاسخها بروز رسانی
17
90/6/31 (00:01)
4
90/5/30 (00:08)
22
90/5/23 (22:15)
2
90/11/29 (22:38)
44
89/7/7 (08:08)
11
89/4/10 (10:53)
220
90/12/17 (23:58)
380
90/12/17 (23:54)
331
89/7/26 (18:24)
197
89/7/26 (18:21)
1254
89/6/21 (14:35)
356
89/4/7 (17:28)
41
91/1/21 (18:18)
81
91/1/17 (13:01)
2
91/1/15 (11:50)
19
91/1/15 (11:47)
3
91/1/15 (11:44)
8
91/1/15 (11:43)
53
90/12/18 (00:01)
5
89/4/7 (13:32)
مقاله از کلوب شهر عشق ، 6 روز پیش
  بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے چوטּ اینقدر رنجیدے ڪــہ   نمــے خواے حرفـے بزنـے . . .بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے چوטּ واقعاً حرفـے واســہ گفتن    ندارے . . . گاه سڪـــوتـــــ یــہ اعتراضــہ . . . گــاهــے هم انتظار . . . اما بیشتر وقتــــا سڪـــوتـــــ واســہ اینــہ ڪہ هیچ ڪلم...
99
مقاله از کلوب شهر عشق ، 6 روز پیش
بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے چوטּ اینقدر رنجیدے ڪــہ نمــے خواے حرفـے بزنـے . . .بعضــــے وقتــــا سڪـــوتـــــ میڪنــے چوטּ واقعاً حرفـے واســہ گفتن ندارے . . . گاه سڪـــوتـــــ یــہ اعتراضــہ . . . گــاهــے هم انتظار . . . اما بیشتر وقتــــا سڪـــوتـــــ واســہ اینــہ ڪہ هیچ ڪلمــہ
مقاله از کلوب شهر عشق ، 1 هفته پیش
زن كه باشی، عاقبت یه جایی، یه وقتی به قول شازده كوچولو دلت اهلیه یه نفر میشه!... و دلت، برای نوازش هاش تنگ میشه، حتی برای نوازش نكردنش! تو می مانی و دلتنگی ها! تو می مانی و قلبی كه لحظه های دیدار تندتر می تپد! سراسیمه میشوی... بی دست و پا می شوی، دلتنگ میشوی، دلبسته میشوی؛ و می فهمی، نمیشود "ز...
مقاله از کلوب شهر عشق ، 1 هفته پیش
زن كه باشی، عاقبت یه جایی، یه وقتی به قول شازده كوچولو دلت اهلیه یه نفر میشه!... و دلت، برای نوازش هاش تنگ میشه، حتی برای نوازش نكردنش! تو می مانی و دلتنگی ها! تو می مانی و قلبی كه لحظه های دیدار تندتر می تپد! سراسیمه میشوی... بی دست و پا می شوی، دلتنگ میشوی، دلبسته میشوی؛ و می فهمی، نمیشود "زن"بود
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 هفته پیش
غریب است دوست داشتن... و عجیب تر از آن دوست داشته شدن... وقتی میدانیم كسی با جان و دل دوستمان دارد... و نفس ها و صداها و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده... به بازیش میگیریم... هر چه او عاشق تر، ما سرخوش تر... هر چه او دل نازكتر ، ما بی رحم تر... تقصیر از ما نیست:-S گویی تمام قصه های عاشقانه اینگو...
شادی فدائی , javan_rooz
خواهش میشود.
ادامه
سه شنبه 2 خرداد ، 12:15
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 هفته پیش
غریب است دوست داشتن... و عجیب تر از آن دوست داشته شدن... وقتی میدانیم كسی با جان و دل دوستمان دارد... و نفس ها و صداها و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده... به بازیش میگیریم... هر چه او عاشق تر، ما سرخوش تر... هر چه او دل نازكتر ، ما بی رحم تر... تقصیر از ما نیست گویی تمام قصه های عاشقانه اینگونه
شادی فدائی , javan_rooz
خواهش میشود.
ادامه
سه شنبه 2 خرداد ، 12:15
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 هفته پیش
آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد وآنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال و صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کش...
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 هفته پیش
تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت . بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند ....
مقاله از کلوب شهر عشق ، 3 هفته پیش
  نـــِمے دانَــمــچــِـرا بیـــטּ ایـــטּ هـَـمــہ آدمــپـــیـــلہ کــرده امـــبـــہ تـــُــــ♥ـــــوشـــاید فــَـقط بــا تــــُــــ♥ـــــــوپــَـروانــہ مے شـَــومــ  ...
مقاله از کلوب شهر عشق ، 1 ماه پیش
نفهمیدم آمدنت را مات بنگرم، یا رفتنت را حیران بگریم، باد آورده را باد میبرد قبول، اما دلم را كه باد نیاورده بود...! این آخرین بارم بود!! دیگر احساسم را برای كسی عریان نمیكنم! صداقت یعنی ،حماقت ......
مقاله از کلوب شهر عشق ، 1 ماه پیش
یكی بود یكی نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقی بود. پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبرو بكوب.روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی كه به دیوا...
مقاله از کلوب شهر عشق ، 1 ماه پیش
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کندلت را بتکاناشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماندفقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکشقاب کن و بزن به دیوار دلت ... دلت را محکم تر اگر بتکانیتمام کینه هایت هم می ریزدو تمام آن غم های بزرگو همه حسرت ها و آرزوهایت ... باز هم محکم تر از...
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
چه بگویم وقتی از حال گلم بی خبرممن آشفته میان حس دلتنگی و دلشوره دست در دست خودم دربدرمچه بگویم که من از دلشوره  جگرم می سوزدو همین دلشوره     حس تنهایی الانم را   به خیالات و به ترسیدن از این سعی سکوت      می دوزدپس چرا باید گفت   یا که اصلاً به چه کس باید گفتاو خودش می داند گل نازم چه گلی استاو خو...
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
خداوندا !مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم پس مرا  دریابو به سوی خویش بازگردان ،دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ......
گل همیشه بهار ،این را می پسندد. مشاهده همه
سجاد ت , mehraboone2000
الها....
ادامه
جمعه 11 فروردین ، 12:12
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
ای دختر بهار, حسد می برم به تو  عطر و گل و ترانه و سر مستی ترابا هر چه طالبی, بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی, شکوفه ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست  کاکلی به لب آب تقره فام  آن بالهای نازک زیبای, خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش  بر چهره روز روشنی دلکشی دوید  موجی سبک خزید و ن...
گل همیشه بهار ،این را می پسندد. مشاهده همه
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
in the morningصبحگاهانwhen the sunوقتی آفتابis just starting to light the dayدر حال روشن کردن روز استi am awakenedمن بیدارمand my first thoughts are of youو اولین فکرم توییat nightشبانگاهانi stare at the dark treesدر تاریکی به درختان خیره می شومsilhouetted against the quiet starsکه چون سایه هایی در ...
گل همیشه بهار ،این را می پسندد. مشاهده همه
شادی فدائی , javan_rooz
peacefulness & my last thoughts are of U
ادامه
پنجشنبه 10 فروردین ، 12:46
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :‘م...
گل همیشه بهار ،این را می پسندد. مشاهده همه
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”مشتری پرسید: “چرا؟”آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌ه...
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز می‌گشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمده‌ام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست.وقتی اسمیت لاستیک را ...
گل همیشه بهار ،این را می پسندد. مشاهده همه
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی ...
گل همیشه بهار ،این را می پسندد. مشاهده همه
مقاله از کلوب شهر عشق ، 2 ماه پیش
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده...
گل همیشه بهار ،این را می پسندد. مشاهده همه
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.