در جنگلی زرد دو جاده از هم جدا میشدند
و افسوس كه من نمی¬توانستم از هر دو بگذرم
و برای اینكه یكی را انتخاب كنم، دیر زمانی ایستادم
و یك جاده را تا دوردست تماشا كردم
تا جایی كه به درون درختان می پیچید
آنگاه رهسپار جاده دیگر شدم كه همانقدر زیبا بود
و شاید دلیل بهتری داشتم
چرا كه پوشیده از علف های بلند بود و رهگذری می طلبید
هر چند در اثر گذشتن از آن
این جاده نیز هموار شده بود
هر دو جاده در آن صبح
پوشیده از برگ بودند و بدون ردپا
جاده اول را برای روز دیگری گذاشتم
با اینكه می دانستم هر جاده به جاده جدیدی منتهی خواهد شد
و تردید داشتم كه زمانی بتوانم برگردم.
می دانم این داستان را با اندوه تعریف خواهم كرد
زمانی كه سالیان درازی از آن سپری شده است
دو جاده در جنگل از هم جدا می شدند و من........
آن را انتخاب كردم كه كمتر پیموده شده بود
و این گونه بود كه دیگرگونه زیستم!