*• •* بـ ـنام خــ ـ ـدا *• •*
_▒█•ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳღ♥ ابوزی ادامه »
*• •* بـ ـنام خــ ـ ـدا *• •*
_▒█•ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳღ♥ ابوزیدآباد کویر ♥ღҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ•█▒_
به پایتخت گویش كهن ایرانی ابوزیدآباد خوش آمدید.
_▒█•ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳღ♥ ابوزیدآباد کویر ♥ღҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ•█▒_
هر عضو یک وبلاگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_▒█•ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳღ♥ابوزیدآباد کویر ♥ღҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ•█▒_
عاشورا بود تو یک حسینیه بزرگ تو محله ما وسط حسینیه یه پرده بزرگ کشیده بودند خانم ها یه طرف آقایون هم یک طرف دیگه ، مداح هم بالای منبر داشت مداحی می کردیه تعداد از خانم ها گوشه پرده وسط حسینیه رو بالا برده بودند و مراسم سینه زنی آقایون رو نگاه می کردند و اشک می ریختند، بعد از چند دقیقه آقایون شروع ک